اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع) بخش اول

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع)-بخش هفتم

۱۴۰۴-۰۴-۰۴

67 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد رویداد کربلا و شهادت سید و سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) سروده اند که تاکنون، بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم ، بخش پنجم و بخش ششم آن را منتشر کردیم. اینک بخش هفتم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

 میهمان کوفه

سبط پیغمبر حسین امروز آمد کربلا

کربلا گردید بهرش مرکز کرب و بلا

از ازل چون عهد بسته با خدای خویشتن

آمد و بر عهد خود امروز بنماید وفا

أن قدر ظلم و جفا او دید در این سرزمین

که ندارم من توان شرح و بسط ماجرا

کوفیان دعوت نمودندش به مهمانی ولى

جاى مهمانى نمودند آن همه ظلم و جفا

آب را بستند از اوّل به مهمان عزیز

که صداى العطش از کودکان شد بر سما

آه کز شمشیر و تیر و نیزه، بـى جرم و گناه

پاره پاره پیش او کردند یار و اقربا

عاقبت سبط پیمبر را لب آب روان

با لب تشنه سرش کردند از پیکر جدا

بیکر پاکش سه روز افتاد عریان روى خاک

بر سر نی شد سر سبط رسول مصطفی

بعد آن حضرت نمودند اهل بیت او اسیر

آن همه ظلم و ستم کردند بر آل عبا

اى (على) بس کن سخن را و بخواه از کردگار

تا دهد اجر تو را حق شهید کربلا[۱]

             ماه بطها

ای حسین ای گل باغ زهرا       ای ز تو دین حق گشته احیا

درس آزادگی را تو دادی         از تو مردانگی مانده برجا

تن بذلت ندادی که باقی است     عزّتت در همه دور دنیا

بنده گان تا رهند از ضلالت      گشتی از بهر کشتن مهیّا

دیو دیدی چو جای سلیمان        گشت بهرت شهادت گوارا

صبر بر ظلمِ ظالم نکردی        با ستمگر نبودت مدارا

با قیامی که کردی نمودی        زادۀ هند را خوار و رسوا

سر ندادی به تسلیم و سازش     بَه از این همّت و عزم والا

چون هدف بُد از اوّل شهادت    جان خود داده ای بی محابا

هر چه دیدی بلا و مصیبت      هر چه شد کینه از قوم اعدا

نی تو را با کی از آن مصائب   نی ز دشمن تو را بود پروا

در طریق رضای خداوند         دفتر هستیت گشت یغما

قلب پاک تو خستند و کشتند      جمله یارانت از پیر و برنا

کشته شد اکبر نوجوانت         داغدار از غمش ام لیلا

شد ز پیکر جدا دست عباس     شد زمین جای آن سرو رعنا

یاورانت همه کشته گشتند        جمله رفتند و ماندی تو تنها

سوی میدان شدی و گرفتند       گرد تو همچو گرگان صحرا

آنقدر بر تنت تیر و خنجر        خصم دون زد که افتادی از پا

جسم پاکت شد آغشته در خون    بر سرِ نی سرت گشت پیدا

هر چه را با خدا عهد بستی     خُوش وفا کردی ای ماه بطحا

من به عشق تو دل کرده روشن    طبع من در رثاء تو گویا

نزد حق از (علی) کن شفاعت   یاریش کن چه دنیا چه عقبا

       از خدا خواه شاها به زودی

       روزی ما کند کربلا را

 امام مؤتمن

شهسوار عرصۀ تفویض و اخلاص و رضا

اى عزیز مصطفى

غرقه در خون پیکرت روی زمین باشد چرا

اى عزیز مصطفى

ای که کردی با قیامت دین حق را پایدار

ایستادی استوار

تا درخت کفر و کین با سعی خود کَندی زجا

ای عزیز مصطفی

پیش ظالم لحظه اى هم سرنیاوردى فرود

چون که آن شأنت نبود

چون توئی مرد حمیّت چون توئی ز اهل أبا

اى عزیز مصطفى

چونکه دیدی بر مسلمانان شده فرمان روا

چون یزید بى حیا

راست کردى قامت مردانه را بهر خدا

اى عزیز مصطفى

گفتى و تا آن دمِ آخر به قول خویشتن

اى امام مؤتمن

خوش عمل کردی، تو را صد مرحبا صد مرحبا

اى عزیز مصطفى

بَه بَه از تو چون رسید از راه روز امتحان

بَه چه خوش دادى نشان

این چنین باید کند انسان به عهد خود وفا

اى عزیز مصطفى

پیش کش کردی به راه دوست هر چیزت که بود

اى گل باغ وجود

دادی اندر راه او فرزند و خویش و اقربا

اى عزیز مصطفى

هم برادر دادی و هم اکبر و هم اصغرت

هر چه بُد اندر برت

جمله را دادی به راه دوست بى چون و چرا

اى عزیز مصطفى

تا شدى بى یار و تنها عازم میدان شدى

در ره جانان شدى

رفتى و با سرفرازى جان خود کردی فدا

اى عزیز مصطفى

ای حسین اینسان به راه حق قدم بگذاشتى

دادی آن چه داشتی

زین سبب، خون خدایى و خدایت خون بها

اى عزیز مصطفى

عمر خود را این (على صافى) بى بال و پر

برده در عشقت بسر

دست او را گیر، هم در این سرا، هم آن سرا

اى عزیز مصطفى

سقا نیامد

عبّاس رفت آب آورد امّا نیامد

ما کودکان لب تشنه و سقّا نیامد

******

عبّاس لب تشنه لب آب روان رفت

اندر شریعه چون به یاد تشنگان رفت

لب تشنه بیرون از لب آب روان رفت

پر کرد مشک آب و سوی ما نیامد

*****

آمد که آرد آب را از بهر طفلان

شد دستهای او جدا از تیغ عدوان

ناچار مشک آب بگرفته به دندان

از ظلم و جور دشمنان دردا نیامد

*******

زد ظالمی تیری به مشک و ریخت آبش

امیّد او شد قطع و رفت از دست تابش

از حملۀ اعدا در آن حال خرابش

جز تیر و تیغ و نیزه بر اعضا نیامد

******

ناگه به فرق او عمودی زد ستمگر

روی زمین افتاد آن شیر دلاور

رو با پدر بنمود با قلبی مکدّر

او را جوابی ظاهر از آنجا نیامد

*******

بس رو به سوی خیمه و گفتا برادر

بنگر برادر را به چنگ قوم کافر

آمد برادر بر سرش با دیدۀ تر

جز او به بالینش در آن صحرا نیامد

******

چون شاه دین بشنید آواز برادر

یا رب چه کرد او دید چون آن جسم اطهر

پشتش شکسته از غم آن مهر انور

برگو (علی) دردا که آن سقا نیامد

*******

 قتلگاه

گُذار اهل حرم چون به قتلگاه افتاد

ز چشم غم زده‌گان سیل اشک راه افتاد

چه کرد زینب افسرده آن زمان کز راه

رسید و بر بدن بی سرش نگاه افتاد

کنار نعش برادر نشست خواهر زار

به شِکوه از ستم قوم رو سیاه افتاد

گرفت پیکر او را چو جانش اندر بر

از این مقارنه در لرزه مهر و ماه افتاد

به آه و ناله در افتاد حضرت سجّاد

به زیر بند نگاهش چو سوی شاه افتاد

چنان به لجّۀ خون غرق بود جسم حسین

که نازدانه چو دیدش به اشتباه افتاد

نداد خصم مجالش که بر پدر گرید

جدا ز نزد پدر طفل بی گناه افتاد

بریز اشک (علی) در غمش که هر که شنید

از این مصیبت عظمی به اشک و آه افتاد

غریب و وحید

دلا بسوز تو در ماتم امام شهید

که ماند در صف کرب و بلا غریب و وحید

بزن به سینه و سر بَهر سیّد الشّهداء

که دید بهر خدا آن بلا و رنج که دید

قیام کرد وبه ذلّت نداد تن که نرفت

به زیر بار ستم گستری به مثل یزید

نگشت دامنش آلودۀ اطاعت او

اگر چه بر سر نی هم چو مه سرش تابید

وفا نمود به عهدی که با خدا بنمود

به آنچه بود رضای خدا رضا گردید

بنازمش که چه مردانه ماند تا آخر

ز مُوقِفش نه عقب گرد کرد و نی لغزید

چنان به راه خداوند استقامت کرد

که بر بزرگی او هرکسی کند تمجید

هر آنچه داشت به راه خدا بی منّت داد

وز آنچه غیر خدا بود چشم از آن پوشید

ز یاوران و ز اولاد و از برادرها

گذشت و شهد شهادت برای حق نوشید

چه گویم از تن صد پاره‌اش که روی زمین

فتاد و زیر سمّ اسبها به او چه رسید

سرش به نیزه ز شهری به شهر دیگر رفت

بگویمت به کجا کار ظلم و جور کشید

کنار جمع اسیران سر مبارک او

میان طشت و بر او چوب زد یزید پلید

(علی صافی) افسرده حال را باشد

بدین رثا که برایش سروده چشم امید[۲]

اداء رسالت

نطقی که کوفه شیر زن کربلا نمود

مکر و فساد دشمن دین برملا نمود

ثابت نمود منزلت خاندان خویش

مشت یزید و زادۀ مرجانه وا نمود

دادِ سخن بِداد در آن جمع آن چنان

با خطبه اش قیامتی آنجا بپا نمود

با آن دل شکسته و اندوه بیکران

بر عهده آنچه داشت رسالت ادا نمود

در آن محیط وحشت و خوف او بدون بیم

ذمّ یزیدیان به بیان رسا نمود

از غدر و مکر مردم کوفه نمود یاد

تحذیرشان ز کرده زشت و خطا نمود

گفت و نمود خلق خطا کرده سربزیر

در حسرت و تأسف از آن کرده ها نمود

هم داد بیمشان ز مکانات این جهان

هم یادشان قیامت و روز جزا نمود

یک شهر پر زضَجّه و یک دشت صیحه شد

دخت علی چو قِصّه پر غُصّه وا نمود

او با کلام خود همه را کرد منقلب

روز سرورِ خصم، شب غم فزا نمود

زینب سخن نگفته همه گرم عیش و نوش

با آنچه گفت یکسره غرق عزا نمود

تا ساکتش کنند سر انور حسین

آورد نیزه دار و بر آن بینوا نمود

افتاد آفتاب جمالش به محملش

خواهر ز دیدنش سخن خود رها نمود

از غُصّه سر به چوبۀ محمل زد و شکست

گلگون ز خون خویش ز سر تا به پا نمود

بس کن (علی) که زینب کبری در این میان

با آنچه کرد پرچم دین را بپا نمود[۳]

بار امانت

بر عهد خود چو سبط پیمبر وفا نمود

ملک دو عالمش ز کرم حق عطا نمود

نازم به عاشقی که چو پا در میان نهاد

در راه دوست هر چه که بودش فدا نمود

سودا چنین خوش است که فرزند مصطفی

در کربلا به عشق خدا با خدا نمود

تیر بلا زِ هَر طرف آمد به جان خرید

جان شریف را هدف هر بلا نمود

از صبر او ملائکه ماندند در عجب

بر عهده آنچه داشت بخوبی ادا نمود

یک روز بود کاین همه رنج و الم کشید

کی غیر او تحمّل این رنج‌ها نمود

بار امانتی که به منزل رساند او

از حملش آسمان و زمین هم ابا نمود

جان خود و تمام عزیزان به کربلا

قربان راه دوست به صدق و صفا نمود

شد پاره پاره جسم شریفش ز تیر و تیغ

شمر دغا جدا سر او از قفا نمود

چون ای «علی» برای خدا هر چه داشت داد

او را خدا شفیع به هر دو سرا نمود[۴]

 علمدار

علمداد حسین فرقش دوتا شد

ز پیکر هر دو دست او جدا شد

حسین از داغ تو پشتش شکسته

پس از تو راه چاره گشته بسته

تو رفتی آب آری بهر طفلان

چرا افتاده‌ای اینسان به میدان

تو تا بودی حرم امن و امان بود

نه در دل بیمشان از دشمنان بود

کنون دشمن دل آسوده به خواب است

دل اهل حرم در اضطراب است

ز جا خیز و علم برپا نگهدار

نما با دست قدرت دفع اشرار

ببین زینب اسیر دشمنان است

بدون سرپرست این کاروان است

حسین دیگر مددکاری ندارد

همه رفتند و او یاری ندارد

چرا دستت جدا گشته ز پیکر

چرا گردیده ای با خاک همسر

چرا شد قطعه قطعه پیکر تو

چسان جسم تو بیند خواهر تو

چسان جسمت سوی خیمه برم من

گذارم چون تو را در جمع دشمن

(علی صافی گلپایگانی)

ندارد جز شما کهف امانی

عزم شهالات

چون شبه پیغمبر علی عزم شهادت کرد

از محضر باب گرامش استجازت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و وا ویلا، زین ماتم عظما

*******

از عزم او چون باخبر اهل حرم گشتند

بر سینه و بر سر زنان غرق الم گشتند

در شیون و آه و فغان توام به هم گشتند

اهل حرم را این خبر بی‌صبر و طاقت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و وا ویلا، زین ماتم عظما

********

چون جانب میدان شد آن نوباوۀ زهرا

بابا نظر را بسته بر آن قامت رعنا

باحالتی ناگفتنی با خالق یکتا

از ظلم آن مردم به نزد حق شکایت کرد

در خیمه ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

********

شد سوی میدان و علی جنگی نمایان کرد

حمله به گرگان هر طرف چون شیر غرّان کرد

سوی جهنّم عده‌ای واصل از آنان کرد

هم چون امیرالمؤمنین اظهار قدرت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

*********

از یک طرف از تیر و تیغ و نیزۀ دشمن

از یک طرف از تشنگی داده توان از تن

از یک طرف ثقل سلاح و حربه و جوشن

بر این همه صبر و ثبات و استقامت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

*********

برگشت از میدان که تابیند رخ بابش

گفتا به او از تشنگی چون کرده بی تابش

ممکن نشد بهر پدر کورا دهد آبش

او را به آب از دست جدّ خود دلالت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

*********

بار دگر شه زاده آمد جانب میدان

شد گرم جنگ، اندر رضای حضرت جانان

دشمن بر او شد حمله ور چون گلۀ گرگان

ناگاه منقذ دست برد و آن شقاوت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

********

با تیغ منقذ شد دو تا فرق علی اکبر

زین زخم کاری رفت از او، تاب و توان یکسر

هر جا که می‌شد اسب او زان فرقه کافر

بس تیر و خنجر بر جناب او اصابت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

********

ناچار سبط مصطفی از صدر زین افتاد

روح الامین از ناله در عرش برین افتاد

فریاد زد بابا بیا اکبر زِ زین افتاد

از وضع حال خود برای او حکایت کرد

در خیمه‌ها برپا شد شورش و غوغا

ای آه و واویلا، زین ماتم عظما

اشک روان

ای ولی کبریا بهر خدا یابن الحسن

از درون پرده غیبت درآ یابن الحسن

ما عزا داریم اندر ماتم جدّت حسین

از تفقد کن نگاهی سوی ما یابن الحسن

خود تو گفتی صبح و شب در گریه هستی بهر او

یاد آری چون ز دشت کربلا یابن الحسن

از کدامین زآن مصائب یاد آور می شوی

کو کند اشکت روان صبح و مسا یابن الحسن

گریه آیا میکنی کز میهمانی چون حسین

آنچنان برخورد شد در کربلا یابن الحسن

جای استقبال لشکر ها برای کشتنش

آمدند از کوفه بی شرم و حیا یابن الحسن

یا از آن در گریه هستی چون بر او بستند آب

تا ننوشد آب سبط مصطفی یابن الحسن

تا بدان حدّی که آه تشنگی بالا گرفت

ناله اطفال او شد بر سما یابن الحسن

یا بر آن در گریه ای چون روز عاشورا که شد

داد یاران را ز کف او بی ریا یابن الحسن

یا بر آن در گریه ای چون جدّ مظلومت حسین

ماند با مشتی زنان بی نوا یابن الحسن

لاجرم رو کرد تنها جانب میدان کین

حمله ور گشتند بر او اشقیا یابن الحسن

آه از آن ساعت که او افتاد از زین بر زمین

ذوالجناح آمد به سوی خیمه ها یابن الحسن

آه از آن ساعت که کردی سَروَر از تو یاد

ناله سر می داد اسب با وفا یابن الحسن

چون صدای اسب بی صاحب رسید اندر حرم

شور و غوغایی در آن جا شد بپا یابن الحسن

اسب بی راکب چو دیدند آن زنان و کودکان

خود تو میدانی که عالم شد عزا یابن الحسن

 پس  سوی میدان شدند و شمر را دیدند کو

سر کند از پیکر آن شه جدا یابن الحسن

جان فدایت از (علی صافی) کهنه غلام

کن قبول این شعرها از وفا یابن الحسن[۵]

پی نوشت ها

[۱] .  تاریخ. محرم ۱۳۱۱

[۲] .  تاریخ: ۱۳۷۴/۳/۸

[۳] .  تاریخ: ۲۸ ذیحجه ۱۴۰۹

[۴] .  تاریخ: ۶ محرم ۱۴۰۹

[۵] .  تاریخ: محرم ۱۴۱۵

منبع

صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۵۳۱-۶۳۳ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه