فطرت مهمترین راه اثبات وجود خدای متعال

فطرت مهمترین راه اثبات وجود خدای متعال

1402-02-08

351 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

«فطرت» یکی از مفاهیم بنیادین دین اسلام است. این اصطلاح و مشتقات آن بارها در قرآن کریم و احادیث معصومان (علیهم السلام) به کار رفته است. در حقیقت از آن به عنوان یک اصل مهم یاد شده است و طیف وسیعی از معارف اسلامی به مدد این اصل، تبیین شده و تکمیل و اثبات می شود که از جمله آن می توان به اثبات مهمترین رکن دین یعنی «توحید» اشاره کرد.

راه فطرت

چندین راه برای اثبات وجود خداوند وجود دارد که مهمترین آن ها راه فطرت است، راه فطرى به اين صورت است كه از راه وجود خود انسان، خدا را اثبات كرده ‏اند به اين معنا كه گفته ‏اند احساس وجود خدا در انسان هست يعنى در فطرت و در خلقت هر كسى يك احساسى و يك تمايلى وجود دارد كه اين احساس و تمايل خود به خود انسان را به سوى خدا مى ‏كشاند. از اين جهت مثل خدا و انسان مثل مغناطيس و آهن است.

يك چيزى وجود دارد به نام «مغناطيس» كه يك چيز ديگرى را به نام «آهن» جذب می کند. اين راه فقط اين را مى‏ گويد كه يك چنين جاذبه‏ اى را من احساس می کنم (چون راه روانى است)، يك چنين جاذبه‏ اى ميان انسان و ميان آن حقيقتى كه نامش خداست وجود دارد. به دليل وجود اين جاذبه، پس يك چنين حقيقتى هست. بايد ببينيم كه اين حرف را كى گفته و توضيحش چيست.

ببينيد، انسان به طور كلى دو دستگاه دارد: يك دستگاه عقل و فكر و انديشه كه حس مى‏ كند يعنى درك مى‏ كند، مى‏ بيند، با حواس پنج‏گانه يا بيشتر خودش حس می کند، با عقل و فكر خودش فكر می کند، همان دستگاهى كه علوم و فلسفه‏ ها را براى بشر به وجود مى‏ آورد. يك كانون ديگرى هم در وجود انسان هست كه آن را كانون تمايلات و كانون احساسات مى‏ نامند. احساسات غير از حس است، به اصطلاح معروف مربوط به دل انسان است. در وجود انسان يك سلسله خواسته ‏ها طبعا وجود دارد، مثلا غير از تمايلات حيوانى كه همه مى‏دانيم مثل تمايل به خوراك و تمايل جنسى، يك سلسله تمايلات عالى در وجود انسان هست،

لا اقل روى اين تمايلات عالى بحث است، مثل تمايلى كه در وجود انسان به امور اخلاقى هست يعنى به نيكوكارى، به خدمت، به احسان. تمايلى در وجود انسان به كاوش و تحقيق هست يعنى انسان كه علاقه‏ مند است به كاوش كردن، حس كاوشگرى در انسان هست، حس تحقيق در انسان هست، انسان در مقابل هر مجهولى قرار بگيرد خواه آن كه در كشف اين مجهول منافعى داشته باشد يا منافعى نداشته باشد، يك حس «بايد ببينم»، «بايد بفهمم»، «بايد درك كنم» در او هست، دلش مى‏خواهد كه پرده مجهول را عقب بزند، اين خودش يك تمايلى در وجود انسان است. ما حالا در مقام تعريف هستيم، در مقام اثبات نيستيم.

هستند كسانى كه اين تمايلات را قبول ندارند ولى اكثريت‏ دانشمندان اين ها را قبول دارند. اين كسى كه مى‏ گويد خداشناسى فطرى است، مى‏ گويد در وجود انسان يك تمايل عالى هست كه آن تمايل به پرستش است؛ خودش را با يك حقيقتى وابسته و پيوسته مى‏ داند و دلش مى‏ خواهد به آن حقيقت نزديك شود، از زندان «خودى» خارج شود، او را تسبيح كند، او را تنزيه كند، به سوى او برود.

يك تمايل اين گونه در وجودش هست كه او را مى‏ كشد. روى اين حساب پس در دل انسان نه در مغز انسان، در كانون تمايلات و احساسات انسان، پايه خداشناسى هست از باب اين كه در اينجا يك تمايلى به سوى خدا هست.

اين حرف را چه كسى گفته است؟ ما در همه مباحثى كه بعدها بحث مى‏ كنيم، يكى از مباحثمان اين است كه ببينيم در قرآن آيا يك حرف پايه ‏اى دارد يا ندارد؟

فطرت در قرآن

دانشمندان در اين زمينه چه گفته ‏اند، قديم و جديد؟ ما نمى ‏خواهيم درباره اين مطلب زياد بحث كنيم؛ فقط آن مقدار لازم را بحث مى‏ كنيم، به اشاره اكتفا مى ‏كنيم. اما در قرآن كريم ريشه اين مطلب را ما به خوبى پيدا مى‏ كنيم، همان آيه‏اى كه مى‏ فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» [1] دين را يك امر فطرى مى‏ داند، همان تمايل دينى را در فطرت هر كسى موجود مى ‏داند، ميل به سوى حق را در وجود هر كسى فطرى مى‏ داند؛ و تنها اين نيست، به صورت هاى مختلف اين [حقيقت‏] در قرآن بيان شده، [از جمله‏] همين آيه‏ اى كه به اصطلاح «آيه ذر» ناميده مى‏شود.

در قرآن نام عالمى به نام عالم «ذر» [به صورت‏] جدا نيست ولى چنين حقيقتى هست:

وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ‏.[2]

مسلم اين آيه يك رمزى، يك حقيقتى را دارد مى ‏گويد. آيه نمى‏ گويد كه خداوند ذرّيّه آدم را از پشت آدم بيرون كشيد؛ آيه مى‏ گويد كه ذريه هر كسى، ذريه همه مردم را در پشت همه مردم بيرون كشيد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ‏ (نه «مِنْ ظَهْرِ آدَم») ذُرِّيَّتَهُمْ». در آنجا كه مردم هنوز در اصلاب آباء بودند، اين ها را بر نفس خودشان گواه گرفت و از آن ها پرسش كرد: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» آيا من پروردگار شما نيستم؟ اين ها در همان‏ مرحله تصديق كردند و گفتند: بلى.

آيه مى‏ خواهد بگويد انسان قبل از آن كه در اين دنيا به شكل انسان به وجود بيايد، در خميره ‏اش اقرار به وجود خداوند هست. بلكه قرآن يك اصل كلى‏ ترى را بيان مى‏ كند؛ اصل كلى‏ تر قرآن اين است كه در تمام موجودات تمايل به حق وجود دارد:

أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ [3]

چقدر ما آيه در قرآن داريم به عبارت: «سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»، «يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»، «لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ‏ (يا ما فى السَّماواتِ)».

با تعبير «سبّح»، «يسبّح»، «يسجد» قرآن مى‏ خواهد بگويد كه تمام مخلوقات در باطن ذات خودشان مسبّح پروردگارند، منزّه پروردگارند و به سوى او- بخواهند يا نخواهند- در حركت و تكاپو هستند و مى‏روند، ولى خوب ما نمى‏ خواهيم به قرآن استدلال كرده باشيم، ما مى‏ خواهيم بگوييم اين مطلب در قرآن هم تأييد شده است.

عرفاى خودمان كه در اين زمينه، ديگر فوق العاده داد سخن داده ‏اند. آنچه شما در زبان عرفان به نام «عشق» مى‏ شنويد همين است:

شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست* منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست.

غزلى است از ملاهادی سبزوارى كه غزل حافظ را استقبال كرده است. در اين زمينه، ديگر زبان شعراى ما پر است و نمى‏خواهيم واردش بشويم. فقط همين قدر مى ‏خواهيم اشاره كنيم به اين مطلب كه عرفا عشق الوهى را در فطرت همه انسان ها مى‏ دانند. حتى راجع به آيه‏ «وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» (1)[4] (خدا حكم كرده است كه جز او هيچ چيزى را پرستش نكنيد)-

براى اين كه بدانيد كه مطلب را تا كجاها برده‏اند- عرفا يك حرفى گفته‏ اند كه داد و قال فقها را بلند كرده ‏اند. عرفا گفتند اين قضا قضاى تكوينى است و اجتناب‏ ناپذير است (اتفاقا از ابن عباس هم روايتى در همين زمينه هست) يعنى براى بشر امكان ندارد غير خدا را پرستش كند. مى‏گويد پس بت‏پرست چيست؟ مى‏ گويد بت‏ پرست هم خودش نمى‏ داند خدا را پرستش مى‏ كند، طبيعتش او را به دنبال خدا راه انداخته است ولى اشتباه در تطبيق مى‏ كند. در همين جا يك حرف هايى زدند كه ديگر سر و صدا هم راه انداخته:

مسلمان گر بدانستى كه بت چيست* يقين كردى كه دين در بت‏پرستى است اين يك طنزى به اين مطلب است، نه اين كه بخواهد بت‏ پرستى به اين مفهوم كثيفش را تأييد كند. مى‏ خواهد بگويد آن بت‏ پرست هم در واقع خداپرست است، يعنى آن حس پرستش واقعى خداست كه او را به اين طرف و آن طرف كشانده، منتها خدا را گم كرده، معبود واقعى خودش را گم كرده، حقيقت را گم كرده، به مجاز چسبيده اما علت چسبيدنش به مجاز، آن حس واقعى است كه او را به دنبال حقيقت روان كرده است.

نظر فلاسفه و روان‏شناسان جديد اين طور نيست كه علماى جديد (روان‏شناسان و فيلسوفان جديد) اين مطلب را تأييد نكرده باشند. نمى‏خواهم بگويم وحدت نظر كاملى وجود دارد ولى‏ لا اقل از نظريات بسيار بسيار اساسى و متينى كه محققين روان‏شناس و روانكاو امروز دارند يكى همين است. بعضى مقالات به زبان فارسى هم ترجمه شده است.

اين روان‏شناس معروفى كه شاگرد فرويد هست به نام يونگ، از كسانى است كه در اصل «شعور باطن» عقيده‏ اش با فرويد موافق است، مى‏ گويد راست مى‏ گويى، شعور انسان منحصر به شعور ظاهر نيست، يك شعور مغفول و باطنى هم دارد؛ ولى معتقد است كه بر خلاف آنچه فرويد مى ‏گويد كه شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى ‏دهند،

شعور باطن در فطرت هر كسى و در خلقت هر كسى قبل از اين كه به اين دنيا بيايد، با خودش وجود دارد؛ عناصر مطرود از شعور ظاهر قسمتى از شعور باطن است و معتقد است كه اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلى شعور باطن انسان است نه جزء عناصر مطرود از شعور ظاهر، كه فرويد معتقد است اعتقاد به خداشناسى يك عنصر مطرود از شعور ظاهر است كه اين ها رفته ‏اند در باطن، بعد تغيير شكل داده و به شكل خداشناسى آمده ‏اند.

يكى ديگر از كسانى كه سخت طرفدار اين حس و اين غريزه است يعنى خداشناسى را به صورت يك حس و به صورت يك تمايل در وجود انسان مى‏ شناسد، روان‏شناس و فيلسوف معروف آمريكايى ويليام جيمز است كه تقريبا معاصر هم هست يعنى در قرن ما مى‏ زيسته و در نيمه اول قرن بيستم در گذشته است. اين مرد يك كتابى نوشت و چون من ترجمه اين كتاب را قبل از اين كه چاپ شده باشد ديدم و مطالعه كردم و هنوز مترجم اسم روى ترجمه نگذاشته بود، نمى ‏دانم اسمش چيست ولى بعد چاپ شده. اين كتاب را آقاى مهدى قاينى رفيق ما در هفت هشت سال پيش ترجمه كرد و قبل از آن كه چاپ كند آورد من ديدم. من آن وقت يك قسمت هايى از آن برداشتم. در آن كتاب اين مرد اين طور می گويد:

«هر قدر انگيزه و محرك ميل هاى ما از اين عالم طبيعت سر چشمه گرفته باشد، غالب ميل ها و آرزوهاى ما از عالم ما وراء طبيعت سر چشمه گرفته است.» مى‏ گويد بيشتر آرزوهاى ما ريشه ‏اش طبيعت نيست. اگر در ما ميل به خوراك وجود دارد، اين غذاى خارجى است كه اين ميل را در ما به وجود آورده ولى در ما ميل هاى عالی ترى وجود دارد كه منشأش حقايق بالاتر از امور مادى است، چرا كه غالب آنها با حساب هاى مادى و عقلانى يعنى با حساب هاى فكرى كه آدم روى منافع و حسابگرى بخواهد به وجود بياورد جور در نمی ‏آيد. ما بيشتر به آن عالم بستگى داريم تا به اين عالم محسوس و معقول. اين يك قسمت از عبارت اوست.

قسمت ديگر اين است، مى‏ گويد: «هر وضع و حالتى را كه «مذهبى» بناميم چيزى از وقار و سنگينى و وجد و لطف و محبت و ايثار همراه دارد. اگر خوشى به او روى دهد خنده‏هاى جلف و سبك از او ديده نمی شود و اگر غمى به او روى دهد ناله و ناسزا از او شنيده نمى‏ شود. آنچه من در آزمايش هاى خود اصرار دارم وقار و سنگينى است.»

يكى از خصائص حس دينى را به اصطلاح يك حالت سنگينى و وقار در انسان تشخيص می دهد، چون اين مرد روان‏شناس بوده است و در حدود سى سال روى همين حس مذهبى افراد مطالعه كرده، روى افرادى كه به اصطلاح يك حالت تصوف و عرفان داشته ‏اند، روى مكاشفات اين ها [مطالعه كرده‏]. كتاب شيرين و جالبى است، حتما آن را بخوانيد. يك عبارت ديگر هم همين مرد دارد، آن را هم برايتان نقل كنم، می گويد:

«آيا احساسات الوهيت و وجدان خداوند در نزد بشر يك احساس واقعى و حقيقى است يا يك امر خيالى و وهمى؟» بعد اين طور می ‏گويد:

«من به خوبى می ‏پذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است.» ساير سر چشمه ‏هايى را كه ديگران مى ‏گويند مذهب را چه و چه و چه تأمين كرده قبول ندارد، ريشه ‏اش از دل خود آدم سر چشمه می ‏گيرد. بعد می ‏گويد:

«قبول هم دارم كه فرمول ها و دستور العمل هاى فلسفى و خداشناسى مانند مطالب ترجمه ‏شده ‏اى است كه اصل آن به زبان ديگرى باشد.» خيلى حرف عالى و جالبى است. مى‏ گويد فلسفه و علوم يا علم كلام مذهب را به‏ وجود نياورده، اين احساس مذهبى است كه اين ها را به وجود آورده. مى‏ گويد مثل بيانات فلاسفه و متكلمين مثل اين است كه يك كتابى را از زبانى به زبان ديگرى ترجمه كنند. در واقع آن چيزى كه اين حرف ها را به وجود آورده دل بشر است، فطرت بشر است، بعد به اين صورت در آمده است.[5]

نتیجه گیری

فطری بودن معرفت انسان به وجود خداوند مستلزم آن نیست که همه انسان ها به وجود خدا اعتراف داشته و هیچ شخص کافر یا شکاکی به وجود خدا وجود نداشته باشد؛ زیرا گاه معرفت فطری انسان به خدا، به دلیل وابستگی شدید او به عالم طبیعت، در پس پرده قرار می گیرد و نور فطرت در درونش کم فروغ می گردد. در این موارد، عوامل هشدار دهنده معرفتی و روانی (مانند قرار گرفتن در موقعیت های بحرانی) می توانند او را از خواب غفلت بیدار و کانون دلش را به سوی یگانه مبدا متعالی متوجه سازند.

پی نوشت ها

[1] روم، آیه 30.

[2] .اعراف، 172.

[3] . آل عمران، آیه 83.

[4] . اسراء، آیه 23.

[5] . مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج‏4، ص: 42

منبع: مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، شهيد مطهرى، انتشارات صدرا، تهران

بدون دیدگاه