یكی از صفات جمال و كمال خداوند، صفت علم است و در ثبوت این صفت برای خداوند، جای هیچ گونه تردیدی نیست و فلاسفه و متکلمان اسلامی بلكه همه خداپرستان بر این مطلب، اتفاق نظر دارند.
تعریف صفت علم
برخی علم را به صور مرتسمه در ذهن و صورت حاصله نزد عقل تعریف نموده و برخى دیگر به حضور شییی نزد شخص تفسیر كرده اند.
و این معانى درباره علم واجب الوجود درست نیاید زیرا لازمه آن ها حصول بعد از فقدان و وجود بعد از عدم است یعنى عارض شدن علم بر ذات وى بعد از آن كه داراى علم نبوده است پس لازم آید كه علمش زائد بر ذاتش باشد و حال آن كه علم واجب الوجود عین ذات اوست.
پس مراد از صفت علم انكشاف و ظهور اشیاء است نزد او به طورى كه نسبت علمش به آن ها در ازل و ابد و قبل از آفرینش و بعد از آن یكسان است. و دلیل بر صفت علم واجب الوجود بسیار است كه به بعض آنها اشاره می شود:
اول- دلیلى است كه براى اثبات جمیع صفات كمالیه ذكر شد كه چون ذات واجب الوجود داراى جمیع مراتب وجود است لذا هر صفت كمالى را داراست و چون علم صفت كمال و مرتبه از مراتب وجود است باید آن را دارا باشد.
دوم- دلیلى است كه فاضل مقداد بیان نموده كه چون واجب الوجود فاعل مختار است و فاعل مختار فعلش باراده است. بنابراین باید داراى صفت علم باشد زیرا اراده فعلى بدون صفت علم به آن محال است بلكه اراده عین علم بصلاح است چنانچه بیاید.
سوم- دلیلى است كه علامه حلى (ره) به آن اشاره فرموده كه چون افعال خداوند محكم و متقن و مشتمل بر امور عجیب و غریب و متضمن خواص و فوائد كثیر و داراى حكم و مصالح بسیار است دلالت می كند بر این كه فاعل آن ها (یعنى خداوند) دانا و حكیم است.
و توضیح این دلیل آنست كه هرگاه انسان یك اثر صنعتى مانند برق یا هواپیما یا رادیو یا غیر اینها را مشاهده كند و لطائف و دقت ها و ریزه كاری هایى كه در آن بكار رفته است مطالعه نمایند اعتراف می كند كه مخترع و صانع آن داراى صفت علم و دانش و مهارت و استادى كاملى بوده كه به این نحو اجزاء را مرتب و منظم نموده و هر چیزى را بجاى خود به منظور فائده كه بر آن مترتب است نهاده.
همچنین اگر انسان در موجودات و مصنوعات عالم آفرینش از روى دقت و امعان نظر نماید و نظم و ترتیبى كه بین آن ها برقرار و فوائد و خواصى را كه بر وجود هر یك مترتب است بررسى كند براى وى قطع حاصل شود كه این ها اثر وجود مدبر حكیم و صانع علیمى است كه هر یك را براى مقصد معین و منظور خاصى و بهر كارى ایجاد نموده است.
گردش خورشید و زمین و ماه و ستارگان در این فضاى وسیع و نظام خاصى كه در حفركت آن ها می شود و نتایج و ثمراتى از قبیل پیدایش شب و روز و ماه و سال و فصول چهارگانه و غیره كه بر آن مترتب است آیات و نشانه هاى بارزى بر صفت علم و حكمت و دانایی صانع و مدبر آن ها است:
وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ لَا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِی فَلَكٍ یَسْبَحُونَ[1] (و از آیات الهى خورشید است كه سیر می كند به طرف قرارگاهى كه براى اوست؛ و این تقدیر خداوند غالب و دانایى است و از براى ماه منازلى مقرر كردیم تا بر می گردد مانند چوب شاخ خرماى خشك شده، نه خورشید را سزد كه به ماه رسد و نه شب تواند بر روز پیشى گیرد و همه در مدار خود به سیر و شنا مشغولند).
مشاهده موجوداتى كه روى زمین زندگى می كنند و مطالعه احوال انواع مختلف آن ها از جمادات و نباتات و حیوانات و لطائف صنعت و حكمتى كه در ایجاد و آفرینش هر یك بكار رفته و وحدت نظامى كه بین آن ها برقرار است هر یك دلیل روشنى بر علم و حكمت آفریدگار عالم است.
و اگر غیر انسان موجودى در عالم نبود، هم او براى اثبات صفت علم و قدرت و اراده صانع خود كافى بود، زیرا آنچه در عالم كبیر است در این موجود عجیب كه از او بعالم صغیر تعبیر نموده اند به ودیعه نهاده شده است.
أ تزعم انك جرم صغیر و فیك انطوى العالم الاكبر[2] (آیا گمان می كنى كه تو جثه كوچكى هستى و حال آن كه عالم كبیر در تو نور دیده شده است).
یكى از عجایبى كه در آفرینش انسان بكار رفته قوایى است كه براى حفظ حیات و بقاء نسل و تنظیم امور معاش و معاد وى قرار داده شده و آن ها به سه قسمت تقسیم می شوند.
قسمت اول- قوایى است كه مربوط به روح نباتى و مشترك بین نباتات و حیوانات و انسان است و آن ها سه قوه اند.
اول- قوه غاذیه است كه مواد غذایی را براى هر یك از اعضاء جهت تبدیل به آن عضو می رساند و به كمك چهار قوه كار او انجام پذیرد.
الف- جاذبه است كه مواد غذایی را جذب می نماید و گرسنگى و تشنگى، اثر این قوه است و به وسیله همین قوه است كه غذا به معده و از آنجا به قلب و از قلب به سایر اعضاء وارد می شود.
ب- ماسِكِه است كه غذا را در معده براى هضم و خون را در اعضاء براى تبدیل نگاهدارى می كند.
ج- هاضمه است كه غذا را در معده به كیلوس و كیموس و بالاخره شیره معدى را تبدیل به خون می نماید.
د- دافعه است كه فضولات غذا را دفع می نماید.
دوم- قوه نامیه است كه باعث نمو بدن و اعضاء آن می گردد و عمل آن به كمك قوه غاذیه و قوه مغیره (كه مواد غذایی را به اعضاء تبدیل می نماید) انجام گیرد.
سوم- قوه تولید مثل است كه موجب پیدایش همنوع و بقاء نسل است و كار آن باعانت قوه غاذیه و قوه مصوره (كه تنظیم صورت می كند تمام شود).
قسمت دوم- قوایی است كه مربوط به روح حیوانى و مشترك بین حیوان و افراد انسان است و آن ها دو قوه اند.
اول- ادراك به وسیله آلت، و این ادراك یا به حواس ظاهرى است و آن ها پنج حس است.
الف- باصره (حس بینایی) كه در چشم است و به وسیله آن الوان و نقوش و اشكال درك می شود.
ب- سامعه (حس شنوایی) كه در گوش است و به وسیله آن اصوات احساس می گردد.
ج- شامه (حس بوئیدن) كه در بینى است و به وسیله آن بوى ها استشمام می شود.
د- ذائقه (حس چشیدن) كه در زبان است و به وسیله آن طعم ها درك می گردد.
ه- لامسه (حس پسودن) كه در پوست بدن است و به وسیله آن سردى و گرمى و زبرى و نرمى و غیره احساس می گردد.
و یا به وسیله قواى باطنى است و آن ها نیز پنج است:
الف- حس مشترك كه مدرك محسوسات حواس ظاهره است
ب- قوه خیال كه حافظ صور و خزانه حس مشترك است.
ج- قوه واهمه كه مدرك معانى جزیی است.
د- قوه حافظه كه حافظ معانى جزیی است.
ه- قوه متصرفه كه جمع و تفریق و تركیب و تالیف بین صور و معانى نموده و نتیجه مثبت یا منفى اخذ می كند و این قوه اگر تحت فرمان عقل قرار گیرد متفكره و اگر تحت فرمان واهمه واقع شود متخیّله نامند.
دوم- تحریك ارادى است كه به وسیله قوه غضبى و شهوى صورت گیرد كه اولى دفع مضار و دومى جلب منافع می كند.
قسمت سوم- روح انسانى است كه ممیز وى از سایر حیوانات است و داراى قوه عقل است و از آن بنفس ناطقه و قلب نیز تعبیر می شود كه مدرك كلیات و مدبر و متصرّف در بدن انسانى است[3]
و شرح و تفصیل خصوصیات و كیفیات این قوا و آثار علم و قدرت و حكمت و صنعتى كه در یك یك آن ها مشهود است از طور این مختصر خارج است و این اشاره براى آن بود كه دلالت وجود انسان بر علم و حكمت صانع خود تا حدى روشن و واضح گردد.
(فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ[4]
و مخفى نماند كه دلیل اول چون از نفس وجود استفاده می شود جمیع مراتب علم از علم بذات و علم به صفات و علم بافعال و علم بجمیع ممكنات و همچنین علم او را در ازل و ابد و قبل از صدور فعل و بعد از آن اثبات می كند.
و اما دلیل دوم- و سوم- چون از آثار و افعال وى استفاده می گردد تنها علم بافعال صادره را قبل از صدور آن اثبات می كند.
نكته دیگر كه لازم است تذكر داده شود اینست كه عمده اختلاف بین ملیین و طبیعیین درباره علم و حكمت و اراده صانع است و الا در این كه باید براى موجودات نخستین مبدیی باشد برى از فنا اختلافى نیست و اسم او را هر چه می خواهند بگذارند.
عموم علم: علم واجب الوجود بر جمیع معلومات از جزئیات و كلیات حتى حقیقت ذات و صفات خود تعلق می گیرد و چیزى از علم وى بیرون نیست.
و دلیل بر این مطلب آنست كه چون ذات واجب الوجود داراى اعلى مراتب وجود است صفات او غیر متناهى و نامحدود است چه اگر محدود شود فوق آن حد را نخواهد داشت پس فاقد مرتبه از وجود خواهد بود و این مستلزم نقص و احتیاج است و واجب الوجود از اینها منزه است.
و علامه حلى (رحمة اللّه علیه) بر عموم صفت علم به این طریق استدلال نموده كه چون خداوند حى است و بر حى صحیح است كه هر چیزى را بداند پس باید خداوند همه چیز را بداند زیرا هر چه در حق خداوند صحیح باشد براى وى واجب است.
ولى این دلیل تمام نیست زیرا علم و قدرت دلیل بر حیات و برگشت حیات به صفت علم و قدرت است (چنانچه بیاید) بنابراین ثبوت حیات متوقف بر ثبوت صفت علم و قدرت است و اگر ثبوت علم نیز متوقف بر ثبوت حیات باشد دور لازم آید لكن نفس این مطلب (كه خداوند صحیح است هر چیزى را بداند و هر چه بر خداوند صحیح باشد واجب است آن را دارا باشد) كامل و تمام است و برگشت آن به همان دلیل اول است و توضیحش این ستكه چون به حسب عقل مانعى نیست از این كه خداوند داناى بهر چیزى باشد- یعنى- عقل تجویز می كند كه خداوند هر چیزى را بداند، بنابراین باید علمش به همه چیز تعلق گیرد زیرا صفات كمالیه حق تعالى عین ذات اوست و اگر اتصاف ذات به صفتى صحیح باشد ولى فاقد آن باشد در تحصیل آن احتیاج به غیر خود پیدا كند و احتیاج نقص است و بر واجب الوجود روا نیست.
و جماعتى از حكماى قدیم گفته اند كه علم خداوند به جزئیات تعلق نگیرد براى این كه جزئیات در تغییر و زوال است و لازمه تغییر معلوم تغییر علم و تغییر علم نیز مستلزم حدوث حالى بعد از حال دیگر است، بنابراین خداوند محل حوادث واقع شود و چون خداوند محل حوادث نیست علم او به جزئیات تعلق نمی گیرد.
و فاضل مقداد سیوری حلی (ره) جواب داده است به این كه علم را به معلوم تعلقى است اعتبارى و آنچه بواسطه تغییر معلوم متغیر می شود آن تعلق اعتبارى است نه علم ذاتى.
و تحقیق در جواب این است كه علم مثل قدرت از صفات ذات اضافه است و دو طرف لازم دارد یعنى عالم و معلوم می خواهد چنانچه قدرت قادر و مقدور می خواهد ولى همین طور كه وجود قدرت در خارج بر وجود مقدور توقف ندارد بلكه محال است توقف داشته باشد، زیرا اگر مقدور در خارج موجود باشد تأثیر قدرت در آن معنى ندارد چون تحصیل حاصل لازم آید و این محال است همین نحو وجود علم بر وجود معلوم توقف ندارد چون ایجاد معلوم از روى علم می شود پس باید علم پیش از معلوم وجود داشته باشد مخصوصا درباره واجب الوجود كه علمش عین ذات او است نه صورت حاصله در نفس.
بنا بر این تغییر، معلوم موجب تغییر علم نمی شود و همین طور كه علم قبل از وجود معلوم وجود داشته در حال وجود معلوم و پس از انعدام او نیز موجود است و تغییرى در او پیدا نمی شود و این معنى را ما در خود نیز مشاهده می كنیم، مثل این كه الان علم داریم كه فردا خورشید طلوع می كند چنانكه اكنون طالع است و دیروز طالع بود و این تغییرات باعث تغییر علم ما نمی شود.[5
پی نوشت ها
[1] . سوره یس آیات 39 و 40 و 41.
[2] . شعر مذكور منسوب بحضرت على علیه السلام است.
[3] . پوشیده نباشد كه قوه عقل اختصاص بافراد انسان ندارد و ملائكه و طائفه جن نیز از آن بهره مند هستند بلكه به طورى كه از آیات و اخبار بسیار و حس و وجدان استفاده می شود سایر حیوانات هم تا اندازه از آن بی بهره نیستند و لذا معرفت بپروردگار و انبیاء و ائمه دارند و ذكر و تسبیح و عبادت و خضوع و خشوع نسبت به آفریدگار خود می نمایند.
[4] . سوره مؤمنون آیه 15 یعنى پس بزرگ است خداوندى كه نیكوترین آفرینندگانست.
[5] . كلم الطیب در تقریر عقاید اسلام، ص: 54