اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع) بخش دوم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام حسین (ع)-بخش هشتم

۱۴۰۴-۰۴-۱۰

77 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد رویداد کربلا و شهادت سید و سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) سروده اند که تاکنون، بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم ، بخش پنجم ، بخش ششم و بخش هفتم آن را منتشر کردیم. اینک بخش هشتم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

 سوگ قدسیان

شور عزا گرفته جهان را تو هم بیا

تا بهره اى بگیرى از این شور بى ریا

بزم عزا بپاست به هر گوشه ای ببین

بهر عزیز فاطمه فرزند مصطفی

تنها زماتمش نه زمین شد سیاهپوش

تنها نه آدمی ز غمش هست در نوا

جن و ملک دوباره به زاری فتاده اند

سر داده اند ناله و هستند در عزا

دربارگاه قدس به سوگند قدسیان

بر سرزنند زین غم و اندوه و ماجرا

دانی ز چیست جمله در افغان و ماتمند

دانی ز چیست این همه سوز و گدازها

از بهر سبط احمد و نوباوه علی است

کاینسان گرفته گرد مصیبت فضای ما

ماه محرم آمد و در ماتم حسین (ع)

دلها به رنج اندر و پر اشک دیده ها

همت بزرگ بود که در راه دین حسین

قربان نمود جان خود و یار و اقربا

تسلیم زور و زر نشد و محکم ایستاد

مردانه کرد جان شریف خودش فدا

تن زیر بار ذلّت بدسیر تان نداد

از بیعت یزید ستمگر نمود ابا

به به ز همتش که زکف داد هر چه داشت

کاسلام را زشرّ اعادى کُنَد رَها

در راه مقصد آنچه بلا بُد به جان خرید

بر هر چه بُد رضای خدا شد به آن رضا

آه از دمى که داد همه یاوران ز دست

ماند او غریب و بى کس و یاور به نینوا

بهر وداع اهل حرم شد سوى حرم

گِردَش زنان خسته و اطفال مبتلا

در حیرتم چگونه نموده است او وداع

ساکت چگونه اهل حرم کرد و شد جدا

یارب چه کرد تشنه لب و بى کس و غریب

با اهل بیت مضطر و آن دشت پر بلا

بس کن «على» دگر سخن و از خدا بخواه

بخشد ترا به حرمت سلطان کربلا

 اى ولی کبریا

اى شه دنیا و دین روکن به دشت کربلا

اى ولىّ کبریا

کن رها از چنگ دشمن اهل بیت مصطفى

اى ولىّ کبریا

کشته شد هر گل که بد در باغ دین از تیغ کین

ای شه دنیا و دین

روز شد شام سیه بر آن عزیزان خدا

ای ولیّ کبریا

شد حرام اندر زمین کربلا آب روان

بر حسین و یاوران

سوخت از سوز عطش هم جان او هم اقربا

ای ولیّ کبریا

پرپر از باد حوادث گشته گلزار بتول

ماه دین اندر افول

کشتی آل نبی شد غرق طوفان بلا

ای ولیّ کبریا

شاه دین در کربلا بی یار و یاور گشته است

بی برادر گشته است

فرق عباسش دو تا و دست او گشته جدا

ای ولیّ کبریا

چون پدر را دید تنها سوی میدان شد روان

اکبر تازه جوان

در حرم افتاد از اندوه و غم شور و نوا

ای ولیّ کبریا

حمله ور شد سبط پیغمبر چو شیری بر سپاه

تا که در آن رزمگاه

قطعه قطعه شد تنش از تیر و تیغ اشقیا

ای ولیّ کبریا

بر زمین افتاد و شه آمد به بالای سرش

دید جسم اکبرش

پاره پاره گشته و افتاده با فرق دو تا

ای ولیّ کبریا

اصغر بی شیر شه را در بر او جای آب

حرمله دادش جواب

تیرکین زد بر گلوی نازکش آن بی حیا

ای ولیّ کبریا

سبط پیغمبر چو تنها شد به میدان شد روان

خواهرش از پی دوان

لاجرم بهر خدا بنمود خواهر را رها

ای ولیّ کبریا

آمد و شد گرم جنگ و لشکر بیدادگر

گشته بر شه حمله‌ ور

پیکرش آماج تیر و نیزه و سنگ جفا

ای ولیّ کبریا

زاده زهرا تنی صد پاره و دل پر ز خون

شد ز صدر زین نگون

تشنه لب روی زمین گرم مناجات و دعا

ای ولیّ کبریا

از قفا ببرید شمر بی حیا آخر سرش

پیش چشم خواهرش

جسم پاکش زیر سم اسب کین شد توتیا

ای ولیّ کبریا

زینت دوش نبی افتاد عریان روی خاک

پیکر او چاک چاک

گه سرش بر نوک نیزه گاه در طشت طلا

ای ولیّ کبریا

آرزو باشد (علی) را ای شه والامکان

روی بنمایی عیان

از ستمکاران بگیری داد مشتی بی نوا

ای ولیّ کبریا[۱]

تنهای تنها

ای حجّت ثانی عشر در کربلا بنگر

یابن الحسن بنگر به جدّت سبط پیغمبر

تنهای تنها در زمین کربلا مانده

او را نمی باشد دگر نه یار و نی یاور

یاران او را کشته‌اند آن قوم بد فرجام

در خاک و خون افتاده جسم کهتر و مهتر

میر علمدارش ببین با جسم صد پاره

شد هر دو دست او جدا افسوس از پیکر

فرق علی اکبر دو تا شد تا به پیشانی

با تیرکین شد پاره حلقوم علی اصغر

دانی تو خود بود است چون احوال آن سرور

از یک طرف اهل و عیالش بی کس و تنها

از یک طرف در تشنگی اطفال او اندر

با این همه بهر وداع اندر حرم آمد

ترک همه بنمود بهر خالق اکبر

آه از دمی کز سنگ کین پیشانیش بشکست

می خواست دفع خون کند کز فرقه کافر

تیری زدند  و حضرتش از صدر زین افتاد

از خاک گرم کربلا بگرفت او بستر

گرم مناجات و دعا بُد با خدای خود

شمر آمد از راه و جدا کرد از تن او سر

ای حجّت باری بیا و انتقام او

بِستان و روشن کن دل ما عاشقان دیگر

دارد (علی صافی)از لطف جناب تو

او را به اذن حق کنی آسوده از هر شر[۲]

گل احمر

عزیز فاطمه چون گشت بی کس و یاور

به سوی معرکه آورد حجّتی دیگر

به ظاهر ار چه بود کوچک و صغیر ولی

در احتجاج ز هر حجّتی بود برتر

پی وداع چو آمد به دست او دادند

علّی اصغر او را که بود نور بصر

بدید اصفرش از سوز تشنگی بی تاب

نه خورده آب و نه نوشیده شیری از مادر

گرفت طفل و بیامد به جانب میدان

که بلکه ز آب فراتش لبی نماید تر

ز شدّت عطش افتاده بُد سرش به عقب

سفیدی گلوی او عیان چو قرص قمر

بگفت رحم به من گر نمی کنید ای قوم

به طفل تشنه من رحم آورید آخر

رسیده جان به لبش از عطش دهیدش آب

نگشته تا گل عمرش ز تشنگی پرپر

به هیچ مذهب و ملت ستم روا نبود

    به طفل بی گنه ای مردم ستم گست

 حسین گفت و شنیدند آن سیه روزان

به چشم خویش بدیدند حال باب و پسر

به جای آنکه بگیرندش و دهندش آب

نه شرم کرده ز زهرا نه ساقی کوثر

که جای آب دل زار شاه دین خستند

زدند تیر به حلقوم نازک اصغر

به پیج و تاب علی اوفتاد و جان میداد

نمود خون گلو قامتش گل احمر

چه می گذشت به مظلوم کربلا آنگاه

که می نمود بر آن حلق تیر خورده نظر

بس است ای (علی) و بیش از این مگوی سخن

که نیست طاقت و تاب شنیدنش دیگر[۳]

اندوه و ماتم

دوباره عیان شد هلال محرم

به همراهش آورد اندوه و ماتم

جهان کرده در بر لباس مصیبت

زمین و زمان رفته در غصه و غم

زن و مرد در نوحه و سوگواری

تو گوئی عزا خانه گردیده عالم

نه تنها بشر هست در سوگواری

که جن و ملک هم به سوگند همدم

نه تنها همی در زمین شور و غوغا است

سماواتیان در عزایند با هم

برای حسین و به جانبازی او

خلایق بریزند اشک دمادم

بیاد آورند از جفاها که کردند

به آن حضرت و اهل بیت معظّم

به مهمانی او را نمودند دعوت

که دارند او را عزیز و مکرّم

ولیکن بجای پذیرائی او

نکردند چیزی ز ظلم و ستم کم

به بستند آب روان را و کشتند

لب تشنه سبط رسول معظّم

بیامد در آن حال خود سوی میدان

ز مرگ جوانان و یاران قدش خم

ز یک سو غم اهل بیت پریشان

گرفتار و بی کس نه یار و نه محرم

بیامد به میدان و گردش گرفتند

چو گرگان بر او حمله بردند با هم

لب تشنه و آن همه زخم کاری

ز مرکب بیفتاد آن فخر آدم

بیفتاد و بشکست ارکان ایمان

بیفتاد و در لرزه شد عرش اعظم

سرش را جدا کرد شمر بد اختر

که آدم عزا دار شد تا به خاتم

(علی) هر که دارد ولایش، در این غم

ز دیده بریزد سرشک دمادم

سلطان بی یار

من عهد کردم با خدا تا هر چه دارم

در راه عشق او به قربانگه بیارم

*****

دادم به راهش اکبرم شبه پیمبر

تیر جفا شد قسمت حلقوم اصغر

ماندم به دشت کربلا بی یار و یاور

از بهر جانبازی خود اینک رهسپارم

*****

روز ازل چون قسمت من شد شهادت

تسلیم گشتم داده ام بر آن رضایت

آماده گشتم بهر مرگ با شهامت

ترک وطن کردم به حب کردگارم

برداشتم در این سفر من جمله یاران

آوردم از بهر فداکاری جوانان

آوردم از بهر اسیری خیل نسوان

تا در هوای او دهم من هر چه دارم

*****

گر جان دهند از تشنه کامی کودکانم

هرگز نیاید شکوه ای زان بر زبانم

گر قطعه قطعه بنگرم پیر و جوانم

بر موضع خود همچو کوهی استوارم

*****

دست علمدارم جدا گر شد زپیکر

پشتم شکست ار از فراق آن برادر

زهر فرافش می‌خورم مانند شکّر

زاینها نیفتد لرزه در عهد و قرارم

*****

اینک به میدان می روم تا جان سپارم

از تیر و تیغ و نیزه ها پروا ندارم

سر را به منت اندر این ره می گذارم

غیر از رضای او نباشد انتظارم

باشد زبان حال آن سلطان بی یار

آنچه (علی) کرده بیان در ضمن اشعار

یا رب به حق آن شهید و آل اطهار

از دوستان او بیاور در شمارم[۴]

منبع فتقت

ای سبط پاک احمد مختار یا حسین

ای یادگار حیدر کرّار یا حسین

ای دوّمین نهال گلستان فاطمه

ای باب نُه امام جهاندار یا حسین

ای از قیام سرخ تو اسلام را قوام

ای نخل دین ز خون تو پربار یا حسین

ای معدن حمیّت و آزادی و ابا

ای منبع فتوّت و ایثار یا حسین

بگذاشتی به راه خدا پا و داده ای

جز او هر آنچه بود به یکبار یا حسین

سرداده ای به عزّت و آلوده دامنت

نی شد به ننگ ذلّت و نی عار یا حسین

در راه حق تو اکبر و عبّاس و اصغرت

دادی چو دوست بود خریدار یا حسین

در راه دوست هر چه که بُد کرده ای نثار

سودا چنین خوش است ز احرار یا حسین

آخر شدی شهید و سرت رفت بر سنان

ماندند اهل بیت تو بی یار یا حسین

تا روز حشر عزّت و دولت از آن توست

آنجا توئی شفیع و مددکار یا حسین

روکرده با (علی)سوی در گهت

سازش رها از این غم بسیار یا حسین[۵]

درس صبر

با شهادت زاده زهرا حسین     کرد از نو دین حق احیا حسین

آمد از بهر شهادت کربلا     بود ز اوّل مقصدش پیدا حسین

با خدای عهدی کز اوّل بسته بود     تا به آخر ماند پا بر جا حسین

هر چه بود از یاوران و اقربا       کرد قربانی در آن صحرا حسین

برده در میدان تسلیم و رضا    گوی سبقت را در این دنیا حسین

درس صبر و استقامت داده است      بر بشر در روز عاشورا حسین

آه از آن ساعت که در آن گیر و دار     شد غریب و بی کس و تنها حسین

آه از آن ساعت که در میدان کین      غرقه در خون گشت سر تا پا حسین

آه از آن ساعت که از زین شد نگون     کرد در روی زمین مأوی حسین

آه از آن ساعت که آمد شمر دون       سر جدا کرد از امام ما حسین

بر سرِ نی رفت ماه برج دین      پیکرش افتاد در صحرا حسین

چون برای حفظ دین کرد آن قیام       بود راضی بر مصیبت‌ها حسین

ای (علی) ما را بود پشت و پناه

هم در این دنیا و هم عقبی حسین[۶]

میدان عشق

بنازم بر آن کشتۀ راه جانان

که در کربلا جان خود کرد قربان

بنازم به شاهی که کرد آبیاری

زخونش نهال برومند ایمان

به مردانگی داد در کربلا سر

که تا گرد ذلّت نگیرد به دامان

بگفتا که مُردن بِه از زندگانی

که کار افتد اندر کف نابکاران

به میدان عشق آن چنان قد علم کرد

که بُرد از همه گوی سبقت ز میدان

 چنان شد مصمّم که امر شهادت

به آنسان که مأمور بُد داد پایان

چنان بود مستغرق عشق بازی

که بگذشت در راهش از خویش و یاران

زهی استقامت که در راه مقصد

بهر مشکلی داد تن سهل و آسان

نه سدّ رهش شد برادر نه فرزند

ببین پیش کش کرده هم این و هم آن

چه پروا که افتاده دست برادر

چه باک از جوانش به خوم گشته غلطان

خدا چون بخواهد چه غم گر پس از او

حریمش ببینند رنج فراوان

نه خوفی به دل دارد از تیر و خنجر

نه بیمی به دل باشد از خیل عدوان

به شوق وصالش بزد خنده بر مرگ

به راه رضایش گذاشت از سر و جان

ولی وا اسف بر کسانی که گفتند

که ما امّت احمدیم و مسلمان

نمودند ظلمی به فرزند زهرا

که نبود مرا طاقت ذکر و عنوان

بیاد آورید از زمانی که بردند

چو گرگان بر او حمله در آن بیابان

گروهی به نیزه، گروهی به خنجر

گروهی نموده تنش تیر باران

چنان سنگ کین خست پیشانی او

که از سیل خون روی مه گشت پنهان

پی رفع خون پیرهن را چو بگرفت

دل پاک شه لاجرم شد نمایان

به ناگاه تیری رها شد ز دشمن

 که بگرفت جا در دلش تا به پیکان

تنش پاره پاره شد از تیغ و خنجر

دلش پر ز خون از فراق عزیزان

بیفتاد روی زمین جسم پاکش

در آن سوز گرما و آن لعل عطشان

سرش را جدا کرد شمر بداختر

تنش نرم شد زیر سمّ ستوران

به نی شد سرِ شاه و این سر فرازی

خدایش از آن داده در دورِ دوران

 سزد ای (علی) گریه در ماتم او

 که جنّ و ملک بهر او گشته گریان[۷]

خون خدا

 ای فخر خاندان رسول خدا حسین

کردی به عهد خویش به خوبی وفا حسین

دادی تمام هستی خود را به راه دوست

کردی عجب معامله ای بی ریا حسین

بُد مشتری، خدا و به تو داد از کرم

آن را که بود اجر تو نزد خدا حسین

دادی تو هرچه داشتی و کردگار هم

انعام کرد آن همه لطف و عطا حسین

تو خون خویش ریختی اندر هوای او

خون خدا شدی و بس اینت جزا حسین

مقصد رضای حق بُد و در  راه این هدف

دادی تو تن به هر چه رسیدت بلا حسین

 بگذشتی از برادر و اولاد در رهش

ای آفرین به این همه صدق و صفا حسین

آه از دمی که از ستم قوم بی حیا

گشتی غریب و بی کس و بی آشنا حسین

اصحاب و یاوران همه از تیر و تیغ کین

دیدی فتاده اند به وجه الثری حسین

عازم شدی چو بهر شهادت سوی حرم

رفتی برای دیدن آل عبا حسین

گشتند گرد شمع وجود تو جمله جمع

بودند در غم تو به آه و نوا حسین

بگذاشتی تو اهل حرم را به سوز و آه

عازم شدی به جنگ چو شیر خدا حسین

تو گرم جنگ گشتی و افسوس پیکرت

گردید پاره پاره ز تیغ جفا حسین

پیشانیت به سنگ جفا ظالمی شکت

خون برگرفت روی تو تا دیده ها حسین

رفتی که روی پاک نمایی و ظالمی

قلبت نشانه رفت و فتادی ز پا حسین

از زین نگون شدی و فتادی به روی خاک

گرم نیاز و راز شدی با خدا حسین

شمر آمد و نشست ز کین روی سینه است

سر از تنت نمود جدا از قفا حسین

یا رب(علی صافی) افسرده حال را

بخشا به حقِّ خامس آل عبا حسین[۸]

پی نوشت ها

[۱] . تاریخ: محرم ۱۲۱۷

[۲] . تاریخ : اول محرم ۱۴۱۴

[۳] . تاریخ: ۸ محرم ۱۴۰۳

[۴] . تاریخ: ۶ محرم ۱۴۱۲

[۵] . تاریخ: اول محرم ۱۴۱۵

[۶] . تاریخ: ۷ محرم ۱۴۰۸

[۷] .  تاریخ : محرم ۱۳۷۸

[۸] . تاریخ : محرم ۱۴۱۷

منبع

صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۵۳۵-۶۳۱ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه