تفاخر و فخر فروشی از منظر قرآن کریم

تفاخر و فخر فروشی از منظر قرآن کریم

۱۴۰۱-۰۱-۱۵

995 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

تفاخر به عنوان یکی از صفات ناپسند اخلاقی، در آموزه های اسلام بسیار مورد نکوهش قرار گرفته است. از این رو به منظور آگاهی و شناخت بیشتر نسبت به این بیماری نفسانی، لازمست تا ضمن بررسی معنا و مفهوم، عوامل و پیامدهای منفی تفاخر، به شیوه های درمان این رذیله اخلاقی نیز پرداخته شود.

معنای لغوی تفاخر

تفاخر از ریشه فَخْر و به معناى فخر فروشى و مباهات به اشیاء و امور خارج از ذات انسان مى باشد که در امورى مانند: مال، جاه و اولاد[۱] و یا مباهات به مکارم و محاسن[۲] و صفات انسانی[۳] صورت مى گیرد. خداوند در قرآن کریم میفرماید:

«اِعْلَمُوا اَنّما الحَیوهُ الدنیا لَعِب‏ وَ زِینَهٌ و تَفاخرٌ بینکَم و تکاثرٌ فى الاموال و الاولاد و …؛[۴] آگاه باشید که زندگانى دنیا به حقیقت بازیچه اى است طفلانه و لهو و زیب و آرایش و تفاخر و خودستایى با یکدیگر و حرص افزون مال و فرزندان است».

این اصطلاح با مشتقاتش شش بار در قرآن کریم آمده است:

۱ـ  «… اِنّ اللَّهَ لا یحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالاُ فَخُوراً».[۵]

۲ـ  «و لَئِنْ اَذَقْناه نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ ذَهَبّ السّیئاتُ عَنّى انِّهُ لَفَرِحٌ فخورٌ».[۶]

۳ـ  «وَ لا تُصَعِّرْ خدّکَ لٍلّناسِ وَ لاتَمْشِ فى الَأرْضِ مَرَحاً اِنَّ اللهَ لایحِبُّ کُلَّ مُختالٍ فخورِ».[۷]

۴ـ  «خَلَقَ الانسانَ مِنْ صَلْصال کالَفخّارِ».[۸]

۵ـ  «اِعْلَمُوا اَنّما الحیوهُ الدنیا لَعِبٌ‏ وَ لَهوٌ و زینَهٌ و تَفاخر بینکم و تکاثرٌ فى الاَمْوالِ و الاولادِ …».[۹]

۶ـ  «لِکَیلا تَأسَوْا علَى ما فاتَکم وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللهُ لا یحِبَّ کُلَّ مُختالٍ فخورٍ».[۱۰]

در آیات فوق همچنانکه مشاهده مى شود، واژه فَخُور در چهار آیه قرآن (نساء/۳۶؛ هود/۱۰؛ لقمان/۱۸؛ حدید/۲۳) بکار رفته است و به معناى کسى است که مناقب و محاسن خود را به خاطر تکبر و خودنمایى برمیشمارد[۱۱] و برخى از مفسرین در تفسیر آیه ۲۳ از سوره حدید، “فخور” را صیغه مبالغه گرفته و آن را به معناى کسى مى دانند که زیاد افتخار و مباهات مى کند، به توهم اینکه آنچه که از نعمتهاى الهى دارد فقط به خاطر استحقاق و لیاقت خودش مى باشد.[۱۲]

فخّار نیز از همین ریشه و فقط یک بار در سوره رحمن آیه ۱۴(خلقَ الانسانَ مِنْ صَلْصالٍ کالفخّار) بکار رفته است و به معناى گلِ خشک و سفال مى باشد[۱۳] و وجه تسمیه آن این است که گویى به زبان خود، بر سایر گلها و خاکها به خاطر حرارتى که دیده و پخته شده است، فخر مى فروشد.[۱۴]

برخى نیز معتقدند: “فخار” از ماده فخر گرفته شده و به معناى کسى است که بسیار فخر مى کند، و از آنجا که اینگونه اشخاص، آدم هاى توخالى و پر سروصدایى هستند، این کلمه به کوزه و هر گونه سفال به خاطر سروصداى زیادى که به هنگام وزش باد یا دمیدن هوا ایجاد مى کند، اطلاق شده است.[۱۵]

تمایز بین تفاخر و ذکر نعم الهى

با تدبر در آیه ۱۱ از سوره مبارکه ضحی «وَ اَمّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ؛ و اما نعمت پروردگارت را بازگو [که اظهار نعمت حق نیز شکر منعم است»، کاملا آشکار مى شود که اگر کسى، مناقب و محاسن خود را براى اعتراف به نعمت برشمارد، نه تنها فخور نیست بلکه شکور هم است[۱۶] و از طرفى دیگر نیز باید دقت کرد که ذکر نعمتهاى الهى و بازگو کردن آنها نباید انسان را به وادى فخرفروشى بیاندازد.[۱۷]

در روایات متعددى که از معصومین (ع) نقل شده، اقرار به نماز شب و بى نیازى از آنچه که در دست مردم است و نیز اعتراف به ولایت پذیرى از امام معصوم (ع)[۱۸] و همچنین وفادارى به عهد و پیمان[۱۹] از جمله مواردى است که بیان و بازگو کردن آنها، از زمره تفاخر ممدوح شمرده شده است.

نکته قابل توجه این است که تفاخر و تکاثر، هم از حیث مفهوم و هم از حیث مصداق با هم تفاوت دارند ولى رابطه سببى و مسببى حاکم بین این دو واژه، موجب شده است که اکثر مفسرین، ذیل بحث تکاثر که خود از سبب هاى تفاخر است، به بحث تفاخر نیز بپردازند، لذا باید توجه نمود که تفاخر و تکاثر دو مبحث جدا از هم مى باشند که هر کدام باید در جایگاه خود مورد بحث و بررسى قرار گیرند.[۲۰]

عوامل و ریشه هاى بروز تفاخر

آیات متعددى از قرآن کریم به علل بروز تفاخر پرداخته و ریشه هاى ظهور این نقیصه اخلاقى را مورد بحث قرار داده اند.[۲۱] که در اینجا به چند نمونه از این آیات اشاره مى کنیم:

۱ـ آیات ۳۶ تا آخر سوره قیامت: «اَ یحْسَبُ الانسانُ اَنْ یتْرَکَ سُدى، اَلَمْ یکُ نُطْفَهً مِنْ مَنِى یمنْى، ثُمَّ کانَ عَلَقَهَ فَخَلقَ فَسَوى …؛ آیا آدمى مى پندارد که او را بلاتکلیف و بحال خود رها کرده اند؟! آیا آدم در اوّل، قطره آب نطفه نبود؟ و پس از نطفه به رحم آویخته گشت و آنگاه به این صورت زیباى حیر ت انگیز آفریده و آراسته گردید…».

۲ـ در آیه ای از سوره انسان، خداوند انسان را به خلقت اولیه اش متذکر مى گردد و میفرماید: «اِنّا خلقنا الانسانَ مِنْ نُطْفَهٍ اَمْشاجٍ نبتّلیهِ فَجَعَلْناهُ سمیعاً بصیراً؛ ما او را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور) خلق کردیم و داراى قواى گوش و چشم گردانیدیم».

۳ـ در آیات ۱۸ و ۱۹ سوره عبس به این نکته اشاره کرده و میفرماید: «مِنْ اى شیءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطفهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ؛ آیا نمى نگرد که از چه چیز خلق شده است؟ از آب نطفه بى قدرى، خدا (بدین صورت زیبا) خلقش فرمود و سپس تقدیراتش را مقدر کرد».

۴- در آیه ۳۷ کهف و آیه ۷۷ یس، سفاهت و عدم تعقل از ریشه هاى بروز این فساد اخلاقى محسوب شده اند[۲۲] و در آیه ۲۶۶ سوره بقره، اتکال به دنیا و آسایش زودگذر آن و غفلت از یاد آخرت موجب ایجاد تفاخر و سبب فخرفروشى ذکر گردیده است.[۲۳]

۵- با تدبر در آیه ۱۰ سوره هود آشکار مى شود که گذر از محنت ها و سختى ها و دستیابى به موهبت هاى دنیوى و شادمانى مفرط بر اثر رسیدن به رفاه[۲۴] و فراموشى یاد خدا به عنوان بخشنده نعمت ها و موهبت هاى دنیوى، از عوامل بروز تفاخر مى باشند.

۶- در آیه ۴۳ از سوره هود و نیز آیه ۲ سوره عنکبوت، احساس مصونیت از ابتلاء به سختى ها و محنت ها، موجب گرفتار شدن انسان در دام تفاخر، معرفى شده است.[۲۵]

۷- در سوره کهف آیه ۳۴ و زخرف آیه ۵۱، کثرت مال و فرزندان و فراوانى آباد و اجداد و خویشان و کثرت هواداران و عزت اجتماعى حاصل از آن[۲۶] و نیز در سوره حجر آیات ۲۹ـ۳۱، حمیت و تعصب جاهلی[۲۷] و در زخرف آیات ۵۱ و ۵۲، خودستایی[۲۸] از علل و عوامل بروز تفاخر محسوب شده اند.

تلازم و ارتباط تفاخر با دیگر رذایل اخلاقى

تفاخر با رذایل اخلاقى دیگر نیز مرتبط مى باشد، همچنانکه بسیارى از علماء ذیل آیه ۲۳ سوره حدید «… وَ اللهُ لا یحِبَّ کُلَّ مُختالٍ فخورٍ» پس از تبیین دو واژه مختال و فخور، هر دو را از مصادیق شرک خفى محسوب کرده اند.[۲۹]

علامه طباطبایى (ره) در تفسیر المیزان ذیل آیه ۲۳ سوره حدید و نیز آیه ۳۶ سوره نساء، کلمه مختال و فخور و ارتباط آن دو را اینگونه تفسیر مى کند: کلمه مختال به معناى کسى است که دستخوش خیالات خود شده است و خیالش او را در نظر خودش، شخصى بسیار بزرگ جلوه داده و در نتیجه دچار کبر گشته و از راه صواب گمراه شده است.

اسب را هم اگر خیل مى خوانند براى همین است که در راه رفتنش تبختر مى کند؛ و کلمه (فخور) به معناى کسى است که زیاد افتخار مى کند(صیغه مبالغه)، و این دو صفت یعنى اختیال و کثرت فخر، از لوازم علاقمندى به مال و جاه و افراط در حب آن دو است».

تفاخر با رویگردانى و اعراض از مردم نیز ارتباط دارد؛[۳۰] «وَ لاتُصَعِّرْ خدّکَ لٍلّناسِ وَ لاتَمْشِ فى الَأرْضِ مَرَحاً اِنَّ اللهَ لا یحِبُّ کُلَّ مُختالٍ فخورِ؛[۳۱] و هرگز به تکبر و ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور و تبختر قدم برمدار که خدا هرگز مردم متکبر خودستا را دوست نمى دارد».

تفاخر موجب بخل و خساست در انفاق مى گردد و این همان ارتباط و تلازم تفاخر با بخل است.[۳۲] این نکته را مى توان از تدبر در این آیه ۳۶ بدست آورد:

«وَ اعْبدُوا اللهَ وَ لا تُشِرکوُا بِهِ شیئاً و بالوالدینِ اِحْساناً و بِذى القُربى و الَیتامى و المساکینِ و الجارِ ذى القُرْبى وَ الجارِ الجُنْبِ والصّاحِبِ بالجَنْبِ و ابنِ السَّبِیلِ وِ ما مَلَکَتْ اَیمانُکُمْ اِنَّ اللهَ لایحِبُّ مَنْ کانَ مُختالاً فخوراً؛[۳۳]

خداى یکتا را بپرستید و هیچ چیز را شریک وى نگیرید و نسبت به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و همسایه بیگانه و دوستان موافق و رهگذران و بندگان و کسانى که زیردست شمایند در حق همه نیکى و مهربانى کنید که خدا مردم خودپسند متکبر را دوست ندارد».

درباره بخل و تفاخر مى توان بدین نکته اشاره کرد که از آنجایى که کثرت فخر، ناشى از مال و جاه است، لذا افراط در حب و دوستى مال و جاه، موجب بخل در انفاق مى گردد و حب جاه و مغرور شدن به حطام دنیا و خوشحالى به متاع آن، موجب افتخار و تکبر است که آن از بدترین صفات رذیله بوده و مستلزم بخل نسبت به حقوق واجبه و وظایف لازمه مى باشد.[۳۴]

آیه ۱۲ سوره اعراف، بیانگر این است که شیطان، پایه گذار تفاخر و اولین فخرفروش مى باشد.[۳۵] آیه ۷۶ سوره ص نیز به این امر اشاره کرده و استکبار و تمرد شیطان از امر خداوند در سجده کردن بر آدم را، ملازم با تفاخر شیطان مى داند: «قالَ اَنَا خیرٌ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ”.[۳۶]

پیامدها و آثار منفی تفاخر در دنیا و آخرت

امیرالمومنین على (ع) تفاخر را ریشه دشمنى ها و بغض و کینه ها معرفى مى کند:

«… پس شیطان بزرگترین مانع براى دیندارى و زیانبارترین و آتش افروزترین فرد براى دنیاى شماست! شیطان از کسانى که دشمن سرسخت شما هستند و براى درهم شکستنشان کمر بسته اید خطرناکتر است. مردم! آتش خشم خود را بر ضد شیطان بکار گیرید و ارتباط خود را با او قطع کنید. به خدا سوگند، شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و بر حَسَب و نَسَب شما طعنه زد و عیب گرفت و با سپاهیان سواره خود به شما هجوم آورد، و با لشگر پیاده راه شما را بست، که هر کجا شما را بیابند شکار مى کنند…

خدا را خدا را! از تکبر و خود برتربینی و از تفاخر جاهلى بر حذر باشید، که جایگاه بغض و کینه و رشد وسوسه هاى شیطانى است، که ملتهاى گذشته و امت هاى پیشین را فریب داده است، تا آنجا که در تاریکى هاى جهالت فرو رفتند و در پرتگاه هلاکت سقوط کردند و به آسانى به همان جایى که شیطان مى خواست کشانده شدند. تفاخر چیزى است که قلبهاى متکبران را همانند کرده تا قرن ها به تضاد و خونریزى گذراندند، و سینه ها از کینه ها تنگى گرفت».[۳۷]

یکى دیگر از پیامدهای سوء تفاخر، تحقیر مردم و بى توجهى به عزت و کرامت دیگران است،[۳۸] همانگونه که به این مطلب در این آیه اشاره شده است: «فقال لِصاحِبه و هُوَ یحاوره انا اکثر منک مالاً و اعزُّ نفراً» که همین خودبزرگ بینى و تحقیر دیگران از عوارض رفاه مندى و برخوردارى از نعمت هاى فراوان و تفاخر به آنها است.

این آیه، به وضوح نشان مى دهد که کثرت مال و عزت اجتماعى حاصل آمده از آن، مهمترین ارزش از نظر دنیاپرستان است. ایجاد نظام طبقاتى در جامعه و بروز آفت هاى سیاسى و فرهنگى در جامعه اسلامى را مى توان از جمله پیامدها و نتایج سوء تفاخر دانست.[۳۹]

على (ع) تفاخر را آفت سیاسى مى داند و در مورد آن میفرماید: «وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلَاهِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ کَذَلِکَ؛[۴۰]

این نکته نیز مسلم است که از پست ترین حالت هاى زمامدارى جامعه در نظر گاه مردم شایسته این است که بدین گمان متهم شوند که دوستدار تفاخر هستند و سیاست کشورداریشان بر کبر ورزى بنا شده است و به راستى که من خوش ندارم که این پندار در ذهنتان راه یابد که به تملق و چاپلوسى گراییده ام و شنیدن ثناى خویش را دوست دارم. من -با سپاس از خداوند- چنین نیستم».

همچنین آن حضرت در خطبه ای دیگر، پس از خواندن آیه اول سوره تکاثر، میفرماید:

«یا لَهُ مَرَاماً ما اَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً ما اَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا اَفْظَعَهُ لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُم اَى مُدَّکِرٍ وَ تناوَسوُهُمْ مِنْ مکانٍ بعیدٍ! اَفَبِمَصارِعِ آبائِهِمْ یفْخَرُونَ! اَمْ بِعَدیدٍ الهَلْکى یتَکاثَروُنَ! یرْتَجِعونَ مِنْهُم اَجْساداً خَوَتْ، وَ حَرَکاتٍ سَکَنَتْ، وَ لِأنْ یکوُنُوا عِبَراً، اَحَقَّ مِنْ اَنْ یکوُنوُا مُفْتَخَراً …؛[۴۱]

شگفتا چه مقصد بسیار دورى و چه زیارت کنندگان بى خبرى و چه کار دشوار و مرگباری! پنداشتند که جاى مردگان خالى است، آنها که سخت مایه عبرتند، و از دور با یاد گذشتگان، فخر مى فروشند. آیا به گورهاى پدران خویش مى نازند؟ و یا به تعداد فراوانى که در کام مرگ فرو رفته اند؟ آیا خواهان بازگشت اجسادى هستند که پوسیده شد؟ و حرکاتشان به سکون تبدیل گشت …».

على (ع) در ادامه خطبه به شرح حال رفتگان پرداخته و میفرماید: «در حالى که آنها داراى عزت پایدار و درجات والاى افتخار بودند. پادشاهان حاکم، یا رعیت سرفراز بودند که سرانجام به درون برزخ راه یافتند و زمین آنها را در خود گرفت، و از گوشت بدن هاى آنان خورد، و از خون آنان نوشید، پس در شکاف گورهاى بى جان و بدون حرکت پنهان مانده اند …».

از جمله پیامدها و مجازات هاى سنگین فخرفروشان در قیامت، پوشیدن لباس هاى بسیار خشن و سیاه[۴۲] و عذاب هاى خوار کننده الهى است. «وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئهٌ ینْصُرُونَهُ مِنْ دونِ اللهِ وَ ما کانَ مُنْتَصِراً؛[۴۳] و ابدا جز خدا هیچ کس نباشد که آن گنه کار کافر را از قهر و خشم خدا یارى و حمایت کند» و آیات ۱۰۱ سوره مومنون و ۲۴ سوره جن بیانگر این واقعیتند که در قیامت تمام حسب و نسب هاى مالى و جانى اثر و خاصیت خود را از دست داده و روابط خویشاوندى بین انسانها از هم گسسته خواهد شد و موجبات تفاخر نیز از بین خواهند رفت.[۴۴]

درمان تفاخر

خودآگاهى، بهترین و اصلى ترین راه براى درمان تفاخر است.[۴۵] کلام گهربار على (ع) بهترین شاهد بر اثرِ درمانى خودآگاهى، معرفت و شناخت انسان به ابتدا و سرانجام حیاتش مى باشد:

«ما لابن آدم و الفخر، أوله نطفه، و آخره جیفَه، لا یرزق نفسه، و لا یدفع حتفه؛[۴۶] آدمیزاده را چه جاى فخرفروشى، که در آ‎غاز نطفه اى است و در پایان لاشه اى. به تن خویش، روزى رسان نباشد و در رویارویى با مرگ، کمترین ایستادگى نتواند».

عزت و افتخارهاى دنیوى را نشاید که مورد رقابت قرار بگیرند و آذین ها و نعمت هاى دنیا، نباید انسان را به شگفتى آرد و نیز رنج ها و سختى هاى آن نیز نباید بى تاب و توان کند، چرا که عزت و فخر دنیا پایان مى گیرد و زیور و زینت ها و نعمت هایش نیستى مى پذیرد و رنج ها و سختى هایش نیز به نهایت مى رسد. هر یک از دوران هاى دنیا رو به پایان است و هر پدیده زنده دنیا به سوى مرگ گام مى نهد.

امام على (ع) میفرمایند: «وَ ضْع فخرک، وَ احْطُط کِبْرَکَ، وَ اذْکُر قبرک، فَاِنّ علیه ممرک و کما تدین تدان، و کما تزرع تحصد … لا یتخاحزون و لا یتناسلون و لا یتزاورون و لا یتجاورون؛[۴۷] فخرفروشى را واگذار و تکبر را فرو ریز و گور خویش را به یادآر، که بى گمان گذارت بر آنست؛ و بر حسب عمل خویش جزا مى یابی؛ و چنانکه کشته اى، مى دروى… دیگر نه از فخرفروشى ها و زاد و ولدها اثرى است و نه از دیدارها و همسایگى ها خبرى».

و در جاى دیگر نیز میفرمایند: «ضَعْ فخرکَ، وَ آحطُط کِبَرک، و اذکر قبرک؛ فخرفروشى را وا نِه، تکبرت را بزداى و گورت را به یاد آر».

راه سوم براى درمان تفاخر، صدقه و انفاق مالى و معنوى است.[۴۸] رسول اکرم (ص) میفرماید: «صدقهُ المرءُ المسلمُ تزید فى العمر و تمنعُ میتَهَ السوءِ و یذهب بها اللهُ الفخَر و الِکبَر؛ صدقه فرد مسلمان، موجب افزایش عمر او شده و او را از مرگ بد بازمیدارد و نیز خداوند متعال به واسطه صدقه و انفاق، فخر و کبر را از او دور مى کند».

نتیجه گیری

تفاخر، نشانه غفلت انسان نسبت به جایگاه حقیقی خود و بستر ابتلا به بسیاری از رذایل اخلاقی دیگر نظیر بخل، تحقیر دیگران و بی عدالتی به شمار می رود. رذیله اخلاقی تفاخر، با روش هایی همچون خودآگاهی، یاد مرگ و انفاق، قابل درمان است. آموزه های اسلامی نشان می دهد که ریشه‌ کنی تفاخر، نیازمند بازگشت به فطرت و شناخت مرزهای عزت حقیقی است. انسان مومن باید به جای تفاخر، نعمت های الهی را وسیله شکر و خدمت بداند، نه ابزار برتری طلبی و فخر فروشی.

پی نوشت ها

[۱] مصطفوی، التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج۹، ص۳۷ و ۳۸.

[۲] ابن منظور، لسان العرب، ج۱۰، ص۱۹۸.

[۳] طبرسی، مجمع البیان، ج۲، ص۴۵۰.

[۴] حدید/۲۰.

[۵] نساء/ ۳۶.

[۶] هود / ۱۰.

[۷] لقمان/ ۱۸.

[۸] رحمن/ ۱۴.

[۹] حدید/ ۲۰.

[۱۰] حدید/ ۲۳.

[۱۱] طباطبایی، المیزان، ج۱۹، ص۱۹۲.

[۱۲] راغب اصفهانی، مفردات راغب، ص۶۲۷.

[۱۳] مصطفوی، التحقیق فى کلمات القرآن، ص۳۸.

[۱۴] نسفی، کشف الحقائق، ج۳، ص۴۷۱.

[۱۵] مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۲۳، ص۱۱۸.

[۱۶] طبرسی، مجمع البیان، ج۲۰ ص۴۵۰.

[۱۷] تفسیر فرات الکوفى، ذیل سوره مطففین، ص۵۴۵.

[۱۸] کلینی، اصول کافى. ج۸، ص۲۳۴.

[۱۹] ری شهری، میزان الحکمه، ج۳، ص۲۳۸۲.

[۲۰] مراغی، تفسیر المراغى. ج۳۰، ص۲۳۰.

[۲۱] النحل/۱۴، کهف/۳۷، یس/۷۷، قیامت/۳۷، انسان/۲، عبس/۱۹.

[۲۲] نراقی، جامع السعادات، ج۱، ص۳۹۸.

[۲۳] طبری، جامع البیان، ج۳، ص۱۰۷.

[۲۴] هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج۸، ص۳۲.

[۲۵] هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج۱۰، ص۳۸۱.

[۲۶] سیدرضی، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۵.

[۲۷] کاشانی، المَحجّه البیضاء، ج۵، ص۲۸۴.

[۲۸] قرطبى، الجامع لاحکام القرآن، ج۱۷، ص۱۶۷.

[۲۹] ثعالبی، الجواهر الحسان، ج۲، ص۵۵۳.

[۳۰] هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج۳، ص۳۷۹.

[۳۱] لقمان/۱۸.

[۳۲] طباطبایی، تفسیر المیزان، ج۴، ص۳۵۵.

[۳۳] نسا/۳۶.

[۳۴] شاه عبدالعظیمی، تفسیر اثنى عشرى، ج۱۳، ص۴۳.

[۳۵] معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج۳، ص۱۴۴۵.

[۳۶] ص/۷۶.

[۳۷] سیدرضی، نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.

[۳۸] هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج۱۰، ص۳۸۱.

[۳۹] معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج۳، ص۱۴۴۶.

[۴۰] سیدرضی، نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.

[۴۱] سیدرضی، نهج البلاغه، خطبه ۲۲۱.

[۴۲] طبرسی، مجمع البیان، ج۱۰-۹، ص۶۴۲.

[۴۳] کهف/۴۳.

[۴۴] سیدرضی، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۹۹.

[۴۵] معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج۶، ص۱۴۴۶.

[۴۶] سیدرضی، نهج البلاغه، حکمت شماره ۴۵۴.

[۴۷] سیدرضی، نهج البلاغه، حکمت شماره ۳۹۸.

[۴۸] متقی هندی، کنز العمال، ج۶، ص۳۶۱.

منابع پایانی

  1. قرآن کریم.
  2. ابن منظور، محمد، لسان العرب، بیروت، دار الحیاء التراث العربى، ۱۴۰۸ ه.
  3. نسفی، عزیزالدین، تفسیر کشف الحقائق عن نکت الآیات و الدقائق، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۹۶ق.
  4. نرم‌افزار جامع تفاسیر قرآن (شامل ۲۲ ترجمه و ۶۱ تفسیر)، قم.
  5. ثعالبی، عبدالرحمن، الجواهر الحسان فى تفسیر القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیه.
  6. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی، قم، مرکز بین المللی نشر اسراء، ۱۳۷۷ش.
  7. راغب، مفردات، تهران، دارالقلم، ۱۴۱۲ق.
  8. ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۱ش.
  9. سیوطی، عبدالرحمن، الدرالمنثور فى التفسیر المأثور، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ق.
  10. شاه عبدالعظیمی، حسین بن احمد حسینی، تفسیر اثنى عشرى، تهران، انتشارات میقات، ۱۳۶۳–۱۳۶۴ ش.
  11. صالح، صبحى، نهج البلاغه، بیروت، انتشارات اسوه وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه، ۱۴۱۵ق.
  12. طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فى تفسیر القرآن، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۱۷ق.
  13. طبرسی، ابوعلى الفضل بن الحسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، ۱۳۷۶ش.
  14. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آى القرآن، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق.
  15. فرات کوفی، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات الکوفی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۴۱۶ق.
  16. قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق.
  17. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تهران، انتشارات صدوق، ۱۳۶۵ش.
  18. متقی هندی، علاءالدین علی، کنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، بیروت، موسسه الرساله، ۱۴۰۹ق.
  19. محسن کاشانی، المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، قم، دفتر انتشارات اسلامی، بی‌تا.
  20. مراغی، احمد مصطفى، تفسیر المراغی، بیروت، دارالفکر، بی‌تا.
  21. معادیخواه، عبدالمجید، فرهنگ آفتاب (فرهنگ تفصیلی مفاهیم نهج‌البلاغه)، تهران، نشر ذره، بی‌تا.
  22. مکارم شیرازی، ناصر و جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، قم، بی‌ناشر، ۱۳۶۲ش.
  23. مصطفوی، حسن، التحقیق فى کلمات القرآن، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، بی‌تا.
  24. نراقی، محمدمهدی، جامع السعادات، بیروت، موسسه الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۸ق.
  25. هاشمی رفسنجانی، اکبر و جمعی از محققان، تفسیر راهنما، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۳ ش.

منبع اقتباس:

آرام، محمدرضا، تفاخر در قرآن کریم، مجله اندیشه صادق، تابستان ۱۳۸۳، شماره ۱۵.

بدون دیدگاه