اشاره:
یکی از اموری که در همه ادیان وجود دارد مفهوم اعتقاد، ایمان و یقین است. این مفاهیم در همه ادیان متناسب با همان دین مطرح است. این مفاهیم هرکدام دارای معنای خاص خودش را دارند. در این نوشته برای وضوح معانی آنها آشاره ای کوتاهی به تعریف این امور شده است.
اعتقاد، ایمان و یقین عمل و صفت قلبی است به این معنا که انسان بعد از اینکه از جنبه نظری نسبت به صحت و درستی آموزه ای علم پیداکند آنگهی نوبت به ایمان و اعتقاد می رسد و در نهایت به یقین تبدیل میشود.
ایمان از باب «اِفعال» از ماده اَمن، (امن، یؤمن، ایماناً) میباشد و معنای آن گرویدن، ایمن گردانیدن و باور داشتن، روی كردن و اعتماد ورزیدن است. در قرآن كریم نیز به معنای فعل ایمان یا معنای محتوای آن و یا هر دو به كار رفته است.[1]
1. ایمان مربوط به دل است، یعنى لازم است پیوندى بین انسان و معتقدات دینى برقرار شود كه از آن به «عقد القلب» تعبیر مىكنند و تا این عقد قلب حاصل نشود، ایمان محقق نیست، گو اینكه به مجرد اقرار و اعتراف به آموزه ای ایمان تحقق پیدا نمیکند تا اینكه این اقرار بر قلب و جان هم جارى شود، از این رو، قرآن كریم میان اسلام و ایمان فرق مىگذارد و براى ایمان شرایطى را بیان مىكند، چنان كه مىفرماید: «برخى از بادیه نشینان گفتند: ایمان آوردیم، بگو: ایمان نیاوردهاید، لیكن بگویید: اسلام آوردهایم. و هنوز در دلهاى شما ایمان داخل نشده است».[2]
باید دقت نمود كه به صرف اینكه نفس انسان به حقانیت خداوند و… اطمینان داشته باشد و آرامش خاطر پیدا كند، به طورى كه شكى در آن راه نداشته باشد، نباید گفت ایمان كامل حاصل شده، ایمان همان عقد قلب است، یعنى: بعد از اینكه انسان به حقانیت امورى اطمینان و یقین پیدا كرد، پذیراى آن هم باشد.[3]
2. اعتقاد از ماده عقد به معنای گِره گفته شده است و اعتقاد به معنای تصدیق، دل و نهاد بستن به چیزی، و چیزی را دین گرفتن براى خود میباشد.[4] ابو حامد غزالی میگوید اعتقاد به گره بستن صورتی از علم یا گمان نسبت به وجود موجودات غایب گفته می شود و علم به اعتقاد جازم و ثابت و مطابق با واقع اطلاق میگردد.[5]
از آنچه بیان شد اعتقاد و ایمان به یک معنا در امور دینی به کار می روند وممکن است ایمان و اعتقاد از عمل نشأت بگیرد و ممکن است از فطرت انسان و حتی ممکن است بر جهل مرکب نیز مترتب گردد.
این دو پدیده در تمام ادیان وجود دارد به دلیل اینکه ایمان و اعتقاد فعل قلب و دل است و پیروان هر دینی این دو اصطلاح را نسبت به معتقدات شان به کار میبرند و نسبت به آموزه های دینی شان ایمان و اعتقاد دارند هرچند ممکن است این اعتقاد و ایمان مبنای برهانی و دلیل عقلی نداشته باشد.
توضیح این مطلب این است که عقل را به اعتبار چیزی که ادراک انسان به آن تعلق میگیرد به عقل نظری و عقل عملی تقسیم کردهاند. مراد از عقل نظری ادراک چیزی است که سزاوار است دانسته شود؛ یعنی ادراک اموری که دارای واقعیت است. و مراد از عقل عملی ادراک چیزی است که انجام دادن یا انجام ندادن آن سزاوار است؛ یعنی عقلی که حکم به سزاوار بودن و ناسزاور بودن انجام کاری میکند عقل عملی نامیده میشود.[6]
شأن عقل نظری از شأن عقل عملی کاملا جدا است ممکن است چیزی را کسی با عقل نظری بپذیرد امّا با عقل عملی آن را قبول نکند و به آن ایمان نیاورد.[7] علت آن این است که انسان در مواجهه با برهان مضطر به فهم است و مضطر به کسی میگویند که در برابر چیزی ضروری قرار گیرد و در برهان قطعی قضایای آن یا ضروری است یا به ضروری ختم میشود و هر متفکر سلیم القلب در قبال ضروری منقاد است نه مختار. بنابراین معرفت و علم بعد از حصول مقدمات ضرور آن، در اختیار کسی نیست. از اینرو در جریان اصل علم و فهمیدن، با برهان و دلیل عقلی بین موضوع و محمول بدون دخالت اختیار انسان، گره و عقد منعقد شده و عقدی دیگری در صحنه معرفت وجود ندارد. بنابراین زمانی که قضیهای بیّن بود و یا با برهان مبیّن شد، قهرا معرفت، علم، ادراک عقد و پیوند موضوع و محمول حاصل میشود.
امّا عقل عملی در ساحه معرفت و علم نقشی ندارد؛ بلکه در پذیرش و عدم پذیرش انسان نسبت به قضایایی که با عقل نظری اثبات یا نفی میشود، نقش بازی میکند. بنابراین ایمان که پذیرش است از عقل عملی انسان نشأت میگیرد. ایمان و اعتقاد فعل انسانی و امر اختیاری است و میان نفس انسان و ایمان که فعل اختیاری اوست اراده متخلل است. پس ممکن است انسان مطلبی کاملا واضح را پس از فهمیدن بپذیرد یا نپذیرد.[8] یعنی به آن ایمان بیاور یا نیاورد.
از تعبیر قرآن کریم که میفرماید: «وَ جَحَدُواْ بهِا وَ اسْتَیقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ»[9]؛ «و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن یقین داشتند» به خوبى استفاده مىشود كه ایمان واقعیتى غیر از علم و یقین دارد، و ممكن است كفر از روى جحود و انكار در عین علم و آگاهى سر زند. به تعبیر دیگر حقیقت ایمان «تسلیم در ظاهر و باطن» در برابر حق است، بنابراین اگر انسان به چیزى یقین دارد اما در باطن یا ظاهر در مقابل آن تسلیم نیست، ایمان ندارد، بلكه داراى كفر جحودى است.[10]
3. اما یقین مرحله ای است كه پس از طی كردن مراحل ایمان بدست می آید و خود دارای مراحل سه گانه علم الیقین، حق الیقین، و عین الیقین است، که مرحله ای است بسیار بالا و راه رسیدن به آن بسیار سخت و نیازمند شناخت كافی، اراده ای محكم، چشم پوشی از بسیاری لذات مادی و دنیوی و تحمل رنج ها و امتحانات مختلف می باشد لازم به ذكر است نیل به این مقام تدریجی است و یك شبه كسی به این درجات نخواهد رسید. ولی در یك جمله اگر كسی معارف دینی را با برهان و یقین بداند و به آن عمل كند این مقام دست یافتنی است همان طور كه فردی مثل حارثة بن مالك كه حتی درس نخوانده بود و به حضور پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و عرض كرد من شب را صبح كردم در حالی كه به مقام یقین رسیده ام حضرت فرمود: هر چیز نشانه ای دارد، علامت یقین تو چیست؟ گفت گویا عرش خدا را می بینم، بهشت را می بینم، جهنم و زوزه اهل جهنم را می بینم و می شنوم حضرت فرمود:«عبدٌ نوّر الله قلبَه» یعنی او بنده ای است كه خداوند قلب او را نورانی كرده است. بنابراین می توان با سعی و تلاش علمی و عملی به این مرحله رسید و به قول استاد آیت الله جوادی آملی ـ دام عزه ـ «اگر ما واقعاً به آنچه كه از حلال و حرام می دانیم عمل كنیم، چشم و گوش و یا غیره را تطهیر كنیم و علم همراه با عمل صالح داشته باشیم به این جا می رسیم، خلاصه راه یقین و كشف و شهود، بندگی خداست»[11]
یقین به این معنا در سایر ادیان مورد توجه قرار نگرفته است هرچند در ادیان مختلف اعم از الهی مانند یهودیت و مسیحیت و ادیان غیر الهی مانند بودیسم و شینتو و مکاتب دیگر علوم عرفان و با برنامههای سیر و سلوک برای اداف شبیه آنچه که در اسلام مطرح است وجود دارد ولی آنچه که در اسلام به نام یقین مطرح است که در قرآن کریم آمده و فرموده: «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى یأْتِیكَ الْیقینُ»[12]؛ «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقینِ»[13] ؛«كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیقینِ»[14]؛ « ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَینَ الْیقینِ»[15] در هیچ دینی دیگری مطرح نشده است.
البته یقین به معنای علم هم به کار می رود که هیچ ربطی به مراحل ایمان ندارد.
پی نوشت:
[1] . دایرة المعارف تشیع، ج 2، مدخل ایمان.
[2] . حجرات / 14 و 15.
[3] . نمل / 14 و نهایة الدرایة، محقق اصفهانى 371 :2، چاپ انتشارات سیدالشهداء.
[4] . فرهنگ ابجدی عربی فارسی، ص94،
[5] . ابو حامد غزالی، مجموعة رسائل الإمام الغزالی، ص129، بیروت، دارالفکر، چ1، 1416ق.
[6] . محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج2ص126، قم، انتشارات اسماعیلیان،[بیتا]
[7]. عبدالله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص23، قم، اسراء، چ6، 1391ش.
[8]. منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص21.
[9]. نمل، 14.
[10]. ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج15ص412، تهران، دار الكتب الإسلامیة، چ1، 1374ش.
[11] . توحیدها، پرسش ها و پاسخ ها، آیت الله جوادی آملی،ص 46، انتشارات نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها.
[12] . حجر، 99.
[13] . واقعه، 95.
[14] . تکاثر، 5.
[15] . تکاثر، 7.
نویسنده: حمیدالله رفیعی