مسأله حکمیت در احتجاج امام علی عليه السلام با خوارج

مسئله حکمیت در احتجاج امام علی عليه السلام با خوارج

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

حکمیت، واقعه‌ ای تاریخی مربوط به جنگ صفین است. در این واقعه، ابوموسی اشعری نماینده و حکم سپاه کوفه (سپاه امام علی علیه السلام) و عمرو عاص حَکَم سپاه شام (سپاه معاویه)، برای حل اختلاف میان مسلمانان با یکدیگر گفتگو کردند.

خوارج، گروهی از سپاه امام علی (علیه السلام) در جنگ صفین که علی بن ابیطالب را متهم به کفر کردند و علیه او شوریدند. آنها که به دلیل خروج علیه خلیفه مسلمین، خوارج نامیده شدند، همه کسانی که حکمیت را پذیرفتند و معتقد به کفر علی نبودند، را کافر می شمردند.

حکمیت

حکمیت، واقعه‌ ای تاریخی مربوط به جنگ صفین است. در این واقعه، ابو موسی اشعری نماینده و حکم سپاه کوفه (سپاه امام علی ع) و عمرو عاص حکم سپاه شام (سپاه معاویه)، برای حل اختلاف میان مسلمانان با یکدیگر گفتگو کردند و قرار شد رای آنان طبق قرآن باشد.

درخواست حکمیت با حیله عمرو عاص و معاویه و در پی از هم گسیختن سپاهشان در برابر سپاه امیرالمومنین مطرح شد و امام علی (علیه السلام) از آغاز با آن مخالف بود.

عمرو عاص نماینده سپاه شام موفق شد ابوموسی اشعری را بفریبد و بر خلاف قراری که خصوصی و پنهانی با او داشت، معاویه را صاحب حق معرفی کند. ماجرای حکمیت بی نتیجه ماند و تنها نتیجه حکمیت، رهایی سپاه شام از شکست قریب الوقوع بود.

عدم پذیرش حکمیت از سوی امام علی

نقل شده كه مردی از اصحاب امام علی علیه السلام بپاخاسته و گفت: شما ما را از حكم قراردادن منع می‏ كردی سپس ما را بدان امر نمودی، ما نمی‏دانيم كدام درست است؟

پس امير المومنين (عليه السلام) يك دستش را به ديگری زده و فرمود: اين جزای كسی است كه بيعت را ترك و آن را بشكند! به خدا سوگند اگر آن وقت كه شما را به جنگ واداشتم شما را وادار به كار مكروهی كه خدا خير شما را در آن قرار داده می ‏كردم كه در صورت استقامت شما را هدايت و در صورت انحراف شما را به راه باز می گرداندم و در صورت خودداری كسانی را به جای شما می گماردم برای من اطمينان بخش بود، ولی چه كنم كه ياری نداشتم، و اطراف خود افراد مطمئنی را نديدم، عجبا كه من می خواهم درد خود را به امثال شماها درمان كنم،

اما بودن چنين يارانی خود درد بی‏درمان است! حال من به كسی می ‏ماند كه بخواهد خار را به كمك خار بيرون آورد با اين كه می ‏داند خار همان خار است!. بار خدايا طبيبان اين درد جانفزا خسته شده ‏اند، و بازوی توانای رادمردان در كشيدن آب همت از چاه وجود اين مردم كه دائما فروكش می‏ كند سخت ملول گشته‏ اند!!.

امير المومنين (عليه السلام) در پی پافشاری خوارج در مخالفت با حكمیت به لشكركاه آنان آمده و بعد از سخنانی طولانی چنين فرمود:

مگر آن وقت كه از روی حيله و مكر و خدعه و فريب؛ قرآن‏ ها را بر سر نيزه بلند كردند نگفتيد: اين مردم با ما برادر و هم مسلكند؟ از ما امان خواسته و به كتاب خدا پناهنده شده ‏اند، پس نظر ما اين است كه حرفشان را قبول كنيم و دست از آنان برداريم؟

و من در پاسخ به شما گفتم: اين كاری است كه ظاهرش ايمان و باطن آن دشمنی و عداوت است، ابتدايش رحمت است و پايانش پشيمانی و ندامت؟! پس بر همين حال باقی بوده و از راه نخست خود منحرف نشويد و در جهاد دندان ها را روی هم فشرده و به هر صدايی اعتنا نكنيد؛ زيرا در صورت پاسخ به اين صداها گمراه گرديد و در صورت عدم اعتنا خوار و ذليل می ‏گردد، ما با پيامبر (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) بوديم و قتل و كشتار گرداگرد پدران؛ فرزندان، برادران و خويشان دور می‏زد، ولی آنان بر ثبات خود افزوده و هر چه سختی بيشتر می شد آثار ايمان و تسليم امر خدا در چهره ايشان زيادتر و افروخته ‏تر می گشت، و بر زخم های وارده بيشتر صبر می‏ كردند.

ولی متاسفانه ما اكنون با برادران مسلمان خود به‏ جهت تمايلات نابجا و كجی ‏ها و انحرافات و شبهات و تاويلات ناروا می ‏جنگيم؛ پس هر گاه احساس كنيم چيزی باعث جمع پراكنده ما است و به وسيله آن به هم نزديك می‏شويم و باقی مانده پيوندها را محكم می ‏سازيم، از اين پيشامد استقبال كرده و با سينه باز آن را می ‏پذيريم.

و حضرت امير (عليه السلام) در مساله حكميت فرمود:

ما در خصوص رفع اختلاف و پايان جنگ؛ اشخاصی را حكم قرار نداده‏ايم، بلكه تنها قرآن را به حكميت انتخاب كرديم، و چون قرآن در ميان ما خطوطی پوشيده در جلد است، با زبان سخن نمی ‏گويد و نيازمند به ترجمان است و تنها انسان ها می ‏توانند از آن سخن بگويند، وقتی آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن ميانمان حاكم باشد ما گروهی نبوديم كه به كتاب خدای سبحان پشت كرده باشيم در حالی كه خدای بزرگ فرموده:

«اگر در چيزی اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد»[1] ارجاع دادن اختلاف به خدا اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم و ارجاع اختلافات به پيامبرش به اين است كه به سنتش متمسك گرديم، هر گاه به راستی كتاب خدا به داوری طلبيده شود، ما سزاوارترين مردم به آن هستيم و اگر به سنت پيامبر حكم گردد ما سزاوارترين آنان به سنت اویيم (بنابراين در هر دو حال حق با ما است).

و اما اين كه می ‏گوييد: چرا ميان خود و آنان در تحكيم مدّت قرار داده ‏ايد؟ تنها برای اين بود كه افراد بی‏خبر در طول اين مدت تحقيق و بررسی كرده و افراد آگاه مشورت نمايند تا شايد خداوند در اين فاصله كار امت را به صلاح آورده و راه تحقيق روی ايشان بسته نشود تا مبادا در جستجوی حق شتاب كرده و تسليم اوّلين فكر گمراه شوند.

و نقل است كه حضرت امير (عليه السلام) عبد اللَّه بن عبّاس را نزد خوارج فرستاد بنوعی كه خود آن مناظره را ببيند و بشنود، و آنان در جواب ابن عبّاس گفتند:

ما در باره رفيقت اعتراضاتی داريم كه تمامی آنها موجب كفر و هلاكت و عذاب او می ‏باشد.

اول اين كه: او هنگام كتابت صلحنامه عنوان اميرالمومنين را از مقابل اسم خود محو كرد، و چون ما مؤمن می‏باشيم و او اين عنوان را از روی خود برداشته، پس او امير ما؛ كه مومنيم نخواهد بود.

دوم اين كه: وقتی او به حكمين گفت: «شما در اين مدت خوب دقّت كرده و ببينيد كه هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب و ديگری را عزل كنيد» در حقيقت در حق خود دچار ترديد شده است، در اين صورت ما به شك كردن در حق او اولی و احق هستيم.

و سوم: ما فكر می كرديم او در مقام رای و حكم از همه مقدم است، و خود او ديگری را انتخاب كرد.

چهارم: او در دين خدا ديگری را حكم قرار داد و چنين حقی نداشته است.

پنجم: او در جنگ جمل اموال مخالفين و اهل جمل را برای ما اباحه نمود ولی از اسارت زنان و اطفال ممانعت كرد.

ششم: او وصی پيامبر بود، و وصايت خود را ضايع و تباه ساخت.

ابن عباس به آن حضرت عرض كرد: شما حرف های اين مردم را شنيديد، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتريد.

سپس حضرت امير (عليه السلام) به ابن عباس فرمود: به ايشان بگو آيا به حكم خدا و به حكم پيامبر در اين مورد راضی هستيد؟ خوارج گفتند: آری راضی هستيم.

فرمود: به همان ترتيب كه سوال كردند جواب می گویم.

سپس فرمود: من در روز صلحنامه حديبيه كاتب وحی و نويسنده احكام و امان و شرایط بودم، در آن روز كنار پيامبر، و ابو سفيان و سهيل بن عمرو چنين نوشتم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، اين صلحنامه ای است ميان محمّد رسول خدا و ابو سفيان‏ صخر بن حرب و سهيل بن عمرو.

سهيل گفت: ما رحمان و رحيم را نمی شناسيم، و قبول نداريم كه تو رسول خدايی، ولی به جهت تجليل و احترام از شما به اين كه نام شما مقدّم بر اسامی ما باشد حرفی نزديم، اگر چه سن ما و پدرانمان از سن تو و پدرانت بيشتر بود.

پس رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) به من فرمود: به جای «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏» بنويس: «بسمك اللّهمّ» ، و به جای‏ «محمّد رسول اللَّه» بنويس: «محمّد بن عبد اللَّه»؛ و من نيز اطاعت امر نموده و انجام دادم، سپس رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) به من فرمود: «برای تو نيز چنين جريانی پيش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهی كرد»!!.

و به همين منوال من نيز در صلحنامه ميان خود و معاويه و عمرو عاص نوشتم: «اين صلحنامه ای است ميان اميرالمومنين و معاويه و عمرو عاص» و آن دو معترضانه گفتند: اگر ما با اعتقاد به اين كه تو اميرالمومنين هستی با تو بجنگيم در حق تو ظلم و ستم روا داشته ‏ايم، پس لازم است به جای كلمه «اميرالمومنين» بنويسی «علی بن ابی طالب» من نيز عنوان اميرالمومنين را پاك كرده و نام خود را نوشتم، همان طور كه پيامبر برای خود كرد. پس هر وقت اين را نپذيريد منكر جريان پيامبر شده عمل او را نيز قبول نخواهيد كرد.

خوارج گفتند: اين برهان در پاسخ به سوال اول ما كافی است.

اما پاسخ به اعتراض شما كه چرا من هنگام خطاب به حكمين با ترديد در حق خود گفته‏ ام: «هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب كنيد» اين است كه اين تعبير از نظر انصاف دادن در سخن است، چنان كه خداوند متعال خود فرموده:

وَ إِنَّا اَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلی‏ هُدیً اَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ[2] پس اين گونه سخن نشان از شك و ترديد ندارد با علم به اين كه خداوند خود به حقانيت پيامبرش واقف بوده است.

خوارج گفتند: ما اين پاسخ را نيز پذيرفتيم.

اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: و اما اعتراض شما در باره حكم قرار دادن ديگری، با اين كه من خودم از ديگران سزاوارتر به حكم دادن هستم، اين است كه من در اين مورد نيز از رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) پيروی كرده ‏ام كه آن حضرت در جنگ با بنی قريظه حكميت را به سعد بن معاذ داده، و طرفين به حكومت و رای او توافق كردند، حال اين كه خود پيامبر از همه به حكم و رای دادن سزاوارتر بود، خداوند می فرمايد: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ[3]، من نيز از رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) سرمشق گرفتم.

گفتند: اين پاسخ را نيز پذيرفتيم.

حضرت امير (عليه السلام) فرمود: و اما جواب اين اعتراض شما كه چرا من ديگران را در دين خدا حكم قرار دادم اين است كه من اصلا كسی را حكم قرار ندادم و تنها كلام خدا؛ قرآن را حاكم قرار دادم، كه كلام خود را ميان مؤمنان حكم ساخته، و در آيه: «و هر كه از شما شكار را به عمد بكشد كيفری بايد مانند آنچه كشته از جنس چهارپايان به گواهی و حكم دو مرد عادل از شما- مائده: 95».

رجال را در مورد جزاء و تصديق مصداق كفاره صيد طائر از شخص؛ حاكم معين فرموده است. بنا بر اين آيه؛ رعايت خون مسلمانان بسی عظيم تر و لازم تر خواهد بود.

خوارج گفتند: ما در برابر اين پاسخ نيز تسليم شديم.

امير المومنين (عليه السلام) فرمود: و اما پاسخ اعتراض شما به اين كه من پس از پيروزی در جنگ جمل اموال و اسلحه‏ها را تقسيم نمودم ولی از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم، برای اين بود كه به مردم بصره نيكويی و منت بگذارم، همان طور كه رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) در فتح مكه با قريش چنين رفتار و معامله نمود، هر چند اهالی بصره در حق ما ستمكاری و ظلم كرده بودند، ولی زنان و اطفال كه گناهی نداشتند، و ما را شايسته نبود كه ايشان را به جرم ستمكاران مواخذه كنيم، و گذشته از اين اگر من چنين اجازه‏ای می‏ دادم كداميك از شماها قادر بود عايشه زوجه رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) را به اسارت بگيرد؟ خوارج گفتند: ما اين پاسخ شما را نيز پذيرفتيم.

حضرت امير (عليه السلام) فرمود: و اما پاسخ به اين اعتراض شما كه با اين كه من خود وصی پيامبر (صلی الله عليه و آله و سلم) بودم مقام وصايت را ضايع و تباه نمودم اين است كه بايد دانست شما با من مخالفت نموده و ديگران را بر من مقدم داشتيد، و كار مرا تباه نموديد، و دعوت به سوی خود تنها وظيفه انبياء است نه اوصياء، و ايشان از جانب انبياء معرفی می شوند، و احتياجی به معرفی كردن خود ندارند، وظيفه انبياء معرفی جانشينان خود و دعوت مردم به سوی ايشان می‏باشد، و اهل ايمان به خدا و رسول قهرا اوصيای انبياء را خواهند شناخت.

اوصياء به منزله كعبه ‏اند آنجا كه خداوند می‏ فرمايد: وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا[4] بنا بر اين اگر مردم به خاطر انجام مناسك حج به سوی كعبه حركت نكنند عيب و تقصيری برای خانه كعبه ثابت نشده و كعبه كافر و مخالف شمرده نخواهد شد. بلكه كفر و تقصير از آن مردمی است كه زيارت خانه كعبه را ترك می كنند، زيرا اين عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام بشمار رفته، و هم خانه كعبه برای مومنين معرفی شده، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گرديده است، همچنين است حال من، زيرا رسول خدا در برابر انبوه جمعيت مرا به مقام خلافت و وصايت منصوب نموده و فرموده:

«ای علی! همچون كعبه ‏ای كه نزد تو آيند و تو نزد ايشان نروی».

خوارج گفتند: اين حجت تو نيز تمام و كمال بوده و ما آن را قبول نموديم.

با شنيدن اين كلمات شيوا و مدلل جمعيّت زيادی از خوارج توبه كرده و بازگشتند و الباقی خوارج چهار هزار نفر شدند كه از رای سست و انديشه فاسد و راه باطل خود دست نكشيدند. پس آن حضرت با ايشان به جنگ پرداخته و آنان را كشت.[5]

نتیجه گیری

خوارج، گروهی از سپاه امام علی (علیه السلام) در جنگ صفین هستند که حضرت را متهم به کفر کردند و علیه او شوریدند. حکمیت، واقعه ای تاریخی مربوط به جنگ صفین است.

در این واقعه، ابوموسی اشعری نماینده و حکم سپاه کوفه (سپاه امام علی علیه السلام) و عمرو عاص حَکَم سپاه شام (سپاه معاویه)، برای حل اختلاف میان مسلمانان با یکدیگر گفتگو کردند. امام علی (علیه السلام) در این احتجاج تمام سخنان و استدلالات خوارج به منطقی و با تکیه بر عمل و رفتار پیامبر جواب می دهد و خوارج هم می پذیرند.

پی نوشت ها

[1] . سوره نساء: آيه 59.

[2] ( 1) سبا: 24.

[3] ( 2) احزاب: 21.

[4] . آل عمران: 97.

[5] . الاحتجاج-ترجمه جعفری، ج‏1، ص: 410

منبع: ابو منصور طبرسی، ترجمه از بهزاد جعفری‏، الاحتجاج- ترجمه جعفری‏، انتشارات اسلاميه‏، تهران‏، اول، 1381 ش‏

بدون دیدگاه