حضرت ادریس (ع) پس از حضرت آدم (ع) و حضرت شیث (ع) به مقام پیامبری برگزیده شد. بیشتر لغویان «ادریس» را واژه اى عربى و از مادّه «درس» مشتق دانسته و وجه این نام گذارى را کثرت دانش یا ممارست او بر آموزش، ذکر کرده اند.
آنگونه که از بیشتر کتاب هاى تاریخى و تفسیرى بر مى آید، «ادریس» همان «اخنوخ» یا «خنوخ»، و «خنوع» است که نزد اهل کتاب، یکى از پیامبران پیش از حضرت نوح (ع) بوده و کتاب هاى فراوانى به او نسبت داده شده است.
تاریخچه مختصر زندگی حضرت ادریس (ع)
نسب ادریس در کتاب مقدس و در بیشتر کتاب هاى تاریخى و تفسیرى به این ترتیب آمده است: «ادریس» پسر «یارد» پس «مهلائیل» پسر «قینان» پسر «انوش» پسر «شیث» پسر «آدم» (ع). بنابراین حضرت ادریس (ع) با پنج واسطه به حضرت آدم (ع) می رسد.
برخى بر آنند که ادریس در بابل به دنیا آمد؛ ولى بیشتر مورّخان گفته اند: او در کشور «مصر» شهر «منف» به دنیا آمده و در ۶۵ سالگى با هدانه (ادانه) دختر باویل بن محویل بن خَنُوخ بن قین بن آدم (ع) ازدواج کرد و از وى، داراى فرزندانى شد که مشهورترین آن ها «متوشالح» (مَتوشَلَخ) بود.
عمر حضرت ادریس (ع) را در حدود ۳۰۰ سال دانسته اند. حضرت ادریس (ع) در طول زندگی خود به موفقیت های بسیاری دست پیدا کرد. او هم پیامبری فرزانه، هم عالمی حکیم و هم پادشاهی دادگر بود. از همین رو گاهى او را «مثلّث النِعَم» یا «مثلث الحکمه» یعنى داراى نعمت پادشاهى، حکمت و نبوت و «هرمس الهرامسه» و «اوریاى سوم» پس از آدم و شیث لقب داده اند.
همچنین گفته شده «ادریس» نزد یونانیان «ارمیس»، «طرمیس» یا «هرمس حکیم» نام دارد که داستان های فراوانی پیرامون حکمت و دانش او در منابع کهن یونانی باقی مانده است.
نام حضرت ادریس (ع) در قرآن کریم
در قرآن کریم نام «ادریس» دو بار به صورت صریح آمده است:
بار اول در سوره مریم است که خداوند می فرماید: «وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقًا نَبِیًّا[۱]؛ و در این کتاب، از ادریس نیز یاد کن، او بسیار راستگو و پیامبر بزرگى بود.»
بار دوم در سوره انبیاء در کنار سایر پیامبران الهی که از آن ها با صفت «صابر» یاد می شود: «وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ؛[۲] و اسماعیل و ادریس و ذالکفل را به یاد آور که همه از صابران بودند.»
در هر دو آیه از حضرت ادریس (ع) با صفات شایسته یاد شده است. در آیه اول ویژگی صداقت و راستگویی و در آیه دوم صبر و بردباری ایشان مورد تاکید قرار گرفته است.
معجزات حضرت ادریس (ع)
از ادریس پیامبر معجزات فراوانی نقل شده است که در ادامه به آن ها اشاره می کنیم.
تعلیم علوم و فنون مختلف برای اولین بار
حضرت ادریس (ع) علوم و فنون مختلفی را برای اولین بار به انسان ها آموزش داد؛ در حالی که پیش از او، بشر با آن ها آشنایی نداشت. انتشار این دانش ها در میان انسان ها از نشانه ها و معجزات حضرت ادریس (ع) به شمار می رود.
او اولین کسی است که به وسیله قلم نوشته و سبب رواج علم و دانش در میان انسان ها شده است. همچنین او اولین کسی بود که لباس دوخت و آن را پوشید و قبل از او مردم پوست حیوانات را به تن می کشیدند.
خداوند علوم مختلفی از جمله علم نجوم، حساب و هیأت را به حضرت ادریس (ع) تعلیم می دهد و او بنیانگذار این علوم در میان بشر است؛ چنان که این مضمون در یکی از ادعیه ماه رجب آمده است:
«مُعَلِّمَ إِدْرِیسَ عَدَدَ اَلنُّجُومِ وَ اَلْحِسَابِ وَ اَلسِّنِینَ وَ اَلشُّهُورِ وَ أَوْقَاتِ اَلْأَزْمَانِ[۳]؛ [خدایی که] تعلیم دهنده به ادریس عدد ستارگان، و حساب و سال ها و ماه ها و اوقات زمان ها [است].»
همچنین حضرت ادریس (ع) را اولین کسی می دانند که علم پزشکی را به انسان ها آموزش داد.
داستان ادریس و پادشاه ستمگر
از جمله داستان های جالب درباره حضرت ادریس (ع) که با چندین معجزه از سوی ایشان همراه است، ماجرای برخورد حضرت ادریس (ع) با پادشاهی ستمگر است. این داستان بر اساس روایتی از امام باقر (علیه السلام) چنین نقل شده است:
آغاز نبوت حضرت ادریس (ع) در زمان پادشاهی ستمگر بود، روزی آن پادشاه در هنگام گردش و تفریح در دشتی، از زمینی سرسبز و شاداب که متعلق به مردی مومن و مخالف او بود، عبور کرد.
پادشاه از این سرزمین بسیار خوشش آمد و به آن مرد گفت: این زمین خود را در اختیار من قرار بده، آن مرد گفت: خانواده من به این زمین محتاج تر از تو هستند، پادشاه گفت: پس آن را به من بفروش، ولی او امتناع کرد و آنگاه پادشاه خشمگین شد و با حالت غمگین و متفکر به قصر بازگشت.
همسر پادشاه وقتی خشم و غضب را در چهره شوهرش دید، ماجرا را از او پرسید، آن وقت به او گفت نگران نباش، من تو را کفایت می کنم و زمین او را مِلک تو می گردانم.
آن زن به افرادی دستور داد که شهادت بدهند آن مرد مومن از مخالفان پادشاه است و از دین او تبری می جوید و آن افراد به این مطلب شهادت دادند، پادشاه هم او را کشت و زمین وی را غصب کرد.
پیشگویی حضرت ادریس (ع) از سرانجام پادشاه و زنش
خداوند از کشته شدن بنده مؤمنش در خشم شد و به حضرت ادریس (ع) وحی نمود: به نزد این بنده ستمگر من برو، و به او بگو: آیا راضی شدی که بنده مومن مرا به قتل برسانی تا زمین او را غصب کرده و خانواده او را بی سرپرست کنی؟
حال که چنین است به عزتم سوگند به زودی انتقام او را از تو می گیرم و حکومت و ملک را از تو می ستانم و شهر تو را ویران می سازم و سگ ها را از گوشت همسرت اطعام می کنم که همانا حلم و بردباری من باعث غرور تو شده و پنداشته ای دست انتقام ما به تو نمی رسد.
درخواست حضرت ادریس (ع) از خداوند برای قطع نزول باران
حضرت ادریس (ع) نزد پادشاه رفت و پیام الهی را به او ابلاغ کرد. اما پادشاه ستمگر به او گفت: ای ادریس! بیرون برو! و گرنه تو را به قتل می رسانم.
همسر پادشاه چهل مرد را فرستاد تا حضرت ادریس (ع) را به قتل برسانند. آن ها در جستجوی ادریس به اطراف پراکنده شدند، ولی او را نیافتند. یاران حضرت ادریس (ع) آن افراد را مشاهده کردند و دانستند که در جستجوی ادریس هستند، پس در طلب او روان شده و وقتی او را ملاقات کردند، گفتند: ای ادریس! از این شهر بیرون برو و بر جان خود بیمناک باش، چون این پادشاه ستمگر تو را خواهد کشت.
پس حضرت ادریس (ع) از آن قریه بیرون آمد در حالی که جمعی از یارانش همراه او بودند، در هنگام سحر ادریس با پرودگارش مناجات کرد و گفت: پروردگارا! تو به من وعده دادی که آن جبار را به قتل می رسانی. پس خداوند به او وحی کرد که از این قریه بیرون برو و کار او را به من واگذار کن، پس قسم به عزتم امر خود را درباره او اجرا می کنم.
آنگاه ادریس گفت: پروردگارا! من در خواستی دارم، از تو می خواهم که باران بر این شهر و اطراف آن نبارد تا وقتی که من از تو درخواست کنم. خداوند درخواست او را اجابت کرد.
آنگاه ادریس به یاران خود خبر داد و آن ها همراه او از شهر خارج شدند. تعداد آن ها بیست نفر بود که در شهرهای مختلف پراکنده شدند و ماجرای رسالت حضرت ادریس (ع) را در آن شهرها بیان نمودند و خود ادریس نیز به غاری در دل کوه پناه برد.
آوردن طعام برای حضرت ادریس (ع) توسط فرشتگان
وقتی حضرت ادریس (ع) به تنهایی در غار زندگی می کرد، خداوند فرشته ای را مامور نمود تا هر روز برای او غذا ببرد. حضرت ادریس (ع) به مدت بیست سال در این غار به سر برد، در این مدت خداوند پادشاهی آن مَلک ستمگر را سلب نمود و دیار او را ویران کرد و او به قتل رسید و سگان شهر از گوشت همسرش ارتزاق کردند.
پس از آن ستمگر دیگری به فرمانروایی رسید، در حالی که به خاطر کمبود آب، وضعیت مردم به حالت بحرانی رسیده بود؛ و آن ها به سختی غذای خود را از شهرهای مجاور تهیه می کردند.
آن ها با خود می گفتند هر آیینه ما به دعای ادریس دچار این مصیبت شده ایم و آسمان بر ما نخواهد بارید، تا وقتی که او از خدایش درخواست کند و ما از مکان ادریس بی اطلاعیم، پس ای خدا، خودت بر ما رحم کن.
به خاطر این پیشامد ناگوار مردم تصمیم گرفتند به سوی خدا توبه و رجوع نمایند و از او بخواهند که نزولات آسمانی را برایشان فرو فرستد.
قطع طعام حضرت ادریس (ع)
پس از توبه مردم، خداوند به حضرت ادریس (ع) وحی کرد که هر آیینه قوم تو توبه کرده اند، پس به آن ها رحمت کرده ام، و هیچ چیز مانع از فرستادن باران نیست جز درخواستی که تو از من نموده ای، پس ای ادریس! تو نیز از من بخواه که بر آن ها باران فرو فرستم. اما حضرت ادریس (ع) قبول نکرد و به خداوند عرضه داشت: خدایا! من از تو چنین درخواستی نمی کنم.
پس از آن که حضرت ادریس (ع) حاضر به بخشش قوم خود نشد، خداوند عز و جل به ملکی که مأمور رساندن غذای ادریس بود وحی کرد که به او غذا نرساند. آن روز تا شب غذایی به ادریس نرسید، پس گرسنه و غمگین شد و وقتی روز دوم هم غذایش نرسید، گرسنگی او شدت گرفت و آن وقت به مناجات پرداخت و گفت : پروردگارا! قبل از این که مرا قبض روح کنی، روزی مرا قطع نموده ای؟!
در این هنگام خداوند عز و جل به او وحی کرد که: ای ادریس! تو از این که غذایت سه روز قطع شده به جَزَع افتاده ای، اما چون از گرسنگی اهل قریه ات بی خبری و نمی دانی که در این بیست سال بر آن ها چه گذشته، از بابت احوال آنان جَزَع نمی کنی.
وقتی هم که من تو را از توبه و کوشش آنان در جلب رحمت خود خبردار نمودم و به تو امر کردم که از من درخواست نزول باران نمایی، دریغ ورزیدی و بر آن ها بخل نمودی، و وقتی که گرسنگی را چشیدی صبر تو به انتها رسید و جزع و فَزَعت آشکار شد، پس حالا از جای خود برخیز و خودت معاش خود را مهیا کن، هر آینه من روزی تو را به چاره اندیشی خودت واگذار کردم.
زنده کردن مرده توسط حضرت ادریس (ع)
حضرت ادریس (ع) برای طلب طعام به سمت قریه حرکت کرد؛ وقتی به قریه رسید، به سوی خانه ای که از آن دود برخواسته بود، شتافت. در آنجا پیرزنی را مشاهده کرد که در حال طبخ دو قرص نان در تنور بود، به او گفت: ای پیرزن! اندکی طعام به من ببخش که از گرسنگی بی رمق شده ام.
آن پیرزن به او گفت: ای بنده خدا! نفرین ادریس برای ما طعام اضافه ای باقی نگذاشته که آن را به غیر خود اختصاص دهیم، برخیز و روزی خود را در غیر این شهر جستجو کن.
ادریس گفت: ای زن! من از گرسنگی در حال مرگم و قدرت ایستادن بر پای خود را ندارم، اندکی از طعام خود را به من بده.
پیرزن گفت: این دو قرص نان، یکی از آنِ من و دیگری متعلق به پسرم است و اگر روزی خود یا پسرم را به تو بدهم، ما خودمان از گرسنگی خواهیم مرد.
ادریس گفت: نصف قرص نان فرزندت را کفایت کرده و او را زنده نگاه می دارد و نصف دیگر هم، مرا کفایت می کند و باعث نجات من از مرگ می شود.
آن وقت آن پیرزن نان خود خود را خورد و نان فرزندش را تقسیم کرد تا نصف آن را به پسر و نصف دیگر را به ادریس بدهد.
وقتی آن کودک دید که مادرش نان او را نصف کرده تا نیم آن را به دیگری بدهد، از شدت اضطراب و اندوه دق کرد و وفات یافت. آن زن به ادریس گفت: ای بنده خدا! تو باعث مرگ فرزندم شدی.
حضرت ادریس گفت: جزع و بی تابی مکن، من به اذن خدای متعال او را زنده می سازم.
آن وقت حضرت ادریس (ع) بازوی آن پسر را گرفت و گفت: ای روحی که به اذن خدا از بدن این پسر خارج شده ای، من ادریس نبی هستم، اکنون به اذن خدا به بدن این پسر بازگرد؛ آن وقت روح آن پسر به اذن الهی به بدن او بازگشت.
وقتی آن پیرزن این سخن را شنید و زنده شدن فرزند خود را مشاهده کرد، گفت: شهادت می دهم که تو ادریس نبی هستی، آن وقت بیرون رفت و با صدای بلند مردم را خبردار کرد و گفت : بشارت باد بر شما که به زودی فَرَج و گشایش فرا می رسد، چون ادریس به شهر شما وارد شده است.
هلاکت چهل سرباز با نفرین حضرت ادریس (ع)
پس از آن که مردم، حضرت ادریس (ع) را پیدا کردند، دور او جمع شدند و به او گفتند: ای ادریس! در این بیست سال گرسنگی و مشقت فراوان بردیم، اکنون تو از خداوند درخواست کن تا آسمان بر ما ببارد.
حضرت ادریس (ع) گفت: هرگز! مگر این که پادشاه ستمگرتان و جمیع اهل این شهر با پای پیاده به اینجا بیایند و از من درخواست نمایند.
این سخن به گوش پادشاه رسید و او چهل نفر را فرستاد تا ادریس را به نزد او بیاورند، ادریس وقتی سرکشی آن پادشاه را مشاهده کرد، آن ها را نفرین نمود و آن چهل نفر هلاک شدند.
وقتی خبر هلاکت این چهل سرباز به گوش پادشاه رسید، این بار پانصد مرد به نزد ادریس فرستاد تا او را به نزد وی ببرند، وقتی آن پانصد مرد ادریس را یافتند، ادریس گفت: به مردانی که قبل از شما برای بردن من آمده اند، نگاه کنید و سرنوشت خود را حدس بزنید.
آن ها گفتند: ای ادریس! بیست سال است که ما را به بلای گرسنگی مبتلا کرده ای و اکنون نفرین می کنی تا ما هلاک شویم، به ما رحم کن.
ادریس مجددا تکرار کرد، من برای بارش باران دعا نمی کنم، مگر این که پادشاه شما و همه مردم با سروپای برهنه به نزد من بیایند.
آن گاه مردم به نزد پادشاه رفتند و او را از گفتار ادریس باخبر کردند و از او خواستند که همراه ایشان به نزد ادریس روانه شود، آن جبار هم مجبور به اطاعت شد و همگی با حالت خضوع و خشوع به نزد حضرت ادریس (ع) رفتند.
بارش باران پس از بیست سال با دعای حضرت ادریس (ع)
پس از آن که پادشاه و تمام مردم شهر با فروتنی و پشیمانی نزد حضرت ادریس (ع) رسیدند، از او درخواست کردند که برای بارش باران دعا کند، آن وقت او نیز به آنان جواب مثبت داد و به درگاه الهی دعا کرد که آسمان بر آن شهر و اطراف آن ببارد.
با دعای حضرت ادریس (ع) ناگهان ابرها نمودار شد و رعد و برق درگرفت و آنقدر باران بارید که پنداشتند غرق خواهند شد و هر یک در حالی به خانه خود باز می گشتند که مهم ترین مقصدشان نجات از سیل بود.
جمع بندی
حضرت ادریس (علیه السلام) سومین فرستاده خدا بعد از حضرت آدم (ع) و حضرت شیث (ع) است. آن حضرت را مبدع و مروج علوم و فنون مختلفی مانند ستاره شناسی، پزشکی، خیاطی و… می دانند. همچنین حضرت ادریس برای هدایت قوم خود معجزات فراوانی به آن ها نشان داد از جمله پیشگویی هلاکت پادشاه ستمگر و همسرش، نفرین مردم شهر و کاهش باران، زنده کردن کودک فوت شده و دعا برای بارش دوباره باران پس از بیست سال.
پی نوشت ها
[۱] . سوره مریم، آیه ۵۶.
[۲] . سوره انبیاء، آیه ۸۵.
[۳] . ابن طاووس، اقبال الاعمال، ج۲، ص ۶۳۸.
منابع
۱-قرآن کریم
۲-ابن طاووس، علی بن موسی، اقبال الاعمال، تهران ـ ایران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ اول، ۱۳۶۷ ش.
منبع مقاله| اقتباس از
جزایری، نعمت الله بن عبدالله، زندگانی پیامبران (حضرت ادریس ع)، ص ۲۵ـ ۵، ترجمه فاطمه مشایخ، تهران، نشر اسلام، چاپ اول، ۱۳۹۵ ش.
جمعی از نویسندگان، اعلام القرآن، ج ۲، ص ۳۴ـ۳۱، قم، موسسه بوستان کتاب، ۱۳۸۵ ش.