حاكميت، حق مختص خدا است

حاكميت، حق مختص خدا است

1400-06-31

401 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مقصود از «حكومت» در این بحث، همان «سلطه» و مقصود از «حاكم» همان صاحب سلطه  اى است كه میخواهد در جامعه نظم و انضباط به وجود آورد.

و بعبارت دیگر: حاكم كسى است كه بخاطر «ولایتى» كه دارد مى تواند در باره اموال و نفوس مردم تصمیم بگیرد و فرمان بدهد.

اینكه مى گوئیم حاكم روى ولایتى كه دارد میتواند درباره جان و مال مردم تصمیم بگیرد مقصود این نیست كه اموال مردم را به یغما ببرد و نفوس را سر به نیست كند بلكه مقصود اینست كه بخاطر حفظ نظم و انضباط محدودیت هائى در اموال انسانها پدید بیاورد، صادرات و واردات را محدود سازد و مالیات هائى از زكات و خمس بگیرد و در موقع لزوم نفوس را به جنگ بفرستد براى خروج از كشور اسلامى برنامه اى تنظیم كند و…

هر گاه وجود حكومت آنهم بخاطر برقرارى نظام با یك نوع تسلط بر جان و مال ملازم است هیچ كس هر چند هم پیامبر و برگزیده خدا باشد چنین تسلطى بر كس دیگر ندارد مگر خالقى كه جهان و انسان را از عدم به وجود آورده و همه چیز وى مملوك و مخلوق اوست و هر لحظه به او محتاج و نیازمند میباشد.

زیرا همان طور كه یادآور شدیم حكومت بخاطر ولایتى است كه حاكم بر جان و مال انسان مورد ولایت، دارد و چون تمام انسانها در پیشگاه خدا یكسانند از این جهت هیچ كس بر هیچ كس با لذات چنین حقى و ولایت و سرپرستى ندارد مگر خداى بزرگ كه همه چیز انسان از جان و مالش مخلوق او است و یا آن گروه كه خداوند به آنان ولایت دهد و آنان را والیان و حاكمان قانونى خود معرفى كند.

بنابراین باید گفت حكومت به معنى «داشتن ولایت و حق فرمان دادن» از آن خدا است و یكى از مراتب توحید به شمار مى رود و حقیقت «توحید در حكومت» این است كه تنها او را باید حاكم بر مال و جان بشر بدانیم و بس.

آیات قرآن به گونه اى این تحلیل عقلى را پذیرفته و در این زمینه مى فرماید:

ان الحكم الا لله امر ألا تعبدوا الا ایاه ذلك الدین القیم و لكن اكثر الناس لا یعلمون (یوسف آیه 40) حكومت براى كسى جز خدا نیست فرمان داده است كه فقط او را بپرستیم این است آئین استوار ولى بیشتر مردم نمى دانند.

مقصود از جمله «ان الحكم» در آیه همان حكومت و فرمانروائى است به شهادت این كه بعدا پیرامون امر و نهى تشریعى سخن میگوید و میفرماید:

امر ألا تعبدوا الا ایاه هرگز مقصود از آن حكومت تكوینى كه همان تدبیر و گردانندگى جهان است نیست.

هر چند مقصود از آن در آیه 67 همین سوره (1) حكومت و ولایت تكوینى است كه بازگشت آن به تدبیر جهان است.

همچنین جهت ندارد كه لفظ «حكم» را كه معنى وسیع و گسترده اى دارد در خصوص قضاوت و داورى و یا تشریع و قانونگذارى محصور كنیم بلكه «حكم» در این آیه داراى معنى وسیع است كه یكى از شؤن آن قضاوت و داورى است و مقصود از آن همان سلطه و فرمان به معنى وسیع است.شما میتوانید این حقیقت را (حكومت از آن خداست) از آیات دیگر نیز استظهار فرمائید. (2)

از این كه مى گوئیم حكومت حقى است مختص خدا، بسان شفاعت كه حقى است مختص خدا چنانكه میفرماید: «و لله الشفاعة جمیعا» (زمر آیه 3) نباید چنین استنباط كرد كه خداوند باید بطور مستقیم اداره امور بندگان و نظام اجتماع را بر عهده بگیرد و چون ولایت دارد باید رئیس و امیر هم او باشد، نه اختصاص چنین حقى به خدا، ملازم با سرپرستى مستقیم او نیست بلكه خدا به خاطر داشتن چنین حقى مى تواند امیر و رئیسى از جنس بشر براى او معین كند كه از جانب او حكومت كند زیرا فرمانروائى او به طور مستقیم و به نحو مباشرت بر بشرى كه در محیط مادى زندگى میكند امكان پذیر نیست.

از این جهت خدا به گروهى دستور داده است كه از طرف او در میان مردم حكومت كنند.و آنانرا در این كار جانشین خود اتخاذ كرده است آنجا كه «داود» را با خطاب زیر مخاطب ساخته و میفرماید:

یا داود انا جعلناك خلیفة فى الارض فاحكم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوى (ص آیه 26) داود ما ترا در روى زمین نماینده خود قرار دادیم تا در میان مردم به حق داورى كنى و از هوى و هوس بپرهیزى.

این آیه هر چند مربوط به قضاوت و داورى است ولى نفوذ سخن او در محیط داورى از ولایت و حكومت وسیع او سرچشمه مى گیرد و حكومت و فرمانروائى را نیز در بر مى گیرد، زیرا گذشته بر اینكه نفوذ حكم قاضى بدون داشتن سلطه و حكومت مقتدر، امكان پذیر نیست.در زمان حضرت داود قوه قضائى از قوه ى اجرائى جدا نبود و همگى مى دانیم كه حضرت داود از حكومت بسیار نیرومندى برخوردار بود چنانكه مى فرماید:

و قتل داود جالوت و آتاه الله الملك و الحكمة و علمه مما یشاء و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض (بقره آیه 253) داود جالوت را كشت خدا به او فرمانروائى و حكومت داد و به او از آنچه مى خواست آموخت اگر خدا برخى از مردم را با برخى دیگر از بین نبرد روى زمین را فساد مى گیرد.

با توجه به این امر كه داود داراى حكومت و قدرت بود و با توجه باینكه هیچ قدرت قضائى بدون تكیه به حكومت نیرومندى نمى تواند مؤثر واقع گردد و اینكه در پیامبران، مقام قضاء و داورى از مقام اجراء و تنفیذ جدا نبود، میتوان گفت كه داود بخاطر نمایندگى از خداوند داراى چنین مقام بوده و حق حكومت و فرمانروائى داشت و اگر از جانب خدا چنین مقامى باو داده نشده بود هرگز نه قضاوت او نافذ بود و نه فرمان و دستورهاى دیگر او.

اشتباه نشود كه مقصود از اینكه مى گوئیم حكومت از آن خداست نمى ـ خواهیم شعار خوارج را زنده كنیم آنگاه كه در مسجد شعار میدادند و مى گفتند (ان الحكم الا لله لا لك و لا لاصحابك) . (3)

ولایت از آن خداست نه براى تو نه براى یاران تو است اى على.

آنان با دادن این شعار كه به ظاهر حق و پیروى از قرآن بود معنى باطل آنرا اراده مى كردند و مى خواستند بگویند كه اصولا نباید در روى زمین امیرى باشد هر چند حكومت او مورد تایید خدا باشد و از جانب او تعیین گردد این سخن را میگفتند تا اجتماع را به هرج و مرج بكشند و یك نوع بى نظمى در اجتماع بوجود آید.

از این جهت امام در پاسخ آنان گفت:

كلمة حق یراد بها الباطل نعم لا حكم الا لله و لكن هولاء یقولون لا امرة الا لله (4)

جمله حقى است كه از آن معنى باطل اراده شده است آنان مى خواهند بگویند در روى زمین اصلا نباید حكومتى مستقر گردد و هیچ نوعى امیر و رئیسى در میان مردم باشد.

هدف ما از «توحید در حكومت» این است كه حق حكومت اصالتا مربوط به خدا است و حكومت دیگران باید به انتصاب و اجازه خصوصى وى باشد:

حكومت پیامبر و اولو الامر از جانب خدا است از مراجعه به آیات قرآن روشن مى گردد كه اسلام حكومت پیامبر و ولایت اولو الامر را برسمیت شناخته است و از این جهت فرمان داده است كه از آنان اطاعت و پیروى كنیم.چنانكه میفرماید:

یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم (نساء آیه 59) اى افراد با ایمان از خدا و پیامبر او و صاحبان فرمان از خود پیروى كنید.

دستور اطاعت از فردى و مقامى در صورتى صحیح است كه آن فرد و مقام اصالتا و یا نیابتا داراى مقام و حكومت باشد و بدون احراز یك چنین مقام الزام به اطاعت بى ملاك خواهد بود .

حالا مقصود از «اولو الامر» كیست و آیا منحصر به همان دوازده امام معصوم است، و یا آنان مصداق بارز آن مى باشند و هر زمامدار واجد الشرایط نیز مصداق اولو الامر مى باشد باید درباره آن، در جاى دیگر بحث و گفتگو كرد.

این آیه و نظایر آن (5) حاكى از آنست كه خداوند پیامبر و اولو الامر را حاكم و والى رسمى اسلام شناخته است از این جهت اطاعت آنها را واجب نموده است.

حكومت و دولت پدیده اجتناب ناپذیر است بر خلاف اندیشه گروهى كه تصور مى كنند حریت و آزادى با سلطه گرائى و حكومت دو امر متناقضند و هرگز جمع نمیشوند و حفظ آزادى فردى ایجاب میكند كه قانون و حكومت از قاموس زندگى حذف شود.

یا تصور مى كنند كه دولتها پیوسته از اقویا و زورمندان طرفدارى میكنند و مصالح توده ها را در نظر نمیگیرند.

یا مى اندیشند كه انسان ذاتا خیر و نیكوكار عاقل و اندیشمند آفریده شده است دیگر چه لزومى دارد كه دولت تشكیل شود.

بر خلاف این اندیشه هاى سست و بى پایه كه حاكى از یكنوع هرج و مرج ـ طلبى و سفسطه گرائى و ساده دلى است، ضرورت وجود دولت در زندگى اجتماعى بشر آنچنان روشن است كه نیازى به دلیل و برهان ندارد دولتى كه آزادیهاى فردى را در چهارچوب مصالح اجتماعى حفظ كند و در پرورش استعدادها بكوشد و مردم را به وظایف خود آشنا و قوانین الهى و یا مردمى را اجرا كند.از این جهت اندیشمندان بزرگ جهان مانند افلاطون (6) و ارسطو (7) و ابن خلدون (8) و برخى دیگر وجود دولت را یك پدیده اجتناب ناپذیر تلقى كرده اند.

در این میان، ماركس وجود دولت را تا آنجا كه اختلاف طبقاتى در میان است ضرورى مى داند ولى معتقد است كه پس از گسترش «كمونیسم» در سرتاسر جهان، دولت باید از بین برود وى تصور مى كند كه مایه نزاع و اختلاف تنها اختلاف طبقاتى است و پس از محو آن، مایه نزاعى دركار نخواهد برد كه وجود دولت را ایجاب كند.

ولى «ماركس» به جامعه انسانى تنها از یك زاویه نگریسته است و آن زاویه اختلاف طبقاتى است در حالى كه جامعه انسانى زوایاى دیگرى نیز دارد كه اگر وى جامعه را از آن زاویه ها نیز مورد مطالعه قرار میداد حكم به انحلال دولتها حتى پس از باصطلاح «گسترش كمونیسم» نمى داد زیرا مایه نزاع و جدال تنها و تنها اختلاف طبقاتى نیست كه پس از محو آن، همه جهان بهشت برین گردد بلكه غرائز دیگر بشر مانند جاه طلبیها و خود خواهیهاى رهبرى نشده كانون نزاع و سرچشمه جدال است.از این جهت جامعه، دولتى را لازم دارد كه افراد را به وظایف قانونى خود آشنا كند و متخلفان را مجازات نماید.و حق را بحق دار بسپارد.و نظم و انضباط جامعه را كه زیر بناى بقاى تمدن و مایه پیشرفت انسان درجهات مادى و معنوى است صیانت نماید.

اصولا هیچ جامعه اى حتى در عصر گسترش كمونیسم، از مسكن و بهداشت، پست و تلگراف و تلفن، برق و آب، اقتصاد و كشاورزى، و مانند اینها، بى نیاز نخواهد بود، و مسأله تقسیم مسؤلیت ها مسأله اى نیست كه مربوط به عصر و زمان خاصى باشد، قهرا جمعیتى كه این مسؤلیت ها را تقسیم مى كند، و گروه هائى آنها را انجام مى دهند، نامى جز دولت نمى توانند داشته باشند.

از این بیان نتیجه مى گیریم كه جامعه انسانى در هیچ عصر و دوره اى از تشكیل دولت هر چند فاتح قله «مدینه فاضله» افلاطونى باشد، بى نیاز نخواهد بود.

خلاصه براى حفظ نظام اجتماعى و تمدن انسانى و براى آشنا كردن افراد به حقوق و وظایف و رفع هر نوع اختلاف و نزاع در مجتمع، مرجع قوى و نیرومندى لازم است كه به این فریضه انسانى قیام كند و زیر بناى تمدن را كه همان حفظ نظام در اجتماع است صیانت نماید و با تقسیم مسؤلیاتى و فرائضى، بقاى جامعه را تضمین كند.

حقیقت اسلام یك رشته اصول و فروعى است كه از جانب خدا فرو فرستاده شده است و پیامبر اسلام مأموریت داشت كه مردم را بآن دعوت كند و در شرایط مناسب همه را پیاده كند ولى چون اجراى یك رشته از احكام كه حافظ نظم و انضباط در اجتماع است بدون تشكیل حكومت امكان پذیر نبود ـ لذا ـ پیامبر به حكم عقل و خرد و به حكم ولایتى كه خدا به وى داده بود، دست به تشكیل حكومت زد و نظام توحیدى را در قالب یك حكومت اسلامى پیاده كرد.هرگز حكومت در اسلام هدف نیست بلكه از آنجا كه اجراء احكام و قوانین و تأمین اهداف عالى آن بدون تشكیلات و سازمان سیاسى امكان پذیر نیست از این جهت پیامبر شخصا دولت و حكومتى را پایه گذارى نمود.خلاصه اجراء حد بر سارق و زانى، رسیدگى به اختلافات مسلمانان در امور مالى و حقوقى، جلوگیرى از احتكار و گرانفروشى، گرد آورى زكات و مالیات ـ هاى اسلامى، گسترش تعالیم اسلام و و رفع ده ها نیازمندى دیگر جامعه اسلامى، بدون یك سرپرستى جامع و پیشرو و قاطع بدون یك زعامت و حكومت مورد پذیرش ملت، امكان پذیر نیست.

اكنون كه مسلمانان وظیفه دارند كه این احكام و تعالیم اسلامى را مو بمو اجراء كنند و از طرفى اجراى صحیح آنها بدون تأسیس یك مركز كه همه از آنجا الهام بگیرند ممكن نیست روى این جهات باید مسلمانان در چهار چوب تعالیم اسلام داراى تشكیلات و سازمانهاى سیاسى باشند كه در هر زمان پا به پاى نیازمندى پیش رود.

امیر مؤمنان در یكى از سخنان خود به لزوم تشكیلات و حكومت اشاره مى كند و وجود حاكم جائر را بر هرج و مرج و زندگى جنگلى ترجیح میدهد و یادآور مى شود كه اصولا حكومت هدف نیست بلكه وسیله است براى یك زندگى آرام تا روزى كه اجل فرا رسد، وسیله است براى گرد آورى مالیات براى جهاد با دشمن، براى حفظ امنیت راهها و اخذ حق مستضعف از قوى و نیرومند چنانكه مى فرماید:

انه لا بد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فى امرته المؤمن و یستمتع فیها الكافر و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع به الفیى ء و یقاتل به العدو و تامن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوى. (9)

باید براى مردم امیر و رئیسى باشد خواه نیكوكار و یا بدكار تا مؤمن در حكومت او به كار خود مشغول گردد و كافر بهره خود را ببرد.بر اثر برقرارى نظم و آرامش، خداوند هر فردى را به اجل خود برساند به وسیله این حاكم مالیات جمع گردد با دشمن نبرد شود و راهها از دزد و یاغى ایمن گردد و حق ناتوان از نیرومند گرفته شود.

با این بیان و یا یك محاسبه و مطالعه اجتماعى، لزوم تشكیل دولت در نظر عقل و خرد یك پدیده ضرورى و اجتناب ناپذیر اجتماعى جلوه مى كند كه از آن چاره و رهائى نیست.

شیوه حكومت در اسلام چیست؟

مهم ترین بحث در حكومت اسلامى بیان شیوه حكومت در اسلام است و متأسفانه در تمام اعصار این مسأله كمتر مورد توجه قرار گرفته است، نویسندگان اهل تسنن، حكومت خلفاء را معیار حكومت اسلامى قرار داده و همین امر سبب ركود فكرى آنان شده است، دیگر نخواستند فكر خود را براى پیدا كردن شیوه حكومت، به كار اندازند و این حقیقتى است كه یكى از نویسندگان متفكر آنان به آن اعتراف كرده و مى نویسد: انتخاب خلفاء از مجراى خاصى سبب تعطیل قواى دماغى علماء اسلام گردیده و دیگر نخواسته اند از دیگر شیوه هاى حكومت كه جامعه هاى غیر اسلامى آنرا تجربه كرده اند، بحث و بررسى به عمل آورند، بیعت براى یك فرد كه نمونه آن در صدر اسلام در سقیفه بنى ساعده انجام گرفت، معیار حكومت اسلامى در اذهان قرار گرفت و از آن تجاوز نكرد. (10)

از آنجا كه علماء شیعه غالبا معترض به حكومت ها بودند، و حكومتها به آنان اجازه نشر افكار نمى داد، قهرا از مسائل مربوط به حكومت دورمانده و در این وادى كمتر وارد شده اند، جز كتاب ها و رساله هاى كوچكى آنهم پیرامون برخى از مسائل مربوط به حكومت مانند جهاد و دفاع، احكام اراضى خراجى، و تصدى حكومت از طرف حاكم جائر، چیزى تألیف نكرده اند.

از این جهت مسأله نوع و شیوه حكومت در اسلام كمتر مورد توجه بوده و در این باره تحقیق كافى انجام نگرفته است.

آرى در قرن گذشته (قرن چهاردهم) شخصیت هاى بزرگ و ارزنده اى مانند آیت الله نائینى و استاد بزرگوار حضرت آیت الله امام خمینى دام ظله، با نشر كتاب هائى مانند «تنبیه الامة» و «ولایت فقیه» پرده ها را بالا زده و افكار را به صلب مسأله متوجه نموده اند، و ما نیز به سهم خود در این مورد دو كتاب منتشر كرده ایم یكى به زبان فارسى به نام «حكومت اسلامى در چشم انداز ما» و دیگرى به زبان عربى به نام «معالم الحكومة الاسلامیة» كه به قلم فاضلانه دانشمند آقاى جعفر هادى نگارش یافته است امید است مطالعه این كتابها ما را با سیماى حقیقت آشنا سازد.

پى  نوشت:

1ـ ان الحكم الا لله علیه توكلت و علیه فلیتوكل المتوكلون، از این كه دستور میدهد كه در زندگى بر او توكل كنیم مى توان حدس زد كه مقصود از آن، ولایت تكوینى خدا است كه بر جهان دارد و توكل با ولایت تكوینى مناسبت بیشترى دارد.

2ـ به المعجم المفهرس ماده «حكم» مراجعه فرمائید.

3ـ نهج البلاغه خطبه 39

4ـ نهج البلاغه خطبه 39

5ـ النبى اولى بالمومنین من انفسهم (احزاب آیه 6)

6ـ الجمهوریة

7ـ السیاسة ترجمه احمد لطفى ص 96

8ـ مقدمه ابن خلدون ص 41ـ 42

9ـ نهج البلاغه خطبه .40

10ـ الخلافة و الامامة ص 272

منبع:منشور جاوید جلد دوم صفحه 321، استاد جعفر سبحانى

بدون دیدگاه