تعریف فلسفه و چیستی آن بر مبنای فلسفه اسلامی

تعریف فلسفه و چیستی آن بر مبنای فلسفه اسلامی

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

فیلسوفان غالبا به عنوان متفکرانی بزرگ شناخته می شوند که با ذهنی دقیق و منطقی، به موضوعات عقلی و فلسفی می پردازند اما عموم مردم بر خلاف آنها، کمتر نسبت به دانش فلسفه آگاهی دارند و به طور دقیق چیستی و تعریف فلسفه را نمی دانند. در ادامه با بیانی ساده تلاش می کنیم به تعریف فلسفه پرداخته و چیستی این دانش را بر مبنای فلسفه اسلامی مشخص کنیم.

فلسفه چیست؟

هدف از این مقاله تعریف فلسفه است. اما غالباً دانش های کلی حقیقی[۱] را با موضوع آن ها تعریف می کنند. بنابراین برای تعریف فلسفه باید ابتدا موضوع فلسفه را شناخت و برای شناخت موضوع دانش فلسفه باید به طور کلی موضوع دانش را شناخت. برای پرداختن به موضوع دانش مقدمتاً بحث را با مقایسه دانش فلسفه با دیگر دانش های کلی حقیقی، از نظر گستره مسائل مطرح در آن ها (وسعت قلمرو آن ها)، آغاز می کنیم.

وسعت قلمرو فلسفه

برای درک وسعت قلمرو دانش فلسفه، بهتر است به نمونه های زیر از سؤال های فلسفی توجه کنیم:

  • آیا واقعیتی خارج از ذهن هست؟ اگر آری آیا این واقعیت شناختنی است؟ اگر آری اصلاً شناخت چیست؟
  • آیا جوهری به نام «جسم» وجود دارد یا فقط اعراض جسمانی، از قبیل رنگ و شکل و حرارت و امثال این ها وجود دارند؟ اگر چنین جوهری وجود دارد، آیا مرکب است یا بسیط؟ و اگر مرکب است، بسیط ترین اجزایش چیست؟
  • آیا اعراض وجودی غیر از وجود جوهری که موصوف آنهاست دارند؟
  • آیا خداوند، یعنی موجودی که علت همه اشیاست و خود بی نیاز از علت است، وجود دارد؟
  • آیا خداوند صفاتی دارد؟ اگر آری، نحوه وجود این صفات چگونه است؟ آیا عین وجود خداوند یا غیر از آن هستند؟ آیا محدودند یا نامحدود؟ آیا اساسا امکان شناخت صفات خداوند وجود دارد؟
  • آیا اثبات روح از دیدگاه عقل و فلسفه ممکن است؟ اگر آری، آیا مادی است یا غیر مادی (مجرد)؟ فرشته چطور؟ آیا پس از این حیات فانی حیاتی هست؟
  • حرکت چیست و در چه اموری واقع می شود؟ آیا فقط در صفات و عوارض اجسام حرکت رخ می دهد یا در عمق وجود آنها هم جریان دارد؟
  • آیا زمان و مکان وجود دارند؟ اگر آری حقیقت آنها چیست؟
  • آیا جهان از نظر زمانی اول و آخر دارد یا نه؟ از نظر مکانی چطور؟
  • آیا موجود معدوم می شود و آیا معدوم موجود می شود؟ اگر موجودی معدوم شد آیا می توان دوباره خودش را بعینه موجود کرد؟

سؤالات بالا، اندکی از مسائل مطرح در فلسفه اند. اما دقت در همین اندک نشان می دهد که قلمرو مسائل فلسفی تا چه حد گسترده است. فلسفه هم از ذهن بحث می کند هم از خارج. از بسیط ترین جزء جسم تا روح و فرشته و خداوند را شامل است. از عوارض و ظواهر اشیا تا ذات و عمق وجود آن ها را بررسی می کند. از دنیا تا آخرت و از ازل تا ابد را مورد جستجو قرار می دهد. پس جستجوی فلسفی شامل بخش خاصی از جهان نیست، برخلاف دیگر دانش ها که محدوده مورد بررسی هر یک فقط بخش خاصی از جهان است. علت این امر چیست؟

پاسخ را باید در موضوع علوم[۲] و فلسفه جستجو کرد. به طور کلی هر دانش حقیقی، موضوعی دارد که قلمرو مباحث آن را تعیین می کند. موضوع هر یک از علوم، فقط شامل محدوده خاصی از جهان است ولی موضوع فلسفه عام و فراگیر است. همین امر تعریف فلسفه را دشوار می کند.

موضوع دانش

اگر گزاره های گوناگون یک دانش خاص، مثلاً هندسه، را با یکدیگر مقایسه کنیم و سپس این گزاره ها را با گزاره های شاخه دیگری از دانش مثلاً پزشکی، مقایسه کنیم، میان گزاره های هندسی نوعی مشابهت می یابیم که بین این گزاره ها و گزاره های پزشکی یافت نمی شود. علت این مشابهت چیست؟

با کمی جستجو معلوم می شود که به این علت است که مسائل هندسی از خواص انواع خطوط و سطوح و احجام و زوایا بحث می کنند که همه از انواع کمیت پیوسته اند بر خلاف مسائل پزشکی که هیچ یک از آن ها از خواص انوع کمیت پیوسته بحث نمی کنند. پس کمیت پیوسته است که موجب قرابت گزاره های هندسی به یکدیگر است و آن ها را از گزاره های دیگرْ دانش ها متمایز می کند و در قالب علم واحدی به نام «هندسه» در می آورد. بنابراین موضوع هندسه «کمیت پیوسته» است.

به همین ترتیب هر دانش حقیقی دیگری نیز موضوعی دارد که هر یک از گزاره های آن خاصیتی از آن موضوع یا خاصیتی از یکی از انواع آن را گزارش می کند. از همین جا می توان دانست که موضوع هر دانشی در آن دانش چه نقشی دارد.[۳]

نقش موضوع دانش

موضوع هر دانشی اولاً، موجب انسجام و وحدت گزاره های آن دانش است؛ یعنی، گزاره های پراکنده و گوناگون را در قالب یک دانش خاص درمی آورد.

ثانیاً، سبب تمایز دانش های گوناگون از یکدیگر است. اگر هندسه غیر از حساب است و هر دو غیر از پزشکی اند و هر سه غیر از فیزیک اند، از آن روست که موضوع هر یک غیر از دیگری است. پس تمایز موضوع ها سبب تمایز و کثرت دانش هاست.

ثالثاً، سبب قرب و بعد و خویشی و بیگانگی دانش هاست. اگر میان هندسه و حساب قرابتی می یابیم که میان هندسه و پزشکی نیست از آن جهت است که موضوع آن دو با هم قرابت دارند، چرا که موضوع حساب عدد، یعنی کمیت گسسته، است و موضوع هندسه کمیت پیوسته است. پس هر یک نوعی از کمیت است؛ یعنی، کمیت وجه مشترک آنهاست و وجود همین وجه مشترک سبب قرب آنهاست ولی موضوع پزشکی بدن انسان است از آن جهت که در معرض بیماری یا سلامت است، که با موضوع هندسه وجه مشترکی و طبعاً قرابتی ندارد.

اکنون که موضوع دانش را، به طور عام، دانستیم به موضوع دانش فلسفه بپردازیم تا از طریق بتوانیم تعریف فلسفه را بیان کنیم. بدین منظور ابتدا باید با دو اصطلاح فلسفی «موجود خاص» و «موجود مطلق» آشنا شویم.

موضوع فلسفه

موجود خاص و قوانین آن

بر هر موجودی از جنبه های گوناگون قوانین گوناگونی حاکم است که هر یک از آن ها، به دانش خاصی متعلق است و در آن دانش بررسی می شود؛ مثلاً، انسان را در نظر می گیریم. قانون زیر:

(۱) انسان با محیط اطراف خود تبادل حرارت می کند و در نهایت بین او و محیط پیرامونش نوعی تعادل حرارتی برقرار می شود.

به انسان، از آن جهت که حرارت دارد، نظر دارد و به دانش ترمودینامیک مربوط است. آشکار است که اگر انسان جسمانی نبود یا جسمانی بود و جسم او می توانست بدون هیچ گونه حرارت یا برودتی باشد، مشمول چنین قانونی نبود. پس این قانون در حقیقت قانون حرارت است. هر جا حرارتی یافت شود، قانون تبادل و تعادل حرارتی هم در آنجا صادق است و گرنه صادق نیست. پس دقیقتر این است که موضوع این قانون را به طور کلی حرارت قرار دهیم نه انسان و هوا و سایر اشیا و به جای گزاره (۱) بگوئیم:

(۲) حرارت هر شیئی خواهان تعادل با حرارت محیط پیرامون است.[۴]

اما باز هم آشکار است که اگر حرارت معدوم باشد، در این صورت چیزی نیست تا اثری از آن بروز کند و حکمی داشته باشد و مشمول قانونی باشد. پس باید اولاً، شیئی موجود باشد و ثانیاً این شیء حرارت باشد تا حکم و قانونی، مانند قانون فوق داشته باشد. پس باز هم دقیقتر این است که گزاره (۲) را به شکل زیر بیان کنیم:

(۳) موجودی که حرارت است خواهان تعادل با حرارت محیط پیرامون است.

در فلسفه به جای واژه «که» از اصطلاح دقیق از آن جهت که استفاده می کنند. این اصطلاح نشان می دهد که ویژگی ای که واسطه شده است تا عقل موضوع را به محمول متصف کند، چیست. با استفاده از این اصطلاح گزاره (۳) به شکل زیر در می آید:

(۴) موجود، از آن جهت که حرارت است، خواهان تعادل با حرارت محیط پیرامون است.

و بالاخره بزودی اشاره خواهیم کرد که از دیدگاه فلسفی، حرارت نوعی ماهیت است. پس با استفاده از این اصطلاح گزاره (۴) به صورت زیر در می آید:

(۵) موجود، از آن جهت که دارای ماهیت خاصی به نام «حرارت» است، خواهان تعادل با حرارت محیط پیرامون خود است.

اگر در سایر قوانین ترمودینامیک دقت کنیم با توجه به تحلیل بالا می توان به طور کلی گفت که هر قانون ترمودینامیکی از موجود از آن جهت که دارای ماهیت حرارت است، گفتگو و بحث می کند.

اکنون معنای اینکه موجودی که حرات است (یا موجود از آن جهت که حرارت است) مشمول فلان قانون ترمودینامیکی است چیست؟ معنایش این است که صرف اینکه شیء «موجود است» کافی نیست برای اینکه مشمول این قانون باشد بلکه باید خصوصیت دیگری غیر از موجود بودن نیز داشته باشد: خصوصیت «حرارت بودن»؛ به عبارت دیگر، باید هستی شیء در قالب حرارت ریخته شود، باید «بودن» شیء ماهیت حرارت به خود بگیرد تا محکوم این قانون باشد. پس این قانون در حقیقت قانون هستی و وجود نیست قانون بودن نیست قانون بودن خاص است. به اصطلاح فلسفی قانون موجود خاص است، بنابراین در فلسفه مقصود از «موجود خاص»رموجود است از آن جهت که ماهیت خاصی دارد.

با تحلیلی مشابه می توان گفت موجود از آن جهت که دارای ماهیت کمیت پیوسته است، مشمول قوانین هندسی است. همچنین موجود از آن جهت که دارای ماهیت عدد است مشمول قوانین حساب است نیز موجود از آن جهت که دارای ماهیت جاندار است، مشمول قوانین زیست شناسی است و هکذا. پس این دانش ها همه از موجود خاص بحث می کنند. اگر دقت کنیم، می توان به طور کلی گفت که همه علوم از موجود خاص بحث می کنند و قوانین آنها فقط شامل موجود خاص است. از همین رو تعریف این علوم مشکلی چندانی ندارد، اما تعریف فلسفه، نیازمند دقت و تامل فلسفی است.

موجود مطلق و قوانین آن

در بالا گفتیم که قوانین همه علوم اختصاص به موجود خاص دارند و صدق این قوانین بر یک موجود مشروط است به اینکه آن موجود ماهیت خاصی داشته باشد. آیا قوانینی هستند که صدق آنها بر موجودی مشروط نباشد به اینکه آن موجود ماهیت خاصی داشته باشد، بلکه همان «بودن» شیء کافی باشد برای صدق این قوانین و داشتن یا نداشتن ماهیت یا داشتن ماهیت خاص در آنها دخالت نداشته باشد؟ به عبارت دیگر، آیا قوانینی هستند که اینها قوانین «بودن»اند نه قوانین بودن با ماهیت خاص، قوانین موجود مطلق اند نه قوانین موجود از آن جهت که ماهیت خاصی دارد و به تعبیر فلسفی قوانین «موجود از آن جهت که موجود است« می باشند؟ آری. قوانین فلسفی این گونه اند، مثلاً، قانون علیت – هر ممکن بالذاتی به علت نیازمند است که قانونی فلسفی است شامل هر موجود ممکنی است خواه آن موجود ماهیت داشته باشد یا نداشته باشد و اگر ماهیت دارد خواه ماهیتش انسان باشد یا اسب یا درخت یا طلا یا فرشته فرقی نمی کند.

چیستی موضوع فلسفه

حاصل آنچه گذشت اینکه قوانین علوم قوانین موجود خاص اند و فقط بر موجود از آن جهت که تعین ماهوی خاصی دارد صادق اند اما قوانین فلسفه قوانین موجود مطلق اند و شرط صدق آنها داشتن ماهیت خاص نیست. از اینجا می توان نتیجه گرفت که موضوع سایر علوم موجود خاص است؛ یعنی موجود از آن جهت که تعین ماهوی خاصی دارد اما موضوع فلسفه موجود مطلق است؛ یعنی موجود از آن جهت که موجود است نه از آن جهت که تعین ماهوی خاصی دارد.[۵] سایر علوم از موجودات پس از تعین ماهوی آنها بحث می کنند و فلسفه از موجودات صرف نظر از تعین ماهوی آنها بحث می کند؛ به عبارت دیگر موضوع سایر علوم انواع ماهیات اند و موضوع فلسفه وجود و هستی است. حال که موضوع دانش فلسفه روشن شد به سراغ تعریف فلسفه می رویم.

تعریف فلسفه

اکنون با توجه به موضوع فلسفه، می توان در تعریف فلسفه چنین گفت: فلسفه دانشی است که در آن از ویژگی های موجود مطلق بحث می کنند؛ دانشی است که در آن خواص «بودن» را بررسی می کنند؛ به تعبیر رایج دانشی است که در آن از احوال موجود بما هو موجود بحث می شود.[۶]

جمع بندی

تعریف فلسفه و فهم چیستی آن، نیازمند دقت و تامل است. فلسفه، دانشی است که وسعت آن، تمام موجودات هستی را دربرمی گیرد. برخلاف سایر علوم که تنها به نوع خاصی از موجودات می پردازند، فلسفه موجودات را از جهت بودن و وجودشان بررسی می کند. بنابراین در تعریف فلسفه می توان گفت دانشی است که به احوال موجودات از آن جهت که موجود هستند، می پردازد.

پی نوشت ها

[۱] دو قید «کلی» و «حقیقی» به این منظور است که با آن ها دانش های جزئی، همانند تاریخ و جغرافی، و دانش های قراردادی و اعتباری، همانند ادبیات و فقه، از شمول بحث خارج شوند.

[۲]. در این فصل، جهت سهولت بحث، واژه «علم» در مقابل واژه «فلسفه» و واژه «دانش» اعم از هر دو به کار رفته است. بنابراین مقصود از «علوم» همه دانش ها غیر از فلسفه اند. از همین رو، به جای اصطلاح مأنوس «موضوع علم»، از تعبیر نامأنوس «موضوع دانش» استفاده شده است تا فلسفه را نیز شامل شود.

[۳] برای توضیح بیشتر، رجوع کنید به: مطهری، مجموعه آثار، ج ۶، ص ۴۷۹ـ۴۷۳.

[۴] برای توضیح بیشتر در این باره، رجوع کنید به: مطهری، مجموعه آثار، ج ۵، ص ۴۹۶ـ۴۹۸ و ج ۹، ص ۸۳و ۸۴.

[۵] رجوع کنید به: مطهری، مجموعه آثار، ج ۷، ص ۲۴۷ـ۲۵۴.

[۶] رجوع کنید به: مطهری، مجموعه آثار، ج ۶، ص ۶۴ـ۵۹.

منابع

مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا، ۱۳۷۱.

منبع اقتباس: عبودیت، عبدالرسول، درآمدی بر فلسفه اسلامی، قم، مرکز انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۵، ص ۲۵ـ۱۹.

بدون دیدگاه