امامت، رهبری جامعه اسلامی و جانشینی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت مسئله امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند.
بنا بر آموزههای شیعه، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابتدای دوران رسالت، به معرفی خلیفه و جانشین خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت.
اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی (علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجة الوداع در ۱۸ ذیالحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.
مناظره امام حسین (ع) با عمر درباره امامت
نقل است كه روزی عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) سرگرم ايراد خطبه ای بود و در ضمن آن گفت كه او بر اهل ايمان اولی از خودشان است، امام حسين (عليه السلام) كه در گوشه ای از مسجد نشسته بود با شنيدن اين كلام فرياد برآورد كه:
ای دروغگو! از منبر رسول خدا؛ كه پدر من است نه پدر تو فرو شو! عمر گفت: به جان خود كه اين منبر پدر توست نه پدر من، چه كسی اين حرف ها را به تو ياد داده؛ پدرت علی بن ابی طالب؟!
امام حسين (عليه السلام) فرمود: اگر اطاعت پدرم در اين كار را كرده باشم به جان خودم سوگند كه او فردی هادی و من پيرو اويم، و او برگردن مردم بنا بر عهد رسول خدا بيعتی دارد، بيعتی كه جبرئيل به خاطر آن از جانب خداوند نازل شده كه جز افراد منكر قرآن كسی آن را انكار نمی کند، همه مردم با قلب هاشان آن را پذيرفته و با زبان رد نمودند، و وای بر منكرين حق ما اهل بيت، آيا محمد رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) جز با خشم و غضب و شدت عذاب با ايشان روبرو خواهد شد!!
عمر گفت: ای حسين! هر كه حق پدرت را انكار كند خدا لعنتش كند، مردم مرا به حكومت رسانده و پذيرفتم، و اگر پدرت را برگزيده بودند ما نيز اطاعتشان می كرديم.
امام حسين (عليه السلام) به او فرمود: ای پسر خطاب! كدام مردم پيش از ابوبكر تو را به حكومت رساندند؛ بدون هيچ حجتی از جانب رسول خدا (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) و رضايتی از آل محمد؟! آيا رضايت شما همان رضايت محمد (صلی اللَّه عليه و آله و سلم) است؟ يا اين كه رضايت اهل او برايش موجب سخط و غضب بوده؟
به خدا كه اگر برای زبان گفتاری بود كه تصديقش به درازا كشد و كرداری كه اهل ايمان ياريش كنند هرگز به خطا بر دوش آل محمد سوار نمی شدی، كه از منبرشان بالا رفته و با قرآنی كه بر ايشان نازل شده به همان ها حكم كنی كتابی كه نه از مشكلاتش با خبری و نه از تاويلش جز شنيدن، و نزد تو خطاكار و محق يكسانند، پس خدای تعالی تو را جزا دهد به آنچه جزای توست و از اين احداثی كه ببار آورده ای از تو پرسش خوبی كند!
راوی گويد: پس از اين كلام عمر در نهايت غضب از منبر فرو آمده و با گروهی از اعوانش رهسپار منزل حضرت امير (عليه السلام) شده با اجازه وارد منزل گشته و گفت:
ای ابو الحسن، چه چيزها كه امروز از پسرت به من رسيد؛ در مسجد رسول خدا صدايش را بر من بلند كرده و توده مردم و اهل مدينه را بر من شوراند!
حضرت مجتبی (عليه السلام) به او فرمود: آيا فردی چون حسين، زاده نبی، حكم ناروايی را جاری كرده يا طبقات پست از اهل مدينه را شورانده؟! به خدا كه جز با حمايت همين گروه پست به اين مقام دست نيافتی، پس لعنت خدا بر كسی كه اين گروه را اغوا كرد!!
حضرت امير (عليه السلام) به فرزندش فرمود: آرام گير ای ابا محمد، تو نه زود خشمی و نه پست نژاد و نه در جسمت رگی از نااهلان است، پس سخنانم را گوش داده و عجله نكن! عمر به آن حضرت گفت: ابا الحسن! اين دو در سرشان فقط هوای خلافت دارند!
حضرت فرمود: اين دو بزرگوار از لحاظ نسب نزديكتر از ديگران به رسول خدايند كه دعوی خلافت كنند، ای پسر خطاب! بنا به حق اين دو، رضايتشان را بدست آر تا ديگران كه پس از اين دو آيند از تو راضی باشند!
عمر گفت: منظورت از اين جلب رضايت چيست؟
فرمود: جلب رضايت اين دو بازگشت از خطا و پرهيز از معصيت با توبه است.
عمر گفت: ای ابو الحسن! پسرت را بگونه ای تربيت كن كه به پای سلاطين نپيچد، همان ها كه حاكمان زمينند!
اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: من بايد اهل معصيت و آن را تربيت كنم كه ترس از خطا و لغزشش دارم، اما كسی كه پدر و مودبش رسول خدا (ص) بوده ديگر كسی در تربيت به مقام او نخواهد رسيد، ای پسر خطاب! رضايت اين دو را بدست آر!
راوی گويد: عمر خارج شده و در مسير با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف روبرو شد، عبد الرحمن گفت: ای ابا حفص! (كنيه عمر) چه كردی، كه بحث ميان شما به طول انجاميد؟! عمر گفت: مگر می شود احتجاجی با پسر ابو طالب و دو فرزندش داشت؟!
عثمان گفت: ای عمر! ايشان فرزندان عبد منافند كه در همه موارد فربه اند و سايرين لاغر و نحيفند (در سخن به غايت فربه و ساير مردمان؛ خشك و نافرجامند).
عمر گفت: من نمی توانم اين حماقتی كه بدان می بالی به شمار آرم! عثمان در جواب گريبان عمر را محكم گرفت و پيش كشيده و رها كرد و گفت: ای پسر خطاب! مثل اين كه تو حرف هايم را قبول نداری، پس عبد الرحمن بن عوف واسطه شده و آن دو را جدا نموده و مردم هم پراكنده شدند.[1]
پی نوشت
[1] . الاحتجاج-ترجمه جعفری، ج2، ص: 74
ابو منصور طبرسی- ترجمه از بهزاد جعفری، الاحتجاج، انتشارات اسلاميه، تهران، اول 1381 ش