یکی از معجزات و فضائل امیر المومنین علی (ع) که در منابع و کتب حدیثی نقل شده، به حرف در آوردن جمجمه انوشیروان پادشاه ساسانیان و گفتگوی امام با اوست. این ماجرا به راستی شگفت انگیز و نشان دهنده ولایت حقیقی اهل بیت (ع) بر تمام موجودات عالم است. در این داستان جمجمه انوشیروان به حقانیت دین اسلام و ولایت امیر المومنین (ع) اعتراف می کند.
انوشیروان که بود؟
خسرو اول انوشیروان، شاهنشاه ایران از سلسله ساسانیان بین سالهای ۵۳۱ تا ۵۷۹ میلادی بود. انوشیروان مشهورترین و بزرگترین پادشاه ساسانی و یکی از تاثیر گذارترین شاهان ایران در طول تاریخ بوده است. در زمان او قصرهای باشکوه، شهرها، راه های تجاری، پل ها و سد های بسیاری ساخته شدند که برخی از آنها تا این زمان نیز همچنان پا بر جا هستند.[۱]
سلطنت انوشیروان طولانی بود و به لحاظ سیاسی عصر امنیت و ثبات و به لحاظ اقتصادی دوره پر رونق و توسعه اقتصادی محسوب می شد. منابع معتبر آن عصر، انوشیروان را به عنوان «پادشاه فرزانه» ذکر کردند و بعضا از تسلط او بر علوم مختلف خبر داده اند. [۲]
داستان گفتگوی امام علی (ع) با جمجمه انوشیروان
یکی از داستان های شگفت انگیزی که از زندگانی و معجزات امیر المومنین (ع) نقل شده، داستان ورود آن حضرت به شهر مدائن و بازدید از کاخ کسری در نزدیکی این شهر است.
از عمار ساباطی نقل شده که روزی امیرالمومنین علی (ع) به همراه عده ای از اهل ساباط[۳] به شهر مدائن رفته و وارد ایوان کسری[۴] شدند. یکی از همراهان امام فردی به نام «دُلَفُ بْن مُجِیر» پسر منجم خسرو پرویز پادشاه ایران بود.
هنگامی که ظهر فرا رسید، امام (ع) فرمود: ای دُلَف! برخیز و همراه من بیا. آنگاه حضرت به اتفاق دلف و جمعی از یاران، یکایک غرفه های اطراف ایوان کسری را بازدید نمود و به هر غرفه که می رسید، به دلف می فرمود: ای دلف! این مکان برای چنین چیز و آن غرفه دیگر برای چیز دیگر بوده است. دلف هم که از سخنان و علم و آگاهی امام (ع) متحیر شده بود به حضرت عرض می کرد: به خدا قسم واقع همین است که می فرمایید؛ گویا شما در زمان کسری بوده اید و چنان دقیق از آن ها خبر می دهید که گویی تمام آن ها را مشاهده نموده اید.
امام و همراهانش در میان غرفه های ایوان کسری، به جمجمه انوشیروان برخورد کردند در حالی که همراهان امام نمی دانستند این جمجمه از آن کیست. حضرت نگاهی به جمجمه انوشیروان کرد و سپس به یکی از همراهان دستور داد تا این جمجمه را به ایوان کاخ بیاورد.
آنگاه حضرت به همراه دلف از غرفه خارج شد و به ایوان کاخ رفت و در آن مکان نشست. سپس دستور داد تشتی بیاورند و در آن آب ریخت. حضرت جمجمه انوشیروان را گرفت و در آن طشت قرار داد و سپس شروع به سخن گفتن با جمجمه انوشیروان کرد و به او چنین فرمود: قسم می دهم تو را ای جمجمه که مرا و خودت را معرفی بنمایی.
در این هنگام به اذن الهی جمجمه انوشیروان به سخن درآمد و به زبان فصیح گفت: شما امیرالمؤمنین و سید الوصیین و من بنده خدا و پسر کنیز خدا خسرو انوشیروان هستم.
حضرت از جمجمه انوشیروان پرسیدند: حال تو چگونه است؟
جمجمه انوشیروان پاسخ داد: «من پادشاهی عادل بودم که نسبت به مردم با مهربانی و شفقت برخود می کردم و به ظلم راضی نبودم. اما دین و آیین من زرتشتی بود و پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) در زمان حکومت من به دنیا آمد و به هنگام تولد پیامبر، بیست و سه ستون از ستون های قصر من به لرزه افتاد؛ پس من دانستم که باید به او ایمان بیاورم چرا که از شرف و فضل و جایگاه و عزت او و اهل بیتش در آسمان ها و زمین بسیار شنیده بودم، اما غفلت کردم و میل به حکومت مرا به کفر مشغول کرد.
چه نعمت و منزلت بزرگی را به خاطر ایمان نیاوردن از دست دادم و من به خاطر عدم ایمان به اسلام، از بهشت محروم شدم؛ اما با وجود کفری که دارم، خداوند به برکت عدل و انصافی که بین مردم داشتم، مرا از آتش جهنم رهانید. اکنون من در جهنم هستم ولی آتش بر من حرام است. حسرتی بزرگ مرا فراگرفته است. اگر ایمان آورده بودم اکنون همراه تو بودم ای بزرگ اهل بیت محمد (ص) و ای امیر امت او».
واکنش های متفاوت مردم به این کرامت حضرت
کسانی که همراه امام بودند از مشاهده این صحنه و شنیدن سخنان جمجمه انوشیروان به شدت منقلب شده و به گریه افتاده بودند. پس از آن اشخاصی از اهل ساباط که شاهده ماجرا بودند به خانه هایشان رفتند و خانواده و اقوام و دوستان خود را به چیزی که واقع شده بود و آنچه از جمجمه انوشیروان شنیده بودند، با خبر ساختند. معجزه سخن گفتن جمجمه انوشیروان با امام علی (ع) سر و صدا و گفتگوی های زیادی را در میان مردم ساباط به راه انداخت.
در این میان برخی در مقام و جایگاه حضرت علی (ع) به جانب افراط و غلو کشیده شدند و گمان کردند امام علی (ع) نعوذ بالله جایگاه خدایی و خالقیت دارد. این عده آنچه را مسیحیان درباره الوهیت مسیح (ع) می گویند به امام نسبت دادند و گفتند با جمجمه انوشیروان کسی حرف نمی زند مگر خالق او. آنان امام علی (ع) را پروردگار و رب عالم معرفی کردند که می تواند مردگان را زنده کند. بنابراین به جرگه غالیان پیوستند.
برخی دیگر نیز امام را نبی دانستند؛ اما مومنان خالص از اهل ساباط معتقد بودند امیر المومنین علی (ع) بنده خدا و ولی او و وصی رسول خدا (ص) است.
این اظهار نظرها باعث شد تا چند روز بعد از این ماجرا، عده ای از اهل ساباط به حضور علی (ع) آمده و به آن حضرت عرض کردند: بعضی از مردمان به خدایی شما قائل شده اند و قلوب ما را نیز به واسطه آنچه که از گفتگوی شما با جمجمه انوشیروان خبر می دهند، دچار اضطراب و فساد کرده اند.
امام علی (ع) با شنیدن سخن آنان، آن گروه از افرادی را که قائل به الوهیت حضرت شده بودند را احضار کرد و به آنها فرمود: چه چیز باعث شده که شما این سخن را درباره من بگویید؟
گفتند: به حرف آمدن جمجمه انوشیروان و سخن گفتن شما را با او شنیدیم و این کار کسی نیست جز خدا. از این جهت به شما نسبت الوهیت دادیم.
امام (ع) با شنیدن این سخن آنان، بسیار اندوهگین شد و فرمود: ای مردم! شیطان بر شما غلبه پیدا کرده است. من فقط بنده خدا هستم که نعمت امامت و ولایت و جانشینی رسول خدا (ص) بر من ارزانی شده است. از این قبیل سخنان کفرآمیز بپرهیزید و به سوی پروردگارتان برگردید و توبه کنید. من بنده خدا هستم و پسر بنده او و محمد (ص) بهتر از من است در حالی که او نیز بنده خداست و ما بشری همانند شما هستیم.
در این هنگام، عده ای از آنها از سخنان باطل و غلو آمیز خود توبه کردند؛ اما عده ای دیگر گفتند: ما از گفته خود برنمی گردیم، هر چه می خواهی بکن!
امام علی (ع) چندین بار با آن ها گفتگو کرد و از آنان خواست که از کفر خود برگردند، اما آن ها حاضر به این کار نشدند؛ وقتی امام (ع) اصرار و پافشاری آنان بر عقیده باطلشان را دید دستور داد که آتشی مهیا ساختند و آنها را سوزانیدند و دستور فرمود استخوان هایی که از آنها باقی مانده بود را کوبیده بر باد دهند، پس یاران حضرت چنین کردند.
سه روز از این قضیه گذشت بعضی از اهل ساباط به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: الله الله دریاب دین محمد (ص) را! همه کسانی را که سوزاندی، به منزل های خود از اول سالمتر و نیکوتر برگشتند!
حضرت فرمود: مگر شما آنها را با آتش نسوزاندید و استخوان های خرد شده آن ها را بر باد ندادید؟ عرض کردند: آری چنین کردیم.
حضرت فرمود: خداوند آنها را زنده کرده است. در این هنگام اهل ساباط از مقام شامخ امام علی (ع) بیش از گذشته متحیر شده و مبهوت عظمت آن حضرت شدند و گمراهان آنها، از عقیده باطل خود دست برداشتند.[۵]
جمع بندی
روزی امیر المومنین علی (ع) وارد شهر مدائن شده و همراه با عده ای از یارانش به ایوان کسری می روند. در آنجا امام (ع) به جمجمه انوشیروان برخورد کرده و با او سخن می گویند و جمجمه انوشیروان، به حقانیت اسلام و ولایت امام (ع) اعتراف می کند. پس از پخش شدن این ماجرای شگفت انگیز بین مردم، عده ای برای آن حضرت، مقام الوهیت قائل می شوند. گفتگو و نصیحت حضرت بر آنان اثر نمی کند و امام (ع) دستور می دهند تا این افراد را بسوزانند و خاکسترشان را بر باد دهند؛ پس از چند روز این افراد زنده شده و به خانه خود بازمیگردند و با مشاهده این معجزه و قدرت الهی در بخشیدن حیات مجدد به ایشان از جانب خدا، از عقیده باطل خود دست بر می دارند و خدای یکتا را قدرت مطلق و پروردگار حقیقی می دانند.
پی نوشت ها
[۱] سامی، تمدن ساسانی، ج۱، ص ۷۸.
[۲] کریستن، ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۵۶.
[۳] ساباط شهری است در نزدیکی مرز ایران وعراق.
[۴] ایوان کسری یا طاق کسری یا ایوان مدائن، مشهورترین بنای باقی مانده از دوران ساسانی است که توسط انوشیروان ساخته شده است. باقیمانده های این بنا هم اکنون در مدائن و حدود ۴۰ کیلومتری جنوب بغداد در سواحل شرقی رود دجله قرار دارد.
[۵] مجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص ۲۱۳؛ بحرانی، مدینه المعاجز، ج۱، ص ۲۲۶.
منابع
۱. بحرانی، هاشم بن سلیمان، مدینه معاجز الائمه الإثنی عشر و دلائل الحجج علی البشر،قم، موسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۳ق.
۲. سامی، علی، تمدن ساسانی، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی، ۱۳۸۷ش.
۳. کریستن، سن آرتور، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۶ش.
۴. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.
منبع اقتباس: مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق، ج ۴۱، ص ۲۱۳.
بر منکر فضائل مولا علی علیه السلام و اهل بیت پیامبر اسلام ( ص) تا قیامت لعنت،
ما شیعیان افتخار میکنیم که حتی اگر در ظاهر هم که هست خود را پیرو چنین مرد بزرگی میدانیم»