کشته شدن مالک بن نویره توسط خالد بن ولید در حکومت ابوبکر

کشته شدن مالک بن نویره توسط خالد بن ولید در حکومت ابوبکر

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

داستان مالک بن نویره که در زمان خلافت ابوبکر بن قحافه توسط خالد بن ولید بدون هیچ گناهی کشته شد معروف است و در متون تاریخی به طور گسترده ای مطرح گردیده است. کشته شدن مالک بن نویره توسط خالد بن ولید، عمر بن خطاب خلیفه دوم را غضبناک کرد و از ابوبکر خواست که خالد بن ولید را مجازات کند.

مالک بن نویره كیست؟

«مالک بن نویره تمیمى یربوعى» سرآمد اشراف قبیله بنى تمیم و بزرگ بنی تمیم و مرد با نفوذ بنى یربوع از عرب اصیل بود. مالك از كسانى بود كه از لحاظ شخصیت، سخاوت، پاكى، شجاعت و دلیرى به تمام معانى آن، به جوانمردى او مثل مى‏زدند. مالک بن نویره از این نظر در ردیف پادشاهان قرار داشت.

وقتى كه مالك مسلمان شد، كلیه بنى یربوع به وسیله او اسلام اختیار كردند. پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نیز نظر به وثوق و اعتمادى كه به وى داشت، او را متصدى امر زكات قوم خود نمود.[1]

جرم مالک بن نویره و خوددارى او از پرداخت زكات

جرم مالک بن نویره خوددارى او از پرداخت زكات و غیره به حكومت ابو بكر بود. و این هنگامى بود كه او سرگرم بررسى به منظور تعیین تكلیف خود و انجام اوامر خدا و پیغمبر بود.

خوددارى مالك بن نویره از پرداخت زكات نه از روى تردید در اسلام و نه به خاطر ایجاد اختلاف میان مسلمانان و نه به منظور پدید آوردن فتنه و آشوب بود. و نه مى‏ خواست با خلیفه جنگ كند، بلكه این خالد بن ولید بود كه در آغاز خلافت ابو بكر یك باره به وى حمله برد. آن هم هنگامى كه آتش اختلاف میان مسلمانان نخستین، درباره خلافت ابو بكر شعله‏ ور بود.

براى مالک بن نویره با آن عقل و بزرگوارى و مقامى كه در میان قوم خود داشت، طبیعى بود كه باید در این اوضاع از اطاعت كسى كه در مدینه روى كار آمده و سرگرم مغلوب كردن دشمنان خود و قبضه كردن حكومت است، خوددارى كند، تا ثابت شود كه ابو بكر به حق مخالفان را مقهور كرده است و به اتفاق مسلمانان روى كار آمده است.

به همین جهت نه به علت دیگرى مالک بن نویره در پرداخت زكات كوتاهى ورزید و مشغول تحقیق بود تا آن را به كسى بدهد كه بداند ذمه ‏اش برى شده است. مالک بن نویره منكر زكات نبود و میان زكات و نماز فرق نمى ‏گذاشت و كسى نبود كه جنگ با ابو بكر یا مسلمانان دیگر را لازم بداند.

دلیل آن هم نصیحت وى به قوم بود كه گفت به اسلام خود باقى باشید و از برخورد با خالد پرهیز كنید. و به آن ها دستور داد پراكنده شوند تا مبادا خالد بن ولید با سربازان آماده‏ خود، به طرف «بطاح» سرازیر شوند. حتى آن ها را از اجتماع در یك نقطه بر حذر داشت تا مبادا كسى گمان كند كه آنجا را اردوگاه خویش ساخته ‏اند.[2]

رفتن خالد به «بطاح»

وقتى خالد بن ولید با سربازان خود از كار قبیله «اسد» و «غطفان» فراغت یافت، تصمیم گرفت به «بطاح» نقطه ‏اى از سرزمین مالک بن نویره برود. مالك قبلاً «بطاح» را تخلیه كرد و افراد قبیله را پراكنده ساخت، تا به خاطر حفظ اسلام برخورد سویى میان آن ها و خالد رخ ندهد.

وقتى انصار (سربازان مدینه) متوجه شدند كه خالد مى ‏خواهد به سراغ مالک بن نویره برود، از رفتن با وى خوددارى كردند و گفتند: خلیفه این دستور را به ما نداده است.

خالد در پاسخ انصار گفت: خلیفه چنین فرمانى به شما نداده است. او مرا مامور ساخته كه به سراغ مالك هم بروم. فرمانده منم، اخبار هم به من مى ‏رسد. هر چند فرمان و دستور خلیفه هم به من نرسد، من هم اكنون فرصتى در اختیار دارم كه اگر آن را به خلیفه اطلاع دهم از دست مى ‏رود. ازاین ‌رو قبل از اینكه آن را به دست بیاورم به خلیفه اطلاع نمى‏ دهم.

همچنین وقتى موضوعى پیش آمد كرد كه در آن شخص خلیفه دستورى‏ نداده است، اگر خود اطلاع كامل داشته باشیم به آن عمل مى ‏كنیم و دیگر از خلیفه كسب تكلیف نمى ‏نماییم. اینك مالک بن نویره نزدیك ماست. من و هر كس كه با من است، به سوى او رهسپار هستیم.

كلیه اهل سیر و اخبار اتفاق نظر دارند كه وقتى خالد و كسانى كه با او بودند روى به «بطاح» نهادند و به آنجا رسیدند، كسى را ندیدند؛ زیرا مالك قبلا قبیله خود را متفرق كرده بود كه به خانه‏ هاى خود بروند و بر دین اسلام باقى بمانند و از برخورد با خالد پرهیز كنند تا خداوند پراكندگى را گرد آورد.

مى ‏بینید كه سخن انصار صریح است در اینكه خلیفه به آن ها دستور نداده بود تا به سوى مالک بن نویره لشكركشى كنند، ولى خالد، ادعا كرد كه خلیفه این دستور را به طور خصوصى به او داده است! بنابراین، خلیفه نرمش و حیله ‏اى به كار برده بود تا در نظر مردم مسئول فجایع «بطاح» نباشد، بلكه مسئول آن فقط خالد باشد و خلیفه بتواند عذر او را نیز بپذیرد كه تاویلى كرده و اشتباه نموده است! این موضوع، بر تعمق ابو بكر و دوراندیشى كامل او در امر سیاست دلالت دارد.[3]

مرتد نشدن مالک بن نویره

طبق گفته ابو قتاده یکی از افراد لشکر خالد، مالک بن نویره مرتد نشده بود. وقتی خالد بن ولید بعد از فراغ از بنی اسد و غطفان وارد بطاح شدند، در آنجا هیچ کسی نبود؛ زیرا مالک قوم خود را از اجتماع برحذر داشته بود. اما در عین حال خالد بن ولید، مالک بن نویره و عده ای از قومش را به اسارت گرفت. و بین لشکریان خالد اختلاف پیش آمد.  ابو قتاده که از افراد این لشکر بود به خالد گفت که آنان اذان داد و نماز برپا کردند.

اما خالد بن ولید آنان را در شب سرد حبس کرد و سپس ندا داد که اسیران تان را گرم کنید (ادفئوا اسراکم). این عبارت در عرب کنایه از کشتن است. پس همه آنان را کشتند. سپس خالد با زن مالک همبستر گردید.  وقتی این خبر به عمر رسید، عمر به ابوبکر گفت شمشیر خالد طغیانگر است و بر او سخت بگیر.

ابوبکر گفت من شمشیری را که خداوند بر مشرکین قرار داده از او نمی ‌گیرم. وقتی خالد بر ابوبکر وارد شد، عمر به او گفت ای دشمن خدا مرد مسلمان را کشتی سپس با زنش همبستر شدی همانا تو را سنگسار خواهم کرد. [4]

اما ابو بكر صریحا از خالد بن ولید در قضیه قتل مالک بن نویره پشتیبانى مى ‏كند، و نه تنها از قصاص او و از حد زدن به او درباره زناى محصنه با عیال مالك خوددارى نمود، بلكه صریحا او را سیف اللّه قلمداد نمود.[5]

کیفیت دستگیری مالک بن نویره و کشته شدن او

وقتى افراد خالد به «بطاح» رسیدند و كسى را در آنجا نیافتند، خالد نفرات خود را به تعقیب ایشان فرستاد. سربازان، مالک بن نویره و تنى چند از «بنى یربوع» را آوردند و به خالد تسلیم نمودند.

طبرى‏ به سند خود از ابو قتاده انصارى – كه از سران نظامى آن سپاه بود – روایت مى‏ كند كه گفت: وقتى سربازان خالد، مالك و همراهان او را احاطه كردند و شبانه تحت نظر گرفتند، مالك و همراهان او دست به سلاح بردند. ما به ایشان گفتیم: ما مسلمان هستیم. آن ها هم گفتند: ما نیز مسلمانیم. گفتیم: پس این سلاح ها چیست كه با خود حمل كرده ‏اید؟

گفتند: شما چرا سلاح بر داشته ‏اید؟ گفتیم: اگر راست مى ‏گویید و قصد سویى ندارید، سلاح خود را بر زمین گذارید. آن ها هم اسلحه را بر زمین نهادند. سپس نماز صبح گزاردیم، آن ها نیز با ما نماز گزاردند.[6]

بعد از نماز، اسلحه آن ها را جمع‏ آورى كردند، سپس همه را دستگیر ساخته و دست بسته به صورت اسیر در حالى كه «لیلى» زن مالك نیز در میان آن ها بود، نزد خالد آوردند.

«لیلى» دختر منهال – چنانكه مورخان نوشته ‏اند و عباس محمود عقاد نیز در كتاب «عبقریة خالد» آورده است – در زیبایى به ویژه زیبایى چشم و پاها از مشهورترین زنان عرب بود. مى ‏گویند: زنى از لحاظ جمال چشم ها و زیبایى پاها مانند او دیده نشده بود. این زیبایى خیره‏ كننده بود كه خالد را مفتون ساخت. در حالى كه میان‏ خالد و مالك گفتگو در گرفته بود، زن زیباى مالك نیز در كنار او بود. سرانجام خالد گفت: اى مالك! من تو را خواهم كشت.

مالك گفت: آیا همكار تو (ابو بكر) چنین فرمانى به تو داده است؟

خالد گفت: به خدا قسم تو را خواهم كشت.

در آن هنگام عبد اللّه عمر و ابو قتاده انصارى نیز حضور داشتند و درباره مالك (و جلوگیرى از كشتن وى) با خالد سخن گفتند: ولى سخنان ایشان در خالد اثر نكرد.

مالك گفت: اى خالد! ما را نزد ابو بكر بفرست تا خود او هر طور صلاح دانست درباره ما حكم كند. چون تو دیگران را كه جرمى بزرگ تر از ما داشتند نزد وى اعزام داشتى.

بار دیگر عبد اللّه عمر و ابو قتاده انصارى به حمایت از مالك اصرار ورزیدند و از خالد خواستند مالك و همراهانش را نزد خلیفه گسیل دارد. ولى خالد نپذیرفت!

خالد گفت: ممكن نیست از كشتن وى دست بردارم. سپس به «ضرار بن ازور اسدى» دستور داد تا مالك را گردن بزند.

در این هنگام، مالك نگاه به همسرش كرد و به خالد گفت: این است كه مرا به كشتن داد! ولى خالد گفت: بلكه خداست كه به واسطه برگشت تو از اسلام، تو را به كشتن داد!

مالك گفت: من مسلمان هستم. ولى خالد گفت: اى ضرار! گردنش را بزن! «ضرار» هم او را گردن زد آنگاه خالد، زن مالك را به خیمه خود برد و همان شب با وى درآویخت![7]

مقدسی نیز این قضیه را نقل کرده و گفته است خالد بن ولید روانه شد تا رسید به بیوتات مالک بن نویره و ایشان مسلمان بودند و مالك همسرى زیبا داشت. خالد دل باخته او شده بود. فرمان داد مالك را بكشند.

عبد الله بن عمر، و ابو قتاده انصارى او را از این كار بازداشتند. پس خالد مالك را احضار كرد و گفت آیا تو نیستى كه گفته ‏اى: پیش از آن كه سپاه ابو بكر فرا رسند مرا شراب دهید، شاید مرگ ها نزدیك شده‏ اند و ما آگاه نیستیم.

مالك گفت: «من چنین سخنى نگفته ‏ام، و اگر صاحب شما خود این سخن را از زبان من شنیده بود مرا نمى‏ كشت.» خالد گفت: «پیامبر خدا را صاحب ما مى‏ خوانى و صاحب تو نیست؟ گردنش را بزنید.» سپس مالك متوجه همسر خویش گردید و گفت: «اى خالد! این زن است كه مایه كشتن من مى‏ شود.» چون خالد بازگشت، عمر به ابو بكر گفت: «او را بكش كه مرتكب قتل و زنا شده.» ابو بكر گفت: «باز گردیده و بر خطا بوده است.» عمر گفت: «پس او را عزل كن.» ابو بكر گفت: «من شمشیرى را كه خداوند آخته در نیام نمى‏ كنم!»[8]

در تاریخ یعقوبی نیز این واقعیت منعکس شده است به این صورت که مالک بن نویره براى مناظره نزد خالد آمد و زنش نیز در پى او رسید و خالد كه او را دید شیفته وى گردید، پس به مالك گفت: به خدا قسم به آنچه در دست دارى نمى ‏رسم تا تو را بكشم. پس نگاهى به مالك كرد و گردن او را زد و زنش را به همسرى گرفت.

پس ابو قتاده به ابو بكر پیوست و به او گزارش داد و سوگند یاد كرد كه زیر لواى خالد به جهاد نرود چه او مالك را كه مسلمان بود كشته است. سپس عمر بن خطاب به ابو بكر گفت: اى جانشین پیامبر خدا، خالد مردى مسلمان را كشته و زنش را در همان روز به همسرى گرفته است!  ابو بكر به خالد نوشت و او را به حضور خواست. خالد گفت: اى جانشین پیامبر خدا من اجتهاد كردم و آن را صواب پنداشتم و خطا كردم.

متمم بن نویره مردى شاعر بود و درباره برادرش مرثیه‏ هاى بسیار گفت و براى دیدن ابو بكر رهسپار مدینه شد و نماز صبح را پشت سر ابو بكر به جاى آورد و چون ابو بكر از نماز خویش فارغ گشت، متمم بایستاد و بر كمان خویش تكیه كرد و سپس گفت:

نعم القتیل اذا الریاح تناوحت            خلف البیوت قتلت یا ابن الأزور

أ دعوته بالله ثم غدرته                     لو هو دعاك بذمة لم یغدر

«هنگامى كه بادها در پشت خانه‏ ها سخت وزیدن گرفت، چه نیكو كشته ‏اى را كشتى، اى پسر أزور، آیا او را در امان خدا خواستى سپس با او بى‏ وفایى نمودى! اما اگر او تو را با امانى مى ‏خواست، بى ‏وفایى نمى ‏كرد.».[9]

موضع عمر در ماجرای کشته شدن مالک بن نویره

موضع عمر خلیفه دوم در قضیه مالک بن نویره بسیار روشن و منصفانه است؛ به همین دلیل عمر به ابى بكر گفت: شمشیر خالد به ستم آلوده شده درباره او بسیار گفتگو كرد (كه او را كیفر دهد) ابو بكر گفت: اى عمر كوتاه كن. او خواست كارى براى اسلام كند اشتباه كرد. زبان خود را از دشنام خالد نگهدار من هرگز شمشیرى را كه خداوند آخته به نیام برنمی گردانم (شمشیر خدا لقب خالد از پیغمبر است كه فرمود خالد سیف من سیوف الله) كه خدا آن را براى كشتن كافرین كشیده است.

آنگاه ابو بكر خون بهاى مالك را داد و به خالد نوشت كه او به مدینه برگردد او هم برگشت و در حالى وارد مسجد شد كه یك قباى آلوده به زنگ زره (رنگ زنگ برداشته) بر تن داشت. در عمامه خود هم چند تیر بجاى تركش كه در آن زمان مرسوم بود براى تظاهر به دلیرى و جهاد فرو برده بود.

عمر كه او را بدان حال دید از جاى خود جست و عمامه را از سر او برداشت و تیرها را خرد و قبا را پاره كرد و گفت: پست شو (بدا بتو اى پست) تو یك مرد مسلمان را كشتى و زن او را (به زنا) ربودى (عین عبارت: بر زن او مى ‏سپوزى) به خدا سوگند من تو را با سنگ خودت (كه بدان مردم را زدى) سنگسار خواهم كرد.

خالد هم هیچ نمى‏ گفت زیرا گمان كرده بود كه ابو بكر هم همان عقیده را درباره او دارد. خالد بر ابو بكر وارد شد و خبر واقعه را داد و عذر خواست او هم پوزش وى را پذیرفت و از او گذشت ولى درباره ازدواج (غیر شرعى او) سخت او را ملامت كرد؛ زیرا عرب چنین ازدواجى را در نتیجه غارت بد مى‏ دانند. خالد از آن جا برگشت و بر عمر كه نشسته بود گذشت (به طور طعنه و توهین) گفت: اى فرزند ام سلمه بیا نزدیك. عمر دانست كه ابو بكر از او راضى شده هیچ نگفت.[10]

جمع بندی

کشته شدن مالک بن نویره و عده ای از اقوام او در تاریخ اسلام، اولین کشتار مسلمانان به دست حکام اسلامی است. با وجود این که عمر خلیفه دوم به زشتی و غیر اسلامی ‌بودن کار خالد تاکید داشت، خلیفه اول از خالد پشتیبانی کرده و عملکرد خلاف اسلامی ‌او را توجیه می ‌کرد. از این مسئله این نتیجه نیز به دست می آید که خلیفه اول در مسائل دینی و احکام اسلامی نسبت با دوستان خود سهل انگاری می کرده و اسلام را فدای دوستانش می نموده است.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

پی نوشت ها

[1] . اجتهاد در مقابل نص، ص 176 – 177.

[2]. اجتهاد در مقابل نص، ص 177- 179.

[3]. اجتهاد در مقابل نص، ص 179 -.180

[4] . عزالدین علی بن محمد، اسدالغابه، ج‏4، ص277.

[5]. امام شناسى، ج2، ص60.

[6] . تاریخ الأمم و الملوك ، ج3، ص 280.

[7]. اجتهاد در مقابل نص، ص 182.

[8] . آفرینش و تاریخ، ج‏2، ص 843.

[9]. تاریخ‏یعقوبى، ج‏2، ص10.

[10]. كامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج8، ص 64.

منابع

1. ابن اثیر جزری، عزالدین علی بن محمد، اسدالغابه، بیروت، دارالفکر، 1409ق/ 1989م.

2. ابن اثیر، عزالدین علی بن اثیر، كامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ترجمه ابو القاسم حالت و عباس خلیلى، تهران، مؤسسه مطبوعاتى علمى، 1371ش.

3. ابن جریر طبری، ابو جعفر محمد بن جریر،  تاریخ الأمم و الملوك ، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم ، بیروت، دار التراث، چ2، 1387ق/ 1967م.

4. حسینی تهرانی،  سید محمد حسین ، امام شناسى، مشهد، چ3، 1426 ش.

5. سید عبد الحسین شرف الدین، اجتهاد در مقابل نص، ترجمه على دوانى، قم، چ9، 1383 ش.

6. مقدسی، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعى كدكنى، تهران، آگه، چ 1، 1374ش.

7. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ ‏یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى ، تهران ، انتشارات علمى و فرهنگى ، چ 6، 1371ش.

بدون دیدگاه