امام علی راجع به فضیلت اهل بیت (علیهم السلام) خطاب به معاویه فرمود: اى انسان! چرا سر جايت نمى نشينى؟! و چرا از كوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نمی شوى؟!
اما بعد؛ نامه ات به دستم رسيد، در آن ياد آورشده اى كه خداوند محمد (صلى اللّه عليه و آله) را براى دينش برگزيد، و با اصحابش او را تاييد كرد، راستى دنيا چه شگفتي هايى دارد، تو مى خواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى! و از نعمت وجود پيامبر در ميان ما به ما خبر دهى! تو در اين راه به كسى ميمانى كه خرما به «هجر» می برد[1] و يا همچون شاگرد تيرانداز كه بخواهد به استادش درس تيراندازى دهد، و گمان كرده اى كه برترين اشخاص در اسلام فلان و فلانند، مطلبى را ياد آورشده اى كه اگر راست باشد ابدا مربوط به تو نيست. و اگر دروغ و نادرست باشد زيانى براى تو ندارد، تو را با برتر و غير برتر و رئيس سياسى اسلام و زير دستانش چكار؟ اسيران آزاد شده كفار جاهليت و فرزندانشان را با امتيازات بين مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت؟! هيهات! خود را در صفى قرار مى دهى كه از آن بيگانه اى؛ كار به جايى رسيده كه محكومان حاكم شده اند!
خطاب امام علی به معاویه راجع به فضیلت اهل بیت (ع)
امام علی راجع به فضیلت اهل بیت (ع) خطاب به معاویه فرمود: اى انسان! چرا سر جايت نمى نشينى؟! و چرا از كوتاهى و ناتوانى خويش آگاه نمى شوى؟! و چرا به جاى خودت كه قضا و قدر براى تو تاخير داشته باز نمی گردى؟! غلبه مغلوب و پيروزى پيروزمند با تو چه ارتباطى دارد؟! تو همان كسى هستى كه همواره در بيابان گمراهى سرگردانى و از راه راست و حد اعتدال منحرفى، مگر نمى بينى-
اشاره به مصادق فضیلت اهل بیت (ع)
نه اين كه بخواهم خبرت دهم بلكه به عنوان شكر و سپاسگزارى نعمت خداوند مى گويم- جمعيتى از مهاجران و انصار در راه خدا شربت شهادت نوشيدند و هر كدام داراى مقام و مرتبتى بودند، اما هنگامى كه شهيد ما «حمزه» شربت شهادت نوشيد به او گفته شد «سيد الشهداء» و رسول خدا هنگام نماز بر وى [به جاى پنج تكبير] هفتاد تكبير گفت. و نيز مگر نمی دانى گروهى دستشان در ميدان جهاد قطع شد كه هر كدام مقام و منزلتى دارند، ولى هنگامى كه اين جريان در باره يكى از ما انجام شد لقب «طيار» به او دادند و گفته شد: «در آسمان بهشت با دو بال خود پرواز می كند»!. و اگر نه اين بود كه خداوند نهى كرده كه انسان خويشتن را بستايد فضائل فراوانى را بر مىشمردم كه دل هاى آگاه مومنان با آن آشنا است و گوش هاى شنوندگان از شنيدن آنها تحاشى ندارد. به هر حال دست از اين سخن ها بردار و گمراهان را از خود دور كن! ما ساخته و پرورش يافته و رهين منت پروردگار خويش هستيم؛ ولى مردم پرورش يافته و تربيت شده مايند،
فضیلت اهل بیت (ع) بر دیگران
آميزش و اختلاط ما با شما هرگز عزت هميشگى و عطاهاى ما را بر شما از بين نمی برد. ما از طايفه شما همسر گرفتيم و به طايفه شما همسر داديم، همچون اقوام همطراز، در حالى كه شما هرگز در اين پايه نبوديد.
و چگونه ممكن است چنين باشد در حالى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله) از ما است، و تكذيب كننده (ابو جهل) از شما، اسد اللّه (حمزه) از ما است، و اسد الاحلاف (ابو سفيان جمع كننده و قسم دهنده احزاب براى جنگ با پيامبر) از شما؛ دو سيد و آقاى جوانان بهشتى (حسن و حسين) از ما هستند و كودكان آتش (اولاد مروان يا فرزندان عقبه بن ابى معيط) از شما، بهترين زنان جهان (فاطمه) از ما است، و حمالة الحطب (همسر ابو لهب) از شما، و چيزهاى فراوان ديگرى از اين قبيل، در باره ما و شما! دوران اسلام ما به گوش همه رسيده و كارهاى ما در دوران جاهليت نيز بر كسى مخفى نيست؛ كتاب خدا قرآن آنچه را كه بر نشمرديم در يك آيه جمع كرده و نشان داده است و آن گفته خداوند است كه:
«خويشاوندان در كتاب الهى نسبت به يك ديگر سزاوارترند- »[2]، و نيز فرموده است: «شايسته ترين مردم به إبراهيم كسانى هستند كه از او تبعيت كردند و همچنين اين پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند، و خداوند ولى و سرپرست مومنان است»[3]، پس ما از يك طرف به وسيله قرابت از ديگران سزاوارتريم و از طرف ديگر در اثر اطاعت.
استتناد به روز سقیفه و فضیلت اهل بیت (ع)
و آن روز كه مهاجرين در «سقيفه» با انصار گفتگو كردند توانستند با ذكر قرابت و خويشاوندى با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله) بر آنان پيروز شوند؛ اگر اين دليل برترى است پس حق با ما است نه با شما، و اگر دليل ديگرى دارد ادعاى انصار به جاى خود باقى است.
تو گمان برده اى كه من بر تمام خلفا حسد ورزيده ام و بر همه ايشان طغيان كرده ام، اگر چنين باشد جنايتى بر تو نرفته است كه از تو عذرخواهى كنم! و به گفته شاعر:
«اين نقصى است كه گرد ننگ آن بر تو نمی نشيند»! و گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم! عجبا! به خدا سوگند با اين سخن خواسته اى مذمت كنى و ناخواسته مدح و ثنا گفته اى، خواسته اى رسوا كنى ولى رسوا شده اى، اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند و اين خلاصه حجت و دليل من است حتى در برابر غير تو؛ من به همين خلاصه و كوتاهى اكتفا كردم كه جاى شرحش نيست! سپس در باره وضع من با عثمان يادآور شده اى و حق توست كه از اين گفتار پاسخ داده شوى چرا كه از خويشان و بستگانش بودى، حال كداميك از ما دشمنيش با او شديدتر بود و راه را براى كشندگانش مهياتر ساخت؟ آيا كسى كه به ياريش پرداخت و از او خواست كه به جايش بنشيند و دست بكشد؟ و يا كسى كه [عثمان] از او يارى خواست و او تاخير كرد تا مرگ بر سرش هجوم آورد و زندگيش به سر آمد؟ نه، به خدا سوگند «خداوند مانعان از نصرت را خوب می شناسد و هم آنان كه به برادران خود مى گفتند: به سوى ما آييد و به هنگام ناراحتى جز مقدار كمى به كمك نمى شتافتند- »[4]، من نمی گويم در مورد بدعت هايى كه به وجود آورده بود بر او عيب نمی گرفتم، می گرفتم و از آن عذرخواهى نمی كنم اگر گناه من هدايت و ارشاد اوست، بسيارند كسانى كه مورد ملامت واقع مى شوند و بی گناهند. و به گفته شاعر:
گاهى فرد خيرخواه از بس اصرار در نصيحت می كند، مورد تهمت قرار می گيرد و من قصدى «جز اصلاح تا حد توانايى ندارم و موفقيت من تنها به لطف خدا است و توفيق را جز از خداوند نمی خواهم، بر او توكل كردم و به او بازگشتم- »[5].
فضیلت اهل بیت (ع) در دفاع از دین
و گفته اى كه نزد تو براى من و اصحابم جز شمشير چيزى نيست؛ راستى مضحك است بعد از آن گريه كردن! كى به ياد دارى و چه وقت بوده كه فرزندان «عبد المطلب» به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند؟! پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد! و بزودى آن كس را كه تعقيب می كنى به تعقيب تو بر خواهد خواست و آنچه را كه از آن فرار می كنى؛ در نزديكى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان؛ به سرعت به سوى تو خواهم آمد با كسانى كه جمعيتشان به هم فشرده است، به هنگام حركتشان غبار، آسمان را تيره و تار می كند؛ لباس شهادت در تن دارند، بهترين ملاقات برايشان ملاقات با پروردگارشان است. همراه اين لشكر فرزندان بدرند و شمشيرهاى هاشمى، كه مىدانى لبه تيز آنها چگونه بر پيكر برادر، دايى، جدّ و خاندانت قرار گرفت! «و اين از ستمگران دور نيست- »!.[6]
فضیلت اهل بیت (ع) از جهت سبقت در ایمان
و نامه اى ديگر از امير المؤمنين (عليه السلام) به معاويه:
اما بعد؛ ما و شما همان طورى كه يادآورى نموده اى گردهم جمع و با هم انس داشتيم، ولى در گذشته از هم جدا شديم، زيرا ما ايمان آورديم و شما به كفر خود باقى مانديد، امروز هم ما به راه راست می رويم و شما پيرامون فتنه هستيد. آنها كه از گروه شما اسلام را پذيرا شدند از روى ميل نبود؛ بلكه در حالى بود كه همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) تسليم شدند و در حزب او در آمدند.
نوشته بودى كه من، طلحه و زبير را كشته و عايشه را تبعيد كرده ام و در «كوفه» و «بصره» اقامت گزيدهام! اين مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم. و يادآور شده بودى كه با گروهى از «مهاجران» و «انصار» به مقابله با من خواهى شتافت (كدام مهاجر و كدام انصار؟) هجرت از آن روزى كه برادرت (يزيد بن ابو سفيان روز فتح مكه) اسير شد؛ پايان يافت.
با اين حال اگر در اين ملاقات شتاب دارى؛ دست نگهدار؛ زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است. چرا كه خداوند مرا به سوى تو فرستاده كه از تو انتقام بگيرم! و اگر تو با من ديدار كنى چنان است كه شاعر «بنى اسد» گفته: «به استقبال تندباد تابستانى می شتابند كه آنان را با سنگريزه ها و ميان غبار و تخته سنگ ها در هم می كوبد».
فضیلت اهل بیت (ع) در بدر
و نزد من همان شمشيرى است كه بر پيكر جد و دايى و برادرت (در ميدان بدر) كوبيدم! و بخدا سوگند من می دانم تو مردى بی خرد و پوشيده دل هستى. و سزاوار است در باره تو گفته شود: به نردبانى بالا رفته اى كه تو را به پرتگاه خطرناكى كشانده كه به زيان تو است نه به سود تو، زيرا به كسى مىمانى، كه غير گمشده خود را می جويد و گوسفندان ديگرى را مىچراند. و تو جوياى مقامى هستى كه نه سزاوار آنى و نه در كانون آن قرار دارى، چقدر ميان كردار و گفته ات فاصله است؟ و چقدر به عموها و دایی هاى بت پرست خود شباهت دارى؟! همان ها كه شقاوت و تمناى باطل وادارشان ساخت كه «محمد- صلّى اللَّه عليه و آله-» را انكار كنند و همان گونه كه می دانى با او ستيزه كردند تا به خاك و خون غلطيدند و نتوانستند از خود دفاع كنند و نه از زخم شمشيرها كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و سستى با آن نمی سازد، خود را حفظ نمايند.
تو در باره قاتلان عثمان زياد حرف زدى، بيا نخست همچون ساير مسلمانان با من بيعت كن، سپس در باره آنها طرح شكايت نما تا من طبق حكم خداوند ميان تو و آنان داورى كنم.
اما آنچه را تو می خواهى؛ مانند فريب دادن طفل است، كه بخواهند وى را از شير بگيرند! و سلام به افراد در خور آن!.
أبو عبيده نقل كرده كه معاويه نامه اى به أمير المؤمنين (عليه السلام) نوشت كه فضائل من بسيار است: پدر من از بزرگان جاهليت بود، و من نيز فرمانرواى مسلمانان گشتم، من با پيامبر خويشى سببى داشته و به واسطه خواهرم كه مادر مؤمنين است من دايى مؤمنين می باشم، و نيز كاتب قرآن نيز بوده ام.
امير المومنين (عليه السلام) پس از مطالعه نامه فرمود: آيا اين پسر هند جگرخوار است كه به فضایل خود به من فخر می كند؟! اى غلام اين نامه را براى او بنويس:
محمّد پيامبر برادر و هم ريشه من و حمزه سيد الشهداء عموى من است. و جناب جعفر كه شبانه روز با فرشتگان پرواز می كند برادر من است. و دخت پيامبر خدا فاطمه (عليها السلام) زوجه و همراز من بود، و چنان با هم صميمى بوديم كه گويى گوشت تن من مخلوط به گوشت و خون او بود. و دو دخترزاده پيامبر (حسن و حسين) دو فرزند منند، پس كداميك از شما سهمى چون من دارد؟
از همه شما در اسلام پيشى گرفتم، در حالى كه پسر بچهاى به بلوغ نرسيده بودم. و در همان كودكى با پيامبر نماز خواندم، و در شكم مادرم به پيامبر ايمان آورده بودم. و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) در روز غدير خم ولايت مرا توسط خود بر شما واجب ساخت.
من كسى هستم كه همه مرا مىشناسيد چه در روزهاى سخت و چه در آرامش. پس واى بر كسى كه؛ واى بر كسى كه؛ واى بر كسى كه فردا خداوند را با ستم به من ملاقات كند!
معاويه پس از خواندن اين اشعار دستور به مخفى نمودن آن داده و گفت: مبادا اهل شام آن را بخوانند كه در اين صورت متمايل به على بن ابى طالب خواهند شد.
از حضرت صادق (عليه السلام) نقل است كه فرمود: وقتى عمار بن ياسر شهيد شد و خبر آن به اهل شام رسيد لرزه بر اندام مردم بسيارى افتاده و با يك ديگر گفتند كه: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) در باب عمار فرموده: «اى عمار تو را گروه ستمكار می كشند»، پس عمرو عاص نزد معاويه رفته و اظهار داشت اى امير مؤمنان! در ميان مردم فتنه و هيجان و آشوب سختى برپا شده، معاويه گفت: براى چه؟ گفت: به جهت قتل عمّار، معاويه گفت: عمّار كشته شده، مگر چه شده؟
عمرو عاص گفت: مگر نمىدانى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) قاتل او را گروه ستمكار ناميده است؟
معاويه گفت: اى عمرو تو هم خطا رفتى، مگر ما قاتل او هستيم؟ قاتل او فقط علىّ ابن ابى طالب است كه او را در مسير تيرهاى ما قرار داده.
اين خبر به سمع حضرت أمير (عليه السلام) رسيده و فرمود: اگر اين طور باشد پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله) قاتل حمزه خواهد بود زيرا همو حمزه را در مسير تيرهاى مشركين قرار داد!
حضرت أمير (عليه السلام) در ضمن نامه اى به عمرو عاص فرمود: تو دين خود را تابع دنياى كسى قرار داده اى كه گمراهى و ضلالتش آشكار است و پرده اش دريده! افراد با شخصيت و بزرگوار را در همنشينى با خود لكه دار می سازد و انسان حليم و عاقل با معاشرت با او به سفاهت و نادانى می گرايد.
تو گام به جاى قدم او گذاشتى و بخشش او را خواستار گرديدى، همچون سگى كه به دنبال شيرى برود؛ به چنگال او متّكى شده و منتظر قسمت هاى اضافى شكارش باشد كه به سوى او اندازد (تو با اين كار) دنيا و آخرتت را تباه كرده اى! در حالى كه اگر به حقّ مىپيوستى آنچه می خواستى به آن می رسيدى. (چرا كه استعداد كافى دارى). اگر خدا به من امكان دهد و دستم به تو و پسر أبو سفيان برسد شما را به جزاى اعمالتان خواهم رساند، امّا اگر حوادث به نوعى شد كه قدرت بر آن نيافتم و شما باقى مانديد آنچه در پيش داشته و در سراى آخرت براى شما مهيّا گرديده بدتر است. و السلام.
آن حضرت در پاسخ به مطلبى كه عمرو عاص در باره اش گفته بود فرمود:
شگفتا بر پسر آن زن بدنام، كه در ميان مردم شام نشر می دهد كه من اهل مزاح هستم، مردى شوخ طبع كه مردم را سرگرم شوخى می كند، حرفى باطل گفته و سخنى به گناه انتشار داده است! آگاه باشيد كه بدترين گفتار؛ دروغ است، او سخن می گويد و دروغ می گويد، وعده می دهد و تخلف می نمايد، اگر از او چيزى درخواست شود بخل می كند، امّا خود سؤال می كند و اصرار می ورزد، به پيمان خيانت می كند، و پيوند خويشاوندى را قطع می كند، به هنگام نبرد سر و صدا راه می اندازد و تهييج و تحريص می نمايد (امّا اين سر و صدا) تا هنگامى است كه دست به شمشيرها نرفته، در اين هنگام براى رهايى جانش بهترين نقشه او بالا زدن جامه و آشكار ساختن عورتش می باشد.
آگاه باشيد كه به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و سرگرمى باز مىدارد ولى او را فراموشى آخرت از گفتن سخن حق بازداشته است، او حاضر نشد با معاويه بيعت كند جز اينكه از او مزدى به دست آورد، و در برابر از دست دادن دينش بهاى اندكى بگيرد.[7]
جمع بندی
امام علی (علیه السلام) در این احتجاج معاویه را به شدت نقد نموده است و خطاب به او گفته است و راجع به فضیلت خود و فضیلت اهل بیت (ع) به طور مصداقی سخن گفته و به موارد مختلف اشاره کرده است و همچنین نقص و عیوب معاویه و خاندانش را بیان نموده و به معاویه تذکر داده است.
پی نوشت ها
[1]. اين ضرب المثل مانند اين مثل فارسى است كه« زيره به كرمان مىبرد».
[2] . انفال: 75
[3] . – اعراف: 3
[4] . احزاب: 18
[5] . هود: 88
[6] . هود: 83
[7] . الاحتجاج-ترجمه جعفرى، ج1، ص: 398
منبع: ابو منصور طبرسى- ترجمه از بهزاد جعفرى، الاحتجاج- ترجمه جعفرى، انتشارات اسلاميه، تهران، اول، 1381 ش