سفر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به طائف بعد از آن صورت گرفت که در سال دهم بعثت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دو حامى بزرگ و فداكار خود را از دست داد که یکی از آنها، بزرگ خاندان «عبد المطلب» و يگانه مدافع حريم رسالت و يكتا شخصيت قبيله قريش، يعنى حضرت «ابو طالب علیه السلام» از دنيا رفت.
طائف
طائف، شهری در جنوب شرقی مکه در کشور عربستان است. لات از بت های معروف اعراب در جاهلیت، در طائف قرار داشت و مردم گِرد آن طواف می کردند. در سال دهم بعثت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در اولین سفر تبلیغی خود، به طائف رفت و ثقیف و سران طائف را به اسلام فراخواند، اما بی نتیجه بود.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال ۸ هجری، در غزوه طائف، بیست روز طائف را محاصره کرد، ولی درگیری چندانی رخ نداد. در سال نهم هجری، هیئتی از ثقیف به مدینه آمدند و اسلام آوردند.
از اشخاص نامدار طائف، می توان از امیة بن ابی الصلت ثقفی (شاعر)، حجاج بن یوسف ثقفی، نضر بن حارث و مختار ثقفی، نام برد. مسجد ابن عباس، مسجد عداس و مسجد الهادی از جمله آثار تاریخی این شهر است.
بازار عکاظ از جمله بازارهای مهم اعراب بود که در طائف و اطراف آن برپا می شد. به نوشته جرجی زیدان، عرب ها از هر سو به بازار عکاظ می رفتند و قریش نیز در برپایی و جذابیت آن می کوشید. از طائف محصولات گوناگونی (از جمله مویز و کشمش و پوست و روغن) به شهرهای اطراف، از جمله مکه، فرستاده می شد. بنابراین، بسیاری از تجار و اشراف قریش به طائف رفت و آمد داشتند و در آنجا صاحب خانه و باغ نیز بودند.
سفر پیامبر (ص) به طائف
هنوز آثار اين مصيبت در خاطر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه مرگ همسر عزيزش «خديجه» اين داغ را تشديد كرد. ابو طالب حامى و حافظ جان و آبروى پيامبر بود و خديجه با ثروت خود در راه پيشرفت اسلام نقش به سزايى داشت.
از طليعه سال يازدهم بعثت، حضرتش در محيطى به سر مى برد كه سراسر آن را كينه ها و عداوت ها فراگرفته بود. هر لحظه خطر جانى او را تهديد می كرد و همه گونه امكانات تبليغى را از وى سلب كرده بود.
ابن هشام[1] می نويسد: چند صباحى از مرگ ابو طالب نگذشته بود كه مردى از قريش مقدارى خاك بر سرش ريخت. پيامبر به همين وضع وارد خانه شد. چشم يكى از دختران او به حالت رقت بار پدر افتاد، برخاست مقدارى آب آورد سر و صورت پدر عزيزش را شست؛ در حالى كه ناله دختر بلند بود و قطرهاى اشك از گوشه ديدگانش سرازير بود. پيامبر دختر را تسلا داده و فرمود: گريه مكن خدا حافظ پدرت است.
سپس فرمود: تا ابو طالب زنده بود، قريش موفق نشدند درباره من كار ناگوارى انجام دهند.
پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اثر اختناق محيط مكه، تصميم گرفت به محيط ديگرى برود. در آن روز «طائف» مركز خوبى بود. بر آن شد تا سفر به طائف كند و با سران قبيله «ثقيف» تماس بگيرد و آيين خود را بر آنها عرضه بدارد، شايد از اين طريق موفقيتى به دست آورد.
پيامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيله مزبور ملاقات كرد و آيين توحيد را تشريح كرد و آنان را به آيين خود دعوت فرمود، ولى سخنان پيامبر كوچكترين تاثيرى در آنان نكرد. به او گفتند: هرگاه تو برگزيده خدا باشى ردّ گفتار تو وسيله عذاب است و اگر در اين ادّعا دروغگو باشى، شايسته سخن گفتن نيستى.
پيامبر از اين منطق پوشالى و كودكانه فهميد كه مقصود آنان، شانه خالى كردن از پذيرش اسلام است. از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنانش را با افراد ديگر در ميان نگذارند؛ زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذل قبيله ثقيف، بهانه اى به دست آورند و از غربت و تنهايى او سوء استفاده كنند. ولى اشراف قبيله به اين تذكر احترامى نگذاشته، ولگردان و ساده لوحان را تحريك و بر ضد پيامبر شوراندند.
ناگهان پيامبر خود را در ميان انبوهى از دشمنان ديد، به ناچار براى حفظ جان خود به باغى كه متعلق به «عتبه» و «شيبه» بود، پناه برد. پيامبر به زحمت خود را به داخل باغ رسانيد و گروه مزبور از تعقيب وى منصرف شدند.
اين دو نفر از پول داران قريش بودند و در طائف نيز باغى داشتند، از سر و صورت حضرت عرق می ريخت و بدن مقدسش صدمه ديده بود. سرانجام، زير سايه درختان «مو» كه بر روى داربست افتاده بود نشست و اين جمله ها را به زبان جارى ساخت:
خدايا كمى نيرو و ناتوانى خود را به درگاهت عرضه می دارم. تو پروردگار رحيمى؛ تو خداى ضعيفان هستى، مرا به چه كسى وا می گذارى …[2]
جمله هاى دعا، استغاثه شخصيتى است كه پنجاه سال تمام با عزت و عظمت، در پرتو حمايت فداكاران جانبازى زندگى كرده است، اما اكنون عرصه برايش به اندازه اى تنگ گرديده كه به باغ دشمن پناهنده شده و با بدن خسته و مجروح در انتظار سرنوشت خود نشسته است.
فرزندان «ربيعه» كه خود بت پرست و از دشمنان آيين توحيد بودند، از ديدن وضع رقت بار محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) متأثر شدند و به غلام مسيحى خود به نام «عداس» دستور دادند كه ظرف انگورى به حضور پيامبر (ص) ببرد.
«عداس» ظرفى پر از انگور كرد و در برابر آن حضرت گذاشت و مدتى در قيافه نورانى حضرت نگريست. چيزى نگذشت كه حادثه جالب توجهى اتفاق افتاد. غلام مسيحى ديد كه آن حضرت موقع خوردن انگور بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* به زبان جارى ساخت.
اين حادثه سخت او را در تعجب فرو برد، به ناچار مهر خاموشى را شكست و گفت: مردم شبه جزيره با اين كلام آشنايى ندارند و من تا به حال اين جمله را از كسى نشنيدهام. مردم اين سامان كارهاى خود را به نام «لات» و «عزّى» آغاز می كنند.
حضرت از وى پرسيد: اهل كجايى و داراى چه آيينى هستى؟ عرض كرد: اهل «نينوا» و نصرانی ام. حضرت فرمود: از سرزمينى هستى كه آن مرد صالح «يونس بن متى» از آنجا است.
پاسخ پيامبر (ص) باعث تعجب بيشتر وى شد. مجددا پرسيد: شما يونس متى را از كجا می شناسى؟ پيامبر (ص) فرمود: برادرم «يونس» مانند من پيامبر الهى بود. سخنان پيامبر كه توأم با علايم صدق بود، اثر غريبى در «عداس» بخشيد.
بى اختيار مجذوب پيامبر گشت، به روى زمين افتاد، دست و پايش را بوسيد و ايمان خود را به آيين او عرضه داشت و پس از كسب اجازه به سوى صاحبان باغ بازگشت.
فرزندان «ربيعه» از اين انقلاب روحى كه در غلام مسيحى پديد آمده بود سخت متعجب شدند. به غلام خود گفتند با اين غريب چه گفت و گويى داشتى و چرا تا اين اندازه در برابر او خضوع كردى؟ غلام در پاسخ آنان گفت:
اين شخصيت كه اكنون به باغ شما پناهنده شده، سرور مردم روى زمين است. او مطالبى به من گفت كه فقط پيامبران با آنها آشنايى دارند و اين شخص همان پيامبر موعود است.
سخنان غلام براى پسران «ربيعه» سخت ناگوار آمد، با قيافه خيرخواهى گفتند: اين مرد تو را از آيين ديرينهات باز ندارد. آيين مسيح كه اكنون پيرو آن هستى، بهتر از كيش او است.[3]
پی نوشت ها
[1] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 25.
[2] . اللّهمّ إليك أشكو ضعف قوّتي و قلّة حيلي و هواني على النّاس يا أرحم الرّاحمين، أنت ربّ المستضعفين و أنت ربّى إلى من تكلني.
[3] . فروغ ابديت تجزيه و تحليل كاملى از زندگى پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ،ص:383