سخن استاد مطهری درباره خداشناسی و توحید

سخن استاد مطهری درباره خداشناسی و توحید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

خداشناسی یعنی وقتى می ‏گوييم خدا، يعنى اول موجودات، يعنى آن كه موجودات از او پيدا شده ‏اند، و آخر موجودات [يعنى‏] آن كه موجودات به او بازگشت می ‏كنند.

در مقدمه اين بحث، ما بعضى از مطالب را بايد حتما ذكر كنيم، اگر ذكر نكنيم به نتيجه نخواهيم رسيد يا دير به نتيجه خواهيم رسيد. يكى از آنها اين است كه مسائل از نظر پيدا كردن راه حل بر دو قسم است:

بعضى مسائل، اشكال در پيدا كردن راه حل است به اين معنا كه طرح مسئله خيلى ساده است، همه افراد در طرح مسئله يك جور فكر می ‏كنند ولى بحث در پيدا كردن راه حلش است، مثل مسائل ساده رياضى، يك مسئله را وقتى طرح می ‏كنند، دو تا دانشجو يا دانش ‏آموز كه مسئله را طرح می ‏كنند يك جور طرح می ‏كنند، طرحش خيلى ساده است ولى يكى از آنها راه حلى برايش پيدا می ‏كند، ديگرى راه حل پيدا نمی ‏كند.

به اصطلاح منطقيين تصورشان از مسئله يك جور است ولى در تصديق به حكم با همديگر اختلاف پيدا می ‏كنند. يك كسى يك برهانى براى اثبات همين كه تصور شده پيدا می ‏كند و ديگرى پيدا نمی ‏كند.

بعضى از مسائل- كه معمولا مسائل فلسفى از اين قبيل است- اشكال عمده در طرح صحيح خود مسئله است كه مسئله از اول صحيح طرح شود و اغلب مسئله به صورت صحيحى طرح نمی ‏شود و اشكالاتى هم كه پيدا می ‏شود از كيفيت طرح پيدا می ‏شود، يعنى يك آدم مفكر از اول مسئله را به يك شكل ناصحيحى طرح می ‏كند، بعد هم بيست سال رويش كار می ‏كند به نتيجه‏ اى نمی ‏رسد چون از اول صحيح طرح نكرده، و می ‏گويند يك تفاوتى كه ميان مسائل فلسفى و ساير مسائل وجود دارد اين است كه مسائل فلسفى را عمده بايد خوب تصور كرد.

زحمت در اين است كه انسان مسئله را آن جورى كه هست از اول خوب در ذهن خودش طرح كند. اگر بتواند مسئله را خوب طرح كند، بعد پيدا كردن راه حلش برايش آسان است، لغزشگاهش همين است كه آن را صحيح طرح نكند، بعد هم يك عمر معطل می ‏شود، آخرش هم به جايى نمی ‏رسد، و اين مطلب درباره توحيد فوق العاده صادق است.

عمده اين است كه ما اين مسئله را از اول صحيح طرح كنيم و همه اشتباهات، ايرادها، اشكال ها، شكل ها و شبهه‏ ها هم روى همين است كه تصور افراد از اين مسئله تصور صحيحى نيست.

البته ما بعد توضيح می ‏دهيم ولى از همين جا يك مطلبى را توجه بفرماييد. ممكن است در ذهن بسيارى از اشخاص اين حرف بيايد كه آقا شما می ‏گوييد توحيد فطرى است، هر كسى به حكم فطرتش آن را دريافت می ‏كند، اگر توحيد فطرى می ‏بود افراد بشر درباره ‏اش اختلاف نمی ‏كردند، پس چرا بشر هميشه در دنيا اين جور بوده است كه دو اردو را در اين مسئله تشكيل می ‏داده است: اردوى موحدين، اردوى منكرين؟

الآن هم اگر شما برويد سراغ دانشمندان درجه اول دنيا، می ‏بينيد تقسيم می ‏شوند به دو دسته: بعضی ها خدا را قبول دارند و بعضی ها خدا را قبول ندارند. پس [توحيد] لا اقل فطرى نيست، يك مسئله بسيار بسيار معضل غير فطرى [است‏]، مشكلى است كه هنوز بشر نتوانسته است يك راه حل قطعى براى آن پيدا كند. نظير سرطان است در طب كه هنوز علما نتوانسته ‏اند علت و داروى آن را كشف كنند.

فرضيه ‏ها و نظريه‏ هايى در اينجا وجود دارد و هر عده ‏اى هم يك فرضيه را تاييد می ‏كنند و دنبال آن هستند اما وحدت نظرى هم در دنيا پيدا نشده. خوب، براى اين است كه مسئله مسئله مشكلى است، مسئله بسيار معضلى است.

جواب ما اين است كه مسئله توحيد مسئله سهل و ممتنع است. اگر كسى به نحو صحيحى اين مسئله را طرح كند، در تصديق آن ترديدى نمی ‏كند، مردد نمی ‏شود. اشكالات همان دانشمندان درجه اولى كه شما می ‏گوييد، وقتى كه وارد بحثشان می ‏شويد، می ‏بينيد يك چيزى را پيش خودشان فرض و تصور كرده‏ اند و اسم «خدا» را روى آن گذاشته ‏اند، بعد همه شك ها، شبهه ‏ها و ايرادها را روى همان مفروض خودشان [بنا] كرده ‏اند. حالا علت اين كه اين مسئله اين جور می ‏شود چيست؟ البته علت هايى دارد.

خوب، ممكن است شما بپرسيد كه اين مسئله توحيد را مگر دو جور يا بيشتر می ‏شود طرح كرد؟ و اگر چه جور طرح كنيم به اشتباه می ‏افتيم و چه جور طرح كنيم به اشتباه نمی ‏افتيم؟

اين را من با يك مثال توضيح می ‏دهم. ببينيد، ما می ‏خواهيم وجود خدا را اثبات كنيم، ببينيم خدا هست يا نيست. اشيایى را كه مى‏ خواهيم هستى و نيستى آنها را اثبات كنيم از اول بايد بدانيم دو جورند. يك وقت هست كه ما در مقام اثبات موجودى از موجودها به عنوان يك جزء از اجزاى عالم هستيم.

فرض كنيد افرادى كه درباره عناصر بحث می ‏كنند كه عدد عناصر چقدر است، می ‏گوييم فلان عنصر را فلان دانشمند كشف كرده. هر عنصر از عناصرى كه در اين عالم هست يك جزء از اجزاى اين عالم است. يا درباره ستارگان می ‏گوييم فلان ستاره را فلان كس‏ كشف كرده. معنايش اين است كه در ميان اين موجودات عالم، مثلا در منظومه شمسى قبلا خيال می ‏كردند كه هفت‏ تا يا هشت‏ تا سياره هست، اخيرا يك سياره ديگر هم در كنار اين سياره‏ ها كشف شد، معلوم شد كه نه، يك سياره نهمى هم در اين منظومه شمسى وجود دارد، يعنى موضوعى كه ما به دنبال آن هستيم و آن را جستجو می ‏كنيم شيئى از اشياء عالم است در كنار ساير اشياء، كه اشياء را ما می ‏شماريم می ‏گوييم فلان شى‏ء، فلان شى‏ء، فلان شى‏ء، يكى هم فلان شي‏ء ديگر. اين يك جور است. يك وقت هست كه ما وقتى درباره اثبات وجود يك چيزى بحث می ‏كنيم، آن چيز شيئى در كنار ساير اشياء نيست، آن شى‏ء اگر باشد، با همه اشياء و در همه اشياء هست و اگر نباشد در هيچ جا وجود ندارد. چطور؟ حال مثال عرض می ‏كنم.

می ‏دانيد كه يكى از مسائلى كه علما و فلاسفه از قديم الايام درباره آن بحث كرده ‏اند مسئله زمان است كه آيا زمان وجود دارد يا وجود ندارد. عده زيادى معتقد بودند كه اساسا زمان وجود ندارد ولى البته عقيده اكثر هميشه اين بوده كه نه، زمان وجود خارجى دارد.

اگر كسى بخواهد اين جور در جستجوى زمان باشد كه همين طورى كه مثلا يك ستاره‏ شناس دنبال اين است كه يك ستاره را در عالم پيدا كند در كنار ستاره‏ هاى ديگر، يا يك طبيعیدان دنبال اين است كه يك عنصرى را در كنار عنصرهاى ديگر پيدا كند، به عنوان يك پديده از پديده‏ هاى عالم جستجو كند، بگويد برويم بگرديم ببينيم يك چيزى به نام زمان در ميان موجودات عالم پيدا می ‏كنيم يا پيدا نمى ‏كنيم، اگر كسى اين جور در جستجوى زمان باشد، او اگر نابغه ‏ترين افراد بشر باشد و ميليون ها سال دنبال زمان بگردد زمان را نمى ‏تواند پيدا كند، بگويد مثلا ببينيم ما در زير يك ذره‏بينى می ‏توانيم زمان را پيدا كنيم، در پشت يك تلسكوپى مى‏ توانيم زمان را پيدا كنيم، در يك لابراتوار در ضمن يك تجزيه‏ اى مى‏ توانيم زمان را پيدا كنيم. آدمى كه تصورش از زمان به عنوان جزئى از اجزاى طبيعت در كنار ساير اجزاى طبيعت است، تا ابد جستجو كند زمان را پيدا نمى‏ كند. آخرش خسته مى‏ شود مى‏ گويد زمان وجود ندارد. مكان را هم اگر كسى بخواهد اين طور جستجو كند از همين قبيل است.

اما اگر كسى از اول تصورش درباره زمان به اين نحو نباشد كه بخواهد يك جزء از اجزاى عالم را پيدا كند، بلكه بخواهد يك جنبه از جنبه‏ هاى عالم را پيدا كند [قضيه فرق می ‏كند]. «يك جنبه از جنبه‏ هاى عالم» يعنى اين موجوداتى كه ما الآن داريم مى‏ بينيم، اين موجودات سه بعدى كه داراى طول و عرض و عمق هستند، آيا هر موجودى در متن واقع داراى يك امتداد و يك كشش ديگرى به نام «كشش زمانى» هست يا نه؟

يعنى او زمان را جدا از اشياء ديگر جستجو نمی ‏كند، زمان را در اشياء جستجو می ‏كند، می ‏خواهد ببيند آيا اگر زمان وجود داشته باشد معنايش اين است كه بخشى از وجود من را زمان تشكيل می ‏دهد؟

بخش، نه به معنى قسمتى از وجود من، بلكه همين طورى كه طول و عرض و ارتفاع در خارج سه امر جدا از يكديگر نيستند- فقط يك فرضى است كه ما روى شى‏ء واحد می ‏كنيم- يك امتداد و يك بعد ديگرى هم در من وجود دارد، در آن گياه هم وجود دارد، در آن سنگ هم وجود دارد، در خورشيد هم وجود دارد، يعنى عالم در متن واقع يك كشش بالخصوصى دارد غير از اين سه كشش طول و عرض و ارتفاع كه نام آن كشش «زمان» است.

اين جور اگر شخص بخواهد تصورى از زمان داشته باشد، ديگر زمان را به عنوان پديده ‏اى در عرض ساير پديده ‏ها جستجو نخواهد كرد، بلكه مى‏ خواهد ببيند در پديده‏ هاى طبيعت يك جنبه‏ اى كه بشود نام «زمان» روى آن گذاشت وجود دارد يا وجود ندارد. پس ببينيد طرح يك مسئله چقدر تفاوت می ‏كند.

در باب خدا البته اين مثالى كه عرض كرديم صد در صد مثال منطبق نيست چون بالاخره زمان بعد است، خدا بعد نيست، ولى در اين جهتى كه منظور ما بود مثال، مثال رسايى است.

اگر كسى در جستجوى خدا باشد به عنوان اين كه يك موجودى جدا از همه موجودات ديگر و در ميان موجودات ديگر به نام خدا بخواهد پيدا كند، بگويد مثلا سنگ هست، خاك هست، هوا هست، آب هست، گياه هست، اين ها يك موجوداتى هستند، در ميان اين موجودات يك موجود ديگرى هم هست به نام خدا، فرقش فقط اين است كه او به چشم ديده نمی ‏شود، اين هاى ديگر به چشم ديده می ‏شوند، اگر كسى اين جور مسئله را طرح كند از اول اشتباه كرده، يعنى اصلا خدا را خدا تصور نكرده.

اگر خدايى در عالم وجود داشته باشد او نمی ‏تواند يك چنين وجود محدودى باشد در كنار ساير موجودات. او يك موجودى بايد باشد كه به تعبير قرآن كريم:

وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ‏. [1] هر كدام از شما هر جا كه هستيد او با شما هست.

هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ[2] اول موجودات اوست، آخر موجودات هم اوست.

از اين ديگر تعبير رساترى درباره خدا نمی ‏شود پيدا كرد. وقتى می ‏گوييم خدا يعنى اول موجودات، يعنى آن كه موجودات از او پيدا شده ‏اند، و آخر موجودات [يعنى‏] آن كه موجودات به او بازگشت می ‏كنند.

درباره آخرت قرآن اين طور می فرمايد: «يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ»[3]  اين ها يك ظاهره‏اى، نمودى، پديده ‏اى از زندگى دنيا می ‏بينند، اما از آخرت كه از اين نوع نيست غافل هستند، يعنى نسبت دنيا و آخرت را نسبت ظاهر و باطن حساب می ‏كند.

غرض اين جهت است كه عمده مسئله ‏اى كه در باب توحيد هست صحيح طرح كردن آن است. يك مسائلى كه ما بايد بعد صحبت كنيم، از حالا- و لو به نحو اشاره- عرض می ‏كنيم: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ»[4] را انسان در تصور اولش از خدا بايد در نظر داشته باشد.

لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ؛ هيچ چيزى مانند او نيست، او مانند ندارد.

اين مفهوم هاى «سبحان اللَّه»، «سبحان ربّى العظيم»، «سبحان ربّى الاعلى»، «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ» و «اللَّه اكبر»، اين مفاهيم را انسان در تصور اولى كه می ‏خواهد از خدا داشته باشد بايد در ذهنش داشته باشد. خدا منزه است از توصيفاتى كه اين ها می ‏كنند؛ خداى من، پروردگار عظيم من منزه است از توصيفى كه خود من می ‏كنم. «اللَّه اكبر» يعنى «اللَّه اكبر من ان يوصف». انسان درباره موجودى بحث می ‏كند كه اصلا برتر است از وصف او و از توصيف او، منزه است از هر گونه محدوديتى و از هر گونه نقصى.

«فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»[5] ببينيد خدايى كه قرآن بيان می ‏كند اين است: «رو به هر طرف كه بايستيد رو به خدا ايستاده ‏ايد». اين خاصيت آن موجودى است كه جزئى از اجزاى‏ عالم نيست، ذاتش بر همه اشياء احاطه دارد و او با همه اشياء هست‏ (فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ).

يك مثال ديگرى هم اينجا عرض كنيم براى اين كه همين طرح مسئله كاملا روشن شود. مثال خوبى است: فرض كنيد شما در جايى ايستاده ‏ايد و روبروى خودتان را نگاه می ‏كنيد می ‏بينيد افرادى، اشخاصى، ماشين هايى از جلوى شما دارند عبور می ‏كنند و می ‏روند. صد در صد داريد آن را می ‏بينيد (البته مثال است، حال شما در جهات مثال خدشه نكنيد). در ابتدا هم كه نگاه می ‏كنيد، اين ها را اشخاص می پنداريد يعنى خيال می ‏كنيد در اين جهت روبروى شما يك خيابانى هست، يك بازارى هست، افرادى هم در همانجا هستند دارند حركت می ‏كنند و می ‏روند. يك كسى پيدا می ‏شود می ‏گويد آقا اين هايى كه شما دارى می ‏بينى نمی ‏گويم غلط می ‏بينى، واقعا دارى می ‏بينى، واقعا هم اشخاصى می ‏روند كه تو می ‏بينى اما اين هايى كه تو می ‏بينى يك سلسله صورت هايى است كه حقيقتش در پشت سر تو قرار گرفته؛ يعنى در مقابل تو آينه ‏اى است، تو آينه را نمی ‏بينى؛ آن يك آينه بزرگ و صافى است، تو اينجا ايستاده‏ اى و به پشت سر خودت توجه ندارى، از روبرويت می ‏بينى خيابانى و ماشينى و آدم هايى دارند می ‏روند، خيال می ‏كنى آنجا خيابان است، اصل اين پشت سر است.

اين همان مثلى است كه افلاطون ذكر كرده. فرض می ‏كند يك عده افرادى را كه در يك غار زندگى می ‏كنند. می ‏گويد يك افرادى را ما فرض می ‏كنيم كه از اول عمرشان در يك غار بزرگ شده ‏اند ولى ترتيبشان را اين جور قرار داده ‏اند كه پشت اين ها به بيرون غار است و رويشان به طرف عقب غار و در جلوى روى آنها هم يك ديوارى هست. از مقابل در غار اشيائى و افرادى می ‏آيند می ‏گذرند؛ گاهى انسان هايى عبور می ‏كنند، گاهى حيوان هايى عبور می ‏كنند. سايه اين ها در آن ديوار روبرو می ‏افتد.

اين ها هم آنها را نگاه می ‏كنند و چون از اول آن حقايق را نديده ‏اند مسلم اين سايه‏ ها را حقيقت اصلى فرض می ‏كنند، تا بعد كه متوجه می ‏شوند پشتشان به در غار است و اينجا يك آدم هايى عبور می ‏كنند و اين سايه‏ ها حقيقت است، نه اين كه حقيقت نيست، اما حقيقتى است كه ظل حقيقت ديگر است، سايه حقيقت ديگر است. می ‏گويد افرادى كه اين دنيا و حقايق اين دنيا را می ‏بينند ابتدا اين ها را اصل می ‏پندارند ولى بعد كه به قول او افراد با عالم «مثل» آشنا شدند می فهمند كه اين افراد سايه‏ هاى آن مثال ها هستند، حقيقت اين ها در جاى ديگر است.

پس ببينيد، در مثالى هم كه افلاطون ذكر كرده بحث در اين نيست كه در ميان اين سايه‏ ها كه ما می ‏بينيم يك سايه ديگر هم مثل خود اين ها وجود دارد يا وجود ندارد؛ بحث در اين است كه آيا اين سايه‏ ها استقلال دارند يا سايه هستند.

پس منظور ما اين بود كه در مسئله توحيد، اول ما جورى وارد مسئله بشويم كه براى خودمان صحيح طرح كرده باشيم. ما می ‏خواهيم اثبات وجود خدا بكنيم. خدا يعنى حقيقتى كه خالق و مبدا و اول همه اشياء است، حقيقتى كه بازگشت همه اشياء به سوى اوست، حقيقتى كه نامتناهى و نامحدود است و هيچ محدوديت زمانى، مكانى، غير زمانى و مكانى نمی ‏پذيرد. ما در مقام اثبات يك چنين مطلبى هستيم.

نتیجه گیری

در موضوع خداشناسی دیدگاه های مختلف از سوی متکلمین و دانشمندان الهی بیان شده و هر کدام از منظری این مسئله را تبیین نموداند، ولی شهید مطهری با نگاهی بسیار دقیق و علمی با توجه به آیات و روایت، این مسئله را تبیین نموده است که در نوشتار حاضر بیان شد.

پی نوشت ها

[1] . حدید/ 4

[2] . حدید/ 3.

[3] . روم/7.

[4] . شورای/11

[5] . بقره/ 115

منبع: مجموعه آثار شهید مطهری؛ ج3 ص 31-32

پایگاه جامع استاد شهید مرتضی مطهری

بدون دیدگاه