دلایل توحید خداوند در قرآن بر اساس تفسیر جواد مغنیه

دلایل توحید خداوند در قرآن بر اساس تفسیر جواد مغنیه

2023-10-08

231 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

توحید خداوند جایگاه ویژه ای در ادیان ابراهیمی داشته است. تمام اديان آسمانى بر سه اصل تاكيد دارند: «توحید»، «نبوت» و «قيامت». هيچ پيامبرى از آدم تا خاتم، حضرت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نبوده مگر اين‏ كه دعوتش بر اساس همين سه اصل استوار بوده است.

بقيه موارد به‏ سان فروع اين دعوت به شمار مى‏ رفته است؛ مثلا عدالت، قدرت و حكمت خدا از فروع توحيد است و امامت و قرآن از فروع نبوت، و حساب، بهشت و دوزخ از فروع قيامت.

توحید خداوند  در قرآن

قرآن كريم از اصل اول، يعنى توحید شروع مى‏ شود و به بيان دلايل آن مى‏ پردازد؛ زيرا توحید به منزله پايه است. قرآن در خطاب به مردم چنين گفته است: «بپرستيد پروردگارتان را كه شما را آفريده است …». بديهى است كه عبادت خدا ايجاب مى‏ كند كه در آغاز بايد او را از طريق يقين شناخت، نه از طريق حدس و گمان؛[1] زيرا به شهادت خود قرآن گمان، چيزى را از حق بى‏ نياز نمى‏ كند. بنابراين، سوال مى‏ شود كه راه درست خداشناسى چيست؟

راه شناخت توحید خداوند

علما در اين‏ كه راه شناخت توحید خداوند به چه روشى بايد باشد اختلاف كرده ‏اند و هركس آن را برطبق نظريه‏ اى كه درست مى‏ داند مشخص كرده است: برخى از آن ها جهان هستى را طريق شناخت خداوند مى‏ دانند و آن را بدين ترتيب بيان می كنند كه طبيعت و رخدادهاى آن، كه تكرار مى‏ شود و تحول پيدا مى‏ كند، نياز به وجود يك علت دارد.

اگر بگوييم اين علت، خود طبيعت است، درست نيست؛ زيرا لازمه اين سخن، آن است كه يك چيز در آن واحد، هم علت باشد و هم معلول، و اين، همان دور باطلى‏ است اما اگر علت طبيعت، چيزى خارج از طبيعت باشد. در اين صورت مى‏پرسيم: آيا آن چيز، علتى داشته يا بدون علت يافت شده است؟ در صورت اول، باز هم درباره آن چيزى كه علت واقع شده مى‏ پرسيم: آيا آن هم علتى داشته است؟ به فرض اين‏ كه آن هم پيش‏تر از خود علتى داشته، بازهم درباره آن مى ‏پرسيم و به همين ترتيب سوال را ادامه مى‏ دهيم تا مرز بى‏ نهايت، و اين نيز همان تسلسل است كه محال مى ‏باشد.

بنابراين، مشخص است كه فرض دوم درست است: طبيعت علتى دارد كه اين علت نياز به علت ديگر ندارد و آن علت علت‏هاست و به چيز ديگرى منتهى نمى‏ شود جز كلمه اللّه و سخن او كه به هرچيزى كه بگويد: «باش، پس موجود می ‏شود».

شايان ذكر است كه دليل فوق درصورتى درست است كه ما نظريه عليت را قبول داشته باشيم. نظريه عليت آن است كه هر اثرى مستلزم يك موثر و هر معلولى ناگزير از داشتن يك علت است، درست مانند دانش كه نيازمند وجود دانشمند است و مثل نوشته‏ اى كه به وجود نويسنده نياز دارد.[2]

براى اين‏ كه انديشه دور و تسلسل و باطل بودن آن و نيز لزوم منتهى شدن به علتى كه علت ندارد، روشن شود به نقشه ‏هايى كه مهندسان براى هواپيماها و ماشين ‏ها و ساختمان ‏ها و ديگر وسايل طراحى می كنند، مثال می زنيم؛ چراكه همه اين نقشه ‏ها بايد به نخستين اختراع ‏كننده ‏اش كه آن را با انديشه خود ساخته است و ديگران از او اقتباس كرده ‏اند، امّا خود او از هيچ ‏كس نگرفته است، منتهى شود. و اگر فرض شود كه براى آن نقشه، اختراع‏ كننده اوليه‏ اى وجود ندارد، لازم می آيد كه نه اختراعى وجود داشته باشد و نه چيزى كه بتوان اختراع را بدان نسبت داد.

بر اين‏ اساس، روا نيست كه كسى بگويد و بپرسد: نخستين اختراع‏ كننده، اين نقشه را از چه كسى گرفته است؟ زيرا معناى اختراع‏ كننده آن است كه او اين نقشه را از فرد ديگرى نگرفته است و اين حقيقت، خود بر درستى خودش دلالت دارد، چنان‏كه خورشيد بر روشنایی ‏اش دليل می ‏باشد. وضعيت در مورد آفريننده و روزى‏ دهنده نيز از همين قرار است؛ زيرا معنايش اين است كه او مى ‏آفريند و آفريده نشده است، روزى مى دهد و كسى او را روزى نمى‏ دهد. از اين‏ رو لايپ نيتز خدا را «مهندس» مى ‏ناميد؛ يعنى اختراع‏ كننده و افلاطون او را «صانع» مى‏ ناميد كه اشاره به اين نكته دارد كه او آفريننده است و نه آفريده شده.

برهان نظم و توحید خداوند

برخى براى اثبات توحید خداوند به نظم و هماهنگى موجود در جهان و فراگير بودن اين نظم و هماهنگى استدلال می كنند و اين دليل را «دليل غايى» می ‏نامند.

البته، ناگفته نماند كه بسيارى از دانشمندان جديد علوم طبيعى براين باورند كه پديده ‏هاى طبيعى را نمى ‏توان با علت غايى تفسير و توجيه كرد، بلكه بايد آن ها را با علت فاعلى توجيه كرد.

پاسخ: ما وجود علت فاعلى را از وجود علت غايى به ‏دست مى‏ آوريم، همان‏ گونه كه از وجود يك تناسب هندسى در تخت به وجود نجار ماهر پى ‏مى ‏بريم. پاسخ اشكال پيش گفته از طريق بيان فرضيه بديهى بدين ترتيب و به شرح زير روشن مى ‏شود:

برخى [براى اثبات وجود خدا] به فرضيه‏ اى بديهى كه دانشمندان طبيعى و ديگران در كشف بسيارى از حقايق بر آن تكيه می كنند اعتماد كرده ‏اند. يكى از مصاديق اين فرضيه بديهى، نظريّه وجود نيروى جاذبه است كه نيوتن آن را از افتادن سيب بر زمين‏ كشف كرد؛ زيرا تمام فرضيه‏ هاى غيرجاذبه نادرست مى ‏باشد و تنها فرضيه وجود جاذبه درست است و از همين ‏جا بود كه نيوتن به وجود آن يقين پيدا كرد.

اما تطبيق اين دليل بر آنچه ما هم ‏اكنون درباره ‏اش تحقيق مى‏ كنيم، بدين ترتيب است كه ما نظام و پيوستگى جهان و نيز فراگير بودن اين نظام را مى‏ بينيم. اگر وجود اين نظام را بدون آفريننده حكيم فرض كنيم، اين فرض باطل و از نظر عقل مردود است. نيروى عقل، تنها آفريننده حكيمى را مى‏ پذيرد كه به جهان نظم و انسجام بخشيده است. اينك به مثال زير توجه كنيد:

اگر نامت را ببينى كه در هوا با حروفى از نور نوشته شده است، آن‏گاه هر طرف را كه جستجو كنى، كسى را نبينى، به ناچار بايد انسان خردمندى را فرض كنى كه در جايى وجود دارد و او ابزارى در اختيار دارد كه مى‏ تواند با آن، حروفى را از نور در هوا پيوسته و منسجم بنويسد.

غير از اين فرض، فرض ديگرى همچون تصادف، يا برخورد دو ستاره و يا وجود آتش‏فشان و حوادثى از اين قبيل را انسان خطا می داند، و دست‏كم، عقل آدمى بدان اطمينان ندارد، مگر آن ‏كه وجود شخصى را فرض كنيم كه براى ايجاد آن، ابزار خاصى را در اختيار داشته باشد. وضعيت نظام موجود در جهان هستى نيز چيزى شبيه همين وضعيت است.

مهم‏ترين و روشن‏ ترين سخن در اين‏ باره، سخن ولتر است كه مى‏ گويد: «انديشه وجود خدا يك فرضيه بديهى است و هر انديشه متضاد اين فرضيه، نادانى است». در كتاب الظاهرة القرآنيه، صفحه 91، چاپ 1958 آمده است: «در آمريكا نوعى مورچه وجود دارد كه لانه خود را يك شب پيش از آتش ‏سوزى در آن ترك می كند». حال، درباره اين مورچه هرگونه فرض و توجيهى غير قابل ‏قبول است، جز اين‏ كه وجود يك تدبيركننده دانايى را فرض كنيم كه او هرچيزى را هدايت كرده است.

برخى براى اثبات وجود خدا به «برهان اخلاقى» استدلال می كنند و مى ‏گويند: اگر ايمان به وجود خدا نباشد، تمام معيارهاى اخلاقى از بين مى‏ رود، و در اين‏ صورت‏ مانعى كه مردم را از ارتكاب كار بد بازدارد و يا انگيزه ‏اى كه آنان ‏را بر كار نيك وادارد، وجود نخواهد داشت.

اين دليل در واقع، به انكار خدا نزديك‏تر است تا به اعتراف به وجود او؛ زيرا در اين فرض، ايمان به خدا وسيله است نه هدف؛ به‏ گونه ‏اى كه اگر وجود انسانى را فرض كنيم كه خودش برطبق انديشه خودش كارهاى شايسته ‏اى انجام مى ‏دهد و كارهاى ناشايسته را ترك مى‏ كند، بر وى واجب نيست كه به خدا ايمان بياورد. ترديدى نيست كه خدا را وسيله قرار دادن به مراتب بدتر از منكر شدن وجود اوست.

بعضى به دليل لدنى اتكا می كنند. اين دليل عبارت است از: آگاهى و احساس مستقيم قلبى. اين گروه می ‏گويند: قلب انسان به‏ طور مستقيم و بی دليل و مقدمه، وجود خدا را در مى‏ يابد، درست همان‏ گونه كه دوستى و دشمنى را درك می كند.

بهترين روش براى اثبات وجود خدا، روشى است كه خود او بدان استدلال كرده است. اين روش عبارت است از: نگريستن و انديشيدن در آفرينش آسمان‏ ها و زمين و نيز در انسان و مرگ و زندگى و نعمت‏ هاى آشكار و ديگر پديده ‏هايى كه در قرآن كريم، سنت پيامبر و نهج البلاغه آمده است.

اين روش، هرچند به دليل كونى و غايى بر مى‏ گردد، ولى بيان آن با شيوه مذكور موجب مى‏ شود كه از پيچيدگى و انحراف دور بماند و درك مطلب به اذهان خاص و عام نزديك شود. اگر كسى به دلايلى كه خداى- عزّ و جلّ- بر اثبات وجود خدا آورده قانع نشود، آيا به دلايل آدمى مثل خود قانع خواهد شد!؟

از همه شگفت‏ آورتر اين است كه شخص كافر ايمان و اعتقاد دارد كه مثلا پيراهنى را كه وى می ‏پوشد، كشاورز با نظم خاصى بذرش را كاشته، آن‏گاه كارگر بافنده آن را رشته و به خوبى بافته است سپس تاجر با كمال شناخت، آن را فروخته و خياط به‏ زيبايى آن را بريده و دوخته است. او به همه اين ها اعتقاد دارد، اما به وجود آن ‏كه همه چيز را به خوبى و استوارى آفريده است ايمان ندارد.

علاوه‏ بر دلايل اثبات وجود خداوند كه تحت ضابطه ‏اى همگانى و قانون كلى قرار دارند، خداى سبحان در وجود هر انسان دليلى قرار داده كه او را به وجود يگانه الهى هدايت مى‏ كند و اين دليل، ويژه همان انسان است و كسى با او شركت ندارد، و آن اين است كه هر انسانى اگر به رويدادها و تجربه‏ هاى گذشته خود رجوع كند و درباره آنها عميقا بينديشد، در زندگى‏اش به چيزهايى بر می ‏خورد كه جز اراده و مشيت الهى، نمی ‏تواند تفسير ديگرى براى آنها پيدا كند.

من كاملا بعيد می ‏دانم كه يك انسان- هرچند كافر باشد- مدتى در دنيا زندگى كند و در اين مدت حتى يك لحظه هم برايش اتفاق نيفتد كه بدون قصد و به ‏طور ناخودآگاه به خدا رجوع نكند. او در سخت‏ ترين لحظات به چه كسى روى می ‏آورد؟ بی ‏ترديد، او به فطرت الهى كه خدا انسان‏ ها را بر آن فطرت آفريده است باز می ‏گردد؛ فطرتى كه هر نوزادى با آن سرشته می ‏شود. آنچه نه پدر به وى آموزش داده، نه مادر به او تلقين داده و نه محيط او را چنين ساخته است.

مردى كه منكر وجود خدا بود، از امام جعفر صادق (عليه السلام) پرسيد: دليل بر توحید و وجود خدا چيست؟ امام (عليه السلام) فرمود: اگر بر كشتى سوار شوى و باد به وزيدن آغاز كند و كشتى و ناخدايان آن غرق گردند و تنها تو زنده بمانى، آيا بازهم اميد رهايى دارى؟

مرد كافر گفت: بله.

امام فرمود: خدا همان است كه در آن لحظه، اميد دارى تا تو را رهايى بخشد.

من به كسی ‏كه در وجود خدا ترديد دارد نصيحت می كنم كه دلايل منكران وجود خدا و ماديون را بخواند در اين‏ صورت، يقينا به خدا ايمان خواهد آورد؛ زيرا دليلى بر انكار آنان نمی يابد جز آن ‏كه آنها می خواهند خدا را با چشم ببينند و با دست لمس كنند و با بينى ببويند!

درباره خداشناسى و توحید ، من دلايل زيادى را در كتاب الله و العقل، فلسفة المبدأ و المعاد- كتابى كه آن را به منظور رد فلسفه مادى نوشتم- بين الله و الانسان، معالم الفلسفه، الاسلام مع الحياة و إمامة علي و العقل‏[3] و ديگر تأليفات و مقالاتم يادآور شده‏ ام. از خدا مسئلت دارم كه دل ‏هاى ما را از شك و ترديد پاك سازد و ما را مشمول توفيق و رضوان خود گرداند.

در اصل اول، يعنى « توحید خداوند » سخن را به درازا كشاندم، تا همانند قاعده‏ اى كلى باشد و بتوان در تمام آياتى كه به توحید خداوند ارتباط دارد، بدان رجوع كرد.

پی نوشت ها

[1]. اسلام عبارت است از: عقيده و شريعت. عقيده همانند ايمان به خدا و صفات او، به پيامبر و عصمت او، به روز قيامت و ديگر امور غيبى است. مسائل عقيده جز از راه يقين ثابت نمی ‏شود و از همين جهت، جايى براى اجتهاد نيست و شريعت نظير عبادات، معاملات و جنايات. مسائل شريعت را مى‏ توان از طريق ظن و اجتهاد ثابت كرد، مشروط به اين‏ كه دليل قطعى بر صحت عمل به اين ظن خاص وجود داشته باشد، به قسمى كه يقين و قطع منبع عمل به ظن باشد.

[2]. هيوم، فيلسوف انگليسى منكر اصل« علّيت» است. او می ‏گويد: دليلى براين مطلب نداريم كه وجود يك چيز مستلزم وجود چيزى ديگر باشد و تنها عادت جارى شده است كه اين دو چيز با هم وجود پيدا كنند، وگرنه هيچ‏ گونه ملازمه ‏اى ميان آنها وجود ندارد.

البته، تنها دليلى كه ما براى رد اين نظريه داريم آن است كه باطل كردن اصل« عليت» به معناى باطل كردن ضرورت عقلى در نزد تمام مردم است؛ زيرا هيچ‏كس نيست كه وجودى را بدون علت تصور كند. به‏ علاوه تكرار شدن همزمان دو وجود و عدم تخلف يكى از آنها از ديگرى- هرچند برحسب عادت باشد- عادت را آن‏قدر نيرومند مى‏ سازد كه تجربه، آن را ندارد؛ تجربه ‏اى كه تنها وسيله شناخت به‏ شمار می ‏رود.

[3]. من اين مطلب را در هفتمين روز از سومين ماه سال 1967 مى‏ نگارم. در اين روز انتشارات« دار العلم للملايين» پنج كتاب مرا تحت يك عنوان الاسلام و العقل براى تجديد چاپ به چاپخانه فرستاده است. اين كتاب‏ها عبارتند از: اللّه و العقل، النبوة و العقل، الآخرة و العقل، إمامة عليّ و العقل، المهدي المنتظر و العقل.

1 دیدگاه