جنگ صفین بین معاویه و امام علی (علیه السلام) بسیار سرنوشت ساز بود. ولی با کمال تاسف برخی از ظاهر بینان فریب نیرنگ معاویه را خورده و وقتی آنان قرآن ها را بر نیزه نمودند، این عده فریاد زدند که جنگ با کسانی که قرآن را قبول دارند صحیح نیست و باید تن به حکمیت داده شود.
همین افراد پس از برگزاری حکمیت مورد پیشنهاد و اصرارشان، آن را عملی نادرست مساوی با کفر دانستند. بعدها همین ها به گروه خوارج تبدیل شدند و مشکلات و فتنه های زیادی را برای مسلمانان ایجاد نمودند.
قرآن بر سر نیزه ها
وقتی معاویه بن ابی سفیان یقین کرد که در برابر امام علی (علیه السلام) شکست می خورد، به لشکریانش دستور داد که قرآن ها را بر سر نیزه کنند. و نخستين قرآنى كه برافراشتند قرآن بزرگ دمشق بود كه آن را به پنج نيزه بلند كردند و پنج مرد آن را مى بردند و سپس تمام قرآن هايى را كه همراه آنان بود برافراشتند و در سپيده دم به سوى عراقی ها حركت كردند.
عراقی ها ديدند كه شامی ها می آيند و پيشاپيش آنان چيزى شبيه به پرچم و رايت است و نمی دانستند چيست و چون هوا روشن شد نگاه كردند و متوجه شدند كه قرآن هاست.
در اين هنگام فضل بن ادهم مقابل قلب لشكر و شريح جذامى مقابل پهلوى راست و ورقاء بن معمر مقابل پهلوى چپ ايستادند و فرياد برآوردند كه: اى گروه عرب! خدا را خدا را در مورد زنان و فرزندانتان كه فردا از سوى روميان و ايرانيان مورد حمله قرار مى گيرند، شما خودتان نابود شديد و اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد، على (علیه السلام) فرمود شما كتاب خدا را نمی خواهيد بلكه مكر و حيله می كنيد.
سپس ابو اعور سلمى در حالى كه بر ماديانى سرخ سوار بود و قرآنى بر سر نهاده بود پيش آمد و فرياد می كشيد: «اى مردم عراق! اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد»
وقتی عراقی ها اين سخن را شنيدند كردوس بن هانى بكرى برخاست و گفت: اى مردم عراق! برافراشتن اين قرآن ها كه مى بينيد شما را آرام نسازد كه خدعه و فريب است، سپس سفيان بن ثور نكرى سخن گفت و چنين اظهار داشت كه:
اى مردم! ما نخست مردم شام را به كتاب خدا فراخوانديم كه نپذيرفتند و جنگ با آنان را روا داشتيم اكنون اگر ما دعوت آنان را نپذيريم جنگ كردن با ما براى آنان روا خواهد بود و در آن صورت از ستم و عذاب خدا و رسولش نترسيده ايم.
آنگاه خالد بن معمر برخاست و به على (علیه السلام) گفت: اى امير مومنان! اگر صلاح بدانى راهى براى ما جز همينكه آنان می گويند باقى نمانده است در عين حال اگر مصلحت ندانى راى تو برتر است.
سپس حضين بن منذر چنين گفت: اى مردم! ما را پيشوا و رهبرى است كه تمام كارهاى او را پسنديده ايم و بر هر كارى امين و مورد اعتماد است اگر بگويد نه خواهيم گفت نه و اگر بگويد آرى ما هم خواهيم گفت آرى.
سپس على (علیه السلام) سخن گفت و فرمود: اى بندگان خدا! من از هر كسى شايسته ترم كه دعوت به كتاب خدا را بپذيريم، همچنين شما از ديگران براى اين كار شايسته تريد اما اين قوم از اين كار قصدى جز مكر و فريب ندارند، جنگ آنان را سخت درمانده كرده است و به خدا سوگند فقط قرآن ها را برافراشته اند و قصد آنان عمل به قرآن نيست و البته كه براى من سزاوار نيست كه مرا به كتاب خدا دعوت كنند و نپذيرم چگونه ممكن است و حال آن كه ما با آنان براى همين جنگ می كنيم كه تسليم حكم قرآن شوند.
اشعث گفت: اى امير مومنان! ما امروز هم مانند ديروز تسليم نظر تو خواهيم بود و راى درست اين است كه دعوت آنان را براى این که كتاب خدا حكم باشد بپذيريم، عدى بن حاتم و عمرو بن حمق تمايلى از خود به اين سخنان نشان ندادند و رايى اظهار نكردند.
و چون على (علیه السلام) موضوع را پذيرفت گفتند كسى پيش اشتر بفرست و پيام بده كه پيش تو برگردد، مالک اشتر که در پهلوى راست مشغول جنگ بود، على (علیه السلام) به يزيد بن هانى فرمود پيش اشتر برو و دستور ده تا جنگ را رها كند و پيش من بيايد. به هر حال اشتر را مجبور به ترک جنگ کردند و سخنانی بین اشتر و آنان رد و بدل گردید.
معاويه هم ميان مردم شام برخاست و چنين گفت: اى مردم! جنگ ميان ما و اين قوم به درازا كشيد و هر يك از دو طرف می پندارد كه او بر حق است و طرف ديگر بر باطل، اكنون ما آنان را دعوت كرده ايم كه قرآن و فرمان آن ميان ما حكم باشد اگر پذيرفتند چه بهتر و گر نه ما بر ايشان حجت تمام كرده ايم.[1]
نامه معاویه به امام علی (علیه السلام)
«نخستين كس كه مسئول اين جنگ است و بايد حساب آن را پس بدهد من و توئيم، و من تو را به جلوگيرى از ريختن اين خون ها و الفت و دوستى در راه دين و دور ريختن كينه ها فرامى خوانم و این که دو حكم ميان من و تو حكم كنند يكی از سوى من و يكى از سوى تو، آنان در اين مورد آنچه را در قرآن نوشته و آشكار يافتند حكم كنند و تو اگر اهل قرآنى به حكم قرآن راضى شو».
نامه امام علی (علیه السلام) به معاویه
به حكم قرآن دعوت كردى و من میدانم كه تو حكم قرآن را نمی خواهى ما حكم قرآن را براى قرآن پذيرفتيم نه براى تو و هر كس به حكم قرآن راضى نباشد همانا سخت گمراه شده است» در این رابطه نامه های نیز بین امام علی (علیه السلام) و عمر عاص رد و بدل گردید. [2]
على (عليه السلام) و مسئله حكميت
در مسئله حکمیت سؤالی که مطرح می شود این است که چرا اولا امام علی (علیه السلام) حکمیت را پذیرفت و ثانیا چرا ابو موسى اشعرى را از سوی خود به عنان حکم انتخاب کرد ؟
در پاسخ گفته می شود که امير مومنان (عليه السلام) از سر اختيار، تن به حكميت نداد بلكه وادار بدان شد. زيرا بنا به مشهور، ياران حضرتش جز اندكى دست از يارى او كشيده، از ادامه جهاد بازايستادند و كار را به يكديگر گذاردند و چون جنگ، طولانى شد و تعداد كشتگان زياد شد و از بزرگى حادثه، خسته شدند، از حضرتش گريزگاهى از شمشير زدن را خواستند. همزمان مردم شام قرآن ها را بر نيزه كرده، خواستند كه به آن (قرآن) رجوع شود.
آنان همچنين در برابر حكم قرآن اظهار خشنودى و تسليم نمودند، حيله اى كه دشمن خدا، عمروعاص، با مشاهده نزديكى زمان شكست و اعتلاى كلمه اهل حق، به آن متوسل شد. او هنگامى اين فريب را نماياند كه معاويه و سپاهيانش در زير شمشيرها قرار گرفته و مرگشان نزديك شده بود. با اين كار، دونمايگانى چون او، راه گريزى يافته و به مستمسكى براى توقف جنگ دست يافتند.
و چه بسيار كسان، از سپاه على (عليه السلام) كه به خاطر دورى از حق و كژانديشى، مقهور اين شبهه شدند و گمان كردند كه ادعاى شاميان براى تعيين حكم به خاطر يافتن حق و تسليم شدن در برابر حجت اقامه شده، نه از سر فريب و نيرنگ است. بنابراين توقف جنگ را از امير مومنان (عليه السلام) خواسته و از او خواهش كردند كه راى ايشان را بپذيرد. [3]
جندب ازدى گويد: على گفت: «بندگان خدا! جنگ با دشمن خويش را ادامه دهيد كه معاويه و عمرو بن عاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمه و ابن ابى سرح و ضحاك ابن قيس اهل دين و قرآن نيستند، من آنها را بهتر از شما می شناسم، از كودكى آنها را ديده ام در بزرگى نيز با آنها بوده ام، بدترين كودكان بوده اند و بدترين مردان، واى شما! اينان كه قرآن را بالا برده اند نمی دانند در آن چيست و آن را به خدعه و نفاق و مكر بالا برده اند.»
گفتند: «وقتى ما را به كتاب خدا دعوت می كنند نمی توانيم نپذيريم.» على گفت: «من با آنها به جنگ آمده ام كه به حكم اين كتاب گردن نهند كه فرمان خدا عز و جل را فراموش كرده بودند و پيمان او را از ياد برده بودند و كتاب او را به كنار انداخته بودند.» مسعر بن فدكى تميمى و زيد بن حصين طايى سنبسى با جماعتى از قاريان كه همدلشان بودند و پس از آن خوارج شدند گفتند:
«اى على! اكنون كه تو را به كتاب خدا عز و جل می خوانند بپذير و گر نه تو را و كسانت را به آنها تسليم می كنيم يا چنان می كنيم كه با پسر عفان كرديم. ما مكلفيم به آنچه در قرآن هست عمل كنيم و آن را مى پذيريم. به خدا اگر نپذيرى با تو چنان می كنيم»
على گفت: «به ياد داشته باشيد كه منعتان كردم و همين سخن را نيز كه به من گفتيد به ياد داشته باشيد، اگر اطاعت من مى كنيد، جنگ كنيد و اگر عصيان می كنيد هر چه به نظرتان مي رسد بكنيد.»[4]
علت پذیرش ابو موسی اشعری به عنوان حکم
وقتی که امام علی (علیه السلام) براى دوركردن شرّى قوى با شرّى ضعيف و به جبران ضررى بزرگتر با زيانى كمتر، حكميت را پذيرفت. او خواست تا از جانب وى «عبد اللّه بن عباس» (رحمت اللّه عليه) حكم شود اما آنان نپذيرفتند و همچون لجاجت در اصل مسئله حكميت، بر نپذيرفتن او پاى فشردند. آنان گفتند: هيچ گريزى از انتخاب يك يمانى در برابر يك مضرى نيست.
پس حضرت فرمود: فضمّوا الأشتر و هو يمانىّ إلى عمرو؛ [مالك] اشتر را در كنار عمرو قرار دهيد. او يك يمانى است. اشعث بن قيس گفت: اشتر كسى است كه ما را بدانچه در آنيم افكنده است. و [بدين ترتيب] ابو موسى اشعرى را انتخاب و به حضرتش پيشنهاد كردند و تعهد نمودند كه راى او را بپذيرند.
آنگاه امير مومنان (عليه السلام) آن دو را به شرط آن كه به كتاب خدا حكم كنند و سر از آن برنتابند، و اگر از حدود كتاب خدا تجاوز كنند حكمى نداشته باشند، پذيرفت.
اين نهايت هوشيارى و بيدارى است زيرا می دانيم كه اگر آن دو بدانچه در كتاب خدا بود حكم مى نمودند، به طور قطع به حق می رسيدند و می دانيم كه امير مومنان (عليه السلام) سزاوار خلافت بوده، معاويه و خويشانش هيچ حقى در اين امر نداشتند.[5]
اعلان راى دو حکم
برای جلسه حکمیت مردم كه در مسجد بزرگ جمع شده بودند، ابو موسى به عمرو گفت: به منبر برو و سخن بگو. عمرو گفت: من پيش از تو كه از من برتر و مسنترى و زودتر از من هجرت كرده اى پيشى نخواهم جست، ابو موسى نخست به منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند گفت:
«اى مردم! ما به كارى توجه كرديم كه خداوند به آن وسيله ميان اين امت الفت ايجاد فرمايد و كارش را اصلاح كند و هيچ چيزى را بهتر از آن نديديم كه اين هر دو مرد را از حكومت خلع كنيم و كار را به شورايى واگذاريم كه مردم براى خود هر كس را شايسته بدانند انتخاب كنند و من على (علیه السلام) و معاويه را از خلافت خلع كردم، شما به كار خود روى آوريد و هر كه را دوست داريد بر خود خليفه كنيد» و از منبر فرود آمد. آنگاه عمرو عاص به منبر رفت و خداوند را ستايش و نيايش كرد و گفت:
«اين شخص آنچه گفت شنيديد و سالار خود را از خلافت خلع كرد، همانا من هم سالار او را همان گونه كه او خلع كرد خلع می كنم و سالار خودم معاويه را بر خلافت مستقر و پايدار مى دارم كه او صاحب خون امير مومنان عثمان و خونخواه اوست و سزاوارترين كس به مقام اوست».
ابو موسى به عمرو گفت: تو را چه شده است خدايت موفق ندارد كه مكر و بزهكارى كردى و مثل تو«همچون مثل سگ است كه اگر بر او حمله كنى زبانش را بيرون می آورد و اگر او را به حال خود بگذارى باز هم زبانش را بيرون مى آورد». عمرو به ابو موسى گفت مثل تو هم چون خرى است كه كتابى چند بر پشت خود حمل كند. [6]
عکس العمل خوارج به نتیجه حکمیت
وقتى كه جريان حکمیت آن طور به پايان رسيد، بعضى از خوارج، يك ديگر را ديدار كردند. آنان در خانه عبد الله بن وهب راسبى گرد آمدند، عبد الله نيز به آنان چنين گفت: مردم، سزاوار نيست مردمى كه ايمان به خدا دارند به احكامى گردن نهند كه آن احكام، احكام الهی نيستند.
اين احكام براى به دست آوردن دنيا بيان شده است. اگر در اين دنيا ضرر و تلخى بود ولى در آخرت همراه با رضايت و خشنودى خداوند است. از اين شهر و ديار خارج شويد و با ما به شهرهاى ديگر بياييد تا اين كسانى را كه احكام ستمگرانه جارى می كنند، مخالفت كرده باشيد.[7]
ماجرای حکمیت و سوء استفاده از يك شعار سازنده
شعار «إنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت «اللَّه» و آنچه به «اللَّه» منتهى می شود نفى می كند. متاسفانه در طول تاريخ مورد سوء استفاده هاى عجيبى واقع شده است از جمله خوارج نهروان كه مردمى قشرى، جامد، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جنگ صفين به اين شعار چسبيدند و گفتند تعيين حكم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند می گويد: «ِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ»[8] یعنی حكومت و حکمیت مخصوص خدا است!
آنها از اين مساله بديهى غافل بودند، و يا خود را به تغافل می زدند، كه اگر حکمیت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا صادر شده حكم آنها نيز حكم خدا است چرا كه سرانجام منتهى به او مى شود.
درست است كه حكم ها (داورها) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مومنان على (علیه السلام) تعيين نشدند ولى اگر تعيين می شدند حكم آن ها حكم على (علیه السلام) و حكم على (علیه السلام) حكم پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حكم پيامبر حكم خدا بود.
اصولا مگر خداوند مستقيما بر جامعه انسانى حكومت و يا داورى میكند، جز اين است كه بايد اشخاصى از نوع انسان- منتهى به فرمان خدا- زمام اين امر را به دست گيرند؟
ولى خوارج بدون توجه به اين حقيقت روشن، اصل داستان حکمیت را بر على (علیه السلام) ايراد گرفتند و حتى- العياذ باللَّه- آن را دليل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند. و اين چنين، سازنده ترين برنامه ها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسائل مخرب می شود.[9]
اتمام حجت امام علی(علیه السلام)
خوارج امام علی (علیه السلام) را به علت پذیرش رای حکمیت، گناهکار تلقی کرده و به آن حضرت می گفتند که باید توبه کند. على (علیه السلام) برای اتمام حجت به آنها گفت:
«و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فابيتم علىّ اباء المخالفين المنابذين حتّى صرفت رأيى الى هواكم و انتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الاحلام»[10]
شما امروز به من اعتراض داريد در امر حکمیت و می گوييد خطا بود و ما توبه كرديم و تو هم توبه كن و قرار را نقض كن. من اول كار به شما گفتم كه تسليم حكميت نشويم و شما آن وقت سخت ايستاديد و شمشير كشيديد و گفتيد ما به خاطر قرآن می جنگیم و اينها قرآن را جلو آورده اند، تا من با اکراه و اجبار تن دادم و پيمان بستم.
حالا می گوييد غلط بود و به من تكليف می كنيد آن را نقض كنم. چطور نقض كنم و حال آن كه در قرآن فرموده: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ».[11] پيامبر با مشركين كه پيمان می بست هرگز نقض نمی كرد، جايز نمی دانست با طرف غدر و مكر شود و بر خلاف پيمان رفتار شود، طرف هر كس بود و لو مشرك و بتپرست بود، حالا شما بعد از عقد پيمان به من تكليف می كنيد نقض كنم!
اين مطالب را على (علیه السلام) در مواقع مختلف به آن ها فرمود. آن جمله اى كه درد اصلى آنهاست همين بود كه فرمود: «و انتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الاحلام» شما گروهى هستيد سبك مغز و كم خرد و نادان. عيب كار شما هم همين است. يك روز با شدت از حکمیت طرفدارى می كنيد و يك روز به اين شدت آن را كفر و ارتداد می خوانيد. [12]
نتیجه گیری
ماجرای حکمیت در جریان جنگ صفین از سوی یک عده انسان های متحجر و بی بصیرت بر امام علی (علیه السلام) تحمیل گردید و افزون بر آن تعیین و انتخاب ابوموسی اشعری به عنوان حکم از سوی امام علی (علیه السلام) نیز توسط همین طایفه انجام گرفت و بر امام (علیه السلام) تحمیل گردید. و در آخر باز حماقت و تحجر آنان باعث گردید که امام (علیه السلام) را تکفیر کنند و در نتیجه باعث به وجود آمدن گروه خوارج گردیدند.
نویسنده: حمیدالله رفیعی
پی نوشت ها
[1] . رک: اخبارالطوال، ص232-234.
[2]. اخبارالطوال، ص235.
[3] . ترجمه تنزيه الانبياء: پژوهشى قرآنى درباره عصمت پيامبران و امامان (عليهم السلام)، ص235 -236.
[4] . تاريخ طبرى، ج6، ص2563.
[5] . ترجمه تنزيه الأنبياء، ص237.
[6] . اخبارالطوال، ص245.
[7]. امامت و سياست (تاريخ خلفاء)، ص169.
[8] . انعام، 57.
[9] . تفسير نمونه، ج9، ص418.
[10] . نهج البلاغه، خطبه 36.
[11] . مائده، 1.
[12] . مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج4، ص962.
منابع
- قرآن کریم.
- نهج البلاغه.
- ابن قتیبه دینوری، امامت و سياست (تاريخ خلفاء)، ترجمه سيد ناصر طباطبايى، تهران، ققنوس، 1380ش.
- دینوری، ابو حنیفه احمد بن داود، اخبارالطوال، ترجمه محمد مهدوی دامغانی، تهران، نشر نى، چ 4، 1371ش.
- شهيد مطهرى، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، تهران، صدرا ، بیتا.
- طبری، محمد بن جریر، تاريخ طبرى، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ 5، 1375ش.
- علمالهدى، على بن الحسين، تنزيه الانبياء: پژوهشى قرآنى درباره عصمت پيامبران و امامان عليهم السلام، مشهد، آستان قدس رضوى، شركت به نشر، چ 1، 1377ش.
- مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية ، چ 10، 1371ش.