استدلال حضرت ابراهیم علیه السلام به توحید خداوند

استدلال حضرت ابراهیم علیه السلام به توحید خداوند

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

توحید خداوند، بنیادی ترین اصل اعتقادی در اسلام، به معنای یکتا و بی مانند دانستن خداوند و همچنین بی شریک بودن او است. نخستین جملات حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز دعوت مردم به اسلام، حاوی شهادت بر یکتایی خدا و دوری از شرک بوده است. توحید خداوند همچنین در قرآن کریم و روایات معصومین (علیهم السلام)، مورد توجه قرار گرفته و سوره توحید در به طور کامل به این موضوع اختصاص دارد.

توحید خداوند در نگاه قهرمان توحید

حضرت ابراهیم (علیه السلام) ملقب به خلیل یا خلیل الرحمن، و ابو الانبیاء (پدر پیامبران) دومین پیامبر اولو العزم (بعد از نوح)، نیای بزرگ عرب از طریق پسرش اسماعیل (علیه السلام) و نیز نیای بنی اسرائیل از طریق پسر دیگرش اسحاق (علیه السلام) است.

او پرچمدار بزرگ اندیشه توحید خداوند و سه دین توحیدی بزرگ عالم، یعنی یهودیت و مسیحیت و اسلام شناخته می‏ شود و به همین جهت ادیان ابراهیمی نامیده می ‏شوند.

در تعقيب نكوهشى كه ابراهيم از بت ها داشت، و دعوتى كه از آزر براى ترك بت پرستى نمود، در آيات خداوند به مبارزات منطقى ابراهيم با گروه ‏هاى مختلف بت پرستان اشاره كرده و چگونگى پى بردن او را به اصل توحيد از طريق استدلالات روشن عقلى شرح می ‏دهد.

نخست مى‏ گويد:” همان طور كه ابراهيم را از زيانهاى بت پرستى آگاه ساختيم همچنين مالكيت مطلقه و تسلط پروردگار را بر تمام آسمان و زمين به او نشان داديم” (وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏)[1].

ملكوت در اصل از ريشه” ملك” (بر وزن حكم) به معنى” حكومت و مالكيت است،” واو” و” ت” براى تاكيد و مبالغه به آن اضافه شده بنا بر اين‏

منظور از آن در اينجا حكومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى است.

اين آيه گويا اجمالى از تفصيلى است كه در آيات بعد درباره مشاهده وضع خورشيد و ماه و ستارگان و پى بردن از غروب آن ها به مخلوق بود نشان آمده است.

يعنى قرآن ابتدا مجملى از مجموع آن قضايا را ذكر كرده، سپس به شرح آن ها پرداخته است، و به اين ترتيب منظور از نشان دادن ملكوت آسمان و زمين به ابراهيم روشن می ‏شود.

و در پايان آيه مى‏ فرمايد:” هدف ما اين بود كه ابراهيم اهل يقين گردد” (وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ‏).

شك نيست كه ابراهيم يقين استدلالى و فطرى به يگانگى خدا داشت اما با مطالعه در اسرار آفرينش اين يقين به سر حد كمال رسيد، همان طور كه ايمان به معاد و رستاخيز داشت ولى با مشاهده مرغان سر بريده‏ اى كه زنده شدند، ايمان او به مرحله” عين اليقين” رسيد.

در آيات بعد اين موضوع را بطور مشروح بيان كرده و استدلال ابراهيم را از افول و غروب ستاره و خورشيد بر عدم الوهيت آن ها روشن مى‏سازد.

نخست مى‏ گويد:” هنگامى كه پرده تاريك شب جهان را در زير پوشش خود قرار داد ستاره‏اى در برابر ديدگان او خودنمايى كرد، ابراهيم صدا زد اين خداى من است؟! اما به هنگامى كه غروب كرد با قاطعيت تمام گفت: من هيچگاه غروب كنندگان را دوست نمی ‏دارم” و آنها را شايسته عبوديت و ربوبيت نمی ‏دانم (فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ‏).

بار ديگر چشم بر صفحه آسمان دوخت اين بار قرص سيم‏گون ماه با فروغ و درخشش دلپذير خود بر صفحه آسمان ظاهر شده بود” هنگامى كه ماه را ديد

ابراهيم صدا زد اين است پروردگار من؟ اما سرانجام ماه به سرنوشت همان ستاره گرفتار شد و چهره خود را در پرده افق كشيد، ابراهيم جستجوگر گفت: اگر پروردگار من مرا به سوى خود رهنمون نشود در صف گمراهان قرار خواهم گرفت”! (فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ‏).

در اين هنگام شب به پايان رسيده بود و پرده ‏هاى تاريك خود را جمع كرده و از صحنه آسمان می گريخت، خورشيد از افق مشرق سر برآورده و نور زيبا و لطيف خود را همچون يك پارچه زربفت بر كوه و دشت و بيابان مى گسترد،” همين كه چشم حقيقت بين ابراهيم بر نور خيره ‏كننده آن افتاد صدا زد خداى من اين است؟! اين كه از همه بزرگتر و پرفروغتر است!، اما با غروب آفتاب و فرو رفتن قرص خورشيد در دهان هيولاى شب، ابراهيم آخرين سخن خويش را ادا كرد و گفت: اى جمعيت، من از همه اين معبودهاى ساختگى كه شريك خدا قرار داده ‏ايد بيزارم” (فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ‏).

اكنون كه فهميدم در ما وراى اين مخلوقات متغير و محدود و اسير چنگال قوانين طبيعت خدايى است قادر و حاكم بر نظام كاينات” من روى خود را به سوى كسى مى‏ كنم كه آسمانها و زمين را آفريد و در اين عقيده خود كمترين شرك راه نمى‏ دهم، من موحد خالصم و از مشركان نيستم” (إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏).

در تفسير اين آيه و آيات بعد و اين كه چگونه ابراهيم موحد و يكتاپرست‏ به ستاره آسمان اشاره كرده و می گويد:” اين خداى من است” مفسران گفتگو بسيار كرده‏ اند و از ميان همه تفاسير دو تفسير قابل ملاحظه ‏تر است كه هر كدام از آن را بعضى از مفسران بزرگ اختيار كرده و در منابع حديث نيز شواهدى بر آن وجود دارد:

نخست اين كه ابراهيم شخصا مى‏ خواست درباره خداشناسى بينديشد و معبودى را كه با فطرت پاك خويش در اعماق جانش می ‏يافت پيدا كند، او خدا را با نور فطرت و دليل اجمالى عقل شناخته بود و تمام تعبيراتش نشان می ‏دهد كه در وجود او هيچ گونه ترديدى نداشت، اما در جستجوى مصداق حقيقى او بود، بلكه مصداق حقيقى او را نيز مى‏ دانست اما مى‏ خواست از طريق استدلالات روشن تر عقلى به مرحله” حق اليقين” برسد و اين جريان قبل از دوران نبوت و احتمالا در آغاز بلوغ يا قبل از بلوغ بود.

در پاره ‏اى از روايات و تواريخ مى‏ خوانيم اين نخستين بار بود كه ابراهيم چشمش به ستارگان آسمان افتاد و صفحه نيلگون آسمان شب با چراغ هاى فروزنده و پر فروغش را می ديد، زيرا مادرش او را از همان دوران طفوليت به خاطر ترس از دستگاه نمرود جبار در درون غارى پرورش مى‏داد.

اما اين بسيار بعيد به نظر مى ‏رسيد كه انسانى سال ها درون غارى زندگى كند و حتى در يك شب تاريك نيز يك گام از آن بيرون نگذارد، شايد تقويت اين احتمال در نظر بعضى به خاطر جمله‏ رَأى‏ كَوْكَباً باشد كه مفهومش اين است كه تا آن زمان ستاره‏ اى را نديده بود.

ولى اين تعبير به هيچ وجه چنين مفهومى را در بر ندارد، بلكه منظور اين است اگر چه تا آن زمان ستاره و ماه و خورشيد را بسيار ديده بود ولى به عنوان يك محقق توحيد اين نخستين بار بود كه به آنها نظر مى‏دوخت و در ارتباط افول و غروب آنها با نفى مقام خدايى از آنها انديشه می ‏كرد، در حقيقت ابراهيم بارها آنها را ديده بود اما نه با اين چشم.

بنابراين هنگامى كه ابراهيم می گويد هذا ربى (اين خداى من است) به عنوان يك خبر قطعى نيست، بلكه به عنوان يك فرض و احتمال، براى تفكر و انديشيدن است، درست مثل اين كه ما مى‏خواهيم در علت حادثه‏ اى پى‏ جويى كنيم تمام احتمالات و فرض ها را يك يك مورد مطالعه قرار می ‏دهيم و لوازم هر يك را بررسى مى‏ كنيم تا علت حقيقى را بيابيم و چنين چيزى نه كفر است و نه حتى دلالت بر نفى ايمان می كند، بلكه راهى است براى تحقيق بيشتر و شناسايى بهتر و رسيدن به مراحل بالاتر ايمان، همان طور كه در جريان” معاد” نيز ابراهيم براى رسيدن به مرحله شهود و اطمينان ناشى از آن در صدد تحقيق بيشتر برآمد.

در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر يا امام صادق (علیه السلام) چنين نقل شده است‏:

انما كان ابراهيم طالبا لربه و لم يبلغ كفرا و انه من فكر من الناس فى مثل ذلك فانه بمنزلته‏؛ :” ابراهيم اين سخن را به عنوان تحقيق گفت و هرگز سخن او كفر نبود، و هر كس از مردم به عنوان تفكر و تحقيق اين سخن را بگويد همانند ابراهيم خواهد بود”[2].

در اين زمينه دو روايت ديگر نيز در تفسير نور الثقلين نقل شده است.

تفسير دوم اين است كه ابراهيم اين سخن را به هنگام گفتگو با ستاره پرستان و خورشيد پرستان بيان كرد، و احتمالا بعد از مبارزات سرسختانه او در بابل با بت پرستان و خروج او از آن سرزمين به سوى شام بود كه با اين اقوام برخورد كرد، ابراهيم كه لجاجت اقوام نادان را در راه و رسم غلط خود در بابل آزموده بود، براى اين كه نظر عبادت كنندگان خورشيد و ماه و ستارگان را به سوى خود جلب كند، نخست با آنها همصدا شد و به ستاره پرستان گفت: شما می گوئيد اين ستاره زهره پروردگار من است، بسيار خوب يعنى باشد كه سرانجام اين عقيده‏ را براى شما بازگو كنم، چيزى نگذشت كه چهره پرفروغ ستاره در پشت پرده تاريك افق پنهان گشت اينجا بود كه حربه محكم به دست ابراهيم افتاد و گفت: من هرگز چنين معبودى را نمى‏ توانم بپذيرم.

بنا بر اين جمله “هذا ربى”، مفهومش اين است” به اعتقاد شما اين خداى من است” و يا اين كه آن را به عنوان استفهام گفت: آيا اين خداى من است؟

در اين زمينه نيز حديثى در تفسير نور الثقلين و ساير تفاسير از عيون اخبار الرضا (علیه السلام) نقل شده است.

چگونگى استدلال ابراهيم بر توحید خداوند

اكنون اين سوال پيش مى‏ آيد كه ابراهيم چگونه از غروب آفتاب و ماه و ستارگان بر نفى ربوبيت آنها استدلال كرد؟

اين استدلال ممكن است از سه راه باشد:

1.پروردگار و مربى موجودات (آن چنان كه از كلمه” رب” استفاده می ‏شود) بايد هميشه ارتباط نزديك با مخلوقات خود داشته باشد، لحظه‏اى نيز از آنها جدا نگردد، بنا بر اين چگونه موجودى كه غروب می كند و ساعتها نور و بركت خود را برمى‏ چيند و از بسيارى موجودات به كلى بيگانه می ‏شود، مى‏ تواند پروردگار و رب آن ها بوده باشد؟!.

2- موجودى كه داراى غروب و طلوع است، اسير چنگال قوانين است چيزى كه خود محكوم اين قوانين است چگونه مى‏ تواند حاكم بر آنها و مالك آنها بوده باشد. او خود مخلوق ضعيفى است و سر بر فرمان آنها و توانايى كمترين انحراف و تخلف از آنها را ندارد.

3- موجودى كه داراى حركت است حتما موجود حادثى خواهد بود، زيرا همان طور كه مشروحا در فلسفه اثبات شده است، حركت همه جا دليل بر حدوث‏ است، زيرا حركت خود يك نوع وجود حادث است و چيزى كه در معرض حوادث است يعنى داراى حركت است نمى‏تواند يك وجود ازلى و ابدى بوده باشد (دقت كنيد).

در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:

1- در نخستين آيه مورد بحث كلمه” كذلك” (اينچنين …) جلب توجه می كند و مفهوم آن اين است: همان طور كه زيان هاى بت پرستى را براى عقل و خرد ابراهيم روشن ساختيم، حكومت و مالكيت خدا را بر آسمان و زمين نيز به او نشان داديم، بعضى از مفسران گفته‏ اند: معنى آن اين است كه همان طور كه آثار قدرت و حكومت خود را بر آسمان ها به تو نشان داديم به ابراهيم نيز نشان داديم تا بوسيله آنها به خدا آشناتر شود.

2- جن (از ماده” جن” بر وزن فن) به معنى پوشانيدن چيزى است و در آيه مورد بحث معنى جمله اين است هنگامى كه شب، چهره موجودات را از ابراهيم پوشانيد … و اين كه به ديوانه مجنون گفته مى‏ شود بخاطر اين است كه گويا پرده ‏اى بر عقل او كشيده شده است و اطلاق جن بر موجود ناپيدا نيز به همين ملاحظه است و جنين نيز به خاطر پوشيده بودن در درون رحم مادر است و اطلاق جنت بر بهشت و بر باغ به خاطر آن است كه زمينش زير درختان پوشيده است، و قلب را جنان (بر وزن زمان) می گويند چون در ميان سينه نهفته است و يا اين كه اسرار انسان را نهفته مى‏دارد.

3- در اين كه منظور از كوكبا (ستاره ‏اى) كدام ستاره بود است؟ ميان مفسران گفتگو است، ولى بيشتر مفسران ستاره زهره يا مشترى را ذكر كرده‏ اند، و از پاره ‏اى از تواريخ استفاده می ‏شود كه اين هر دو ستاره در زمان هاى قديم مورد پرستش بوده، و جزء آلهه (خدايان) محسوب می ‏شده است، ولى در حديثى كه از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) در عيون الاخبار نقل شده تصريح گرديده است‏

كه اين ستاره، ستاره زهره بوده است، در تفسير على بن ابراهيم نيز از امام صادق (علیه السلام) اين موضوع، روايت شده است‏[3].

بعضى از مفسران گفته ‏اند كه مردم كلده و بابل در آنجا مبارزات خود را با بت پرستان شروع كرده هر يك از سيارات را خالق يا رب النوع موجوداتى مى ‏شناختند،” مريخ” را رب النوع جنگ و” مشترى” را رب النوع عدل و علم و” عطارد” را رب النوع وزيران … و” آفتاب” را پادشاه همه مى‏دانستند![4].

4- بازغ از ماده” بزغ” (بر وزن نذر) در اصل به معنى شكافتن و جارى ساختن خون است و لذا به جراحى كردن بيطار (دامپزشك) بزغ گفته می ‏شود و اطلاق اين كلمه بر طلوع آفتاب يا ماه در حقيقت آميخته با يك نوع تشبيه زيبا است زيرا آفتاب و ماه به هنگام طلوع خود گويا پرده تاريكى را مى‏ شكافند، علاوه بر اين در كنار افق سرخى كمرنگى كه بى‏شباهت به رنگ خون نيست در اطراف خود ايجاد مى‏ كنند.

5- فطر از ماده فطور به معنى شكافتن است، و همان طور كه ذيل آيه 14 همين سوره نوشتيم اطلاق اين كلمه بر آفرينش آسمان و زمين شايد به خاطر اين است كه طبق علم امروز، روز اول جهان توده واحدى بوده و بعد از هم شكافته شده و كرات آسمانى يكى پس از ديگرى به وجود آمده‏ اند (براى توضيح بيشتر به تفسير آيه مزبور مراجعه فرمائيد).

پی نوشت ها

[1] . بنا بر اين در آيه حذف و تقديرى وجود دارد كه از آيات قبل روشن می ‏شود، و در حقيقت مضمون آيه چنين است:” كما ارينا ابراهيم قبح ما كان على عليه قومه من عبادة الاصنام كذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات و الارض”( دقت كنيد).

[2] ( 1) تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 738.

[3] . تفسير نور الثقلين جلد اول صفحه 735 و 737.

[4]. تفسير ابو الفتوح جلد چهارم صفحه 467( پاورقى).

منابع

  1. قرآن کریم.
  2. تفسير نور الثقلين‏، حويزى، عبدعلى بن جمعه‏، اسماعيليان‏، ايران- قم‏، 1415 ه. ق.‏
  3. روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن‏، ابوالفتوح رازى، حسين بن على‏، آستان قدس رضوى، بنياد پژوهش هاى اسلامى‏، ايران- مشهد مقدس، 1408 ه. ق‏
بدون دیدگاه