المعتمد علی الله، فرزند متوکل عباسی و برادر الموفق بالله پانزدهمین خلیفه عباسی در قرن سوم قمری بود. دوران خلافت او آشفته و پُرتنش بود و سررشته امور و زمامداری را به برادرش سپرد و او را به الموفق بالله ملقب ساخت. بنابر نقل تاریخ معتمد از بخشنده ترین خلفا و مردی خوش فهم و شاعر بود، ولی غرق در هوسرانی و کامرانی بود.
ابوالعباس، احمد بن جعفر (المتوکل علی الله) ابن محمد (المعتصم) بن هارون الرشید عباسی، ملقب به المعتمد علی الله پانزدهمین خلیفه عباسی بود. مادرش ام ولد بود و فتیان نام داشت. او در سامرا زاده شد و در سال ۲۵۶ق دو روز پس از کشته شدن المهتدی بالله پسر الواثق، خلیفه شد و ۲۳ سال خلیفه بود.
ابن عمران می گوید: «سپس در سال 266 با المعتمد على الله بيعت كردند و او احمد بن جعفر متوكل است. و از آنها كه پدرشان خليفه بود، اين دسته با او بيعت كردند: فرزندان واثق و فرزندان معتز، و فرزندان متوكل و فرزندان منتصر، و فرزندان مستعين، و فرزندان معتصم، و فرزندان معتمد و او به سال دويست و هفتاد و نه درگذشت و روزگار خلافتش بيست و سه سال بود.
به روزگار او كار زنگيان در بصره بالا گرفت و حسن بن زيد بر رى و گرگان و طبرستان چيره گرديد. يعقوب بن ليث در سيستان شورش كرد و احمد بن عبد الله خجستانى بر خراسان چيره شد و سرحب الجمال با برادرانش منصور و نعمان شورش كردند و بر مرو و سرخس چيره شدند.
دو علوى، يكى به نام محمد و ديگرى به نام حسن، در مدينه شورش كردند و از مردم آن شهر كشتارى سخت كردند و از ايشان پرداخت ده هزار دينار خواستند و زنان و كودكان و ناتوانان اين شهر از گرسنگى همه مردند.
چندين آدينه در مسجد پيامبر كس نماز نگزارد و اعراب بر جامه خانه خدا تاختند و آن را غارت كردند. و نزد زنگيان به بصره رفتند و فزاره و قيس و طى بر حاجيان تاختند و اموالشان را غارت كردند و كسانشان را اسير گرفتند و شترانشان را با خود بردند و گروه بسيارى از ايشان را كشتند و هيچ كس نبود كه كشته نشد يا جراحتى برنداشت.
در آذربايجان علويى كه خود را الرافع باللّه می خواند سر به شورش برداشت و بر آنجا چيره شد و اكراد را گرد آورد و ايشان را گمراه كرد. در مصر احمد بن طولون شورش كرد و بر سلطان عاصى شد و در دورادور خراسان رافع بن اعين به آشوب برخاست و تباهى آغاز كرد.
عبد الله بن واثق نيز نزد يعقوب بن ليث رفت و در برابر المعتمد از او يارى خواست و همين است كه باعث شد تا يعقوب چشم طمع به بغداد دوخت. هم در اين روزگار با نصر بن احمد بن اسد شاهان خذاى در ما وراء النهر به ولايت، نامه نگارى كردند و هر كدام از اينها كه ياد كرديم داستان و خبرى دارد.
المعتمد، براى پسرش جعفر بن احمد بيعت گرفت و او را المفوّض الى الله ناميد و برادرش ابو احمد الموفق باللّه را پس از وى وليعهد گردانيد و چون الموفق درگذشت، المعتمد پسرش المفوّض الى الله را خلع كرد و ابو العباس بن موفق را با نام المعتضد باللّه وليعهد كرد و المعتمد در سال دويست و هفتاد و نه درگذشت.»(آفرينش و تاريخ/ترجمه،ج2،ص982)
دوران خلافت
دوران خلافتش آشفته و پُرتنش بود و حکام و صاحبان نفوذ نصب و عزل می کردند. سررشته امور و زمامداری را به برادرش سپرد و او را به الموفق بالله ملقب ساخت. او نیز تمام کارها را به دست گرفته، دست برادرش را از هر کاری کوتاه کرد.
در سال ۲۶۹ق که خلیفه از دست برادرش الموفق به تنگ آمده بود، با احمد بن طولون مکاتبه کرد و از او یاری خواست. احمد بن طولون او را به مصر دعوت کرد و خود برای دیدارش به دمشق رفت.
معتمد نیز به بهانه تفریح و تفرج راهی سامرا شد؛ در حالی که قصد رفتن به دمشق و دیدار ابن طولون را داشت. هنگامی که از موصل میگذشت، امیر موصل، اسحاق بن کنداج مانعش شد و کاتب خود صاعد بن مخلد را نزد الموفق فرستاد. سپس خلیفه را به بغداد بازگرداند و او را به برادرش تحویل داد.
الموفق او را محجور و از ورودش به دارالخلافه جلوگیری و دست او را از هرکاری کوتاه کرد؛ تا آنجا که روزی معتمد به سیصد دینار نیاز داشت، ولی نتوانست آن مبلغ را به دست آورد، لذا قطعه ذیل را سرود:
«آیا عجیب نیست کسی مانند من حتی از دستیابی به چیزهای خرد و حقیر نیز ناتوان باشد؟! به نامش مالیات و خراج از سراسر دنیا جمع شود، ولی از آن چیزی در دستش نباشد (و به او نرسد). همه اموال به سوی او روانه می شود، اما او را از مقداری از آنچه برایش ارسال شده نیز محروم می کنند.»
شخصیت
معتمد نخستین خلیفه ای بود که از سامرا به بغداد منتقل شد و پس از او دیگر هیچ یک از خلفا به سامرا بازنگشتند؛ بلکه بغداد را محل اقامت خود قرار دادند. معتمد از بخشنده ترین خلفا و مردی خوش فهم و شاعر بود، ولی غرق در هوسرانی و کامرانی بود، از این رو برادرش الموفق قدرت را از چنگ او درآورد و پس از تحمیل این خواری بر وی، مردم او را کوچک شمردند.
تعمیرات مسجدالحرام
معتمد افزایش ها و تعمیراتی در مسجدالحرام صورت داد. [۱][۲] و به سال ۲۵۷ق. مسجد خیف را تعمیر کرد. [۳]
درگذشت
در دوران او، قیام زنگیان آغاز شد و بیش از چهارده سال طول کشید. برادرش الموفق در سال ۲۷۸ق و شش ماه پیش از او درگذشت. او پیش از مرگش، برادرزاده اش ابوالعباس احمد بن الموفق را به ولایتعهدی خود برگزید و به او لقب المعتضدبالله داد. پس از مرگ او، پیکرش را به سامرا بردند و در آنجا دفن کردند.
گفته می شود که در حالی که میان خنیاگران و ندیمان خود بود و قبلا سر بز خورده بود، ناگهان جان سپرد. می گویند که آن سر را به زهر آغشته کرده بودند. همچنین گفته می شود که در جام شرابش زهر ریخته بودند. او در بغداد و در پنجاه سالگی درگذشت.[۴][۵][۶][۷][۸][۹][۱۰][۱۱][۱۲][۱۳]
پی نوشت ها
۱. نهروالی، محمد بن احمد، الاعلام باعلام بیت الله الحرام، ص۱۶۹.
۲.صباغ، محمد بن احمد، تحصیل المرام، ج۱، ص۳۴۸.
۳.ابن فهد، عمر بن محمد، اتحاف الوری، ج۲، ص۳۳۴.
۴.ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۷، ص۲۳۵ به بعد.
۵.طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۹، ص۴۷۴.
۶.خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، ج۴، ص۲۸۰.
۷.ذهبی، محمد بن احمد، العبر، ج۱، ص۴۰۰.
۸. ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایه، ج۱۱، ص۶۵.
۹.یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۵۰۷.
۱۰.سیوطی، عبدالرحمن بن ابیبکر، تاریخ الخلفاء، ص۲۶۵.
۱۱.مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج۴، ص۱۵۹.
۱۲.ابن طقطقی، محمدبن علی، الفخری فی الادب السلطانیة، ص۲۵۰.
۱۳زرکلی، خیرالدین، الاعلام، ج۱، ص۱۰۶.
14. الإنباء فى تاريخ الخلفاء، محمد بن على بن محمد المعروف بابن العمرانى (م 580)، تحقيق قاسم السامرائى، القاهرة، دار الآفاق العربية، ط الأولى، 1421/2001
منبع: عبدالسلام ترمانینی، رویدادهای تاریخ اسلام، ترجمه پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ج۲، ص۱۲۶-۱۲۷.