ابوعبدالله شيعی، از داعيان اسماعيلي و بنيان گذار خلافت فاطميان در شمال آفريقا بوده است. وی در نيمه دوم سده 3 ق به اسماعيله پيوست و ابن حوشب، داعي منطقه يمن او را به مغرب فرستاد. در آنجا در طول تقريباً 15 سال چنان قدرت و اعتباري كسب كرد كه توانست با كمك سپاهي از قبايل كتامه خاندان هاي اغالبه، بني مدرار و رستميان تاهرت در شمال آفريقا را براندازد و خلافت فاطميان را پايه گذاري كند.
ابوعبدالله شيعی پیش از پیوستن به اسماعیلیه
درباره ابوعبدالله شيعی و زندگی او پیش از پیوستن به اسماعیلیه، اطلاعات دقیق و مشروحی در دست نیست. از لابلای منابع موجود، به طور پراكنده می توان تنها به اشاراتی دست یافت كه به احوال او در آن دوره از زندگی وی مربوط می شود.
اندوخته های علمی
درباره تحصیلات و اندوخته های علمی ابوعبدالله شيعی به سختی می توان ارزیابی درستی داشت. البته در سازمان دعوت اسماعیلی برای داعیان آموزش هایی پیش بینی شده بود كه ابوعبدالله پس از پیوستن به اسماعیلیان از آنها بهره برد. قاضی نعمان آورده است كه دانش او بیشتر در زمینه علم باطن بود و در علوم ظاهر مهارتی نداشت.[1]
مذهب
در «سیرة الحاجب جعفر» آمده است كه وی مردی صوفی بود، از اهالی كوفه، كه مذهب تشیع داشت.[2] به روایت قاضی عبدالجبار، ابوعبدالله شيعی در زمره آن دسته از شیعیان اثناعشری بود كه پس از غیبت امام دوازدهم (ع) اعتقادشان به سستی گرایید و به دیگر فرق شیعی از جمله اسماعیلیه پیوستند.[3]
وجود برخی شواهد می رساند كه منظور از «صوفی» در اینجا معنای اصطلاحی نیست. بلکه حاکی از گرایش وی به افكار غلات می باشد؛ و البته زهدگرایی و تصوف در میان غلات رایج بوده است.[4]
ابوعبدالله شيعی در محیط و روزگاری می زیست كه بی تردید اندیشه های غلات در آن رواج داشته است. افزون بر این، آشنایی او با علوم باطنی و رموز تأویل، در تقویت این احتمال بسیار مؤثر است، زیرا به نوعی باطنی گری اشاره دارد كه در نخستین سده های تاریخ اسلام، فرقه های غلات از مهم ترین خاستگاه های آن به شمار می آمدند و همین باطنی گری، اصلی ترین زمینه فكری مشترك میان غلات و اسماعیلیان بود كه گذار از یكی به دیگری را آسان می كرد.
گفتنی است كه پس از قدرت یافتن عبیدالله مهدی، اولین خلیفه فاطمی، در شمال آفريقا، ظهور جلوه هایی از اندیشه های آمیخته با غلو در میان مردم كتامه و مغرب گزارش شده است كه می توانسته از پیشینه افكار ابوعبدالله شيعی سرچشمه گرفته باشد.[5]
در هر حال نباید از نظر دور داشت كه منش و شیوه زندگی ابوعبدالله شيعی در سراسر زندگیش حاكی از اعتقاد عمیق توأم با روش زاهدانه او بوده است[6] و همین زهدگرایی می تواند منشأ انتساب او به تصوف باشد.
ورود ابوعبدالله شيعی به سازمان دعوت اسماعیلیه
روایت منحصر به فردی كه درباره چگونگی ورود ابوعبدالله شيعی به سازمان دعوت اسماعیلیه در یكی از منابع متقدم اسماعیلی یافت می شود، گویای آن است كه ابوعبدالله و برادرش ابوالعباس كه هر دو مذهب تشیع داشتند، در كوفه در همسایگی ابوعلی داعی، كه از داعیان مصر بود، می زیستند.
هنگامی كه ابوعلی راهی مصر می شد، این دو برادر از طریق یكی دیگر از داعیان به نام فیروز كه با ابوعلی رابطه خویشاوندی داشت، به ورود در سلك اسماعیلیان اظهار تمایل كردند. به سفارش و میانجی گری فیروز، ابوعبدالله و ابوالعباس وارد سازمان دعوت شدند و به فرمان امام اسماعیلی وقت، هر دو به مصر رفتند و ابوعبدالله سپس از مصر به یمن فرستاده شد.[7]
انتخاب ابوعبدالله شيعی به عنوان داعی مغرب
نام ابوعبدالله شيعی در دوره ای از دعوت اسماعیلی وارد صفحات تاریخ شد كه فعالیت های وسیعی از جانب اسماعیلیه برای گسترش و توسعه دعوت و یافتن پایگاه های امنی به قصد هدایت فعالیت های داعیان در سراسر جهان اسلام آغاز شده بود، و منطقه مغرب از نقاطی بود كه رهبران اسماعیلی بدان توجه خاص داشتند.
رهبران اسماعیلی كه به توانایی ابوعبدالله شيعی پی برده بودند، او را برای سفر به منطقه مغرب و دعوت به ظهور مهدی، مناسب تشخیص دادند. وی را نخست به یمن گسیل داشتند تا نزد ابن حوشب آموزش های لازم را كسب كند.[8] ابوعبدالله یك سال نزد ابن حوشب ماند و در همه حال همراه و ملازم او بود.
پس از گذشت یك سال، هنگام مراسم حج ابوعبدالله نیز همراه یكی از داعیان راهی سفر حج شد. در مراسم حج برای تأمین مقصود خود به جست و جوی حاجیان مغربی پرداخت و با گروهی از آنان هم صحبت شد و با شیوایی گفتار توجه آنان را به خود جلب كرد.[9]
ابوعبدالله شيعی خود را معلم خواند و چنین وانمود كرد كه به مصر می رود تا به تعلیم بپردازد. حاجیان مغربی نیز از اینكه مدتی با او همسفر خواهند بود، خشنود شدند. در راه بازگشت، رفتار و گفتار ابوعبدالله، حاجیان كُتامه را شیفته ساخت. او در میان راه ضمن آنكه تعالیم و عقاید خود را به ایشان القا می كرد، می كوشید تا از اوضاع سیاسی و اجتماعی منطقه مغرب و قبایل كتامه و چگونگی سیطره اُمرا پرسش كند.[10]
ابوعبدالله از همان آغاز دانست كه سرزمین و مردم كتامه تا چه اندازه آمادگی اصلاح اجتماعی – سیاسی را دارند. او دریافت كه آنها مردمانی جنگجو و نیرومندند كه شمارشان دانسته نیست و سرزمین نسبتاً پهناوری را در اختیار دارند كه رخنه در آن دشوار می نماید. این اقوام دارای استقلال سیاسی بودند و امیران اغلبی هیچ گونه نظارتی بر ایشان نداشتند.
آنان در چند قبیله تحت ریاست رؤسای قبایل كه در عین حال قاضی و حافظ آداب و سنن مذهبی نیز بودند، زندگی می كردند و از چنان قدرتی برخوردار بودند كه حاكمان شهرهای اطراف مثل میله، سَطیف و بِلْزمه از درگیری با آنها پرهیز می كردند. حتی سلطه حكمرانان اغلبی بر حاكمان همین شهرها نیز صوری بود.[11] ابوعبدالله توانست از این نابسامانی و ناتوانی حاكمیت كه در دوران اخیر حكومت اغالبه پیش آمده بود، بهره بسیار ببرد.
ابوعبدالله شيعی در 280 ق به سرزمین كتامه در افریقیه رسید و در میان قبیله بنوسَكتان در منطقه ایكجان در ناحیه فَجّ الأخیار (دره بهترین مردان) رحل اقامت افكند.[12] ایكجان قلعه ای كوچك در منطقه ای كوهستانی بود و احتمالاً انتخاب آن به جهات سیاسی و سوق الجیشی بوده است.
ابوعبدالله شيعی زمانی در منطقه شهرت یافت كه حاجیان كتامه هر كدام در میان قبیله خود رفتند و درباره وی و دانشش سخن ها گفتند. آنگاه جمع بسیاری نزد وی شتافتند.[13]
دعوت ابوعبدالله شيعی
روش ابوعبدالله شيعی در تبلیغ، دعوت به آرمان های عدالت خواهانه، نظم انقلابی بر پایه ضابطه های اخلاقی و سنن مذهبی شیعه بود كه وی در جامعه كوچك پیروان خود با دقت به كار می بست و شخصیت كارساز، هوشیار و زهدگرای او، افزون بر عوامل اجتماعی و سیاسی موجب شد كه دعوتش از گیرایی ویژه ای برخوردار شود.
دانش شرقی و موعودگرایی
فعالیت های ابوعبدالله شيعی به دو عامل متكی بود: نخست دانش شرقی وی كه توأم با شیوایی گفتار، اذهان ساده مردم بربر را به شگفتی وا می داشت؛ و دیگری اعتبار مهدی منتظر كه او به نام وی دعوت می كرد و ظهور قریب الوقوعش را وعده می داد.
دعوت سرّی ابوعبدالله شيعی
ابوعبدالله شيعی به آموزش های خود جنبه ای پنهانی داده بود. پیروان او نیز از اظهار آن برای دیگران خودداری می كردند؛ و این روش ضمن آنكه امنیت او و پیروانش را، به ویژه در مراحل نخستین دعوت، حفظ می كرد، تأثیر روانی مثبت در میان گروندگان داشت و حس كنجكاوی دیگران را نیز بر می انگیخت.
آیین برادری
آنان آیینی در میان خود داشتند كه یكدیگر را «یا أخانا» (برادرا) می خواندند و ابوعبدالله شيعی خود نیز با همین عنوان خوانده می شد، و این امر موجب می شد كه اختلافات را از یاد ببرند و خود را گروهی یكپارچه احساس كنند. این جامعه كوچك و آرمانی كه ابوعبدالله در دل قبایل كتامه پدید آورده بود، با پاكی و شیوه زاهدانه اش در برابر فساد و بی بندوباری دستگاه حكومت اغلبیان قرار می گرفت و ابوعبدالله این مسأله را در رواج دعوت خود بسیار مؤثر می دانست.[14]
نمادهای اسلامی
ابوعبدالله شيعی دریافته بود که مقایسه ای مثبت میان پیروان خود با مسلمانان صدر اسلام، بر تقویت روحیه مذهبی بربرها و افزایش اعتبار دعوت او، تأثیر بسیار خواهد گذاشت؛ از این رو ایكجان را «دار الهجرة»، پیروانش را «مؤمن» و مخالفانش را «كافر» می خواند.[15]
رویارویی ابوعبدالله شيعی با قبائل کتامه
قدرت گرفتن یك جامعه مذهبی كه فردی خارجی محور آن باشد، از میزان اقتدار پیشوایان قبایل می كاست. رؤسای مهم قبایل كتامه كه بر ضد ابوعبدالله شيعی هم دست شده بودند و در آغاز توسل به زور را روا نمی دانستند، بر آن شدند كه از راه تبلیغات بر ضد ابوعبدالله و شوراندن مردم و بزرگان قبیله بنی سكتان بر او، میان آنان دودستگی ایجاد كنند و بعد از ناتوان ساختن ابوعبدالله و پیراونش، به آسانی بر ایشان دست یابند؛ اما در این كار توفیقی نیافتند.
چند درگیری پراكنده نیز میان اینان و حامیان ابوعبدالله روی داد كه با پیروزی گروه اخیر به پایان رسید. در این كشمكش ها ابوعبدالله مجبور شد كه ایكجان را رها كند و به دعوت حسن بن هارون، كه از پیروان او و از بزرگان قبیله غشمان بود، به تازْروت نقل مكان كند.
سرانجام سران قبایل و حاكمان شهرها چاره ای جز رویارویی نظامی ندیدند. تلاش های ابوعبدالله برای آشتی به جایی نرسید و جنگ این بار هم با پیروزی ابوعبدالله شيعی و حامیانش به پایان رسید.[16]
ابوعبدالله تازروت را «دار الهجرة» نامید. افراد بسیاری از قبایل مختلف به آنجا نقل مكان كردند و به وی پیوستند و چندان نگذشت كه تازروت به صورت یك پایگاه نیرومند درآمد. بسیاری از قبیله ها از ابوعبدالله امان خواستند و سران آنها كه طعم شكست را چشیده بودند، در طلب جایگاه امنی به شهر میله گریختند.[17]
رویارویی ابوعبدالله شيعی با دولت اغلبی
نفوذ ابوعبدالله شيعی بدانجا رسید كه دولت اغلبی را از نشان دادن واكنش در برابر آن گریزی نبود. از این رو پس از آنكه ابوعبدالله موفق شد شهر میله را نیز فتح كند، ابوالعباس حاکم اغلبی، فرزندش ابوحوال را با سپاهی برای سركوب ابوعبدالله گسیل داشت؛ که پس از دو نبرد از ابوعبدالله شيعی شکست خورد.[18] در رویارویی دیگری که در سال 290 ق رخ داد، ابوعبدالله برای دومین بار اغلبیان را شکست داد و غنائم بسیار به دست آورد.[19]
ابو عبدالله پس از دفع هجوم اغلبیان، به حمله هایی بر ضد شهرهایی كه خط دفاعی افریقیه را تشكیل می دادند، دست زد. شهرهایی همچون طُبنه، بلّزمه. تیجِس و باغایه یكی پس از دیگری سقوط كردنند.
در سال 296 ق اغلبیان برای سومین بار به جنگ ابوعبدالله شتافتند و چون شکست خوردند، حاکم اغلبی، زیادة الله، به مصر گریخت و سرانجام داعی اسماعیلیان ابوعبدالله شيعی در اول رجب 296 ق پیروزمندانه وارد رَقّاده، پایتخت اغلبیان شد.[20]
اقدامات ابوعبدالله شيعی پس از فتح رقاده
ابوعبدالله پس از ورود به رقاده فرمان داد تا در خطبه های جمعه نام امامان شیعه و فاطمه زهرا (ع) را ببرند و در اذان «حی علی خیرالعمل» گنجانده شود. او سكه نیز ضرب كرد، اما بر آن نام كسی نوشته نشد و به جای آن برخی آیات قرآن و عبارات مذهبی نقش گردید. قاضی نعمان بر این نكته تأكید دارد كه ابوعبدالله و یارانش، پس از پیروزی بر اغلبیان با آنكه ثروت بسیار در اختیار داشتند، هرگز لباس و شیوه زاهدانه زندگی خود را دگرگون نكردند.[21]
نجات عبیدالله المهدی، امام اسماعیلیان
ابوعبدالله شيعی پس از تثبیت اوضاع، به سوی سجلماسه شتافت تا امام خود یعنی عبیدالله را از زندان رهایی بخشد و زمام امور را به او بسپارد.
عبیدالله كه در آن زمان امام اسماعیلیه بود، به سبب شورش های قرمطی كه در اواخر سده 3 ق در شام روی داده بود یا برای فرار از تعقیب كارگزاران خلفای عباسی، در 289 ق از سَلَمیه، مركز اقامت خود بیرون آمده و به قصد یمن یا مغرب به سوی مصر روانه شده بود.[22] امیران مصر و مغرب كه با هشدار دستگاه خلافت عباسی از سفر او آگاه شده بودند، در كمین دست یابی به وی بودند. از این رو عبیدالله و همراهانش با عنوان بازرگان سفر می كردند.
زمانی كه عبیدالله به منطقه مغرب رسید، ابوعبدالله شيعی هنوز به پیروزی كامل نرسیده بود، به همین سبب عبیدالله از پیوستن به او اجتناب كرد و در سجلماسه اقامت گزید. زیادة الله اغلبی كه از ورود عبیدالله المهدی به منطقه مغرب آگاه شده بود، در نامه ای امیر سجلماسه را از این امر آگاه كرد؛ عبیدالله دستگیر و در خانه ای زندانی شد.[23]
ابوعبدالله شيعی پس از فتح افریقیه، در رمضان 296 ق راهی سجلماسه شد. امیر سجلماسه پس از رسیدن ابوعبدالله، چاره ای جز گریز ندید. ابوعبدالله كه تا آن زمان عبیدالله المهدی را ندیده بود، پس از دیدار با وی افتادگی و فروتنی بسیار نشان داد و از شادی گریست. او در حضور همه عبیدالله را مولای خود خواند و زمام امور را به وی سپرد.
عبیدالله مدتی در سجلماسه ماند و سپس به سمت افریقیه روانه شد و پس از توقف كوتاهی در ایكجان، در ربیع الآخر 297 ق وارد افریقیه گردید و از آن پس، وی كه خود را «مهدی» لقب داده بود، بر مسند خلافت تكیه زد.[24]
کشته شدن ابوعبدالله شيعی به فرمان عبیدالله المهدی
عبیدالله در اداره امور و به ویژه سیاست های مالی و اقتصادی، و عزل و نصب كارگزاران، شیوه هایی را به كار برد كه در اندك زمانی ناخشنودی هایی در میان برخی سردمداران و شیوخ كتامه و برجستگان جنبش اسماعیلی برانگیخت.
عبیدالله كه از همان آغاز دریافته بود میان او و ابوعبدالله زمینه های فكری مشترک كه امید بخش حسن همكاری در آینده باشد، ناچیز است، به گونه های مختلف كوشید تا از توان نظامی كتامیان كه ابوعبدالله شيعی در آنان نفوذ بسیاری داشت، بكاهد و جمعیت ایشان را پراكنده سازد.[25] در این میان عبیدالله از اختلاف های قبیله ای نیز سود می جست و حتی از نفاق افكنی میان سران كتامه ابایی نداشت.[26]
ابوالعباس برادر ابوعبدالله از اینكه عبیدالله عملاً همه كارها را یكسره در اختیار گرفته، سخت ناخشنود بود و به بهانه های گوناگون در ایجاد ناسازگاری و كاهش اعتبار عبیدالله می كوشید و بیش از هر چیز در امامت و مهدویت او تشكیك می كرد. بر اثر تحریك های او یكی از شیوخ كتامه به نام هارون بن یونس نزد عبیدالله رفت و از وی خواست برای زدودن هر شك و شبهه درباره مهدویتش، دلیلی ابراز كند، اما عبیدالله فرمان كشتن وی را صادر كرد.[27]
ابوعبدالله و دیگر مخالفان كه پس از كشته شدن هارون بن یونس متوجه خطر شده بودند، در یک گردهمایی تصمیم به كشتن عبیدالله گرفتند، اما غزویة بن یوسف كه در آن نشست شركت داشت، عبیدالله را از دسیسه چینی آنان آگاه ساخت. عبیدالله نیز فرمان قتل ابوعبدالله شيعی، برادرش ابوالعباس و ابوزاكی را صادر کرد و هر 3 تن در یك روز (نیمه جمادی الآخر 298) به قتل رسیدند.[28]
عبیدالله المهدی در نامه ای به اسماعیلیان مشرق نوشت كه جایگاه ابوعبدالله و ابوالعباس بر كسی پوشیده نیست، اما شیطان آنان را فریفت و من با شمشیر پاكشان كردم.[29]
سرکوب شورش پیروان ابوعبدالله شيعی
عبیدالله پس از كشتن ابوعبدالله شيعی، از بیم یاران كتامه ای او، مدت ها در انظار ظاهر نمی شد. گروهی از پیروان ابوعبدالله از قبیله های كتامه سر به شورش برداشته، شخصی را مهدی نامیدند. عبیدالله، القائم را برای سركوب آنان فرستاد. او بسیاری را كشت و مدعی مهدویت را دستگیر كرد و نزد عبیدالله آورد؛ عبیدالله نیز آنها را كشت.[30]
نتیجه گیری
ابوعبدالله شيعی، یکی از شیعیان کوفه بود. وی پس از غیبت امام دوازدهم به سازمان دعوت اسماعیلیه پیوست و در یمن از ابن حوشب آموزش های لازم را دریافت کرد و به مغرب رفت و بر قبائل آنجا چیره گشت و دولت اغلبی را نیز سرنگون کرد.
ابوعبدالله شيعی پس از فتح رقاده، پایتخت اغلبیان، امام اسماعیلیان عبیدالله المهدی را از زندان نجات داد و بر کرسی خلافت نشاند. و نزدیک به یک سال بعد به فرمان امام خویش به قتل رسید.
پی نوشت ها
[1] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص30
[2] . یمانی، سیرة الحاجب جعفر، ص121
[3] . قاضی عبدالجبار، تثبیت دلائل النبوة، ج۱، ص۳۹۰
[4] . سامرائی، الغلو و الفرق الغالیة، ص159، 160
[5] . ابن عذاری، البیان المغرب، ص160
[6] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص123، 124، 129، 251
[7] . یمانی، سیرة الحاجب جعفر، ص121، 122
[8] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص30، 31؛ یمانی،سیرة الحاجب جعفر، ص121، 122
[9] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص34؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص124، 125
[10] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص35، 38؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص125
[11] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص36، 38
[12] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص47، 49؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص125
[13] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص49
[14] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص146، 148
[15] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص12
[16] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص81، 109
[17] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص109، 116
[18] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص135، 150؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص133
[19] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص168، 171؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص137، 138
[20] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص173، 185، 198، 243
[21] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص246، 253؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص150، 152
[22] . یمانی، سیرة الحاجب جعفر،ص108، 115
[23] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص165
[24] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص276، 280، 287، 293؛ یمانی، سیرة الحاجب جعفر، ص123، 126، 131؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص157، 158
[25] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص288، 289، 302، 303
[26] . علی الحمد، قیام الدولة الفاطمیة، ص232، 233؛ قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص317
[27] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص306، 311
[28] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص311، 316؛ ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص162، 164
[29] . ابن عذاری، البیان المغرب، ج1، ص164
[30] . قاضی نعمان، افتتاح الدعوة، ص324، 325
منابع
1- ابن عذاری، محمد بن محمد، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، بیروت، دار الثقافة، چاپ سوم، 1400ق
2- سامرائی، عبدالله سلوم، الغلو و الفرق الغالیة فی الحضارة الاسلامیة، بغداد، دار الحریة، چاپ اول، 1392ق
3- علی الحمد، عادله، قیام الدولة الفاطمیة ببلاد المغرب، قاهره، دار المستقبل، چاپ اول، 1980م
4- قاضی عبدالجبار، تثبیت دلائل النبوة، قاهره، دار المصطفی، چاپ اول، 2006م
5- قاضی نعمان، ابن حیون نعمان بن محمد، افتتاح الدعوة، بیروت، الأعلمی، چاپ اول، 1426ق
6- یمانی، محمد بن محمد، سیرة الحاجب جعفر، قاهره، كلیة الآداب بالجامعة المصریة، چاپ اول، 1936م
منبع مقاله اقتباس از:
حبیبی مظاهری، مسعود، ابوعبدالله شيعی، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد 5، مقاله 2334، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، چاپ دوم، 1377ش