امام محمد باقر (علیه السلام) پنجمین امام شیعیان جهان است، به آن حضرت باقر العلوم نیز گفته می شود، کنیه اش «ابو جعفر» است، شاعران در مدح امام باقر اشعارى سروده اند.
امام باقر (ع) درسروده سروش اصفهانى.
هميشه تا بود آراسته فلك به نجوم ز من تحيت بر جان هفتمين معصوم
امام پنجم تاج سر همه انجم محمد بن على باقر تمام علوم
ولى بار خداى و وصى راهنماى كه جبرئيل امين خادم است و او مخدوم
رسول گفت به جابر چو ديديش برسان ز من تحيت و كردش بدين لقب موسوم
همه سراير امكان به نزد او ظاهر همه حقايق فرقان به نزد او معلوم
شراب كوثر جز با ولايتش غسلين هواى جنت جز در حمايتش يحموم
نبوده هيچ يك از رمزها بر او مخفى نبوده هيچ يك از رازها بر او مكتوم
شد از علومش دشوار آفرينش، حل چنان كه آهن داود را به كف چون موم
ترا به حكمت باقر يقين شود كامل وگرنه حكمت بقراط نيست جز موهوم
به گوش اگر نكنى حلقه اطاعت او به روز محشر مالك بگيردت حلقوم
فضايلى كه ازو بر زبان همى رانند به گوش چون گهر است و به مغز چون مشموم
مديح جعفر گويم از آن كه به باشد پس از مديح پدر مدحت پسر منظوم
امام جن و بشر شارسان دين را در كه تازه شرع نبى را به علم اوست رسوم
به قصد كشتن، روزى بخواستش منصور شدند هر دو برابر چو ظالم و مظلوم
دهان گشاده يكى اژدها پديد آمد چه گفت؟ گفت كه باز آى ازين عزيمت شوم
اگر شود سر يك موى از وجودش كم تو را و قصر تو را هر دوان كنم معدوم
بگير مذهب جعفر نه مذهب سقراط درخت طوبى بشناس آخر از زقّوم
گرت ز آل پيمبر شفاعت است اميد چه پويى از پى قسيس در كنيسه روم
شراب دوستى آل، نوش تا نوشى از آن شراب كه با غاليه بود مختوم
همه هموم و غموم است دورى از در آل بدين در آى و بر آساى از هموم و غموم
«سروش» عمر به غفلت گذاشتى و گناه به جان خويش ستمگر، به نفس خويش ظلوم
كنون سزد كه به عمر گذشته نوحه كنى بدان صفت كه عرب نوحه بر طلول و رسوم
سپر همى كن از اين قصيده غرّا چو مالكان سقر بر تو آورند هجوم
امام باقر (ع) در سروده غروى اصفهانى.
بهار آمد هوا چون زلف يارم باز مشكين شد زمين چون رويش از گلهاى رنگارنگ رنگين شد
نگارستان چينى شد زمين از نقش گوناگون چمن رشك ختن از ياسمين وز بوى نسرين شد
دلِ آشفته شد محو گلى از گلشن طاها اسير سنبلى از بوستان آل ياسين شد
چه گويم از گل رويش؟ مپرس از سنبل مويش ز فيض لعل دلجويش مذاق دهر شيرين شد
به ميزان تعادل با گل رويش چه باشد گل كه با آن خرمن سنبل كم از يك خوشه پروين شد
جمال جانفزاى او ظهور غيب مكنون بود دو زلف مشكساى او حجاب عزّ و تمكين شد
به باغ استقامت اولين سرو آن قد و قامت به ميدان كرامت شهسوار ملك تكوين شد
سليل » پاك احمد، زيب و زين مسند سرمد ابو جعفر محمد، باقر علم نبيّين شد
محيط علم ربّانى، مدار فيض سبحانى كه در ذات و معانى ثانى عقل نخستين شد
حقايق گو، دقائق جو، رقایق جو، شقايق بو سراج راه حق، كز او رواج دين و آيين شد
مرارتها چشيد آن شاه خوبان از بنى مروان مگر آن تلخ كامى بهر زهر كين به تمرين شد
عجب نبود گر از آن اخگر سوزان سراپا سوخت چه او را شاهد بزم حقيقت شمع بالين شد
براى يكّهتاز عرصه ميدان جانبازان ز جور كينه مروانيان اسب اجل زين شد «*»
دوش ديدم قمرى زهره جبين شاهدى ماه رخ و عرش مكين
طلعتش رهزن خورشيد فلك طرهاش رهبر نه چرخ برين
سرو بستان خرد نو گل عشق شاهد محفل جان شمع يقين
مخزن گوهر اسرار وجود منبع كوثر و انهار مَعين
واقف و كاشف سرّ لاهوت فاتح و شارح قرآن مبين
باهر النور مه برج كمال باقر العلم شه كشور دين
باقر العلم كه بر مُلك و مَلَك اوست در كاخ ابد صدرنشين
باقر العلم كه در غيب و شهود اوست شاهنشه با تاج و نگين
ذاكر و شاكر و هاديش لقب شاهد و صادق و بر وحى امين
بلبلى خوش سخن از عالم قدس نو گلى سرو قد از خلد برين
قطب ايمان، شه اقليم بيان مطلع و مجمع فرقان مبين
به سخا قبله ارباب كرم به صفا كعبه اصحاب يمين
محو انوار جمالش خورشيد خوشه خرمن حُسنش پروين
درگهش مسكن پاكان جهان چاكران حرمش عرش مكين
پادشاهان جهان از سر شوق روى بر قبله آن خسرو دين
بنده دانش او اهل خرد خازن درگه او روح امين
از نشان قدم حضرت او فخر بر عرش كند خاك زمين
پى آرايش اسرار ازل در فشان گشت ز لعل نمكين
اى بسا گوهر ناسُفته كه سُفت زان لب لعل به از درّ ثمين
پند آن بلبل گلزار وجود گوش كن گوش و گل وصل بچين
عشق و ايمان طلب از مكتب وحى كه بهين گوهر علم است و يقين
در ره طاعت و احسان شب و روز چون مه و مهر فروزان بنشين
همه را به ز خود انديش و مكن كبر بر خلق چو ابليس لعين
پاك بين باش نه آلوده نظر دل كن آيينه روشن ز آيين
هر كه شد بنده شهوت نشود جفت روح القدس و حور العين
مرد ايمان همه دم ياد كند كه بر او گرگ اجل كرده كمين
اهل ايمان چون گل خنداناند با دل پر الم و زار و غمين …
اى ملائك حشم و عيسى دم رهرو كوى تو جبريل امين
اى غلام تو سليمان جهان اى تو را ملك و ملك زير نگين
به ثناى تو «الهى» است ز شوق بلبلى در چمن خلد برين
امام باقر (ع)در سروده دكتر قاسم رسا.
بيا كه فصل بهار است و وقت عيش و طرب نهاده بلبل و گل بهر بوسه لب بر لب
نشاط روى چمن بين كه شُست ابر بهار ز گرد عارض بستان، غبار رنج و تعب
شد از بنفشه چمن چون بهشت غرق عبير شد از شكوفه زمين چون سپهر پر كوكب
درخت تاج مرصع نهاد بر سر و دوخت صبا به قامتش از پرنيان سبز سلب «1»
زهى طراوت گلهاى آتشين رخسار زهى لطافت بتهاى سيمگون غبغب
بيا كه مژده رحمت رسيد و خواند سروش سرود تهنيت خسرو خجسته نسب
هلال ماه رجب شد چو از افق پيدا در آمد آن مه من با هزار وجد و طرب
ز برج علم، درخشان ستارهاى بدميد كه مهر و مه ز فروغش به حيرتاند و عجب
كنار «فاطمه» دخت حسن (ع) شكفته گلى كند چو ماه تجلى در اين مبارك شب
نهال گلشن دين نور ديده زهرا سپهر دانش و بينش محيط علم و ادب
شه سرير ولايت محمد بن على (ع) كه آمدش ز خدا «باقر العلوم» لقب
توان در آينه روى او خدا را ديد كه اوست مظهر آيات ذات اقدس ربّ
كمال و دانش و تقوا ز مكتبى آموز كه چرخ كسب فضايل كند از آن مكتب
گرفت خاك عرب روشنى ز چهره او چو جلوه كرد جمالش بر آسمان عرب
درخت علم و كمالش ز عذب و شيرينى است چو شاخههاى درختان نخل غرق رطب
مه سپهر فضيلت كه نور دانش او ز هم دريد حجاب ضلال و جهل و شغب
كلام اوست فروزندهتر ز اختر و ماه حديث اوست گرانمايهتر ز سيم و ذهب
زهى خطيب بليغى كه تا ابد خطبا چو در لئالى طبعش كنند زيب خطب
«رسا» به ساحت مطلوب حق رسيد كسى كه در طريق ولايش نهاد پاى طلب
امام باقر (ع) در سروه صغير اصفهانى
اى ز سر و قد رعنا بر صنوبر طعنهزن و اى ز ماه روى زيبا مهر را رونقشكن
همچو من هر كس رخ و قد تو بيند تا ابد فارغ است از ديدن خورشيد و از سرو چمن
گر خرامى صبحدم در طرف باغ اى گلعذار غنچه از شرم دهانت هيچ نگشايد دهن
اى تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبرى هر كجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با يوسف نشايد داد از آنك صد هزاران يوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادويت نموده شرح بابل مختصر بوى گيسويت شكسته رونق مشك ختن
كى توانم كرد وصف و چون توانم داد شرح ز آنچه عشقت مىكند اى نازنين با جان من
بس بود طبعم پريشان از غم زلفت مگر با خيال قد رعنايت كنم موزون سخن
در مديح صادر اول امام پنجمين (ع) كش بود مدّاح ذات ذوالجلال ذوالمنن
شبل حيدر سبط پيغمبر خديو انس و جان مخزن علم النبيّين كاشف سرّ و علن
حضرت باقر ضياء ديده خير النسا حامى شرع رسول اللّه هوادار سنن
جلّ اجلاله توانائى كه گر خواهد كند روز، شب، خورشيد، مه، افلاك، غبرا، مرد، زن
دى به يك ايماى او گردد بهار و خار، گل بلبل و قمرى شوند از امر او زاغ و زغن
بىولاى آن گل گلزار دين نبود، اگر لاله خيزد در چمن يا سبزه رويد از دمن
كوى او چون خانه حق قبله اهل يقين اسم او چون اسم اعظم دافع رنج و محن
هم به آدم شد مغيث و هم به نوح آمد معين هم به عيسى گفت: كلّم هم به موسى گفت: لن
من چه گويم وصف ذاتش جز كه عجز آرم به پيش دُرّ درياى حقيقت را كه مىداند ثمن؟
دشمن ار بنمود مسمومش بر آن معهود بود كز ازل تير بلا را جان پاكش شد مِجَن
خصم اگر ورزيد كين با وى فزودش عزّ و جاه مر سليمان را نكاهد قدر، كين اهرمن
طعنه بر عرش برين هر دم زند ارض بقيع تا كه آن نور الهى يافت اندر وى وطن
تا كه اندر باختر خورشيد مىگردد نهان تا كه از خاور شود هر صبحدم پرتو فكن
دوستانش چون صغير آزاد از قيد هموم دشمنانش در حصار غم چو مور اندر لگن
امام باقر (ع) در سروده رياضى يزدى.
اى آينه جمال احمد و اى نام گرامىات محمّد
اى مهر سپهر و ماه انجم هفتم معصوم، امام پنجم
سر خيل اوائل و اواخر درياى علوم؛ امام باقر
اى طالع تو قران سعدين و اى نسل تو نجل «2» پاك نَجْدَين
از مادر و از پدر به گوهر بردى نسب از دو سو به حيدر
يك جدّ تو شاه كربلا بود جد دگر تو مجتبى بود
چون دور قمر به «پنجه و هفت» از هجرت پاك مصطفى رفت
ميلاد تو غُرّه رجب شد لبريز جهان، ز نور رب شد
اى سِدره عرش و طور سينين و اى نوگل باغ آل ياسين
اى نور تو، نور نخله طور و اى روى تو شرح سوره نور
و الشّمس شعاع ماه رويت و الّليل، سواد مشك مويت
گنجينه حكمت الهى بخشنده تاج پادشاهى
اى خاكِ درِ تو افسر من و اى ديده جابر از تو روشن
ناديده تو را سلام مىداد جدت كه سلام حق بر او باد
اى خازن وَحى و طورِ تنزيل قرآن آموز صد چو جبريل
قول تو و گفته پيمبر حكم تو و حكم حى داور
قرآن كريم را اگر جان بخشد دم روحبخش يزدان
چون خلقت تو تمام گردد ناطق شود و امام گردد
هستند موافق و مطابق قرآن حق و امام ناطق
خواندم ز امام، داستانى آن به، كه بگويم و بدانى
روزى پى بخت آزمايى مىكرد عرب هنرنمايى
صف بسته سپاهيان سرباز گُردان و يلان ناوك انداز
بر دوخته بر هدف دو ديده صد بار، زِه كمان كشيده
هر گوشه يكى نشانه مىكرد تيرى ز كمان كمانه مىكرد
تا بخت و هنر كه را گزيند تا تيرِ كه، بر هدف نشيند
چون بخت كسى نكرد يارى حاصل همه بود شرمسارى
در جمع «هشام» بود حاضر او خواست مگر امام باقر
اقبال و هنر بيازمايد تيرى به هدف رها نمايد
بگرفت كمان، ولىّ داور بنشاند به تير رفته، تا پر
گفت: اى به فداى اوستادت اين مايه هنر كه ياد دادت؟
فرمود كه خاندان عصمت تعليم دهند از صباوت
هر جا هنرى است رهنمون باش هر جا كه فنى است ذو فنون باش
باشد كه تو را به كار آيد مؤمن همه فن حريف بايد …
امام باقر (ع) در سروده طائى شميرانى
شد وقت آن كه خاك گهر زا شود همى دهر كهن دو مرتبه برنا شود همى
باغ از نسيم، روضه رضوان همى شود راغ از شميم، سينه سينا شود همى
از التفات شبنم و فيض مدام ابر مخمور، چشم نرگس شهلا شود همى
نسرين به سان چهره وامق همى شود سنبل شبيه طرّه عذرا شود همى
غنچه به كودكى چو مسيحا به مهد برگ خندان و لب گشوده و گويا شود همى
هر ارغوان كه چشم ز خواب خزان گشود مصداق طور و آتش موسى شود همى
ترسم بدون نفخه صور و قيام حشر در كوه و دشت محشر كبرى شود همى
چيزى نمانده است كه از سيل لاله، كوه ديوانهوار باديه پيما شود همى
انفاس عيسى است مگر باد فروردين كاموات باغ از او همه احيا شود همى
آرى بعيد نيست به تاييد نور حق خاك فسرده جنّت ماوا شود همى
ديباچه حقيقت و سر لوحه وجود كز او پديد قدرت يكتا شود همى
پنجم ولى و حجّت حق باقر العلوم كش خور ز نور عارض رسوا شود همى
اى حجت خدا كه به نزد عطاى تو دريا ز تنگدستى شيدا شود همى
بر درگه تو بهر نياز آورد نماز خورشيد هر صباح كه پيدا شود همى
ابكم به عشق مدح تو گويا شود همى اعمى به شوق روى تو بينا شود همى
كلك و بنان و خامه «طائى» به مدح تو معجز نماى نطق مسيحا شود همى
تا در خزان فسرده همى بوستان شود تا در بهار دشت مصفّا شود همى
يارت قرين رحمت يزدان همى شود خصمت رهين مرگ مفاجا شود همى
امام باقر (ع) در سروده سيد رضا مويد
شبى بزرگ كه رازى بزرگ در بر داشت رسيد و پرده ز رازى چنان، خدا برداشت
شبى خجسته كه فرداى آن، به دامن باز ز هر چه داشت جهان، گوهرى گرانتر داشت
هلال ماه رجب بود و بدر مىتابيد سپهر قدر و شرف، آفتاب ديگر داشت
شب ولادت مولا امام باقر (ع) بود كه خاك از قدمش جلوه مكرّر داشت
خوش آن طليعه كه تا ديد حضرت سجّاد عزيز فاطمه جا، در كنار مادر داشت
پدر به روى پسر جلوه خدا مىديد بنازم آينهاى را كه در برابر داشت
تو گفتى آن كه غم روزگارش از دل رفت ز بوسهاى كه ز رخساره پسر برداشت
دو سبط ختم رسولان، دو رهبر خلقند زهى امام كه نسبت از آن دو رهبر داشت.[1]
سلام عالم و آدم بر او كه جابر نيز بر او سلام، ز فرموده پيمبر داشت
نشان زهد على را به مسجد و محراب بيان علم نبى را به روى منبر داشت
مرا چه حدّ سخن در مقام دانش او كه مكتبش چو هشام فقيهپرور داشت
وجود او، به همه ما سوا مقدّم بود اگرچه خلقت او را خدا مؤخّر داشت
به علم او كه شكافنده علوم نبى است خداى رونق اسلام را مقرّر داشت
درون سنگر علم و عمل قيام نمود بسى مبارزهها كاندرين، دو سنگر داشت
ز آزمايش پرتاب تير، شد معلوم كه آن امام همى دست و تيغ حيدر داشت
چه داغها كه به جان و دلش ز غمها بود چه خاطرات كه از كربلا به خاطر داشت
كمال و معرفتى را كه يافت «روح خدا» ز قطرهاى است كه از بحر علم او برداشت
امام ما كه بزد پشت پا به شرق و به غرب طريق پيروى از آن بزرگ رهبر داشت
متاب از در آل على و زهرا روى كه هر چه داشت «مؤيد» ز فيض آن در داشت .
پی نوشت
[1] . حضرت باقر (ع) از طرف مادر به سبط اكبر، امام حسن (ع) و از طرف پدر به امام حسين (ع) نسب مىرساند.
منبع: مناقب و مراثى اهل بيت(ع)، بيرجندى ،ص:189