شمشیر مأمون و بدن مبارک امام جواد علیه السلام

۱۴۰۰-۰۹-۱۳

485 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

سیّد بن طاووس رحمه الله در کتاب «مهج الدعوات» از اُمّ عیسى دختر مأمون نقل کرده است که گفت:

من زیاد بر شوهر خود یعنى حضرت محمّد بن على علیهما السلام غیرت مى‏ورزیدم و مراقب او بودم، روزى بر پدرم مأمون وارد شدم در حالى که مست بود و نمى ‏توانست درست بیندیشد .

به غلام خود گفت : شمشیر مرا بده، شمشیر را گرفت و سوار شد و گفت: بخدا قسم مى ‏روم و او را مى‏ کشم.

من چون این حالت را از او دیدم گفتم: «انّا للَّه وانّا إلیه راجعون»[۱] چه به روزگار خود و شوهرم آوردم و از ناراحتى سیلى به صورت خود مى ‏زدم و دنبال او به راه افتادم تا اینکه بر امام علیه السلام وارد شد، و دیدم که او را با شمشیرى پیاپى زد بطورى که او را قطعه قطعه کرد سپس از نزد او خارج شد ، من از پشت سرش گریختم، و آن شب را تا به صبح نخوابیدم، چون روز مقدارى بالا آمد به دیدار پدرم آمدم و به او گفتم: آیا مى ‏دانى دیشب چه کردى؟ گفت: چه کردم؟

گفتم: فرزند حضرت رضا علیه السلام را کشتى! ناگاه چشمانش برقى زد و از وحشت زیاد از حال رفت و بیهوش گردید، و پس از مدّتى که به حال آمد به من گفت: واى بر تو ، چه مى‏ گویى؟

گفتم: بلى بخدا قسم اى پدر ، تو دیشب بر او وارد شدى و پیوسته او را با شمشیر زدى تا او را کشتى، دوباره از شنیدن این خبر دچار اضطراب و نگرانى شد و گفت: یاسر خادم را حاضر کنید ، وقتى یاسر آمد به او نگاهى کرد و گفت: واى بر تو این حرفها چیست که دختر من مى‏ گوید؟!

یاسر گفت:

راست مى‏ گوید، قصه همان است که او مى‏ گوید، مأمون به سینه و صورت خود زد و گفت : «انّا للَّه و انّا إلیه راجعون» ، بخدا قسم هلاک و نابود شدیم، و کار ما به رسوایى کشید و تا قیامت ما را سرزنش خواهند کرد، بعد به یاسر گفت: برو راجع به این قضیّه تحقیق کن و فوراً خبر آن را برایم بیاور.

یاسر از نزد مأمون خارج شد و پس از مدّتى کوتاه برگشت و گفت: اى امیرالمؤمنین(!!) برایت بشارت آورده ‏ام! از او پرسید چه خبرى آورده ‏اى؟

گفت: نزد آن حضرت رفتم، دیدم نشسته و پیراهنى پوشیده و دندان‏هاى خود را مسواک مى ‏کرد، بر او سلام کردم و گفتم: اى فرزند رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم دوست دارم این پیراهن خود را به من ببخشى تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرّک بجویم، و من مقصودم این بود که بدن نازنین او را مشاهده کنم که آیا اثرى از شمشیرها بر آن مانده است یا نه؟ بخدا قسم بر بدنش اثرى از زخم شمشیر نبود و سفید بود مثل عاجى که مقدارى زردى به آن رسیده باشد.

مأمون با شنیدن این خبر گریه ‏اى طولانى کرد و گفت: با دیدن این کرامت و شنیدن این معجزه عذرى دیگر براى ما باقى نماند و همانا این براى اوّلین و آخرین عبرت است.[۲]

پی نوشت ها:

[۱] . سوره بقره ، آیه ۱۵۶ ، کلمه استرجاع است که هنگام شنیدن حادثه ‏اى ناگوار یا خبر وفات کسى بر زبان جارى مى‏ کنند و معنایش این است که همه ما از خدا هستیم و به سوى او مراجعت مى ‏کنیم .

[۲] . مهج الدعوات، ص ۳۹ – ۳۶؛  بحار الأنوار ، ج۵۰، ص ۹۵؛ عیون المعجزات، ص ۱۲۹ – ۱۲۴؛  مدینه المعاجز، ج۷، ص۳۵۹، حدیث ۷۱؛  کشف الغمّه، ج۲، ص ۳۶۶؛  با کمى اختلاف. و براى این حدیث تتمّه ‏اى است که از جهت اختصار مؤلّف رحمه الله آن را ذکر نکرده است .

منبع : پایگاه علمی المنجی.

بدون دیدگاه