در روز هفتم محرم سال 61 هجری در کربلا حوادثی بین لشکر امام حسین (علیه السلام) و لشکر عمر بن سعد اتفاق افتاده که در این جا به طور مختصر به آن ها اشاره می شود:
ملاقات امام حسین (علیه السلام) با عمر بن سعد در هفتم محرم
در هفتم محرم 61 هجری ملاقاتی بین امام حسین (علیه السلام) و عمر بن سعد در کربلا انجام گرفت. امام حسین (علیه السلام) شخصی به نام عمرو بن قرظه را پیش عمر بن سعد فرستاد که با آن حضرت بین دو لشکر ملاقات کند.
عمر بن سعد با حدود بیست سوار راه افتاد و امام حسین (علیه السلام) با همین تعداد سوار، به سوی او حرکت کرد و زمانی که به هم رسیدند؛ امام حسین (علیه السلام) به اصحابش دستور داد که دور بایستند و عمر بن سعد نیز به افرادش چنین دستور داد. هر دو با هم صحبت کردند و این صحبت تا پاسی از شب طول کشید و سپس هرکدام به اردوگاه خود بازگشتند.
پس از این ملاقات، مردم بر طبق گمانشان شایعه کردند که بین حضرت حسین بن علی (علیهما السلام) و عمر چنین گفت و گویی شکل گرفته است: امام حسین (علیه السلام) خطاب به عمر: با من نزد یزید بن معاویه برویم و هر دو لشکر را همین جا رها کنیم. عمر بن سعد: خانه ام خراب می شود. امام فرمود: آن را برای تو می سازم، عمر سعد گفت: پس اموالم ضایع می شود؛ امام فرمود: من در حجاز چیزی بهتر از پول خود به تو می دهم . اما عمر این پیشنهاد حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) را نپذیرفت.
مردم این سخنان را از پیش خود ساخته و پرداخته بودند بدون اینکه از ملاقات آنان در هفتم محرم چیزی شنیده باشند. همچنین مردم می گفتند که امام حسین (علیه السلام) سه چیز را به عمر بن سعد پیشنهاد داده است:
- یا به جایی که آمده ام بر می گردم.
- یا دستم را به دست یزید بن معاویه می گذارم و او آنچه را که بین من و اوست، نظرش را می دهد.
- و یا اگر بخواهی مرا به هر سرحدی از سرحد های مسلمین برسان، پس من مردی از آنان خواهم بود.
این در حالی است که عقبه بن سمعان گفت: من با حسین (علیه السلام) از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق همراه بودم و هیچگاه از او جدا نشدم تا اینکه کشته شد، من نه در مدینه و نه در مکه و نه در راه و نه در عراق و نه در میان لشکرش چیزی از این سخنان نشنیدم؛ به خدا سوگند آنچه مردم می گویند و پنداشته اند، نبود و هرگز نگفت که دست در دست یزید بن معاویه می گذارم و همچنین نگفت مرا به یکی از مرز ها روانه کنید؛ ولی گفت: بگذارید در این سرزمین فراخ بروم تا ببینم کار مردم به کجا خواهد رسید.[1]
نامه عمر بن سعد به ابن زیاد در هفتم محرم
بعد از این ملاقات، عمر بن سعد نامه ای با این مضمون به عبیدالله بن زیاد فرستاد: «خداوند آتش جنگ را خاموش کرد و کلمه را جمع کرد و کار امت را اصلاح نمود. این حسین است که با من عهد بسته که یا به مکانی که از آن آمده برگردد، یا به ناحیه مرزی و دور افتاده ای از دیار مسلمین برود و مانند یک مسلمان عادی زندگی کند، یا برود نزد یزید و دست در دست او بگذارد و خود با یزید ماجرا را حل کند، در این مطلب رضایت است و صلاح امت».[2]
همانگونه که قبلا اشاره شد، سید الشهدا امام حسین (علیه السلام) هرگز چنین پیشنهادی به عمر بن سعد نداده است و این نامه عمر بن سعد چیزی نیست که سخنان امام حسین (علیه السلام) را منعکس کرده باشد، بلکه عمر بن سعد برای فرار از جنگ با امام حسین (علیه السلام) و برای دلخوشی ابن زیاد آن را نوشته است.
وقتی ابن زیاد این نامه را خواند، آن را پذیرفت؛ اما شمر بن ذی الجوشن در برابر او ایستاد و گفت: آیا این را از او می پذیری در حالی که او در سرزمین تو و در کنار تو فرود آمده است؟
به خدا سوگند اگر از وطن تو برود و دستش را در دست تو نگذارد، او سزاوار تر به قدرت و عزت است و تو سزاوار به ضعف و ناتوانی خواهی بود. این فرصت را از دست ندهید و او باید تسلیم حکم تو شود؛ اگر خواستی عقوبتش کن و اگر خواستی او را ببخش. به خدا قسم من شنیده ام که حسین و عمر بن سعد در بین دو لشکر ملاقات داشته و در تمام شب با هم سخن گفته اند.[3]
نامه عبیدالله بن زیاد به عمر بن سعد در هفتم محرم
عبیدالله بن زیاد از سخنان شمر متاثر گردید و تسلیم رای او شد و نامه ای به عمر بن سعد نوشت:
«من تو را پيش حسين نفرستاده ام که امروز و فردا کنى و براى او آرزوى سلامت و زنده ماندن داشته باشى و براى اين هم نفرستاده ام که شفيع او پيش من باشى؛ بر او و يارانش پيشنهاد کن که تسليم فرمان من شوند اگر پذيرفتند او و يارانش را پيش من بفرست و اگر سرپيچى کردند بر او حمله کن که او نافرمان و گردن کش و تفرقه انداز است و اگر اين کار را انجام نمى دهى از لشکر ما کناره بگير و لشکر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار و ما فرمان خود را به تو ابلاغ کرديم.»[4]
سپس عبیدالله بن زیاد شمر را خواست و به او دستور داد که نامه را به عمر بن سعد برساند و آن را بر حسین و اصحابش عرضه نموده اگر پذیرفت آنان را سالم پیش من بیاورید و اگر نپذیرفت با آنان مقاتله کنید و در صورت تمرد عمر بن سعد، تو امیر لشکر هستی و گردن او را بزن و سرش را پیش من بیاور. [5]
ورود شمر بن ذی الجوشن به کربلا در هفتم محرم
شمر بن ذی الجوشن نامه عبید الله بن زیاد را به عمر بن سعد رساند و چون آن را بر او عرضه کرد و عمر بن سعد آن را خواند عمر به او گفت: وای بر تو!… به خدا سوگند فکر می کنم شما او را از پذیرش آنچه به او نوشتم منصرف کردید، چیزی را برای ما خراب کردید که ما به آشتی آن امیدوار بودیم. به خدا قسم حسین تسلیم نخواهد شد.[6] و به این ترتیب عمر بن سعد تسلیم جنگ با امام حسین (علیه السلام) شد در صورتی که به آن میل نداشت.
بستن آب بر امام حسین (علیه السلام) در هفتم محرم
در هفتم محرم ابن زياد به عمر نوشت که از حسين (ع) و يارانش آب را بازگيرد و نبايد يک جرعه آب بنوشند همچنان که اين کار را نسبت به عثمان بن عفان پرهيزگار انجام دادند.
و چون اين نامه رسيد، عمر بن سعد به عمرو بن حجاج فرمان داد که با پانصد سوار به کنار شريعه فرات برود و مانع از آن شود که امام حسين و يارانش آب بردارند و اين سه روز پيش از شهادت آن حضرت بود.
پس اولین تشنگی لشکریان امام حسین (علیه السلام) در هفتم محرم اتفاق افتاده است؛ گويند چون تشنگى بر حسين (علیه السلام) و يارانش سخت شد به برادر خود حضرت اباالفضل عباس (علیه السلام) فرمان داد همراه سى سوار و بيست پياده هر يک مشکى بردارند و بروند آب بياورند و با هر کس که مانع ايشان شود جنگ کنند.
عباس بن علی (علیهما السلام) به سوى آب رفت و پيشاپيش آنان نافع بن هلال حرکت مى کرد تا نزديک شريعه رسيدند، عمرو بن حجاج از ايشان جلوگيرى کرد ولى عباس (علیه السلام) و همراهانش با آنان جنگ کرد و آن ها را کنار زد و پيادگان مشک ها را از آب پر کردند و عباس با ياران خود به حمايت از ايشان پرداخت و آنان آب را به لشکر امام حسين (علیه السلام) رساندند.[7]
نتیجه گیری
عمر بن سعد تمایل نداشت با امام حسین (علیه السلام) بجنگد چرا که او خوب می دانست جنگ با امام حسین (علیه السلام) در حقیقت جنگ با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است و از این رو با امام در هفتم محرم ملاقات کرد تا بتواند از جنگ جلوگیری کند؛ اما اصرار و پافشاری شمر و نیز خصومت ابن زیاد با اهل بیت (علیهم السلام) جنگ با امام حسین را قطعی نمود و عمر سعد هم به امید تصاحب حکومت ری تن به این ذلت داد و خسران دنیا و آخرت را برای خود خرید.
پی نوشت ها
[1]. الطفّ، ص 186 – 187.
[2] . وقعة الطفّ، ص 187.
[3] . وقعة الطف، ص 188.
[4] . وقعة الطف، ص 188؛ الأخبار الطوال، ص 302.
[5] . وقعة الطف، ص: 188.
[6] . وقعة الطف، ص: 189
[7] . اخبارالطوال ، ص302.
منابع
- ابو مخنف کوفى، لوط بن يحيى، وقعة الطف، محقق/ مصحح: يوسفى غروى، محمد هادى، قم، جامعه مدرسین، چ3، 1417ق.
- دینوری، ابو حنيفه احمد بن داود، الاخبار الطوال، ترجمه: محمود مهدوى دامغانى، تهران، نشر نى، چ 4، 1371ش.