نظریه امانوئیل کانت آخرین تفسیر از پلورالیزم دینی است که در آن قرائت وحدت دین در واقع حفظ شده و تعدد آن معلول برداشت هاى گوناگون پیامبران الهى معرفى گردیده است. و ظاهرا مقصود واقعى طراحان این نظریه، همین نظریه امانوئیل کانت است.
طرف داران پلورالیزم در جا انداختن آن از اصل معروف فیلسوف آلمانى امانوئیل کانت (۱۷۲۴-۱۸۰۴) بهره گرفته اند، و آن اینكه «شىء فى نفسه» غیر آن شىء نزد ما است، و اینكه واقعیات هیچگاه دست نخورده به دست ما نمى رسد بلكه آنچه را كه حس وارد دستگاه ادراك مى كند با یك رشته قالب هاى پیش ساخته ذهنى قالب گیرى شده و رنگ آمیزى مى گردد و لذا انسان هیچ گاه به واقع آنچنان كه هست نمى رسد.
طبعا این حكم در مورد انبیا نیز جارى است، آنان دریافته هاى خود را از شهود وجود مطلق با تاثر از عوامل چهارگانه (فرهنگ، زبان، تاریخ، وضع جسمانى) بیان مى كنند، و قهرا دریافته هاى هر یك غیر از دریافت دیگرى خواهد بود، و از این طریق تعدد دین و كثرت پدید مى آید و لباس حق و باطل بر اندام هیچ یك پوشانیده نمى شود زیرا هر كدام دریافته هاى خود را در مقام تجربه دینى مطرح مى كند.
جان هیك در این مورد مىگوید:
امانوئیل کانت (بدون این كه قصد این كار را داشته باشد) چهارچوبى فلسفى فراهم نموده كه ضمن آن چنین فرضیه مى تواند بسط و تكامل یابد. او میان عالم آن گونه كه فى نفسه هست و آن را عالم معقول مى نامد، و عالم آن گونه كه بر آگاهى و شعور انسان ظاهر مى گردد و او آن را عالم پدیدار مى نامد، فرق گذاشت.[1]
ما پیش از آن كه به نقد این قرائت بپردازیم نخست، اصلى را كه اساس این قرائت را تشكیل مى دهد مورد بررسى قرار مى دهیم، و بعدا برمى گردیم به اصل قرائت با نقل كلمات صاحبان نظریه.
نظریه امانوئیل کانت كه آن را یكى از افتخارات این فیلسوف آلمانى مى دانند، جز شك پرورى نتیجه اى ندارد، «كانت» در حالى كه خود را یك فرد رئالیست مى داند ولى اصلى را پى ریزى نموده جز شك نتیجه اى نمى بخشد؛ زیرا (او مىگوید شىء در خارج غیر از شىء در ادراك ماست» هرگاه این اصل صحیح است چگونه مى توان گفت حقایقى در جهان خارج هست و ما به آن ها معرفت نسبى داریم، هرگاه تمام ادراكات ما با یك رشته قالب هاى ذهنى شكل مى گیرد چگونه مى توان گفت آنچه كه در نزد ماست – ولو به صورت نسبى – همان است كه در خارج است.
امانوئیل کانت در این نظریه شك پیرهونى را احیا كرده زیرا وى عینیت هاى خارجى را نفى نمى كرد ولى مى گفت ممكن است اشیاى خارجى به گونه اى باشند و ما ای نها را به گونه دیگر درك كنیم، چیزى كه هست پیرهون نظریه خود را به صورت شك و تردید مطرح مى كرد، ولى كانت به صورت جزمى و قطعى.
البته نظام فلسفى امانوئیل کانت عاجز از آن است كه شىء فى نفسه را اثبات كند و در نتیجه به ایدئالیسم كشیده مى شود. هم چنان كه ایدئالیست هاى بعد از كانت نظیر نیچه و هگل به كانت اشكال كرده اند و گفته اند كه نتیجه نظام فلسفى كانت ایدئالیسم است نه رئالیسم. نیچه مى گوید: كانت به شىء فى نفسه اعتقاد دارد یعنى حكم مى كند كه شىء فى نفسه وجود دارد ولى آن را غیر قابل شناخت مى داند، كه همین قضیه تناقض است؛ زیرا كه حكم به وجود داشتن شىء فى نفسه نوعى شناخت از شىء فى نفسه است.
تفاوت كار امانوئیل کانت با کپرنیک
امانوئیل کانت در میان سخنان خود، طرز كار خویش را به روش كپرنیكى تشبیه مى كند و نتیجه مى گیرد كه هر دو با واژگون ساختن فرضیه هاى قدیم به رفع مشكلاتى موفق شدند؛ ولى باید یادآورى كرد كه كپرنیك با فرضیه نو اشكالاتى را كه به دست و پاى عالمان نجوم دیرینه پیچیده بود، برطرف ساخت در حالى كه امانوئیل کانت با این فرضیه با انبوهى از مشكلات روبرو گردید و از چیزى كه پیوسته ابراز تنفر مى كرد، با آن مواجه شد و آن را به صورت منطقى توجیه كرد.
متاسفانه، فلسفه امروز غرب كه به عنوان یك هدیه فكرى به شرق منتقل شده است غالبا مربوط به مباحث شناخت است، و اكثریت غالب به گونه اى نظر مى دهند كه نتیجه آن شك و تردید است. و اگر آنان تحقیقات فلاسفه اسلامى را در مورد وجود ذهنى در اختیار داشته اند و استاد محققى این مباحث را شرح مى داد، انقلاب كپرنیكى دیگرى در فلسفه غرب پدید مى آمد.
نقد نظریه امانوئیل کانت به یك رشته دانش هاى انسانى نیاز دارد که هیچ فردى آن ها را از خارج نگرفته مانند:
۱. امتناع اجتماع نقیضین.
۲. امتناع اجتماع ضدین.
۳. بطلان دور و تسلسل.
۴. نیاز هر ممكن به علت.
و…
این ها یك رشته معرفت هایى در حكمت نظرى است كه هرگز با قالب هاى ذهنى قالب گیرى نشده و لذا به صورت قضایاى مطلقه در هر زمان صادق و حاكم است.
اگر میان «نومن و فنومن» یعنی میان «بود و نمود» بنا بر نظریه امانوئیل کانت تغایر هست و اشیاى خارجى از طریق حس به صورت دست نخورده وارد حوزه ادراك ما نمى شوند، خود این نظریه نیز مشمول این قانون هست؛ زیرا امانوئیل کانت در این نظریه از یك واقعیت خارجى گزارش مى دهد و قطعا از طریق حس وارد جهاز فكرى شده و طبعا محكوم قانون نومن و فنومن هست در این صورت خود این فكر نیز واقع نما نیست و با نسبى بودن خود این فكر نمى توان دیگر ادراكات انسان را نسبى خواند، زیرا اگر مطلق بود مى توانست درباره آنان داورى كند و همه را نسبى سازد در حالیكه خود این فكر مطلق نبوده و نسبى است، قهرا ضررى به مطلق بودن دیگر نظریه ها نمى رساند. [2]
حاصل نظریه امانوئیل کانت که قرائت سوم از پلورالیزم دینی است این است: حقیقتى داریم به نام اشراق و اتصال پیامبران با وجود مطلق و شهود و ادراك خدا بدون واسطه، از آن به تجربه دینى تعبیر مى كنند ولى كثرت دینى مربوط به فهم و برداشت هاى انبیا و علت اختلاف، عوامل چهارگانه اى است كه سبب دگرگونى دریافت ها مى شود.
و به دیگر سخن از نظر امانوئیل کانت ارتباط پیامبران با آن موجود مرموز و یا احساس اتكاى مطلق به موجودى متعالى، یك واقعیت واحدى است كه در آن كثرت نیست ولى آنگاه این واقعیت ها در قالب تعبیر و بیان ریخته شود اختلاف مى پذیرد. ما در این جا چند جمله از سخنان جان هیك نقل را مى كنیم:
۱. از نظر پدیدار شناسى، اصطلاح تعدد ادیان (كثرت دینى) به طور ساده عبارت است از این واقعیت كه تاریخ ادیان نمایانگر تعدد سنن و كثرتى از متفرعات هر یك از آن هاست، از نظر فلسفى این اصطلاح ناظر به یك نظریه خاص از روابط بین سنت هاست، یا دعاوى مختلف و رقیب آن ها، این اصطلاح به معناى این نظریه است كه ادیان بزرگ جهان تشكیل دهنده برداشت هاى متفاوت از یك حقیقت غایى و مرموز الوهى اند.[3]
۲. ادیان مختلف، جریان هاى متفاوت تجربه دینى هستند كه هر یك در مقطع متفاوتى در تاریخ بشر آغاز گردیده و خودآگاهى عقلى خود را درون یك فضاى فرهنگى بازیافته است.[4]
۳. این به معناى این است كه واقعا نمى توان از درستى و نادرستى یك دینى سخن گفت، چه رسد به اینكه از درستى و نادرستى یك تمدن گفتگو كنیم، زیرا ادیان به معناى جریان هاى دینى فرهنگى مشخص و متمایز در درون تاریخ انسانى، بازتاب تنوعات انواع انسانى و طبایع و صورت هاى اندیشه هستند، همین اختلافات بین ذهنیت شرقى و غربى كه در صورت هاى مختلف عقلى و زبانى، اجتماعى، و سیاسى، و هنرى تجلى پیدا كرده محتملا در بطن اختلافات بین دین شرقى و غربى وجود دارد.[5]
۴. در میان سنن دینى بزرگ و به خصوص در میان جریان هاى عرفانى تر آن ها، عموما میان حقیقت محض یا غایت مطلق یا ساختار ربوبى و واقعیت، آن گونه كه افراد بشر آن را تجربه نموده و فهم كرده اند، تمایز قایل شده اند، فرض غالب این است كه واقعیت غایى لا یتناهى است و از این لحاظ، فراتر از درك و اندیشه و زبان بشرى است اگر ما فرض كنیم كه واقعیت مطلق، واحد است، اما ادراكات و تصورات ما از این واقعیت، متعدد و گوناگون است، زمینه اى براى این فرضیه فراهم خواهد شد كه جریان هاى مختلف تجربه دینى، بیانگر آگاهىهاى مختلف ما از یك واقعیت نامحدود متعالى است كه به صورت هاى كاملا متفاوت، توسط اذهان بشرى ادراك گردیده، از تاریخ مختلف فرهنگى، تاثیر پذیرفته و بر آن ها تاثیر گذارده است.[6]
نقد و تحلیل نظریه امانوئیل کانت درباره پلورالیزم دینی
۱. هرگاه واقعا، حقیقت مطلق در دست هیچ كس نیست و هر كسى از عینك رنگى خاصى به حقیقت مى نگرد پس باید گفت تمام شرایع یا ادیان صراط هاى غیر مستقیم و معارف نااستوارى و تفسیرهاى لرزانى از شهود حقیقت مطلق مى باشند و بشر از روزى كه دیده به جهان گشوده، هیچ گاه به حقیقت دست نیافته است و پیوسته در دریاى جهل و نادانى دست و پا مى زند، و تا روز رستاخیز در این غرقاب باقى خواهد ماند.
هرگاه تمام شرایع یا ادیان در صف واحدى قرار دارند، و همگى پیام هاى دگرگون گشته عواملى مى باشند، باید بگوییم میان یهودیت و مسیحیت و اسلام و مكاتب دیگرى مانند بودائیزم و هندوئیزم حتى مكاتب الحادى مانند ماتریالیسم و ناتورالیسم طبیعت گرایى فرقى نیست، زیرا همگى در اینكه چهره غیر صحیحى از هستى را ترسیم مى كنند، شریك و سهیم اند و نتیجه آن این است كه افراد در گرایش، تثلیث مسیحیت و توحید اسلام و الوهیت برهما و بودا مخیرند، یك چنین تفسیر حاكى از یك بحران فكرى است كه بر صاحب این نظر، مستولى شده است.
۲. نظریه امانوئیل کانت بر فرض صحت، كثرت دینى در بخش آموزه هاى عقیده اى را توجیه مى كنند مانند توحید، و تثلیث، و جبر و اختیار، تنزیه و تجسیم، نه در آموزه هاى احكام عملى و اخلاقى؛ زیرا مسئله اشراق و ارتباط و یا كانون وجود مطلق مى تواند پیام هاى گوناگونى نسبت به وجود مطلق داشته باشد، یعنى هر یك از این پیام آوران (در حد تعبیر جان هیك) از یك واقعیت نامحدود متعالى به صورت هاى كاملا متفاوت، درباره ذات و صفات و افعال ادراك داشته باشند.
ولى احكام عملى كه مربوط به تدبیر جامعه و اصلاح اخلاق انسانى مى باشد نمى تواند محصول دریافته هاى مختلف باشند.
به تعبیر دیگر: در مسئله عقاید گزاره ها جنبه خبرى دارد و مى گوید: خدا یكى است، یا خدا سه تا است و همچنین دیگر مسائل مربوط به عقیده؛ ولى در آموزههاى عملى و اخلاقى گزاره ها به صورت انشائى و درخواست است و پیوسته پیام آوران مى گویند: بكنید یا نكنید، مثلا نماز بخوانید، روزه بگیرید، زكات دهید، ستم نكنید، ربا نخورید، غیبت نكنید، اینها نمى تواند، مربوط به تجربه دینى و ارتباط پیام آوران با وجود مطلق باشد؛ زیرا در این مورد از چیزى گزارش نمى دهد «تا شىء فى نفسه، غیر از شىء نزد ما» باشد بلكه یك رشته امورى را از جامعه مى طلبد.
۳. بر فرض این كه آموزه هاى عقایدى دریافته هاى گوناگونان پیامبران در تجربه دینى باشد، چگونه این اشراق و ارتباط با وجود مطلق، نتایج متناقض را به بار آورده است. یكى از پیام آوران دعوت به توحید و دیگرى دعوت به تثلیث مى كند.
برخى از مروجان پلورالیزم تضاد را به خود خدا نسبت مى دهد و مى گوید: «اولین كسى كه بذر پلورالیزم را در جهان كاشت، خود خداوند بود كه پیامبران مختلف فرستاد، بر هر كدام ظهورى كرد، و هر یك را در جامعه اى مبعوث و مامور كرد، و بر ذهن و زبان هر كدام تفسیرى نهاد و چنین بود كه كوره پلورالیسم گرم شد».[7]
لازمه این گفتار این است كه خدا به یكى از پیامبران توحید و به دیگرى شرك آموخته است، آنگاه همه پیامبران جز یكى، را بسیج كرده كه مردم را به توحید دعوت كنند.
اصولا یكى از مشكلات پلورالیست ها وجود تناقض در دعوت پیامبران است (البته از نظر آنان كه مسیح به تثلیث دعوت كرده است) و هرچه مى كوشند این مشكل را حل كنند توانایى بر حل این گره كور ندارند.
۴. بنا بر قرائت امانوئیل کانت، پلورالیزم مى گوید: «در مقام شهود و احساس اتكاى مطلق به موجود متعال، حقیقت دینى یكى است ولى آنگاه كه پاى تعبیر به میان مى آید از فرهنگ حاكم بر محیط متاثر مى شود» در حالیكه ما خلاف آن را درباره دو پیامبر مشاهده مى كنیم.
الف: پیامبر اسلام از میان قومى برخاست كه آیین آنان وثنیت و شرك بود در حالیكه او دعوت به توحید كرد و برخلاف فرهنگ حاكم بر جامعه او گام برداشت.
ب: حضرت مسیح در میان بنى اسرائیل موحد زندگى مى كرد، ولى (به عقیده پلورالیست هاى مسیحى) او به تثلیث و سه گانگى خدا دعوت نمود، در این صورت هر دو پیامبر، یكى از نظر همه و دیگرى از نظر آنان برخلاف فرهنگ حاكم، دعوت كرده اند.
۵. اگر ما دریافت هر دو پیامبر را در مقام اشراق یكى بدانیم و عوامل چهارگانه را به هنگام تعبیر از آن، موجد اختلاف بیندیشیم، عواملى كه عبارتند از فرهنگ، زبان، تاریخ، وضع جسمانى، باید پیامبران پیشین در عرصه عقاید مكتب هاى گوناگون داشته باشند در حالیكه جز حضرت مسیح (آن هم به ادعاى پیروان وى) تمام پیامبران با شرك و بت پرستى مبارزه كرده و توحید را قبله دعوت قرار داده اند.
۶. لازمه این گفتار این است كه هیچ اصلى در هیچ دینى جنبه قطعى نداشته باشد و آن را محصول عوامل چهارگانه بدانیم. در حالیكه در آیین اسلام یك رشته امور قطعى است كه نمى توان آن ها را متزلزل و یا محصول عوامل چهارگانه اندیشید:
۱. وجود خدا، ۲. صفات جمال و جلال او، ۳. اعزام پیامبران، ۴. دعوت به توحید و یكتاپرستى، ۵. دعوت به حیات مجدد پس از دنیا، ۶. مبارزه با ظلم و ستم، ۷. دعوت به مكارم اخلاق و نهى از منكرات، ۸. واجبات فردى و اجتماعى، ۹. منهیات و محرمات فردى و اجتماعى، ۱۰. خاتمیت شریعت اسلام و دهها آموزه هاى دیگر.
جان هیك به خاطر دورى از تعالیم اسلام و قطعیات و متواترات این مذهب، همه مذاهب را به یك چوب رانده است. او اگر درباره آیین كلیسا یا آیینهاى رایج در شرق است مانند آیین برهمن و بودا و هند و چنین نظر بدهد قابل بررسى است نه درباره اسلام كه مجموع آموزه هاى آن بر قطعیات و ظنیات تقسیم مى شود و هرگز تاریخ بر روى قطعیات آن اثر نگذاشته است.
۷. شگفت این جا است كه این محقق مسیحى كه از مسیحیت نیز به دور افتاده در یك اتاق دربسته درباره مجموع مذاهب آسمانى سخن مى گوید بدون آن كه نظریه خود را بر سخنان پیام آوران عرضه كند، و راى خود را براى آنان قرائت كند تا روشن شود كه آنان با این نظر موافقند یا مخالف؟
پیامبران آسمانى آموزههاى خود را در تمام زمینهها به وحى نسبت مى دهند و تاثیر گذارى عوامل حتى اراده خود را در آن آموزهها محكوم مى كنند.
پیامبر اسلام روزى براى كارى به مغازه آهنگر رومى سرى زد و دقایقى در آنجا نشست، مشركان قریش او را متهم به اخذ وحى از او كردند، وحى فرود آمد، و این تهمت را زدود و فرمود: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یقُولُونَ إِنَّما یعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِی یلْحِدُونَ إِلَیهِ أَعْجَمِی وَ هذا لِسانٌ عَرَبِی مُبِینٌ؛[8] به خوبى مى دانیم آنان مى گویند جز این نیست كه بشرى به او بیاموزد، بگو زبان كسى كه این آموزش را به او نسبت مى دهید عربى نیست و قرآن به زبان عربى است».
سرانجام قرآن پیامبر را چنین تعریف مىكند: «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِیثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِینَ؛[9] بگو روح القدس قرآن را از طرف پروردگارت به حق فرود آورده است تا كسانى كه ایمان آورده اند استوار گرداند و براى مسلمانان و هدایت و بشارتى باشد».
نتیجه گیری
پلورالیزم دینی بنا بر قرائت امانوئیل کانت، اشکالات متعددی دارد. او همه ادیان الهی را بر اساس مسیحیتی که توسط پولس تحریف شده سنجیده و وقتی آموزه های این دین را مخالف با عقل تشخیص داده به تجربه دینی پناه برده و همه ادیان الهی را با یک چوب زده است. بنا بر نظریه امانوئیل کانت، هیچ واقعیتی قابل دسترسی نخواهد بود و حتی پیامبران الهی هم واقعیت را درک نکرده و آموزه هایی را به مردم آموزش داده اند که هیچ واقعیتی ندارند. در نقد و بررسی این نظریه و ادله روشن شد که پیامبران الهی و نیز آیات قرآن کریم با قاطعیت از واقع سخن گفته و همه انبیاء، وحی الهی را به مردم ابلاغ می کردند.
پی نوشت ها
[1]. جان هیك: فلسفه دین: ۲۴۵.
[2]. رک: شناخت در فلسفۀ اسلامى: ۱۰۵-۱۱۱.
[3]. دین پژوهى، مقاله تعدد ادیان از جان هیك، ص ۳۰۱.
[4]. جان هیك: فلسفه دین: ۳۳۸.
[5]. فلسفه دین، ص 234.
[6]. جان هیك، فلسفۀ دین، ص ۲۴۳-۲۴۵.
[7]. سروش، عبدالکریم، صراطهاى مستقیم، ص ۱۸.
[8]. نحل ، 103.
[9]. نحل، 102.
منبع
سبحانی تبریزی، جعفر، مدخل مسائل جدید در علم کلام، ج ۲، ص ۳۲۱ – 331، قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1382ش.