رفع نابسامانیها و اصلاح اشتباهات خلفا از سوی علی (ع)

رفع نابسامانی ها و اصلاح اشتباهات خلفا از سوی علی علیه السلام

2021-07-06

356 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

على (علیه السلام) در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قریب 25 سال بطول انجامید اگرچه ظاهرا خود را كنار كشیده و خانه نشین شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سیاسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده می دید براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقایق دینى خطاها و لغزش هاى آنها را تذكر داده و راهنمائى می فرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره مند می ساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى جستند و اگر على (علیه السلام) دخالت نمی كرد جنبه علمى اسلام به علت نادانى و آشنا نبودن خلفاء به حقیقت امر صورت واقعى خود را از دست می داد، براى نمونه به چند مورد ذیلا اشاره می گردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند، مرد شرابخوار گفت: من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نمی شدم، ابوبكر مردد و متحیر ماند و موضوع را با على (علیه السلام) در میان نهاد حضرت فرمود: هنگامی که مهاجر و انصار جمع هستند یك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آیا كسى از شما حرمت خمر را به این شخص گفته یا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را به حال خود وا گذارند، ابوبكر به همین نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آن مرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه دیگر چنین كارى نكنى.

2ـ یكى از علماى یهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آیا تو جانشین پیغمبر این امت هستى؟ گفت آرى!

یهودى گفت: ما در تورات دیده ایم كه جانشینان پیغمبران در میان امت آنان دانشمندترین امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آیا در آسمان است یا در زمین؟ ابوبكر گفت: او در آسمان و بر عرش است، یهودى گفت: در این صورت زمین از وجود خدا خالى است و بنا به قول تو در جائى هست و در جایی نیست!

ابوبكر گفت: این سخن زندیقان است، از نزد من دور شو وگرنه تو را می كشم! یهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حالی که اسلام را مسخره می كرد، على (علیه السلام) از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود: اى یهودى! آنچه تو پرسیدى و آنچه در پاسخ شنیدى من دانستم ما مى گوییم خداوند عز و جل جا و مكان را آفرید و براى او جا و مكانى نیست و بالاتر از اینست كه مكانى او را در بر گیرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدین صورت كه تماس و نزدیكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چیزى وجود ندارد كه از حیطه تدبیر او بیرون باشد و براى تأیید صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر می دهم و اگر دانستى كه درست است آیا ایمان می آورى؟ یهودى گفت: آرى.

فرمود: آیا در بعضى از كتاب هاى خود ندیده اید كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسید: از كجا آمدى؟ گفت: از جانب خداى عز و جل، و فرشته اى از سوى مغرب پیش او آمد موسى بدو گفت: از كجا آمدى؟ گفت: از نزد خداوند عز و جل، آنگاه فرشته دیگرى نزد او آمد و گفت: از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده ام، و سپس فرشته دیگر نزد او آمد و گفت: از زمین هفتم از جانب خداى عز و جل آمده ام، موسى (علیه السلام) گفت: منزه است آن خدایى كه جائى از او خالى نیست و به هیچ جا نزدیكتر از جاى دیگر نیست. یهودى گفت: گواهى دهم كه این سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى به جانشینى پیغمبرت از كسى كه به زور آن را تصاحب نموده است. (1)

3ـپس از رحلت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) جماعتى از یهودیان به مدینه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن می گوید: و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنین و ازدادوا تسعا؛ (2) اصحاب كهف سیصد و نه سال در غار خوابیدند در صورتی كه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سیصد سال قید شده است و این دو با هم مخالفت دارند.

در برابر این اشكال و ایراد یهودیان نه تنها خلیفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل به دامن حلال مشكلات على (علیه السلام) زدند حضرت فرمود: خلاف و تضادى در بین نیست زیرا از نظر تاریخ آنچه نزد یهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان یهود نازل شده و قرآن به لسان عرب و سیصد سال شمسى سیصد و نه سال قمرى است (زیرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتیجه 33 سال شمسى تقریبا 34 سال قمرى می شود و سیصد سال شمسى هم سیصد و نه سال قمرى می باشد). (3)

4ـابن شهر آشوب روایت كرده كه از ابوبكر پرسیدند مردى صبحگاه زنى را تزویج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آن مرد هم اجلش رسید و مرد مادر و فرزند دارائى او را به عنوان ارثیه تصاحب كردند در چه صورتى این موضوع امكانپذیر است؟

ابوبكر از پاسخ عاجز ماند، و على (علیه السلام) فرمود: آن مرد كنیزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزدیك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزویجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مرد، میراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند. (ابوبكر در اثر این گونه درماندگی ها در برابر پرسش هاى مردم بود كه می گفت: اقیلونى و لست بخیركم و على فیكم)

5ـدو مرد صد دینار در كیس هاى گذاشته و آن را در نزد زنى به امانت سپردند و به او گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمدیم، امانت ما را رد كن و اگر یكى از ما بدون دیگرى بیاید آن را پس مده. چون مدتى از این ماجرا گذشت یكى از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت: رفیق من وفات كرده است صد دینار ما را بده، زن از دادن امانت خوددارى كرد.

آن مرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را به آنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصیه آنان، آن زن امانت را رد نمود، پس از یكسال رفیق آن مرد آمد و گفت: صد دینارى كه در نزد تو به امانت گذاشته ایم باز ده! زن گفت: مدتى پیش رفیق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده اى و من هم امانت را به او پس دادم، آن مرد اصرار نمود و كار به مرافعه كشید و هر دو نزد عمر آمدند و جریان امر را باو باز گفتند عمر به آن زن گفت: تو ضامن امانتى و باید پول را به این مرد بپردازى!

زن گفت: تو را به خدا تو میان ما قضاوت مكن ما را پیش على بن ابیطالب بفرست تا او میان ما حكم كند. عمر قبول كرد و چون آنها نزد على (علیه السلام) آمدند آن حضرت دانست كه آن دو مرد با هم تبانى كرده و حیله نموده اند لذا به آن مرد فرمود: در موقع سپردن امانت مگر شرط نكردید كه براى گرفتن آن باید هر دو با هم بیائید و اگر یكى از ما بیاید پول را پس مده؟ عرض كرد: چرا، على (علیه السلام) فرمود: پول تو نزد ما حاضر است برو رفیق خود را هم بیاور و آن را باز گیرید! (آن مرد حیله گر سرافكنده بازگشت). (4)

6ـ زن دیوانه اى را به جرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند! حضرت امیر (علیه السلام) نیز حضور داشت به عمر فرمود: مگر نشنیده اى كه رسول خدا چه فرموده است؟ عمر گفت: چه فرموده است؟ حضرت گفت: رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است: از دیوانه تا عقل خود را باز یابد، از طفل تا بالغ شود، از شخص خوابیده تا بیدار گردد، آنگاه عمر زن را رها نمود. (5)

7-زن بار دارى را هم به اتهام فجور نزد عمر آوردند، عمر از او پرسید: آیا مرتكب فجور شده اى؟ زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند، موقعی كه او را براى اجراى حكم مى بردند على (علیه السلام) با او برخورد نمود و پرسید این زن را چه می شود؟ عرض كردند: عمر دستور رجم داده است، على (علیه السلام) او را نزد عمر برگردانید و فرمود: آیا دستور دادى كه او را رجم كنند؟ عمر گفت: بلى خودش نزد من به فجور اعتراف نمود!

فرمود: این حكم تو درباره این زن است، به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟! سپس فرمود: شاید تو بر او بانگ زده اى و یا ترسانیده اى (از ترس و وحشت اعتراف به فجور كرده است) عمر گفت: همینطور است! على (علیه السلام) فرمود: مگر نشنیدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نیست زیرا هر كس را در بند كنند یا زندانى نمایند یا بترسانند او را اقرارى نباشد (به زور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:

عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابیطالب لولا على لهلك عمر؛ زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابیطالب بزایند اگر على نبود، عمر هلاك می گشت. (6)

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه شش ماهه زائیده بود. عمر (به خیال این كه مدت حمل همیشه باید 9 ماه باشد و این زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است، نتیجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است؛ لذا دستور داد كه او را رجم كنند على (علیه السلام) این داورى عمر را شنید و فرمود: به این زن حدى نیست. عمر كسى به خدمت آن حضرت فرستاد و پرسید كه چرا او را حدى نیست؟ على (علیه السلام) فرمود: خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات یرضعن اولادهن حولین كاملین لمن اراد ان یتم الرضاعة؛ (7) و مادران شیر دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كند شیر دادن را (سوره بقره) و همچنین فرموده است: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ (8) دوران حمل و مدت شیرخوارگى تا از شیر باز گرفتنش سى ماه است؛ (در اینصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او) عمر زن را رها نمود و گفت: لو لا على لهلك عمر (9)

9ـزن و مردى را پیش عمر آوردند، مرد به زن می گفت: تو زانیه هستى! زن نیز در پاسخ وى می گفت: انت ازنى منى؛ یعنى تو از من زناكارترى! عمر دستور داد هر دو را حد بزنند. حضرت امیر (علیه السلام) حاضر بود فرمود: تعجیل در قضاوت خوب نیست و این حكم نیز درست نمى باشد، عرض كردند: پس چه باید كرد؟

فرمود: مرد را آزاد كنید و زن را دو حد بزنید زیرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن به زنا دادن خود اقرار می كند و به مرد می گوید تو زناكارترى، در اینصورت زن به اقرار خود مرتكب فجور شده كه باید حد زده شود و جرم دیگرش اینست كه به مرد نسبت زنا می دهد و او را متهم می كند در صورتی كه دلیلى براى اثبات ادعاى خود ندارد. (10)

10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكایت پیش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختیار پدر مقتول گذارند تا به حكم قصاص او را به قتل رساند. پدر مقتول دو ضربت سخت بر آن مرد زد و یقین به مرگ او نمود ولى چون رمقى از حیات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل یافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار دید تعجب كرد و چون نیك شناخت گریبانش را گرفت و مجددا پیش عمر آورد و ماجرا را گفت. عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگیرند!

قاتل از على (علیه السلام) استغاثه نمود، آن حضرت فرمود: اى عمر! این چه حكمى است كه بر این مرد می كنى؟ عمر گفت: یا اباالحسن! این شخص، قاتل پسر او است و به حكم النفس بالنفس باید كشته شود، حضرت فرمود: آیا می شود كسى را دو بار كشت؟ عمر متحیر ماند و سكوت نمود، آنگاه على (علیه السلام) به پدر مقتول گفت: مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟ عرض كرد: كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على (علیه السلام) فرمود: در این صورت باید آماده شوى اول به قصاص دو ضربتى كه به او زدى او هم دو ضربت به تو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت: یا ابا الحسن! این قصاص از مرگ سخت تر است و من از این موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت: الحمد لله انتم اهل بیت الرحمة یا ابا الحسن! ثم قال لولا على لهلك عمر. (11)

11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر یك ادعا می كرد كه كودك از آن اوست و هیچیك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس دیگرى هم جز آن دو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نمی كرد لذا این مطلب براى عمر مبهم بود و نمی دانست چه بكند ناچار به على (علیه السلام) پناه برد و از او راه حلى خواست! على (علیه السلام) آن دو زن را نصیحت نمود و از عذاب الهى بترسانید ولى آن دو بر سر حرف خود ایستاده و دست بردار نبودند چون آن حضرت پافشارى آنها را دید فرمود: اره اى براى من بیاورید، زنها گفتند: اره را براى چه می خواهى؟

فرمود: می خواهم طفل را دو نیم كنم و به هر یك از شما نیمى از او را بدهم! یكى از آن دو زن سكوت نمود ولى دیگرى گفت: تو را به خدا یا ابا الحسن! اگر غیر از این راه چارهاى نیست من از سهم خود گذشتم و به آن زن بخشیدم (كه بچه را به او بدهى و اره نكنى). حضرت فرمود: الله اكبر! این كودك پسر توست نه پسر آن زن، اگر پسر او بود او هم مانند تو به حال این طفل دلسوزى می كرد و می ترسید، زن دیگر هم اعتراف نمود كه حق با آن دیگرى است و كودك هم از آن اوست!

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امیر المؤمنین (علیه السلام) كه با این داورى (ابتكارى و شگفت انگیز) گشایشى در امر داورى به كار او داده بود دعا نمود (12).

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روایت شده كه پنج نفر را به جرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند. على (علیه  السلام) فرمود: حكم و داورى بر جان مردم به این سادگى نیست و باید به وضع و حال آنها رسیدگى نمود. چون به تحقیق پرداختند یكى از آنها مسیحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود. على (علیه السلام) فرمود: چون این مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى می كرد ذمه را در هم شكسته بنابراین او را گردن بزنید.

مرد دومى متأهل بود و زنش نیز در كنار وى زندگى می كرد. حضرت فرمود: این مرد محصن (13) است و به حكم قرآن سنگسارش كنید. مرد دیگر مجرد و بى زن بود على (علیه السلام) فرمود: یكصد تازیانه به او بزنید. نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنین اشخاصى به اندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نیز پنجاه تازیانه بزنند. نفر پنجم دیوانه بود فرمود آزادش كنند. عمر گفت: لولا على لافتضحنا؛ اگر على نبود ما رسوا می شدیم.

13ـمردى كه اهل یمن بود زن خود را در یمن گذاشته و خود براى انجام كارى به مدینه آمده بود، در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را به جرم این عمل نزد عمر بردند، عمر فرمان داد سنگسارش كنند، على (علیه السلام) فرمود: اگرچه او محصن است اما بر او رجم نیست و باید حد بزنند زیرا زن او همراهش نیست و در یمن مانده است و سزاى او مانند كیفر زناكار عزب است. عمر گفت: لا ابقانى الله لمعضلة لم یكن لها ابو الحسن! (خدا مرا به مشكلى نیاندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد). ـابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مى نویسد: روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زیورهاى خانه كعبه و زیادى آنها بود. گروهى گفتند: اگر آنها را بیرون بیاورى و به لشگریان دهى اجرش زیادتر است و خانه كعبه چه نیاز بزیور دارد.

عمر بدین فكر افتاد و از على (علیه السلام) پرسید كه نظر شما در این مورد چیست؟ حضرت فرمود: قرآن بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود یكى اموال مسلمین است كه میان ورثه تقسیم می شود و یكى فىء است كه به مستحقین آن تقسیم نمودند و یكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آن را در جائی كه قرار داد و یكى هم صدقات است كه خداوند آن را هم در محله اى مصرفى آن قرار داد و زیورهاى كعبه را به حال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هیچ جائى بر او پوشیده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشته اند باقى بگذار، عمر به دستور آن حضرت ترك زیورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا می شدیم. (14)

15ـدر جنگ ایران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن به مشورت مى پرداخت هر یك از مسلمین چیزى می گفتند از جمله گروهى را عقیده بر این بود كه لشگریان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده اى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را به عهده بگیرد ولى عمر توجهى به آراء آنها ننموده و رو به على (علیه السلام) كرد و گفت: یا ابا الحسن! چرا ما را راهنمائى نمی كنى؟ على (علیه السلام) فرمود: جمع آورى لشگریان شام و یا عزیمت خود تو به جبهه مقرون به صلاح نیست زیرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى می ماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى دیگر براى مسلمین پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود به جبهه صرف نظر كن و یكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى این كار برگزین و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زیرا موقعیت بصره مانند شام نیست و می توان از آنجا نیروى لازم را بسیج نمود، عمر به دستورآن حضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نیز او را راهنمائى فرمود. (15)

16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه می نویسد: مردى را نزد عمر آوردند زیرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسیده بودند چگونه صبح كردى گفته بود: صبح كردم در حالی كه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشایند دارم و یهود و نصارى را تصدیق می كنم و بدانچه ندیده ام ایمان آورده ام و بدانچه خلق نشده اقرار می كنم!

عمر كسى را خدمت على (علیه السلام) فرستاد و چون آن حضرت آمد عمر گفتار آن مرد را بدان حضرت بازگو كرد. على (علیه السلام) فرمود: راست گفته كه فتنه را دوست دارد. خداى تعالى فرماید: انما اموالكم و اولادكم فتنة (16). و منظور از حق كه ناخوشایند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرماید: و جاءت سكرة الموت بالحق (17). و این كه سخن یهود و نصارى را تصدیق می كند در این مورد است كه خداوند فرماید: و قالت الیهود لیست النصارى على شىء و قالت النصارى لیست الیهود على شىء (18).

و اما بدانچه ندیده ایمان آورده مقصودش خداوند عزوجل است كه به او ایمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار می كند اقرار به قیامت است. عمر گفت: اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى برم به خدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد). (19)

طبق روایات مورخین و علماى اهل سنت عمر در موارد زیادى گفته اگر على نبود عمر هلاك می گردید چنان كه شیخ سلیمان بلخى در كتاب ینابیع المودة مى نویسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم یرجعون الیه فى احكام الكتاب و یأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على لهلك عمر؛ یعنى اصحاب پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) در احكام كتاب خدا (قرآن) به او رجوع می كردند و از آن حضرت اخذ فتوا می نمودند چنان كه عمر در جاهاى عدیده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود. (20)

عثمان نیز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتیاج پیدا می كرد دست به دامن آن حضرت زده و از وى استمداد می كرد و به طور كلى على (علیه السلام) در تمام مشكلات علمى و سیاسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمین آنها را هدایت می كرد و به منظور حفظ تشكیلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نمی خواست میان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگیرى كرده و آنها را عواقب وخیم آن بر حذر می داشت.

بارها عثمان را نصیحت و دلالت نمود ولى او توجهى به نصایح على (علیه السلام) ننمود و عاقبت بدست مسلمین گرفتار شد و به قتل رسید.

پى نوشت ها

(1) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل. 58

(2) سوره كهف آیه. 25

(3) منتخب التواریخ ص 697 نقل از بحار الانوار.

(4) ذخائر العقبى محب الدین طبرى ص 79ـ. 80

(5) كشف الغمه ص. 33

(6) كشف الغمه ص. 33

(7) سوره بقره آیه. 233

(8) سوره احقاف آیه. 15

(9) كفایة الخصام ص 680 باب. 356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواریخ احوالات امیر المؤمنین.

(12) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل. 59

(13) مرد یا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) نامیده می شود.

(14) كفایة الخصام ص. 684

(15) ارشاد مفیدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید.

(16) سوره انفال آیه. 28

(17) سوره ق آیه. 19

(18) سوره بقره آیه. 113

(19) فصول المهمه ص. 18

(20) ینابیع المودة باب 14 ص. 70

بدون دیدگاه