داستان حضرت موسی (ع) از ولادت تا ملاقات الهی

داستان حضرت موسی (ع) از ولادت تا ملاقات الهی

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

سرنوشت قوم بنی اسرائیل شباهت های فراوانی با سرنوشت مسلمانان دارد از این رو در آیات قرآن اشارات فراوانی به این قوم و نوع رفتار و تعامل آنان با پیامبرشان حضرت موسی (ع) شده است؛ همچنین عاقبت حضرت موسی (ع) حاوی اندرز های متعددی است که در روایات و تاریخ شیعه و سنی مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.

نسب حضرت موسی (ع)

موسی (ع) پسر عمران پسر یصهر پسر فاهث پسر لاوی پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم است؛ که 500 سال بعد از حضرت ابراهیم دیده به جهان گشود.[1] نام موسی از دو جزء تشکیل شده: «مو» به معنای آب و «سی» به معنای درخت؛ او را موسی (ع) نام نهادند زیرا گهوراه او در کنار درختی داخل آب پیدا شد.[2] مادر ایشان «یوکابد» و با «یوخابد» نام داشت.[3]

ولادت و کودکی حضرت موسی (ع)

وقتی بنی اسرائیل پس از حضرت یوسف (ع) در مصر تعدادشان زیاد شد و در دین بدعت هایی اضافه کرده و کارگر قبطی ها شدند، عملا از دین حضرت ابراهیم چیزی باقی نمانده بود مگر تعداد کمی از مردم که هنوز بر دین راستین باقی بودند.

در این زمان که فرعونیان از بنی اسرائیل در کار های سخت و طاقت فرسا مثل ساختن بنا های بلند و کندن ستون ها از کوه ها و… استفاده می کردند؛ دست به دعا بر داشتند و از خدا خواستند تا آنها را از دست فرعونیان رها کند و همانگونه که در قرآن آمده است: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِينَ اُسْتُضْعِفُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوارِثِينَ وَ نُمَکنَ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ »[4] (ما خواستيم به مردم ضعيف منتى گذاشته و آنها را پيشوايان و وارثان روى زمين كنيم) بنابراین خدا پیامبران بسیاری را به آنها بخشید و بر آنان فرستاد مانند موسی، هارون، یوشع، یونس، داود، سلیمان، زکریا، یحیی، حزقیل و… [5]

اما در رابطه با جریان تولد موسی (ع) نوشته اند: شبی فرعون در خواب دید که همه جا آتش گرفت و خانه مصری ها را سوزانده ولی خانه های بنی اسرائیل سالم ماند. او تمام ساحران و غیب گویان را جمع کرد. آنها گفتند که کودکی متولد می شود که دینی جدید می آورد و مردم را به خداپرستی دعوت می کند و حکومت فرعون و پیروانش را از آنها می گیرد؛ فرعون با شنیدن این تعبیر خواب دستور داد هر فرزند پسری که از بنی اسرائیل به دنیا می آید او را به قتل برسانند.

اما خداوند یوکابد را از عمران که مردی یکتا پرست بود باردار کرد؛ به طوری که کسی متوجه دوران بارداری و وضع حمل یوکابد نشد و پس از به دنیا آمدن موسی (ع)، خداوند به مادرش الهام نمود که «أَنِ اِقْذِفِيهِ فِي اَلتّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي اَلْيَمِّ »[6] (طفل نوزادت را در صندوقى گذاشته و آن را درون دريا بگذار) بنابراین مادرشان نیز چنین کرد و همسر فرعون او را در رود نیل و از میان آب پیدا کرد؛ به همین دلیل نام او را حضرت موسی (ع) گذاشت.[7]

فرعون تصمیم داشت موسی (ع) را به قتل برساند اما آسیه همسر فرعون مانع این کار شد و گفت: او را نکشید؛ او شاید برای ما سودی داشت و یا شاید او را به فرزندی قبول کردیم.[8] سپس برای شیر دادن به ایشان دایه هایی آوردند اما موسی (ع) شیر هیچ یک را قبول نکرد تا آنکه مادر حضرت موسی (ع) را به صورت ناشناس به آنها معرفی کردند.[9] موسی (ع)، پس از سه روز دوری، به مادر بازگشت. فرعون مصر نيز بعدها موسی (ع) را به فرزندی خود پذيرفت و او را «ابن فرعون» خواند.

خروج حضرت موسی (ع) از مصر

پس از اینکه موسی (ع) به سن جوانی رسید، روزی وارد شهر شد در حالی که فرعون از شهر خارج شده بود[10] و دید مردی از بنی اسرائیل با مردی از فرعونیان در حال جنگ و دعوا است. مرد بنی اسرائیلی از موسی (ع) کمک خواست و ایشان نیز ضربه ای به مرد فرعونی زد و قبطی از دنیا رفت، موسی (ع) که می ترسید توسط فرعون به قتل برسد، به گوشه ای از شهر رفت.[11]

روز بعد موسی (ع) در ميان شهر با ترس و دلهره راه می رفت، ناگهان ديد مرد بنی اسرائیلی که ديروز به او کمک کرد، باز هم از ایشان کمک می خواهد؛ حضرت موسی (ع) آن مرد را به گمراهی متهم کرد و به سمت او دوید، اما آن مرد فکر کرد که موسی (ع) می خواهد او را بکشد، لذا با التماس به ایشان گفت: «ای موسی! آيا اراده کرده ای مرا مانند آن مردی که ديروز کشتی به قتل برسانی. معلوم است که در اين سرزمين جز قصد گردنکشی نداری.[12]

يکی از فرعونیان که حرف های آنها را شنيد، متوجه موضوع شد و خبر آن را به جاسوس فرعون رساند. سربازان فرعون تصميم گرفتند موسی (ع) را دستگير کنند ولی رحمت خدا شامل حال او شد و يکی از یاران ایشان خود را به او رساند و گفت: فرعونيان تصميم گرفته اند تا تو را بکشند، از شهر خارج شو و خود را به دست تقدير پروردگار بسپار.[13][14]

هجرت حضرت حضرت موسی (ع) به مدين

حضرت موسی (ع) ترسان و نگران و با توکل به عنايت پروردگار و در حالی که مراقب بود تا شناسايی نشود و از خدا می خواست که شر ستمگران را از وی بازدارد مصر را به قصد مدين ترک کرد.

وقتی حضرت موسی (ع) به مدين رسيد ديد جمعيتی از مردم برای برداشتن آب از چاهی ازدحام کرده اند و بر سر آب کشمکش می کنند و هرکس که قوی تر و نيرومندتر است زودتر به آب دسترسی پيدا می کند.

موسی (ع) متوجه شد پشت اين جمعيت، دو دختر ايستاده اند و گوسفند های خود را گوشه ای برده اند تا با گوسفند های ديگران مخلوط نشود؛ حضرت موسی (ع) جلو رفت و از آن دو دختر پرسيد: چرا شما به گوسفندان خود آب نمی دهید؟ پاسخ دادند: ما نمی توانيم از آب استفاده کنيم تا اينکه چوپان های دیگر به گوسفندان خود آب دهند؛ ما اجبارا برای اين کار آمده  ايم، زيرا پدر ما پير و است و توان کار ندارد.[15]

با شنيدن اين سخنان، حضرت موسی (ع) به حمايت آنها پرداخت و گوسفندان آنها را آب داد و سپس جهت استراحت به سايه  ای پناه برد و در اين حال به راز و نياز با خدای خويش پرداخت و از او طلب رحمت و گشايش کرد تا از اين فقر و تنهايی نجات يابد.[16]

وقتی اين دو دختر زودتر از هميشه پيش پدر پير آمدند؛ لذا پدر از دختران خود علت را پرسيد و خواهران جريان را برای او شرح دادند، به به حضرت شعیب (ع) الهام شد که يکی از دختران خويش را به دنبال حضرت موسی (ع) بفرستد و او را به منزل بیاورد.

يکی از دختران با کمال حيا پيش موسی (ع) آمد و گفت: «پدرم تو را دعوت کرده تا به منزل ما بيايی تا در عوض کاری که کردی به تو پاداشی دهد»[17] حضرت موسی (ع) همراه او  به منزل آنها رفت و سرگذشت خود را برای حضرت شعیب گفت پيرمرد به او اطمينان داد و گفت: نترس که از شر قوم ستمکار نجات يافته ای.[18]

ازدواج حضرت موسی (ع) با صفورا دختر حضرت شعيب (ع)

جوانمردی حضرت موسی (ع) و اخلاق نيکو و آراسته او باعث شد تا دختران حضرت شعیب (ع)، از پدر خواستند که موسی (ع) را نزد خود نگهدارند؛ زيرا او مردی پاک و امين است، به همین دلیل يکی از دختران به پدر گفت: ای پدر! اين مرد را به خدمت خود اجير کن، چه کسی بهتر از او که امين و توانا است.[19]

حضرت شعیب که از حضرت موسی (ع) خوشش آمده بود، گفت: ای موسی! من ميل دارم که يکی از اين دو دختر را به ازدواج تو درآورم تا حامی و پشتيبان من باشی، اما به عنوان مهریه، بايد به مدت هشت سال برای من چوپانی کنی، اگر 10 سال چوپانی کنی بهتر است اما اجباری در کار نيست.[20]

پس از این پیشنهاد، موسی (ع) با صفورا دختر حضرت شعیب (ع) ازدواج نمود. در نهايت به مدت ده سال در خدمت شعيب ماند؛ تا سرانجام حضرت موسی (ع) ميل بازگشت به وطن کرد.

بازگشت حضرت موسی (ع) به مصر

حضرت موسی (ع) با همسر خويش به سمت مصر رفت و وقتی به طور سينا رسيدند، راه را گم کردند و سرگردان شدند، در همان حال که موسی (ع) به دنبال راه می گشت آتشی را از نزديکی طور ديد؛ تنها به سوی آتش دويد، در همان حال که با سرعت به سوی آتش می رفت به همسرش گفت: اينجا بمانيد! من از دور آتشی ديدم، شايد تکه ای از آتش را برای گرم شدن بياورم.[21]

وقتی به نور رسیدند ندایی به گوش او رسید که می گفت: ای موسی! بدون ترديد من خدای يکتا پروردگار جهانيانم.[22] در اين لحظه دوران پيامبری حضرت موسی (ع) آغاز شد و در همين مکان، ندای خدا را شنيد که می گويد: ای موسی! اين چيست که تو در دست راست داری؟[23]

حضرت موسی (ع) به خدا جواب داد: اين عصای من است که بر آن تکيه می کنم و با آن گوسفندانم را می رانم و کار های ديگری را نيز با آن انجام می دهم.[24]

سپس حضرت موسی (ع) مأمور شد عصای خود را به زمين بیندازد و ناگهان به صورت ماری درآمد؛ موسی (ع) با دیدن اين صحنه وحشت زده شد. اما از طرف خداوند صدايی شنيد که: نترس که بی شک پيغمبران با وجود من نمی ترسند.[25]

سپس خداوند معجزه ديگری به او عطا کرد و دستور داد دستش را به درون پیراهن خود ببرد! وقتی اين کار را کرد، متوجه شد که دستش سفيد شده و از آن نور می تابد.[26]

با اين دو معجزه قلب حضرت موسی (ع) مطمئن شد و کمکی شد تا با صلابت حق را بر زبان بياورد و با نيرویی که در آن شب اندوخته بود پرده های شرک و جهل را از بین ببرد.

فرعون در سرزمين مصر زندگی می کردند و بر قبطی  ها و بنی اسرائيل حکومت ظالمانه  ای داشت. خداوند به حضرت موسی (ع) وحی کرد: به پشتوانه آيات و معجزاتی که در اختيار دارد، به سوی فرعون و پيروانش حرکت کند. حضرت موسی (ع) فرمان خداوند را دريافت و آماده اجرای دستور گشت.[27] موسی (ع) با تضرع و ناله گفت: خدايا! من يک نفر از فرعونيان را کشته ام و می ترسم که مرا بکشند.[28]

حضرت موسی (ع) به رسالت مأمور شد ولی او به قدرت بيان و نفوذ کلام خود مطمئن نيست، او گاهی از روی عصبانيت سخن می گويد و لازمه انجام چنين کار بزرگی، دقت و حوصله فراوان است، به همين دليل حضرت موسی (ع) به پروردگار عرضه داشت: خدايا! صبر و حوصله مرا افزايش بده و انجام رسالت را از بین بردن مشکلات آسان کن و گره زبانم را باز کن تا کلام من در آنها نفوذ کند و برادرم هارون را شريک رسالتم قرار بده که وزير من باشد.[29]

حضرت موسی (ع) و فرعون

خدا به موسی (ع) و برادرش وحی نمودد که به سوی فرعون برويد و با بيانی نرم و لحنی ملايم با او سخن بگوييد، تا شايد دل سنگی او نرم و تکبر و جاهليت، او را به اذيت موسی (ع) و هارون وادار نسازد و حجت بر او تمام شود.[30]

حضرت موسی (ع) با برادرش به سوی مصر رهسپار شدند و نزد فرعون آمدند و با او به مباحثه پرداختند؛ پس از چندی فرعون پرسید: پرسيد: خدای جهانيان کسيت؟[31] موسی (ع) پاسخ داد: معبود من همان پروردگاری است که همه چیز را خلق کرد.[32]

فرعون چون استدلالی نداشت به زور و تهديد پناه برد و گفت: اگر خدايی غير من انتخاب کنی تو را در بين زندانيان قرار خواهم داد. حضرت موسی (ع) به تبليغ و دعوت خود ادامه داد و گفت: «اگر معجزه ای بياورم باز هم زندانی می شوم؟!» فرعون گفت: اگر راست می گويی معجزه خود را بياور.

حضرت موسی (ع) عصا را به زمين انداخت ناگهان ماری آشکار گرديد. فرعون حيران شد ولی خودخواهی و غرور او با تعجب درهم آميخت و سپس گفت: آيا غير از اين عصا معجزه ديگری داری؟![33]

حضرت موسی (ع) پيغمبر دست خود را در پیراهنش برد و بيرون آورد، ناگهان نوری به وجود آمد[34]؛ بعد از اين معجزه قوم فرعون در مقابل ایشان شکست خوردند و ساحران كه تا آن زمان با چنين صحنه‏ اى روبرو نشده بودند و به خوبى سحر را از غير سحر مى‏ شناختند، يقين كردند كه اين چيزى جز معجزه الهى نيست و اين مرد فرستاده خدا است كه آنها را دعوت به سوى پروردگارشان مى‏ كند، بنابراین همگى به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار هارون و موسى ايمان آورديم.[35]

خروج بنی اسرائيل از مصر

قوم بنی اسرائيل بخاطر رعب و وحشتی که از ظلم های فرعون داشته اند؛ با سرعت از سرزمين مصر خارج و به سمت بيت المقدس حرکت کردند. ترس از جان حرکت بنی اسرائيل را تندتر می کرد تا اينکه سرزمين مصر را پشت سر گذاشته و ناگهان خود را در مقابل دريايی بزرگ و عمیق دیده اند که سد بزرگی بر سر راهشان به حساب می آمد؛ وحشت و هراس وجود آنها را گرفته بود؛ که يوشع بن نون به حضرت موسی (ع) عرض کرد: ای موسی! تدبير تو چيست؟[36]

به حضرت موسی (ع) وحی شد؛ ای موسی! عصای خود را به دريا بزن![37]، همچنان که عصا را به دريا زد، ناگهان دوازده راه به تعداد دوازده گروه بنی اسرائيل در ميان دريا باز شد؛ آفتاب و باد نيز زمین شکافته شده را خشک کردند و بنی اسرائیل وارد دريا شدند.[38]

پس از چندی فرعونيان نيز وارد دريا شدند و این سبب شد که ترس، وجود بنی اسرائیل را فرا گرفت. فرعون به لشکریانش گفت: به دريا نگاه کنيد، ببينيد به دستور من چگونه شکافته شده و تسليم اراده من گشته تا بردگان فراری خود را دستگير کنم.[39]

غرق شدن فرعون

قوم فرعون اين معجزه را به حساب فرعون گذاشتند و وارد دريا شدند تا خود را به بنی اسرائيل برسانند اما به وسط دريا نرسيده بودند که دريا پر و ديواره های آن به هم وصل شد و همه آنها را غرق کرد و حضرت موسی و بنی اسرائیل شاهد غرق شدن فرعون و قبطیان بودند.

در همين لحظات جان دادن بود که فرعون ايمان آورد و گفت: من ايمان آوردم و شهادت می دهم که معبودی جز خدای بنی اسرائيل نيست و من هم تسليم فرمان او هستم.[40]  اما خدا مکر اين ستمگر را نپذيرفت و او را به مکافات و کيفر اعمال ناشايست خود رساند.

خدای متعال به امواج دريا را دستور داد تا جسد بي جان فرعون را کنار ساحل دريا بیاورد زيرا اگر جسد فرعون ميان دريا مانده بود چه  بسا بنی اسرائیل می گفتند: او در جهان ديگری زندگی می کند و دچار تفرقه و تکذيب حضرت موسی (ع) می شدند و بدن فرعون را بيرون انداخت تا عبرتی برای مردم آينده باشد.[41]

حضرت موسی (ع) و کوه طور

پس از نجات حضرت موسی (ع) و همراهانش از فرعون، آنها زندگی جديدی را شروع کردند، به همين جهت قانونی لازم داشتند که به آن مراجعه کنند، لذا از خدای خود کتابی خواست که به احکام خدا عمل نمایند. خدا به موسی (ع) دستور داد خود را با سی روز روزه پاک کند و سپس به طور سينا برود تا خدا با وی سخن بگويد و دستورات خود را در کتابی اعلام نماید.

موسی (ع) از قوم خود هفتاد نفر را انتخاب و به طور دعوت کرد. سپس خود زودتر به وعده گاه پروردگار رفت و پس از سی شب مأمور شد، ده روز ديگر در وعده گاه خود بماند تا چهل روز به پايان برسد.

از طرفی وقتی که موسی (ع) به سمت کوه طور می رفت، هارون برادرش را سرپرست قوم گذاشت تا در غياب او به امور قوم رسيدگی کند.[42]

وقتی به طور سينا رسيد خداوند با او سخن گفت؛ ایشان نیز به محضر خدا عرض نمود: بار خدايا خود را به من نشان بده.[43]

خدا به موسی (ع) فرمود: هرگز مرا نمی بينی، به سمت چپ نگاه کن، وقتی نگاه کرد، ناگهان کوه متلاشی و ناپديد شد. موسی (ع) بيهوش بر روی زمين افتاد و سپس خداوند او را به هوش آورد.[44]

سپس موسی (ع) لوح های تورات را که شامل نيازمندی ها و احکام بنی اسرائيل بود، دريافت کرد و به او وحی شد: ای موسی! من تو را به رسالت و کلام خود برگزيدم، آنچه را به تو نازل کردم بگير و از شکرگزاران باش سپس به سمت قوم بنی اسرائیل بازگشت.[45]

نتیجه گیری

داستان زندگانی حضرت موسی (ع) که قرآن کریم بسیار به آن پرداخته است؛ حاوی مطالب و اندرز های مختلفی از جمله توکل ایشان در جریان مرگ قبطی و یا تمجید قرآن از حیای دختر حضرت شعیب و نیز آموزش روش مناظره ایشان با فرعون از جانب خداوند و یا تسلیم شدن در برابر حق توسط ساحران و همچنین بهانه جویی ها و ترس های قوم بنی اسرائیل می باشد که بر هر حقیقت جوی معرفت طلبی لازم است در این آیات و مطالب مشابه تحقیق و تدبر نماید.

برای مطالعه ادامه داستان این پیامبر اولو العزم، به مقاله «حضرت موسی (ع) از گوساله پرستی بنی اسرائیل تا قبض روح توسط عزرائیل» مراجعه فرمایید.

پی نوشت ها

[1] طبرسی، مجمع البیان، ج۱، ص۲۱۰

[2] رضوی، قصه های قرآن، ص۲۸۳.

[3] طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۱، ص۲۷۴.

[4] سوره قصص، 5 و 6

[5] مقدسی، البدا و التاریخ، ج3، ص83

[6] سوره طه، 20

[7] مقدسی، البدا و التاریخ، ج3، ص83

[8] سوره قصص، 9

[9] سوره قصص، 12

[10] سوره قصص، 14

[11] قطب راوندی، القصص القرآنى، ص237

[12] سوره قصص، 19

[13] حکیم، القصص القرآنی، ص: 175

[14] سوره قصص، 20

[15] سوره قصص، 23

[16] سوره قصص، 24

[17]طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج‏16، ص24

[18] سوره قصص، 25

[19] سوره قصص، 26

[20] سوره قصص، 27

[21] سوره قصص، 29

[22] سوره قصص، 30

[23] سوره طه، 17

[24] طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج‏14، ص 144

[25] سوره قصص، 31

[26] سوره قصص، 32

[27] جاد المولى، زمانی، قصه‏ هاى قرآنى، ص182

[28] سوره قصص، 33

[29] سوره طه، 25 تا 30

[30] مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏13، ص 207

[31] سوره طه، 49

[32] سوره طه، 50

[33] سوره طه، 69

[34] مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏13،ص 180

[35] مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج13، ص 246

[36] سوره اعراف، 134

[37] سوره طه، 77

[38] سوره طه، 77

[39] جاد المولى، زمانی، قصه ‏هاى قرآنى، ص 198

[40] سوره یونس، 90

[41] سوره یونس، 92

[42] ابن کثیر، قصص الأنبياء، ص324

[43] سوره اعراف، 143

[44] سوره اعراف، 143

[45] فیض کاشانی، تفسير الصافي، ج‏2، ص 237

منابع

  1. قرآن کریم
  2. ابن‏ كثير، اسماعيل بن عمر، بیروت، دار و مكتبة الهلال‏، 2003م
  3. جاد المولى، محمد احمد، زمانی، مصطفی (مترجم)، قصه‏ هاى قرآنى، قم، پژواك انديشه‏، 1380ش
  4. حکیم، محمد باقر، القصص القرآنی، قم، المرکز العالمي للدراسات الاسلامیة، 1425ق
  5. رضوی، سید جواد، قصه های قرآن، قم، موعود اسلام، 1391ش
  6. طباطبایی، سید محمد حسین، الميزان في تفسير القرآن، بیروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات‏، 1390ق
  7. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، ناصر خسرو، 1372ش
  8. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، بی نا، بی تا
  9. فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى‏، تفسير الصافي، تهران، مكتبة الصدر، 1415ق
  10. قطب راوندی، سعید بن هبه الله، قصص الانبیاء، مشهد، مجمع البحوث الاسلامیه، 1409ق
  11. مقدسی، مطهر بن طاهر، البدا و التاریخ، قاهره، مکتبة الثقافة الدينية، بی تا
  12. مکارم شیرازی، تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1374ش