اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره حضرت فاطمه زهرا (س) بخش هفتم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره حضرت فاطمه زهرا (س) بخش هفتم

۱۴۰۴-۰۶-۲۰

63 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) سروده اند که بخش اول، بخش دوم، بخش سوم و بخش چهارم، بخش پنجم و بخش ششم آن تقدیم شما گردید. اکنون بخش هفتم و پایانی این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

دریغ و درد

دریغا دریغا که زهرای اطهر

دچار ستم گشت بعد از پیمبر

ز داغ پدر باز در غم قرین بود

که از خانه اش دود آتش بزد سر

عمر زد به آتش در خانه ای را

که جبریل بی اذن نگذشته زان در

قساوت چنان بود در حد اعلا

که بر آن قناعت نکرد آن ستمگر

چو دانست زهرا به پشت در آمد

لگد زد به در و کرد او را مکدر

چنان زد لگد را که پهلوی او خست

بیفتاد پشت در آن مهر انور

نه تنها شکست است پهلوی او را

که شد محسنش سقط زاین ضربت منکر

علی را چو دانست بردند بازور

پی یاریش رفت با حال مضطر

علی را گرفت و به دستش نگهداشت

عمر گفت قنفذ کند ظلم دیگر

بزد نعل سیفی به بازوی زهرا

سیه کرد بازوی آن سر داور

بیفتاد روی زمین و دوباره

به فکر علی رفت و شد در غم اندر

چو پرسید گفتند او را به مسجد

گرفتند و بردند آن قوم ابتر

به مسجد چو آمد نظر کرد بوبکر

به منبر نشسته علی پای منبر

چنان ناله ای زد که ارکان مسجد

فتادند اندر تزلزل سراسر

به سلمان علی گفت برگو که زهرا

به نفرین نخواند خداوند اکبر

ز نفرین زبان بست و با آن خطابه

حقیقت بیان کرد با دیده تر

به مردم بیان کرد حق هست با او

که رسوا شد آن دشمن فتنه گستر

همه حاضرین گفته هایش شنیدند

که حق است فرمایشاتش سراسر

ولی حیف او را نکردند یاری

که او با علی ماند بی یار و یاور

به غیر از قلیلی همه بهر دنیا

نمودند دوری ز آل پیمبر

مسلمان به ما هر چه ظلمی رسیده

جفا و ستم ها از این قوم کافر

همه هست زان مردمان منافق

که بر پا نمودند آن فتنه و شر

(علی) پس سزاوار لعنند اینان

ببینند پاداش خود روز محشر[۱]

روی نیلی

اگر پرسی چرا زهرای اطهر

ندیده روز خوش بعد از پیمبر

کسی که نور چشم مصطفی بود

چرا آنسان دچار ابتلا بود

کسی که خواندش ام ابیها

چرا دید آن ستم از دست اعدا

کسی که خانه اش کهف امان شد

چرا محصور دست ناکسان شد

کسی که حبّ او حب خدا شد

به رویش باب عدوان از چه واشد

کسی که حق به او کرده مباهات

چه شد که دید آن رنج و بلیات

مصیبت ها همه بهر خدا دید

برای دین بلا روی بلا دید

چرا آمد عمر با جمع اوباش

خباثت را نمود آنگونه او فاش

به سوی خانه زهرای اطهر

چه گویم من چه کاری زد از او سر

به همراه سپاهش آتش افروخت

در بیت عزیز مصطفی سوخت

هدف کرد از چه رو کاشانه او

چرا سوزاند باب خانه او

چو واقف شد بود زهرا پس در

جنایت را از این هم کرد برتر

عمر بر در لگد زد بی محابا

که بشکست از لگد پهلوی زهرا

برآمد پشت در فریاد زهرا

شهید کینه محسن شد همین جا

خبر چون یافت مولا چنگ اعدااست

نه او را یاور و یاری در آنجااست

بدان حالت روان شد تا حمایت

نماید از علی شاه ولایت

کمر بند علی بگرفت محکم

که نعل سیف او را ساخت مؤلم

به امر دومی قنفذ جفا کرد

سیه دست عزیز مصطفی کرد

جسارت بیشتر وقت دگر کرد

به سیلی روی او نیلی عمر کرد

بلا و درد و غم هر چه کشیده

به جرم یاری از حق جمله دیده

حمایت از ولایت بود مقصود

برای حفظ آن آنی نیاسود

چو می دانست دین با ولایت

بخواهد ماند کامل تا قیامت

مصیبت ها همه بهر خدا دید

برای حفظ دین آن ابتلا دید

چو غمخوار امیرالمؤمنین است

بدان زهرا شهید راه دین است

(علی) چون خادم این خاندان است

ز هر شر و بلائی در امان است

حق پیغمبر

هیچ کس را نبود این باور      تا ز دنیا چو رفت پیغمبر

اهل بیتش شوند غرق بلا      بکشند آن همه بلا و جفا

سید اولیا شود مظلوم      گردد او هم ز حق خود محروم

فدک فاطمه شود مغصوب      که رسید آن به وضع نامطلوب

هم فدک غصب گشت و هم زهرا      ظلم بسیار دید از اعدا

خانه او که امن بود و امان      آتش افروختند اندر آن

زد لگد را چنان به در کافر      پهلوی او شکست در پس در

فاطمه بود پشت در نالان      محسنش سقط شد ز ظلم خسان

نانجیبی به انتها بردند      که علی را به بند افکندند

خواست او را رها کند زهرا      بازویش شد سیه ز ظلم و جفا

گشت بازوی حضرتش نیلی      زد به رخسار او عمر سیلی

حق پیغمبر خدا اینسان      داده شد اف بر این ستم کیشان

ای (على) لعن حق بر اینان باد

جای اهل سقیفه نیران باد[۲]

غروب قرص ماه

شب تار و دل زار و گرفتار

میان کودکان بی پرستار

به مرگ همسرش کز جور اعدا

دلی پر غصه رفت از دار دنیا

علی با این مصائب هم قرین است

قرین غم امیرالمؤمنین است

ز دستش رفته زهرای جوانش

ربوده از کفش تاب و توانش

کدامین زن زنی کو چشم ایام

ندید است و نبیند تا به انجام

چه زن آن زن که جان مصطفی بود

ز هر رجس و پلیدی او جدا بود

شب است و نیست شمع و روشنائی

ندارد جز غم و سوز آشنائی

چو زهرا بود روشن خانه اش بود

پر از مهر و صفا کاشانه اش بود

کنون تنها علی با کودکان است

انیس و مونسش اشک روان است

چگونه من دهم شرح ملالش

خدا تنها بود آگه ز حالش

وصیت با علی کرداست زهرا

نسازد با خبر آن شب کسی را

دهد شب غسل و شب خاکش سپارد

محل قبر او پنهان گذارد

چو پاسی رفت از شب شد مهیا

برای غسل و کفن و دفن زهرا

بدادش غسل و او را در کفن کرد

کفن بر جسم آن زیبا بدن کرد

پس آوردش که در خاکش سپارد

به خاک آن روی نیلی را گذارد

کجا قبر و کجا آرامگاه است

کجا جای غروب قرص ماه است

چرا بر او ستم فاش و عیان شد

چرا قبر شریف او نهان شد

همین باشد دلیل زنده مارا

که مظلومه ز دنیا رفته زهرا

بهر صورت علی با ناله اندر

امانت داد در دست پیمبر

کنار قبرش آنسان در نوا شد

که اندر لرزه عرش کبریا شد

(علی) بس کن سخن در این مصیبت

 که آتش زد دل اهل ولایت

کید منافقین

منافقین که نمودند فتنه را آغاز

به دست خویش نمودند مشت خود را باز

ز ترس صولت اسلام و بهر دنیا بود

اگر به سوی پیمبر نهاده روی نیاز

چو رفت او ز جهان کفر خود نشان دادند

زدند از همه دستورهای او سر باز

پس از نبی که عمر باب اختلاف گشود

سقیفه گشت به پا و نمود باد به ساز

نمود باطن خود را از کفر و شرک و عناد

که معدنی است ز کفر و زکید و نخوت و آز

نمود فاش کز اول نبودش ایمانی

به حشر و نشر و رسول خدای بی انباز

حضور و پیروی ظاهریش از اسلام

همه طمع بد و آن آرزوی دور و دراز

اساس دین چو ولایت بود از این رو خصم

نمود دشمنی خویش با علی ابراز

یگانه دختر پیغمبر خدا زهرا

چقدر دید از اینان پس از پدر آزار

نکرده شرم و در خانه اش زدند آتش

بر او لگد زده افتاد او به سوز و گداز

به جای آنکه علی را دهند آنچه خدا

عطا نموده و باشد علی بدان ممتاز

به زور برد علی را به جانب مسجد

سیاه بازوی زهرا در این میان شد باز

سفارشات رسول و خدا برفت از یاد

زدند غیر قلیلی از آن همه سر باز

چنان بر آل نبی ظلم و جور عادی شد

که گوئیا همه اینها بود حلال و مجاز

شهیده فاطمه گردید با دلی پرخون

بر او نمود ستم هر چه شد ستم پرداز

علی ولی خدا شد ز حق خود محروم

که نه زکوه بماند و نه حج، نه صوم و نماز

اگر چه جمع زیادی از جهل یا ز عناد

نهاده راه حقیقت گرفته راه مجاز

(علی) ز آل علی دست بر نمیدارد

زباب علم به اوج شرف کند پرواز

بگرییم

امشب برای عترت طاها بگرییم

بر شدت مظلومی آنها بگرییم

امشب برای حضرت زهرا بگرییم

بر پهلوی بشکسته او ما بگرییم

یا بر پیمبر سید بطحا بگرییم

بر رفتن دختر بر بابا بگرییم

یــــابر امیرالمؤمنین مولا بگرییم

بر غربت و تنهائیش یکجا بگرییم

بر کودکان بیکس و تنها بگرییم

باناله و غم اندر این غوغا بگرییم

بر مجتبی آزرده از غمها بگرییم

یا بر حسین و روز عاشورا بگرییم

یا از برای زینب کبری بگرییم

بر ام کلثوم آن گل رعنا بگرییم

ما ای (علی) از دیده بی پروا بگرییم

با قدسیان عالم بالا بگرییم

قدوه انام

ای سیده زنان عالم      ای مفخر دودمان آدم

ای دختر خاتم النبیین      ای همسر سید الوصیین

ای عالمه بر جمیع احوال      ز آینده و از گذشته و حال

تو همسر قدوه انامی      تو مادر یازده امامی

تو بضعه پاک مصطفایی       تو فاطمه کز بدی جدایی

پرورده تو دو نور عین است      اول حسن و دوم حسین است

آن مظهر حلم و بردباری      وین آیت صبر و پایداری

هم داده تو را خدا دو دختر      همسنگر و حامی برادر

کلثومت و زینبت که هم گام      دادند رسالت خود انجام

افسوس پس از وفات بابت      یک عده به جای احترامت

آن رشته عهد را گسستند      پهلوی تو پشت در شکستند

هم بر رخ تو زدند سیلی      هم بازوی تو سیاه و نیلی

ناحق به مکان حق نشاندند      حق تو و شوهر تو بردند

شد خانه نشین وصی احمد      کردند بر او جفای بی حد

گر ظلم رسیده گان بیارند      مظلوم تر از علی ندارند

زان ظلم که بر شما نمودند      برعالمیان جفا نمودند

بستند چنان ره هدایت      کافتاده جهان به این ضلالت

باشد که خدا کرم نماید      فرزند تـــــو زودتر بیاید

آن مهدی منتظر بیاید      شام غم ما سحر نماید

بر مخلص خود (علی) ز احسان

او را صله ای دهد فراوان[۳]

آتش فتنه

پیمبر چو رفت از جهان کفر و دین

برون کرد دست خود از آستین

در این بار با نام دین رو نمود

که با اسم دین برد او عرض دین

منافق چنان دست در فتنه زد

که شد رهبر خلق خانه نشین

غرض هدم پیغمبرش بود و دین

ولی چون میسر نمی گشت این

نمی شد که با او کند دشمنی

به غصب خلافت شد اندر کمین

نبوت شود با ولایت به جا

کسی کاین ندارد ورا نیست دین

بین آنکه داده ولایت ز دست

به گمراهی افتاده است این چنین

همین است کامروز بیچاره اند

در این رنج و ذلت همه مسلمین

خلاصه نهادند آن خشت کج

که کج شد چنین آن بنای متین

چنان آتش فتنه بالا گرفت

که در جای حق گشت باطل مکین

ابوبکر جای پیمبر نشست

ولی خدا را نشد کس معین

نمودند حق على غصب و کاش

قناعت به این داشت خصم لعین

در خانه فاطمه ریختند

نکردند شرم از رسول امین

زد آتش عمر بر در خانه اش

که شد دود آن بر سما از زمین

ولی او به این هم نکرد اکتفا

جفا و ستم کرد بیش آن لعین

چو دانست زهرا به پشت دراست

لگد زد به در کرد زهرا حزین

که پهلوی زهرای اطهر شکست

بیفتاد پشت در آن نازنین

شده محسن او شهید بلا

بدان حال نالان و قلبی غمین

چو دانست بردند با دست زور

سوی مسجد آن قوم، حبل المتین

بیامد که یاری نماید از او

بزد دست یاری چو آن مه جبین

به قنفذ عمر گفت و با نعل سیف

سیه کرد بازوی آن مه جبین

از این ظلم ها گشت زهرا شهید

ز دنیا برون رفت اندوهگین

جفا کرد دشمن به آل رسول

که گردید احوال ما اینچنین

(علی) گفت فی الجمله این ماجرا

دهد حق جزای همه ظالمین

هجران زهرا (س)

چون پیمبر رخت بر بست از جهان

فرصتی آمد به دست دشمنان

آن منافق مردمان بعد از نبی

کفر خود را فاش کردند و عیان

در سقیفه چند تن گشتند جمع

فتنه برپا شد از اینان ناگهان

عده آنان اگر چه بود کم

لیک چون دزدی زدند آن کاروان

دور خود یک مشت نادان کرده جمع

عده ای دنیا طلب هم دورشان

غصب شد حق امیرالمؤمنین

جز قلیلی کس نبودش هم زبان

حضرت زهرا عزیز مصطفی

بود تنها یار آن قطب زمان

بهر این آن بانوی مظلومه دید

آن همه ظلم و ستم از این و آن

گر عمر سوزاند باب خانه اش

پهلویش بشکست و شد او ناتوان

خواست چون یاری نماید از علی

تا رهایش سازد از آن ناکسان

قنفذ دون زد به فرمان عمر

بازویش نیلی شد و شد خسته جان

وقت دیگر زد عمر سیلی به او

کرد نیلی روی ماهش را بدان

عاقبت جان داد با حالی خراب

رفت از دنیای فانی نوجوان

این ستم ها را به جان خود خرید

در ره حفظ ولایت بی گمان

گریه کن بر این وجود نازنین

کاین چنین بهر خدا شد جان فشان

گریه کن هم بر امیرالمؤمنین

حق خبر دارد که بد حالش چسان

گریه کن بر کودکان فاطمه

که نباشد مادری بالینشان

رفته زهرا و علی مانداست زار

چون کند از هجر او با کودکان

ای خدا گیر انتقام فاطمه

حق زهرا این جهان و آن جهان

حق زهرا کن (علی) را بهره مند

از ولاء و حبّ این والامکان[۴]

گریم برای فاطمه (س)

گریم برای فاطمه، یا بر امیرالمؤمنین

یا بر حسن یا بر حسین، یا دختران دلغمین

با پهلوی بشکسته رفت ، دختر به دیدار پدر

مانده علی شیر خدا در ماتمش زار و حزین

امروز دخت مصطفی آن زاده خیر الورى

رحلت نمود از این سرا، با یک جهان رنج و عنا

آسوده شد زان رنجها نزد پدر بگرفته جا

اما امیرالمؤمنین گردیده بی یار و معین

دیدی پس از مرگ پدر روزش از شب شد تارتر

آتش به درب خانه اش در روز روشن زد عمر

پهلوی آن حضرت شکست زد چون لگد آن بد سیر

افتاد باحال خراب او پشت در روی زمین

گریم برای فاطمه کز یک طرف داغ پدر

زد بر دل و جانش شرر زد بر دل و جانش شرر

بشکسته از او بال و پر بشکسته از او بال و پر

چون رفته است از دست او آن سرور دنیا و دین

از یک طرف مشتی شرور برده سفارش ها ز یاد

جای محبت میکنند با خاندان او عناد

اندر سقیفه رفته و گشتند مشغول فساد

با جانشین مصطفی هستند اندر کین و کین

با پهلوی بشکسته اش، یاد علی افتاده بود

در غم که بر شیر خدا، زان قوم چه رو داده بود

دانست چون در چنگشان آن سرور آزاده بود

آمد بدنبال علی با حالت اندوهگین

چون دید در گرد علی آن مردمان خودسرند

شیر خدا بگرفته و او را به مسجد میبرند

بی باک و بی شرم و حیا بد سیرت و بد گوهرند

دست عنایت باز کرد، در یاری آن بی قرین

ظلم و شرر آغاز کرد قنفذ به دستور عمر

زد تازیانه آن لعین بر دست زهرا زد شرر

شد بازوی زهرا سیه هم زد زیانی بیشتر

فرمود صادق زین جفا، بنموده او سقط جنین

یا من بگریم بر على شیر خدا شیر خدا

با آن مقام عالیش، دید آن همه جور و جفا

حقش که شد غصب و رسید او را بلا روی بلا

و آنچه ستم وارد شده بر همسرش از ظالمین

یا من بگریم زار زار بر کودکان فاطمه

کز رنج آنها بد روان اشک روان فاطمه

بودند اندر راحتی اندر زمان فاطمه

گشتند با بابای خود بی یاور و یار و معین

کن قصه کوته ای (علی) درخواست کن زین خاندان

از مرحمت ما را دهند با اذن حق امن و امان

تا با ولاء و عشقشان بیرون رویم از این جهان

روز قیامت هم کنند ما را بر خود همنشین[۵]

بازوی سیاه

ای دختر رسول خدا جان فدای تو

دلهای ما پر است ز غم از برای تو

لعنت بر آنکه آمد و افروخت آتشی

سوزاند بی حیا در دولت سرای تو

زد با لگد بر آن در و پهلوی تو شکست

نی شر می از تو کرد و نه شرم از خدای تو

پشت در اوفتادی و شد ناله ات بلند

چون گشت حال باب تو ازهای های تو

بردند زور شیر خدا را وکس نکرد

یاری در آن میان ز تو و مقتدای تو

ناچار تو به یاری او رو نموده ای

اما چه کرد خصم به دست رسای تو

گفتا عمر به قنفذ و او با غلاف سیف

افزود ابتلای دیگر بر بلای تو

بازوی تو سیاه شد و قلب مرتضی

ز آنچه رسید بر تو ز خصم دغای تو

نیلی نمود روی تو با سیلیش عمر

رویش سیاه، خصم سراپا خطای تو

رفتی تو با مصائب جانکاه زین جهان

مولا غریب و غرق مصیبت برای تو

دارد (علی صافی) دل بسته شما

امید مرحمت دو جهان از عطای تو[۶]

مظلومه و مقتوله

رفت زهرا با دلی پرخون ز دنیا آه آه

مانده مولا بعد از او تنهای تنها آه آه

آن مصیبت ها که او بعد از پیمبر دیده بود

روزها شب گردد ار ریزد بر آنها آه آه

در سقیفه فتنه بر پا کرد آن ام الفساد

فتنه ها در ملک دین بنمود بر پا آه آه

غصب شد حق امیرالمؤمنین و بهر آن

گشت هم مظلومه هم مقتوله زهرا آه آه

آمدند و آتش اندر بیت آن حضرت زدند

پهلوی او را عمر بشکست آنجا آه آه

محسنش شد سقط و پشت در صدایش شد بلند

از غم خود با پدر می کرد شکوا آه آه

دید چون حبل المتین در بند دشمن مبتلا

رفت تا برهاندش از چنگ اعدا آه آه

کس از آن مظلومه و از شوهرش یاری نکرد

دید مولا مانده اندر کوچه تنها آه آه

زد به فرمان عمر قنفذ به دستش نعل سیف

همچو بازوبند جایش بود پیدا آه آه

منخسف با سیلی خود کرد روی ماه دین

دست شوم خود عمر چون برد بالا آه آه

هم فدک از دست او بردند هم حق على

هم نمودند اینهمه گمراه و اغوا آه آه

عاقبت صدیقه کبری از دنیا رفت و رفت

با تن مجروح خود در نزد بابا آه آه

ماند مولایم علی با کودکان خسته جان

رفت آن مام عزیز از دست آنها آه آه

خانه تاریک است و زهرا رفت و نبود روشنی

تار عالم بر علی چون شام یلدا آه آه

بر علی گفتا که شب غسل و به شب دفنش کند

خواست تا ناید کسی زان قوم اعدا آه آه

همسرش را غسل چون میداد آهش شد بلند

خورد بر بازوی او چون دست مولا آه آه

تا کند زهرا (علی) را مورد احسان خویش

گوید از طبع روان و نطق گویا آه آه

پی نوشت ها

[۱] . تاریخ : ۶ جمادی الاول ۱۴۱۸

[۲] . تاریخ : ۵ جمادی الثانی ۱۴۱۰

[۳] . تاریخ : جمادی الاول ۱۴۰۶

[۴] . تاریخ : جمادی الاول ۱۴۱۸

[۵] . تاریخ : جمادی الثانی ۱۴۱۹

[۶] . تاریخ : دوم جمادی الثانی ۱۴۲۰

منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۴۵۲-۴۷۶ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه