مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) سروده اند که بخش اول، بخش دوم ، بخش سوم و بخش چهارم و بخش پنجم آن تقدیم شما گردید. اکنون بخش ششم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:
آلام زهرا
پیمبر چونکه ترک این جهان کرد
منافق خصمی خود را عیان کرد
خلافت را که یزدان و پیمبر
مقرر بر امیر مؤمنان کرد
به مکر چند تن مردود گمراه
على محروم از حق آن چنان کرد
به کید چند تن محراب و منبر
به دست آن پلید ناتوان کرد
چه آسان این جنایت را نمودند
که ناحق جای حق آمد مکان کرد
تنی معدود اینسان ملک دین را
گرفتار بلائی آن چنان کرد
به غصب حق او قانع نگردید
که کار ظلم را برتر از آن کرد
به سوی خانه دخت پیمبر
شتابان حمله چون غارتگران کرد
چو در را بسته دید او ز آتش کین
پر از غم خاطر کروبیان کرد
عمر آتش به خانه اش زد
لگد زد او چگویم من چسان کرد
چو دید او که بود زهرا پس در
لگد زد که شبابش را خزان کرد
شکست او بالگد پهلوی زهرا
که او را غرق اندوه و فغان کرد
لگد زد محسنش را کشت یا چون
سیه قنفذ به امرش بازوان کرد
عزیز مصطفی پشت در افتاد
به بابا شکوه از آن ناکسان کرد
ز فضه از علی پرسید، گفتا
عمر وی را سوی مسجد روان کرد
عجب زان کس نکرد از او دفاعی
که روبه ظلم بر شیر ژیان کرد
ولی زهرا برای یاریش رفت
چو او را دید دردش را گران کرد
چه کرد آندم که دید او سستی خلق
اسیر روبهان شیر ژیان کرد
چوشد تا آن جناب آزاد سازد
تواند بلکه دفع دشمنان کرد
کمربند علی بگرفت محکم
که فرمان عمر با او همان کرد
بزد قنفذ به نعل و سیف زهرا
سیه بازوی آن حضرت به آن کرد
عزیز مصطفی از پا بیفتاد
چو آن آلام او را ناتوان کرد
ولی باز او به مسجد رفت و آنجا
در آن مجمع حقایق را بیان کرد
بدان خطبه که آنجا کرد انشا
ذلیل و مفتضح آن دشمنان کرد
بنازم من بر آن بانو که هر درد
تحمل بهر دین آن نوجوان کرد
ولی حق را چنان بنمود ظاهر
که رسوا خصم در دور زمان کرد
ز دنیا رفت زان چه از بلا دید
ولکن خصم را خوار و هوان کرد
بنام زشتشان تاریخ گویا است
به لعن و ذم آنها هر زبان کرد
(على صافی گلپایگانی )
ز حالش شمه ای گفت و بیان کرد
که هر کس بشنود احوال او را
اگر مؤمن بود اشکش روان کرد[۱]
غمخوار مولا
تا به دست ناکسان دنیا فتاد
آتش اندر خانه زهرا فتاد
تا پیمبر رخت بربست از جهان
دشمن دین در پی یغما فتاد
تا نماید نخل بی بار و بر
فکر محو عترت طه فتاد
حق زهرا و علی شد پایمال
ملک دین اندر کف اعلا فتاد
آمدند و آن دری آتش زدند
کز همان در دین به دست ما فتاد
زد لگد بر بضعه پاک نبی
لرزه اندر عالم بالا فتاد
زان لگد پهلوی آن حضرت شکست
پشت در صدیقه کبری فتاد
گشت بی جرم و گنه محسن شهید
نارسیده غنچه زیبا فتاد
دوستی جز فضه غمخواری نکرد
سرو دین با تیشه اعدا فتاد
شوهرش بد مبتلای دشمنان
کاین چنین او بی کس و تنها فتاد
با پدر رو کرد و درد دل بگفت
زانچه از آن قوم بی پروا فتاد
با خبر چون شد علی را برده اند
سوی مسجد در پی مولا فتاد
عروه الوثقای دین را می برند
فکر حفظ عروه الوثقى فتاد
تا رها سازد امیرالمؤمنین
رفت و خود هم اندر آن بلوا فتاد
تازیانه زد به بازویش عدو
در زمین و آسمان غوغا فتاد
عاقبت آن طایر قدسی پرید
دل از اینجا کند و در آنجا فتاد
بعد از او مولای دین با کودکان
بی کس و تنها در آن غمها فتاد
کار آل مصطفی بین تا کجا
بعد مرگ سید بطحا فتاد
ای (علی) عاجز ز شرح ماتمش
همچو تو هر منطق گویا فتاد[۲]
طائر قدسی
جمادی آمد و ماه عزا شد
شهید کینه دخت مصطفی شد
پیمبر چونکه چشم از این جهان بست
بر آل او جفا روی جفا شد
زدند آتش در آن خانه ای را
که نورش پرتو افکن بر سما شد
چنان پهلوی زهرا را شکستند
که محسن کشته در این ماجرا شد
علی را جانب مسجد کشیدند
اسیر روبهان شیر خدا شد
چو زهرا دست بهر یاریش برد
سیه بازوی آن برج حیا شد
چنان زد قنفذ دون تازیانه
که اندر لرزه عرش کبریا شد
علی از حق خود محروم گردید
که دین بازیچه قوم دغا شد
علی با حق و حق با اوست زین رو
جدا زو هر که شد از حق جدا شد
فدک را از کف زهرا گرفتند
ستمگر حاکم و فرمانروا شد
به روز او چه آوردند یارب
که روزش همچو شام غم فزا شد
به محنت روز عمر او سر آمد
دلی پر خون سوی دار بقا شد
شب تاریک و دور از چشم اغیار
نهان در خاک ناموس خدا شد
بلی شب غسل و شب دفنش نمودند
ز بس بر او ستم اندر ملا شد
بدین گونه همه مردم بدانند
که کار جور و عدوان تا کجا شد
چو زهرا را علی در قبر بگذاشت
قرین رنج و درد و ابتلا شد
امانت را به دست مصطفی داد
ز دستش طائر قدسی رها شد
کنار قبر زهرا ناله سر داد
که حزنم بعد تو بی منتها شد
پی دلجوئی اطفال نالان
به ناچار از سر قبرش جدا شد
چگویم من که از مشتی منافق
چگونه آتش طغیان به باشد
که تا امروز از دست اجانب
مسلمان بسته دام بلا شد
(علی صافی) ای دخت پیمبر
به یاد دردهایت در نوایت شد
بخواه از حق شفایش تا ببالد
که درد او به لطف تو دوا شد[۳]
پشتیبان علی
چون پیمبر ز دار فنا شد فاطمه غرق رنج و بلا شد
هم فدک را ز زهرا گرفتند هم هدر حق شیر خدا شد
هم در خانه او زد آتش دود آن از زمین بر سما شد
با لگد پهلویش را شکستند محسنش هم شهید جفا شد
ناله نور چشم پیمبر پشت در تابه عرش علا شد
اینهمه ظلم ها از عمر دید اینهمه فتنه ها زو به پاشد
شیر حق را به مسجد کشیدند بند در گردن مرتضی شد
رفت زهرا کند یاری او از پی حفظ حامی الحمى شد
دومی گفت و قنفذ چنان زد کز علی دست زهرا جدا شد
جای آن ماند بر دست زهرا تا شب مرگش آن ماجرا شد
زد به رویش عمر سیلی آنسان روی مه منخسف زین بلا شد
وه چه روز و شبی داشت زهرا در جوانی به مردن رضا شد
با غم و درد او از جهان رفت بسکه بر وی ستم ز اشقیا شد
پشتبان علی بود زهرا بعد او در غم و ابتلا شد
چونکه زهرا ز دست علی رفت ماند تنها و بی اقربا شد
ای (علی) هر که از شیعیان است
در عزایش به آه و نوا شد
جوان شهید
حضرت زهرا که محنت ها کشید دید اندر یاری دین هرچه دید
چون جمال خاتم پیغمبران شد به ظاهر از نظرها ناپدید
اهل طغیان دستشان گردید باز از برای رخنه در سد سدید
اولین چیزی که آنان را هدف بود از این نغمه و ساز جدید
با ولایت بود تا با محو آن ریشه کن سازند این دین مجید
تا ولی امر را یعنی علی از نظرها دور سازند و بعید
آتشی اندر سقیفه شد به پا دود آن شب کرد آن روز سفید
چند تن شیاد، مشتی بی خبر گرد آوردند با وعد و وعید
حضرت زهرا به جرم یاریش از علی دید آن همه رنج شدید
آتش اندر خانه زهرا زدند پهلویش بشکست آن شوم پلید
با لگد در را به او زد آنچنان نیمه جان افتاد و پشت در خزید
با همه اینها چو از حال علی فضه اش آگاه کرد و او شنید
رفت تا مولای دین یاری کند گر چه از ضرب لگد قدش خمید
از برای یاری شیر خدا با قد خم سوی مسجد می دوید
دست آورد و کمربند علی برگرفت و از کف دشمن کشید
پس عمر از بهر قطع دست او قنفذ سفاک دون را برگزید
بازویش با امر معتد اثیم شد سیه با دست جباری عنید
او نه تنها زد که جمعی میزدند بضعه پاک پیمبر را شدید
عاقبت با این همه درد و الم در جوانی رفت از دنیا شهید
هر کسی بر او ستم کرد ای (علی)
حق عذابش را کند هر دم مزید[۴]
ماه دین
گرنه ملک دین به دست مفسدین افتاده بود
کی تزلزل اندر این حصن حصین افتاده بود
در سقیفه گر نمی کردند باب فتنه باز
کی به اینجا حال و روز مسلمین افتاده بود
از همین جا غصب شد حق امیرالمؤمنین
هم فدک اندر کف اعداء دین افتاده بود
وامصیبت از جفای ناکسانی چون عمر
آتش اندر بیت زهرای حزین افتاده بود
خانه ای که بی اجازت جبرئیل آنجا نرفت
بعد پیغمبر به روزی این چنین افتاده بود
از لگد پهلو شکسته در کنار محسنش
در پس در دخت خیرالمرسلین افتاده بود
یک طرف زهرای اطهر پشت در در ناله بود
یک طرف در گوشه ای در ثمین افتاده بود
یک طرف شیر خدا را سوی مسجد میکشند
در کف قوم دغا حبل المتین افتاده بود
با همان حال پریشان دختر خیرالبشر
باز در یاد امیرالمؤمنین افتاده بود
کرد از فضه ز حال ابن عمّ خود سؤال
گفت او در چنگ آن قوم لعین افتاده بود
رفت با آن حال بهر یاری مولای خویش
کاین چنین در دست آنان بی معین افتاده بود
زد به بازویش چنان قنفذ غلاف سیف را
کز نوایش لرزه در عرش برین افتاده بود
روی او نیلی شد از سیلی که بر او زد عمر
در خسوف از ضربت او ماه دین افتاده بود
رفت از تیم و عدی سرمایه ایمان ز دست
زور و قدرت چون به دست آن و این افتاده بود
روز عمرش بود چون شام سیه بعد از پدر
شد حلیف بستر و اندوهگین افتاده بود
در دره حفظ ولایت این مصیبت ها کشید
یادگار مصطفی زار و غمین افتاده بود
او ز پا افتاد و کرد این دار فانی را وداع
بی سخن از ملک دین رکن رکین افتاده بود
بعد او تنها و بی کس در میان دشمنان
با یتیمانش على خانه نشین افتاده بود
آمد آن ساعت که او را در دل خاکش نهاد
روی قبر همسرش با غم قرین افتاده بود
در دل شب درد دل گاهی به زهرا می نمود
گاه با ختم رسولان در انین افتاده بود
ای (علی) بگذر ز شرح حالت او و بگو
آسمان ای کاش آندم بر زمین افتاده بود
غم تنهایی
وا اسف ز غم مولا، می سوزد و می سازد
در مصیبت زهرا، می سوزد و می سازد
بهر آنچه آن سرور، دید بعد پیغمبر
ز آن همه اذیتها، می سوزد و می سازد
با چه وضع نامطلوب، حق او شده مغصوب
مانده بی کس و تنها، می سوزد و می سازد
باب خانه او را زد عمر ز کین آتش
زان ستم که شد آنجا می سوزد و می سازد
دید حضرت زهرا، آمده است پشت در
زد لگد که شد غوغا می سوزد و می سازد
زان لگد که پهلوی دخت مصطفی بشکست
پشت در فکند او را می سوزد و می سازد
یاد آن زمان آرد، کو به یاریش آمد
تا کند رها او را می سوزد و می سازد
با امر عمر قنفذ زد به بازویش ضربت
کاوفتاد در آن ،بلوا می سوزد و می سازد
با پهلوی بشکسته، رفته نزد پیغمبر
از دیدن او بابا می سوزد و می سازد
او رفت و دگر راحت از ظلم و ستم گردید
مانده است علی تنها می سوزد و می سازد
این دو بعد پیغمبر، با همه سفارش ها
بسکه دیده محنت ها می سوزد و می سازد
ای (علی) ولی عصر همچو جد مظلومش
بهر این مصیبت ها، می سوزد و می سازد
مادر مظلومه
ای نور چشم فاطمه اطهر
خیز و بگیر داد دل مادر
جانها به لب رسید ز هجر تو
روز و شبم به غصه و غم اندر
روی جهان ز ظلم سیه گردید
روشن ز عدل کن همه بحر و بر
خود آگهی از آنچه جفا کردند
مشتی منافقین ستم گستر
دانی پس از وفات نبی ناکس
هم غصب کرد مسجد و هم منبر
با آنکه کرده حب ذوى القربى
واجب خدا به مهتر و بر کهتر
با آن سفارشات که احمد کرد
از هر دو ثقل، اکبر و هم اصغر
لا سیما ز فاطمه کز رفعت
خواندش خدای عزوجل کوثر
آتش زدند بر در آن خانه
کز درگهش فرشته بگیرد فر
زهرا به پشت در بد و بد اندیش
شرم و حیا نکرد از آن سرور
با آن لگد که زد به مه عصمت
پهلوی او شکست به پشت در
محسن شهید گشت و به روی خاک
زهرا فتاد بی کس و بی یاور
هم زد چنان به صورت او سیلی
کاندر محاق رفت مه انور
فرموده حق علی است پس از احمد
هم او ولی امر و هم او رهبر
با آنکه در فضایل انسانی
بعد از نبی بد از همه بالاتر
بردند حق او جسارت ها
کردند بر ولی خدا حیدر
این گونه اجر و مزد رسالت را
دادند این جماعت بداختر
بازآی و کن تو روی زمین را پاک
از لوث کفر و شرک و ستم یکسر
کی می شود بیایی و نااهلان
بیرون کنی ز خانه پیغمبر
باز آی و داد مادر مظلومه
از اولی بگیر تو تا آخر
کردند هر ستم که توانستند
با تیغ دین زدند به دین خنجر
مارا خبر ز موضع قبرش ده
چون گوهریست با خبر از گوهر
با این هم بلا و گرفتاری
وین دشمنان پست ز دد بدتر
ای سبط مصطفی تو نما یاری
از شیعیان بی کس و بی یاور
چشم امید جمله به سوی تو است
مارا به جز تو نیست کس دیگر
دست (علی) بگیر که مسکین است
این بنده ضعیف مران از در[۵]
بازوی نیلی
ای عزیز مصطفی ای دختر خیر البشر
رفت پیغمبر چو از دنیا شدی بی بال و پر
جای احسان و مودت با تو تنها یادگار
از برای دشمنی بستند با شدت کمر
با نبوت چون نمی شد دشمنی آغاز کرد
بر ولایت حمله آوردند قوم حیله گر
خواست دشمن تا به تیری بر دو جا آرد نشان
چون ولایت رفت میگردد نبوّت بی اثر
بهر این منظور بنیاد سقیفه شد به پا
فتنه آن چند تن گمره ضرر بد در ضرر
از همین جا غصب شد حق امیرالمؤمنین
از همین جا رفت حق و گشت باطل جلوه گر
از همین جا شد که با مشتی اراذل شد روان
آتش کین زد به باب خانه زهرا، عمر
کاش ظالم با همین مقدار بر می داشت دست
شد چو او از بودن زهرا پس در باخبر
زد لگد بر آن در و پهلوی زهرا را شکست
پشت در افتاد و گفتا درد خود را با پدر
رفت تا یاری نماید از علی شیر خدا
کرد با دستش حمایت زان شه والاگهر
با غلاف سیف قنفذ دست او را قطع کرد
گشت نیلی بازوی او آه با امر عمر
بعد از این ظلم و جفا آن بی حیا در بین راه
هم به روی حضرتش سیلی زد او روز دگر
من چگویم زان جفاهایی که وارد شد به او
بعد مرگ احمد مرسل ز قوم بد سیر
آرزو دارد (علی) تا آن که گیرد انتقام
زان ستمکاران به زودی حجت ثانی عشر
حامی ولایت
الا اى فاطمه زهراء اطهر
توهستی بضعه پاک پیمبر
تو تنها یادگار مصطفائی
ز تو باقی است آن نخل تناور
نبی را بر وجودت افتخار است
که او را هست مانند تو دختر
نه تنها همسری بودی علی را
که هم بودی مر او را یار و یاور
تو میباشی پدر را جان شیرین
دو تن هستید و یک روح مکرر
تو را باشد پدر همچون محمد
تو را همچون خدیجه هست مادر
سزد نازی تو بر این مام و بابا
سزد نازند بر تو آن دو سرور
امام عصر فرزند تو باشد
که می باشد امام دادگستر
توئی آن کوثر معطی که یزدان
به قرآنش تو را خواند است کوثر
زدند آتش در کاشانه ات را
که دودش رفت بر چشم پیمبر
فدک را غصب و پهلویت شکستند
علی را برد ناکس پای منبر
حمایت کردی از حصن ولایت
که دیدی ظلم و جور بی حد و مر
گهی بازوی تو از کینه خستند
گهی سیلی به رویت زد ستمگر
همانجا محسنت شد کشته مظلوم
که پای ظلم افکندت پس در
(علی صافی) ای فیض خدائی
که از عشق تو دارد دل منوّر
بخواه از حق قضاء حاجت او
به تو آورد رو با حال مضطر
یقین دارم که مأیوسم نسازی
منم چون ذره و تو ذره پرور[۶]
کینه توزی
خبر داری که از جمعی ستمگر
چه آمد بر سر زهرای اطهر
یمبر چونکه رفت از دار دنیا
چسان پامال شد حق پیمبر
به جای حق شناسی از جنابش
بر آل او جفا شد سایه گستر
برای پاره ای خلق منافق
مجال کینه توزی شد میسر
برای دشمنی کردن به اسلام
به نام دین ز دین بردند جوهر
برای محو آثار نبوت
خصومت با ولایت گشت محور
نبوت بی ولایت چون نپاید
چو این رفت آن رود یکجا و یکسر
به زهرا هم ستم از بهر این بود
که روزش شب شد از بیداد کافر
طرفدار امیرالمؤمنین بود
ولایت را به جان بد یار و یاور
کسی که نور چشم مصطفی بود
که زد بوسه به دست او مکرر
کسی که بود تنها یادگارش
کسی که شد ز هر رجسی مطهر
کسی که جز علی لایق نباشد
که گردد از برایش شوی و همسر
کسی که آنچنان والامقام است
که در قرآن خدایش خوانده کوثر
پس از باب گرامی ظلم ها دید
که روز خوش ندید او هیچ دیگر
عمر آتش به باب خانه اش زد
که دود شعله اش از خانه زد سر
لگد زد بر در و پهلوی زهرا
شکست از این جنایت در پس در
صدای ناله زهرا در آمد
پدر را خواند آن مظلومه دختر
نه تنها خود بلا دیده که محسن
گل نارس شد از بیداد پرپر
چو جویا از امیرالمؤمنین شد
که تا واقف شود از حال شوهر
چو آگه شد علی را دست عدوان
برد با خفت و وضع محقر
دگر درد خودش را برد از یاد
روان شد تا کند یاری ز حیدر
نگاهش چون به آن حضرت بیفتاد
گرفتش تا نماید دورش از شر
به قنفذ دومی گفتا که بانو
جدا سازد به دست کین ز شوهر
به امرش کرد قنفذ آن جنایت
کز آن شد قلب پیغمبر مکدر
به نعل سیف پر بازوی او زد
که نیلی گشت آن دست منور
بزد سیلی عمر بر روی ماهش
که نیلی شد ز جورش ماه انور
بدینسان زندگانی بهر او بود
پس از بابا قرین رنج یکسر
ز دست این جنایت پیشه گان شد
اساس دین برون یکجا ز محور
ز دنیا دختر خیرالبشر رفت
ز ظلم دشمنان با دیده تر
امیرالمؤمنین خانه نشین شد
چو زهرا رفت شد بی بال و بی پر
(علی صافی گلپایگانی)
نما در ماتم او خاک بر سر[۷]
پی نوشت ها
[۱] . تاریخ : ۱۱ جمادی الاول ۱۴۲۰
[۲] . تاریخ : اول جمادی الاول ۱۴۰۸
[۳] . تاریخ : جمادی الاول ۱۴۰۴
[۴] . تاریخ : ۵ جمادی الاول ۱۴۱۳
[۵] . تاریخ : جمادی الاول ۱۴۰۶
[۶] . تاریخ : جمادی الثانی ۱۴۰۴
[۷] . تاریخ : اول جمادی الاول ۱۴۱۶
منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۴۲۹-۴۵۱ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش