اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره حضرت فاطمه زهرا (س) بخش پنجم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره حضرت فاطمه زهرا (س) بخش پنجم

۱۴۰۴-۰۴-۳۰

48 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) سروده اند که بخش اول، بخش دوم ، بخش سوم و بخش چهارم آن تقدیم شما گردید. اکنون بخش پنجم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

قبر مخفی

باز دل افسرده و در غصه و غم اندر است

چونکه ایام عزای دختر پیغمبر است

باز آمد دور و ایامی که بر او شد ستم

طایر عرش آشیان آنگونه بی بال و پر است

آن مصیبت ها اگر بر روزها وارد شود

روزها تاریک چون شام سیه سرتاسر است

یک طرف داغ پدر آن خاتم پیغمبران

کز فراق او دل و جان روز و شب در آذر است

یک طرف گشته هدر حق امیرالمؤمنین

دیو در جای سلیمان بر فراز منبر است

یک طرف بیند که باطل جسته بر حق برتری

دین ضعیف و دوره کفر و ستم رو آوراست

یک طرف آنسان فتاده کار دست اشقیا

سلب آزادی شد از او کو نبی را دختر است

جای دلداری و عرض تسلیت بر محضرش

حمله ور بر خانه او عده ای غارتگر است

آن دری که پا در آن بی اذن نگذارد ملک

شعله آتش به سوی آسمان از آن در است

یادگار مصطفی خود را به پشت در رساند

در تعجب او ز کار مردم بداختر است

جای آنکه شرم از صدیقه کبری کند

گر چه میدانست زهرا پشت در بی معجر است

زد عمر بر در چنانکه پهلوی زهرا شکست

کز غمش در ناله در جنت رسول اطهر است

ناله یا فضه او گشت پشت در بلند

محسنش اینجا شهید و یا ز ظلم دیگر است

دید با خواری علی را سوی مسجد می برند

دست بسته در کف مشتی اراذل رهبر است

با کمال ناتوانی رفت تا یاری کند

آنکه خود پیوسته یار مستمند و مضطر است

با نقاهت چنگ زد گیرد کمربند علی

تا رها سازد کسی را کو ولی اکبر است

قنفذ بدکیش با دستور مولایش عمر

زد غلاف سیف و بازویش سیه تا آخر است

این همه بعد از پدر صدیقه کبری بلا

دید و نی بودش هوادار و نه یک تن یاور است

روی او نیلی شد از سیلی که زد آن نابکار

رو سیه محشور این ظالم به روز محشر است

اجر پیغمبر مودت با ذوی القربا و کرد

ناکس آن کاری که بهرش تا ابد ننگ آور است

هم علی خانه نشین گردید و هم غصب فدک

صحنه دین گشت خالی زانکه دین را محور است

عاقبت بعد از پدر تا زندگانی می نمود

با همه درد و الم افتاده اندر بستر است

هر چه بد اسمی بد از دین و مسمایی نماند

کاین چنین اوضاع ما از باختر تا خاوراست

عاقبت زهرای اطهر در جوانی شد شهید

بعد آن حضرت امیرالمؤمنین بی یاور است

مانده تنها در میان دشمنان با کودکان

در غم و اندوه با اطفال دور از مادر است

ظلم بر او آشکارا گشت و قبرش شد نهان

کاین به مظلومیت او مدرکی روشنگر است

این منافق پیشگان کردند سد راه حق

هر چه بر ما میرسد زین مردم بداختر است

دست از دامان لطفش برنمی دارد (علی)

خواستار از او شفاعت تا به روز محشر است[۱]

حفظ ولایت

الا ای والی ملک ولایت      سرت ای حجه باری سلامت

تو میدانی پس از جدت چه ها شد      بر آل او جفا روی جفا شد

خبر داری پس از مرگ پیمبر      چه آمد بر سر زهرای اطهر

خبر داری فدک را برد دشمن      خبر داری زدندش روز روشن

خبر داری علی گردید مظلوم      ز حق خود چسان گردید محروم

خبر داری که جمعی بی سر و پا      چگونه فتنه را کردند بر پا

رها کردند دستور خدا را      حمایت کس نکرد آل عبا را

به جائی بی حیایی را رساندند      که باطل را به جای حق نشاندند

امیرالمؤمنین خانه نشین شد      که اینسان روزگار مسلمین شد

ابوبکر آمد و بعد از پیمبر      به ناحق برد آن محراب و منبر

بدین قانع نگردیدند اشرار      از این هم بیشتر دادند آزار

به مسجد تا کشد شیر خدا را      به پا کرد آن خبیث آن ماجرا را

بیامد با گروهی پست و خود سر      به سوی خانه زهرای اطهر

نمود اصرار تا در وا نماید      علی را جانب مسجد بیارد

بیامد پشت در زهرای اطهر      که تا شاید تو می نماید دفع آن شر

ولی شرمینه او از مصطفی کرد      نه از پروردگار خود حیا کرد

نشاند جای لولو تا خزف را      زدند آتش در بیت الشرف را

چه گویم من چه رفتاری عمر کرد      جسارت را از این هم بیشتر کرد

بزد با پای نحس خود به آن در      شکست او پهلوی دخت پیمبر

نه تنها پهلوی او را شکستند      چنان آن پیکر افسرده خستند

شهید کینه محسن این زمان شد      ز سوز درد زهرا ناتوان شد

به فضه که غمخواری نمودش      دگر آنجا کسی یاری نبودش

ولی زهرا به آن حال پریشان      تمامش بود فکر شاه مردان

ز فضه از علی گردید جویا     بگفتا سوی مسجد برده او را

غم و اندوه و درد خود رها کرد      خودش را پیش مرگ مرتضی کرد

بیامد تا کند حفظ ولایت      دوباره شد گرفتار جنایت

چو مولا دید اندر دست اشرار      بدان وضع اسف آور گرفتار

رهایش تاکند از چنگ اعدا      کمربند علی بگرفت زهرا

به قنفذ آن ستمگر داد دستور      که دست فاطمه کن از علی دور

غلاف سیف خود را آن ستمگر      بزد بر بازوی زهرای اطهر

چنان از درد بازو ناله سر کرد      که آه او ملائک را خبر کرد

پی حفظ ولایت این ستم ها      پس از باب گرامی دید زهرا

پس از اندوه و رنج اندر جوانی      دلی پر خون برفت از دار فانی

شد از درد و الم آسوده زهرا      امیرالمؤمنین گردید تنها

میان دشمنان آن شاه مردان      خودش مانداست و آن جمع یتیمان

وصیتهای او را داد انجام      به غسل و کفن و دفنش کرد اقدام

شبانه غسل او داد و کفن کرد      به دست خود کفن بر آن بدن کرد

یتیمان چون در این موقع رسیدند      که مادر را کفن پوشیده دیدند

خود افکندند روی جسم مادر      به آه و ناله گردیدند یکسر

که زهرا دست بگشود و یتیمان      گرفت اندر کنار خویش چون جان

ملک زین حال چون اندر نوا شد      به زاری بر عزیزان خدا شد

علی باز آمد و با لطف و احسان      ز مادر دور کرد آن نونهالان

شب تاریک با آن دیده تر      به خاک اندر نمود آن جسم اطهر

گهی در ناله بد از مرگ همسر      گهی در گفتگو بد با پیمبر

فراغت یافت چون از دفن زهرا      به ناله اوفتاد آهسته آنجا

چه گویم ای (علی) از حال زارش      که از کف رفته بد تاب و قرارش

سخن کوته نما امروز دیگر

توسل جو تو بر آل پیمبر[۲]

اشک ماتم

دیده گر خون بارد اندر ماتم زهرا رواست

چون پیمبر با علی در این عزا صاحب عزاست

یا رب امشب چون کند شیر خدا با کودکان

گه حسن در ناله است و گه حسین اندر نواست

اشک ماتم زینب و کلثوم ریزند از بصر

خانه او بی صدا امشب ز غم ماتم سراست

در شب تاریک زهرا را دهد غسل آن جناب

دور از اغیار در تجهیز دخت مصطفی است

ناله مولا میان غسل دادن شد بلند

چون که پرسیدند زو این ناله و زاری چرااست

گفت دستم خورد بر بازوی زهرا ناگهان

جای نعل سیف دیدم باز در بازو به جا است

پس چه حالی داشت چون یادش بیفتاد آنزمان

کآتش ظلم عمر گردیده روشن در سرا است

یادش آمد از دمی که پهلوی زهرا شکست

ناله زهرا بلند از ظلم و جور آن دغا است

پهلوی زهرا شکست و محسن او سقط شد

در میان روبهان شیر خدا خود مبتلا است

جسم زهرا را شبانه برد و در خاکش سپرد

در سخن با حال غم با پیشوای انبیا است

مشعل اسلام را ختم رسل برپا نمود

تا قیامت ای (علی) از دخترش زهرا بپا است

بازوی کبود

در عزائی که پیمبر با علی صاحب عزاست

گر زنی بر سینه و سر اندر این ماتم رواست

در عزائی که بود در ناله و افغان حسین

در عزائی که برایش چشم گریان مجتبی است

در عزایی که بود کلثوم و زینب نوحه گر

این یکی اندر عزا و آن دگر اندر نواست

در عزائی که در آن از آدم و جن و ملک

در عزا و سوگواری در همه ارض و سماست

حضرت زهرا از دنیا رفت با قلبی حزین

آنکه تنها یادگار فخر عالم مصطفی است

شد شهید و رفت مظلومه از این دنیای دون

پهلوی بشکسته و نیلی رخ او از جفاست

خواست دشمن تا کند دین خدا را پایمال

هم علی خانه نشین و هم فدک غصب از جفاست

کی به این کردند آن جمع منافق اکتفا

کونه مظلومی دگر بالاتر از آل عباست

دومی رفت و زد آتش بر در آن خانه ای

کز همین جا بندگان را ره سوی قرب خداست

با لگد آنجا عمر پهلوی زهرا را شکست

کز فشار درد زهرا در نوای یا اباست

یادگار مصطفی بود و ولی چون رفت او

از جفای ناکسان روزش شب از رنج و بلاست

زد غم و اندوه او آتش به جان مصطفی

آگه است از حال دختر، واقف از آن ماجراست

دیده چون آتش به باب خانه اش می زد عمر

شعله آتش فروزان است و دودش بر سماست

دیده چون پهلوی او را با لگد بشکسته است

دیده پشت در فتاده در نوای یا اباست

هم علی را دیده آن سان سوی مسجد می برند

از ستم در دست جمعی روبهان ، شیر خداست

دیده زهرا رفت تا یاری کند از شوهرش

دیده چون مولای دین تنها میان اشقیاست

دیده قنفذ زد به بازویش به فرمان عمر

همچو بازو بند جای او به بازویش بجاست

دیده که حق امیرالمؤمنین را برده اند

هر جفا و ناروا بر اهل بیت مصطفی است

دیده که مولای دین ناحق شده خانه نشین

دشمن اسلام اندر ملک دین فرمانرواست

دیده روی نیلی زهرا و حال زار او

محسنش گشته شهید و خود در آن رنج و عناست

عاقبت با این همه اندوه رفته از جهان

با یتیمانش به درد و غم علی مرتضی است

یا رب امشب چون کند شیر خدا با کودکان

گه حسن در آه و زاری که حسین اندر نواست

اشک ماتم زینب و کلثوم ریزند از بصر

آه و زاری بی صدا در خانه زهرا بپاست

دور از اغیار با آن حالت محزون على

ای (علی) گریان علی از بهر زهرابی صداست

تیشه ستم

اهل ستم چو دست به جور و جفا زدند

بر آنچه گفته بود خدا، پشت پا زدند

با آن همه سخن ز خدا و پیمبرش

کز حب اهل بیت نبی بارها زدند

هم حرمت کتاب خدا رفت از میان

هم دست رد به سینه آل عبا زدند

افسوس کاب غسل پیمبر نگشته خشک

اندر سقیفه دست به آن فتنه ها زدند

شرم از خدا نکرده و بیمی ز کیفرش

کآتش به باب خانه خیر النسازدند

تنهانه آتش از ستم افروختند و پس

در با لگد به پهلوی او بر ملا زدند

با فضه گفت آید و بیند که چون ورا

بی جرم و بی گناه در آن ماجرا زدند

هم محسنش شهید در آن گیر و دار شد

فرزند و مام با لگد اشقیا زدند

در این میان چو دید علی را به دست خصم

دربند ظلم و کینه ولی خدا زدند

آمد به یاریش که به بازوی حضرتش

با نعل سیف بر مه برج حیا زدند

جرمش نبود غیر هواداری از علی

هر زخم دل به زاده خیر الورا زدند

آنجا رسید کار رذالت که در علن

سیلی به آن سرور دل مصطفی زدند

حق على ولی خدا گشت پایمال

دین را به تیشه ستم از محتوی زدند

ناکس نشست جای پیمبر که مسلمین

در زیر بار فتنه و شر دست و پا زدند

چون دستشان ز حبل ولایت بریده شد

گمراه گشته روی به راه خطا زدند

بر مسلمین هر آنچه رسد از سقیفه است

چوب سقیفه است که آنجا بما زدند

ز آن آتشی که گشت (علی) مشتعل از آن

دودش به چشم ما همه در قرنها زدند

نفاق

چو از دنیا برون خیرالورا شد      منافق پیشه اندر دست و پا شد

پی امحاء دین آمد به میدان      ولی با نام دین فتنه بپاشد

لباس حق به باطل خوب پوشاند      به نادانان رهش زین راه وا شد

به اقدام تنی معدود اول      سقیفه تا پایه اش ناگه بنا شد

چو دیدند اکثریت بی تفاوت      نه بر ضدش زکس بر پا صدا شد

گروهی هم به تطمیع و به تهدید      بیاوردند و آن غوغا به پا شد

سخنهای خداوند و پیمبر      برفت از یاد و چون باد هوا شد

به آسانی ره دین شد فراموش      که باطل جای حق فرمان روا شد

خدا گفت و پیمبر که پس از من      علی آقا و مولای شما شد

نه یکبار و نه ده بار و فزون تر      به آن تنصیص و امرش بارها شد

غدیر خم همه بودند حاضر      آن که آن سرور زعیم و پیشوا شد

همه اینها مگر از یادشان رفت      که جمعیت ز راه حق جدا شد

جهالت بود و نادانی و دنیا      که راه حق به آن زودی رها شد

به این مقدار هم قانع نگشتند      که کردند آنچه از ظلم و جفا شد

هجوم آن دومی با جمع دیگر      به سوی خانه خیرالنسا شد

که با زور آورد مولا به مسجد      جسارت را چه گویم تا کجا شد

چو در را دید بسته در زد آتش       به زهرا آن ستم زان بی حیا شد

چو در سوزاند ناگه با لگد زد      که پشت در به زهرا آن جفا شد

لگد زد پهلوی دخت پیمبر      شکست و ناله او بر سما شد

علی را سوی مسجد برد و این کار      به دست این ستمکار دغا شد

نفاق چند تن مرد منافق       به ملک دین خسارتها روا شد

علی از حق خود گردید محروم      به زهرا آن همه جور و عنا شد

چه این شد دین حق زیر و زبر شد       به جز اسمی نه از آنها به جا شد

رسید آنجا که در محراب مسجد      امیرالمؤمنین فرقش دوتا شد

امام مجتبی آنگونه مظلوم      شهید زهر کین اشقیا شد

بدون جرم با یاران همراه      شهید آنسان شهید کربلا شد

دگر بر خاندان آل طاها      ستم روی ستم اندر ملا شد

کنون هم هر چه ما بینیم امروز      که از هر سو روا بر ما بلا شد

گناهش گردن آن ناکسان است      که زآنها باب شر وا سوی ما شد

بود از آنچه این دونان نمودند      به این آلودگی دین مبتلا شد

ولایت را که زیر پا نهادند      حکومت دست نا اهل دغا شد

اگر طوری که فرمان خدا بود      علی جای نبی فرمان روا شد

نه هر پستی خلافت کرد اشغال      نه هر دزدی مطاع و پیشوا شد

چنین شد که مسلمانان گرفتار      به دست مردمی پست و دغا شد

(على صافی گلپایگانی)

محب خاندان مصطفی شد

تیر بلا

اهل ستم چو دست به ظلم و جفا زدند

آتش به آشیانه آل عبا زدند

جای تسلی دل آن جمع دردمند

رفتند و در به پهلوی خیرالنسا زدند

بردند حق شیر خدا را منافقین

بر آنچه گفته بود خدا پشت پا زدند

هم سوی مسجدش بکشیدند ناکسان

هم بند کین به گردن او اشقیا زدند

زهرا به یاری علی آمد که آن گروه

کردند آنچه لرزه به ارض و سما زدند

بر دست او که آن همه زد بوسه مصطفی

با نعل سیف پیش رسول خدا زدند

دانی که محسنش چه زمانی شهید شد

آن دم که در به فاطمه قوم دغا زدند

غصب فدک نموده و چون خواست حق خویش

سیلی به روی آن مه برج حیا زدند

بازو سیاه و پهلوی بشکسته عاقبت

داغ شهادتش به دل مرتضی زدند

شب غسل و شب کفن شد و از جای قبر او

نی دم به نزد دشمن و نی آشنا زدند

زهرا میان قبر نهاد و کنار قبر

بنشست و با نبی دم از آن ماجرا زدند

گفتا که ای رسول خدا این عزیز توست

بر او پس از تو آن همه تیر بلا زدند

پس سوی خانه آمد و با کودکان زار

دور از همه ز سوز جگر ناله ها زدند

می خواست خصم ظلم به زهرا رود ز یاد

کردند حیله دست به روی و ریا زدند

اما از قبر مخفی او شرح ماتمش

درگوش مردمان جهان بی صدا زدند

گر اشک ریزی ای (علی) از بهر او رواست

کآتش ز ماتمش به دل ماسوی زدند

تنها نه من به دوستیش فخر می کنم

کوس ولای او همه اولیا زدند

رحمت به مادر و پدرم باد کز نخست

فرزند خود به این در رحمت صلا زدند

عداوت با ولایت

بعد پیغمبر گروهی کج نهاد

هرچه شد کردند از مکر و فساد

دشمنانی همچو بوبکر و عمر

فاش کردند آن لجاج و آن عناد

خواست دشمن دین کند بی محتوی

با علی باب عداوت را گشاد

آنکه او را حق تعالی داده بود

بعد پیغمبر ولایت بر عباد

آنکه باشد باب علم مصطفى

آنکه علم او نمی یابد نفاد

کرد او را دست کین خانه نشین

دین پاک احمد از رونق فتاد

تا به جائی که به جز نامی نماند

از دیانت نزد مردم در بلاد

حق دخت مصطفی کردند غصب

بر خلاف امر دین و عدل و داد

دشمن اسلام بر منبر نشست

دیو در جای سلیمان تکیه داد

شد ولی الله اعظم برکنار

ملک دین در دست آن دونان فتاد

تاکنون هم اکثریت تابعند

این گروه بد نهاد و بی سداد

چون تولی و تبری لازم است

گر تو خود میباشی از اهل رشاد

پس چه سان با دشمنان اهل بیت

خواهی اندر صف واحد ایستاد

زین گذشته آنکه در راه تو نیست

چون توان بر او نمودن اعتماد

می فروشد مر تو را بر دشمنان

هم تو خود میبینی از اینان زیاد

تا که ریگان هست دارد دل به او

می دهد خاک تو بهر او به باد

بعد پیغمبر نظر کن تا کنون

جز عداوت ناید از اینان به یاد

حال با ایشان نشاید دوستی

نیست بر آنها مجال اعتقاد

با کسی کاین است راه و رسم او

هفته وحدت نیارد اتحاد

اختلاف ما چو باشد واقعی

صورت تنها کجا آرد و داد

بی سخن نتوان کشید این مردمان

در مسیر اتحاد ای مرد راد

چون تو دانی هر که راحب علی است

دارد او از بهر فردا نعم زاد

و انکه او را نیست راهی با علی

هست جایش دوزخ و بئس المهاد

جای اینها جو مدد از اهلبیت

تا دهندت هر چه می خواهی مراد

فتح و پیروزی اگر خواهی بیا

بر امیر المؤمنین جو استناد

هر چه می خواهی از آن حضرت بخواه

تا که از احسان او گردی تو شاد

ای (علی) از دامن آل علی

دست اخلاصت دمی کوته مباد

پی نوشت ها

[۱] . تاریخ : ۲۹ ربیع الثانی ۱۴۱۴

[۲] . تاریخ : ۲۶ جمادی الاولی ۱۴۱۰

منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۴۱۱-۴۲۸ قم؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه