اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش یازدهم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش یازدهم

۱۴۰۴-۰۲-۲۶

46 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد امام مهدی (عج) سروده اند که بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم ، بخش ششم ، بخش هفتم ، بخش هشتم ، بخش نهم و بخش دهم این مجموعه به شما تقدیم شد. اکنون بخش یازدهم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

شب تار

جهان جانا شب تار است بی تو

در این ظلمت گرفتار است بی تو

تو جان عالمی باز آی باز آی

که عالم بی بر و بار است بی تو

نشستم دور عمری در فراقت

که یک آنیش بسیار است بی تو

چنان تاب و توانم رفته از دست

که دیگر صبر دشوار است بی تو

رها مظلوم از بار ستم کن

که اینک زیر این بار است بی تو

بساط عدل رایج کن که امروز

نه میزان و نه معیار است بی تو

همه کفر است و شرک و ظلم و عدوان

چه آنرا خوب بازار است بی تو

تو دانی راحتی بهر بشر نیست

سراسر جنگ و پیکار است بی تو

برآور دست و دست بی کسان گیر

که بی کس، بی کس و یار است بی تو

چو قدرت در کف مستکبرین است

ضعیف و بینوا خوار است بی تو

بیا و رایت حق را برافراز

کسی نی مرد این کار است بی تو

بیا تا دین حق گیرد رواجی

که اینک بی خریدار است بی تو

نظر کن دوستانت در چه حالند

که قدرت با ستمکار است بی تو

خبر داری تو خود از شیعه امروز

چسان دل خسته و زار است بی تو

مسلمانان اسمی ار زیاد است

کم اندر فعل و کردار است بی تو

خبرداری ز افغان و ز کشمیر

فسلطین دست کفار است بی تو

چه ظلمی کرده صهیونیست آنجا

که خصمی شوم مکار است بی تو

سران مسلمین بی بند و بارند

چو آنها را نه زان عار است بی تو

فقط اقدام آنها مرده باد است

همایش یا سمینار است بی تو

در اینجا هم اگرچه جنب و جوش است

چو تنها هست کم بار است بی تو

قدم بگذار شها بهر اصلاح

نه در کس شان این کار است بی تو

(على صافی گلپایگانی)

که غمگین و دل افکار است بی تو

نگاهی کن به او از روی احسان

که او بی یاور و یار است بی تو

خم ابرو

جلوه نما تا نگرم روی تو

راه بیابم به سر کوی تو

گوشه چشم ار بنمائی به من

سیر ببینم خم ابروی تو

من که بریدم ز همه بندها

بسته شدم بر سر گیسوی تو

من که نبستم به کسی جز تو دل

با دل و جان آمده ام سوی تو

تشنه وصلم من و حیف است حیف

گر نخورم آب من از جوی تو

دفع ستمها ننماید کسی

جز تو و جز قدرت بازوی تو

به ز زمانی که تمام جهان

پر شده باشد ز هیاهوی تو

بهر (علی) صبح سعادت دمی است

بنگرد آن صورت نیکوی تو

صبح صادق

نما به عاشق شوریده است نگاهی تو

به این غلام ببین گر چه پادشاهی تو

برای تو است زمین و زمان و هر چه در اوست

که شاه را چو گدا ملجأ و پناهی تو

روا نبود تو را همچو شاه گویم چون

که شاه را چو گدا ملجأ و پناهی تو

طفیل تو است زمین و زمان و هر چه در اوست

به اذن حق سبب نور مهر و ماهی تو

توئی که این شب مظلم شود به دست تو روز

که صبح صادق بعد از شب سیاهی تو

توئی که چون همه ره گم کنند و درمانند

برای گم شدگان رهنمای راهی تو

منم که عاشق و چشمم به راه روز و شب است

که جان نثار نمایم اگر بخواهی تو

در ادعای (علی) حاجت گواهی نیست

به صدق دعوی من بهترین گواهی تو[۱]

لوای معدلت

سر و جانم سر و جانم فدای تو فدای تو

که من میخواهم این جان را برای تو برای تو

بجز عشق توام بر سر نمی باشد نمی باشد

که من چیزی نمیبینم سوای تو سوای تو

چه گویم من به شأن توچه گویم من به شأن تو

زشانت نیست آگه جز خدای تو خدای تو

نه من تنها گدا هستم به درگاهت به درگاهت

بود شاه و گدا چون من گدای تو گدای تو

نوای خلق را بشنو عزیز من عزیز من

که در هر جا بلند است از برای تو برای تو

هوای نفس را از دل برون کردم برون کردم

نخواهم جز رضای تو نخواهم جز رضای تو

لوای معدلت بگشالوای معدلت بگشا

که عیسی هم رسد زیر لوای تو لوای تو

به حق مادرت زهرا، نگاهی کن نگاهی کن

که تا ساید (علی) سر را به پای تو به پای تو[۲]

بسته گیسو

روز و شب در جستجو هستم که جویم کوی تو

تا که اندر کوی تو یک دم ببینم روی تو

رو به هر سو میکنم خواهم بیایم سوی تو

پس به هر جا رو نمایم هست آنجا سوی تو

گر سکندر رفت تا آرد به کف آب حیات

من همی خواهم که نوشم جرعه ای از جوی تو

من ندیده روی تو افتادام در دام تو

گیسویت نادیده هستم بسته گیسوی تو

روی و مویت آیت حسن است دارم آرزو

تا ببینم هم رخت هم بنگرم آن موی تو

هست امید (علی) ای یار غایب از نظر

تا ببیند یک اشارت از خم ابروی تو

نور چشم احمد

صبا به حجت خدا بگو که جان فدای تو

منم که نیست در سرم به جز تو و هوای تو

تو نور چشم احمدی، غرض ز خلق آدمی

بود نظام عالمی بقایش از بقای تو

چو از طفیل تو خدا، به بندگان کند عطا

عطای تو عطای حق عطای حق عطای تو

به امر او به ما سوی تو هادی و تو رهنما

قدر بود به امر تو، قضای او قضای تو

منم که با امیدها، نشسته ام به راه تو

منم که چشم بسته ام به لطف تو وفای تو

منم که غیر راه تو ره دگر نرفته ام

منم که دارم آرزو، زیارت و لقای تو

منم که خانه دلم به عشق تو است با صفا

منم که فخر میکنم به مدحت و ثنای تو

امیدم آنکه آن چنان مرا مدد کند خدا

که شادی و غمم شود مطابق رضای تو

به راه عشق تو چه غم، خوشی رسد و یا الم

که هر چه میرسد به من همه بود برای تو

به دست با سخای خود، نشاندیم به سفره ات

رها ز منت خسان شدم من از سخای تو

تفقدی ،اگر کنی به بینوا نظر کنی

مس وجودش از کرم طلا کند طلای تو

به هر کجا گذر کنم به هر طرف سفر کنم

به چشم دل نظر کنم به قامت رسای تو

بهار عمر گشته طی نمانده طاقتی دگر

بیا بیا که بنگرم، جمال حق نمای تو

اگر که پیرو شما به اوج قرب جسته جا

روا بود که پای خود نهاده جای پای تو

کسی که دشمن شما است اسیر لات یا عزی است

چو از ره خدا جدا است نکرده اقتدای تو

منم که لکه گناه نموده روی دل سیاه

مگر که لطف پادشاه به بخشدم برای تو

قبول کن به لطف خود، خلوص من ولای من

چرا که شد رضای حق نهفته در ولای تو

در آن مقام کانبیا به دل گرفته مهر تو

چه حد که نام خود برم، ز جمع اولیای تو

منم به درد دست و پا به ضعف چشم مبتلا

تو واقفی ز ماجری، تو دانی و خدای تو

مریض و ناتوان شدم، علیل و خسته جان شدم

رضا مشو فتد زپا، گدای تو گدای تو

من ار چه نیستم کسی ولی غلام این درم

روا بود به امر حق به من رسد شفای تو

(علی صافی) ای شها، نشسته است سالها

که تا به شوق بوسه ای زند به دست و پای تو

خدا کند شود سحر ، شب فراق زودتر

رسد به گوش عالمی صدای جان فزای تو

چه این سرا چه آن سرا بگیر دستم از کرم

که تا رسم به قرب حق، به دست ره گشای تو[۳]

جمال ماه

من که از اول گرفتم با حقیقت راه تو

آرزو دارم دمی بینم جمال ماه تو

من نکردم رو به درگاهی به غیر از درگهت

کی دهی اذنم بسایم جبهه بر درگاه تو

تا به کی کاخ ستم را بنگرم باشد بپا

کی شود بر پا ببینم خیمه و خرگاه تو

پس بیا تا مکتب اسلام را از نو رسد

عزتی در سایه عز و جلال و جاه تو

خود بخواه از حضرت باری دهد امر ظهور

هست تأثیر دگر در ناله و در آه تو

خود تو می بینی که نبود کار بر وفق مراد

دست تو باید بسازد عالم دلخواه تو

روز و شب در انتظار همچو روزی شد (علی)

شکر حق باشد ز فیضت رهرو آگاه تو

صراط مستقیم

چون که بر حبل ولایت بسته ام جانا پناه

دستگیری کن ز من هر چند هستم رو سیاه

جذبه ای از سوی تو ره را به رویم باز کرد

با همین سرمایه شکر حق بیفتادم به راه

عاشق تو گشتم و دادم رضا بر هر قضا

ایستادم ثابت و محکم که خود هستی گواه

خوشدلم اکنون که هستم در صراط مستقیم

آن رهی که نیست اندر آن خطا و اشتباه

ره به آن درگه نمودم من که از فیض خدا

آرزو دارند اهل دل نهند آنجا جباه

رو به سوی او که هرکس رو به آن جانب نمود

ور گدا باشد ندارد اعتنا بر پادشاه

روز و شب گوید علی صافی روشن ضمیر

گو بیاید تا نماید جان شیرین را فداه[۴]

غم دل

من به هوای تو فتادم به راه

هیچ نکردم به خدا اشتباه

کار به دست تو خدا داده است

بهتر از این چیست برایم گواه

کرده طفیل تو زمین و زمان

برخی تو مهر بود همچو ماه

من ز همه رو به تو آورده ام

در همه حالی به تو آرم پناه

روی نشان ده غم دل را ببر

صبح کن از لطف، تو شام سیاه

در شب هجرت همه عمرم گذشت

کن دل من شاد تو با یک نگاه

به ز زمانی که در آید (علی)

مهدی موعود که روحی فداه

یار درآید

دوستان یار در آید ز در انشاءالله

این شب هجر نماید سحر انشاءالله

میدمد صبح سعادت پس از این شام سیاه

میرسد حجه ثانی عشر انشاءالله

پرده از روی براندازد و از مقدم او

غم به دل راه نیابد دگر انشاءالله

آید و طائر دین بر اثر همت او

گستراند همه جا بال و پر انشاءالله

آید و می کند از علم خدادادی خویش

جهل را دور از این بوم و بر انشاءالله

آید و پر کند از عدل همه روی زمین

ظلم و بیداد نماید سفر انشاءالله

آید و عارف و عامی بنمایند از شوق

خاک راهش همه کحل بصر انشاء الله

آید آن شه ز پس پرده که در دوره اواست

دور آزادی و خیر بشر انشاءالله

از پس پرده غیبت چو بیاید بیرون

رخ نماید چو به فتح و ظفر انشاءالله

ملهم غیبت نماید ز ظهورش آن روز

همه مردم عالم خبر انشاءالله

نخل توحید کند بارور آنسان که از آن

خلق گردند همه بهره ور انشاءالله

چونکه با امر خدا تیغ بر آرد ز نیام

از بدان می نگذارد اثر انشاءالله

مهر او از دو جهان دوست نماید آزاد

قهر او خصم برد در سقر انشاءالله

باطل از آمدنش روی نماید پنهان

حق شود روی زمین سر به سر انشاءالله

هر چه خواهی بکن ای دشمن دین چون بزند

دیر یا زود به جانت شرر انشاءالله

کاخ بیداد و ستم هر چه نمایی محکم

می کند یکسره زیر و زبر انشاءالله

شاد باشید محبان که جنابش را هست

سوی یاران حقیقى نظر انشاءالله

چهره از صدق نهادی چو (علی) بر در او

ایمنی در دو جهان از خطر انشاءالله

خواهم از حق که کند دیده ما را روشن

به جمال شه دین زودتر انشاءالله

در غیابش علما را بنماید تأیید

تا ببندند به خدمت کمر انشاءالله

به خصوص آنکه بود مفخر ارباب یقین

هست منظور شه منتظر انشاءالله

شیعیان را است کنون حضرت او سد سدید

که از آنها بکند دفع شر انشاءالله

خانه دلدار

شب است و دل هوای یار کرده

هوای آن گل بی خار کرده

ز بند این تن خاکی رمیده

چون جان را محرم اسرار کرده

به یاد دوست افتاده است دیگر

ز غیرش از همه ادبار کرده

به راهش با دل و جان اوفتاده

رها دنیای محنت بار کرده

رها کرده هوا را و هوس را

که دل را خانه دلدار کرده

بجز جانی به دستش نیست با آن

سلوک این ره دشوار کرده

(علی) با این تهیدستی عجب نیست

که خود را وارد این کار کرده

نور دیده

نمی دانم چرا آن نور دیده      ز ما دلداده گانش پا کشیده

نمی دانم چرا ظاهر نگردد      ز ما آخر چرا دوری گزیده

جفاها گرچه بسیار است از ما      که هم دید است آن را هم شنیده

ولی ما انتظار عفو داریم      چو را جز بزرگی نیست ایده

همان طوری که در باطن ز فیضش      رسیده از خدا هر چه رسیده

به ظاهر از جمال دل فروزش      رود شام غم و آید سپیده

ترحم بر من مسکین نماید      که از هجران او قدم خمیده

ز گریه چشم روشن تار گشته      ز غصه بین که رنگ من پریده

(على صافی گلپایگانی)      به یادت گفت این شعر گزیده

به امیدی که دستش را بگیری

که دستش را از غیر تو بریده[۵]

نسیم سعادت

نیمه ماه شعبان رسیده      یا نسیم سعادت وزیده

دست احسان خود را خداوند     بر سر بندگانش کشیده

پا به دنیا نهاد آنکه یزدان      عالم از بهر او آفریده

داده بستان دین نونهالی      کز زمین بر فلک سر کشیده

نخل دین میوه نو رسی داد      گل ز گلزار نرجس دمیده

شاد باش مکرر بگوئید      عسکری را بدین نور دیده

کرد دنیا به نورش منوّر      صبح ، چون جامه شب دریده

آنکه باشد چو جدش پیمبر      در خصال و صفات حمیده

قامت مسلمین را کند راست      پشت کفار سازد خمیده

چون بیاید چنان عدلی آرد      کو نه کس دیده و نی شنیده

کی شود دست بیدادگر را      بینم از کشور دین بریده

حال که مسلمین دست کفار      گشته چون بنده زر خریده

مسلمین در غم و رنج اندر      کافران با خوشی آرمیده

دست از دامنت بر ندارد      آنکه طعم ولایت چشیده

ای (علی) در دلت گر ز هجرش      خار اندوه و ماتم خلیده

از خدا خواه از بهر درمان

زودتر آید آن برگزیده

راحله

در ره عشقت ندارم ز آنچه پیش آید گله

راه عشق است و نگردد طی بدون حوصله

جان خود در کف گرفته راهی راهت شدم

شرمسارم من نبد در کف جز اینم راحله

من به دست خود به دام عشق تو افتاده ام

پس دگر با کی ندارم من ز بند و سلسله

ور خطا کارم تو باید جرم من جبران کنی

چون دیت گفتند لازم می شود بر عائله

هفت شهر عشق را با لطف تو طی میکنم

گر بگیری دست این افتاده در هر مرحله

بهر تو فرقی نباشد در غیاب در حضور

جلوه ای کن تا ببینم من تو را بی فاصله

هر که آمد در رهت بگرفت راه مستقیم

هر که بیرون شد از این ره خورد داغ باطله

ای ولی عصر مشمول عنایت کن (علی)

بهره ای او را بده از لطف های شامله

یا حجه الله

ای یادگار مصطفى یا حجه الله

ای سید و سالار ما یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

ای خسرو کون و مکان ای فیض باری

در هجر تو ما را نمی باشد قراری

از آستین دست عنایت گر بر آری

درد همه گردد دوا یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

حالا که شرق و غرب در جور و فساد است

باقی نه در عالم نشان از عدل و داد است

نه خوفی از حق و نه ترسی از معاد است

ای عدل حق لطفى نما یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

باز آی و عالم را بده از عدلت آرام

باز آی و گرگ و میش را با هم نما رام

باز آی تا راحت شوند از رنج و آلام

این عاشقان مبتلا یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

باز آی و بیرون ز آستین دست خدا کن

باز آی و ویران پایه جور و جفا کن

باز آی و رایج سنت صدق و صفا کن

کن دفع شر اشقیا یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

گیر انتقام خون شاه کربلا را

کن دور از ما این همه رنج و بلا را

آخر نگاهی بر ضعیفان کن خدا را

ای قدوه اهل صفا یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

ما هیئت مهدیه گلپایگانیم

اندر پناهت ای شه کون و مکانیم

در انتظارت روز و شب را بگذرانیم

از وصل خود ده کام ما یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

شاها به حق حرمت پاک پیمبر

حق على وجده ات زهرای اطهر

ما را نما از دوستان خود مقرر

هم این سرا هم آن سرا یا حجه الله

ای یادگار مصطفی یا حجه الله

شام هجران

چه می شود چه می شود مرا ز غم رها کنی

کرم کنی کرم کنی نظر به بینوا کنی

ز شام هجر خسته ام ببین که دل شکسته ام

به یک نگاه قادری که درد من دوا کنی

ز دوریت شکسته پر نموده عمر خود به سر

شب مرا کنی سحر، اگر که روی وا کنی

ز غیر تو گسسته ام به راه تو نشسته ام

خوش است گر بیایی و وفا کنی وفا کنی

منم چو ذره پیش تو منم چو قطره پیش تو

چه می شود به قطره ای ز بحر خود عطا کنی

قدم نهی تو بر سرم نشینی از کرم برم

تو شاهی و به یک قدم تو شاد این گدا کنی

(علی صافی) نزار نشسته چشم انتظار

که با نگاه مرحمت تو حاجتش روا کنی[۶]

مرهم

دیده روشن کن ز نورت ای که نور عالمی

زخم هجرت می کشد ما را طبیبا مرهمی

ای که فیض کردگاری فیض دیدارت بده

بهره ای ما را بده هر چند هم باشد کمی

ابر رحمت هستی و هر روز می باری به خلق

این حقیر بینوا را هم بده از آن نمی

دوست دارم من ببینم طلعت زیبای تو

روی بنما بر من آخر گر چه باشد یک دمی

دور از تو پیچ و خم بسیار می بینیم ما

تو بیا ما را رها فرما ز هر پیچ و خمی

هر غم و دردی به ما دور از جنابت می رسد

پرده بردار و نما آسوده ما از هر غمی

گر بیائی جان خود را می کنم بهرت نثار

در کفم گر نیست دینار و ندارم در همی

من به تو آورده ام ای حجت باری پناه

چون تو تنها ملجأ ما و ولی خاتمی

حق تو را چون ملجأ و مأوای ما کرد اختیار

بهتر از یاد تو بهر من نباشد همدمی

بست بر گردن (علی) حبل ولایت از نخست

چون نباشد بهتر از این حبل حبل محکمی[۷]

پی نوشت ها

[۱] . تاریخ : ۱۴ جمادی الثانی ۱۴۱۲

[۲] . تاریخ : ۱۴ ربیع الاول ۱۴۱۵

[۳] . تاریخ : ۲۸ جمادی الاول ۱۴۰۳

[۴] . تاریخ:  ۴ ربیع الثانی ۱۴۱۷

[۵] . تاریخ : ۵ جمادی الثانی ۱۴۱۵

[۶] . تاریخ : ۲۹ شوال ۱۴۱۹

[۷] . تاریخ : ۱۱ شوال ۱۴۱۳

منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۱۰۶۷-۱۰۸۷؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه