چگونگی تجارت پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از بعثت

چگونگی تجارت پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از بعثت

2023-09-19

1072 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در سنین نوجوانی، به مراقبت و شبانی از شترها پرداخت و با این کار، سرپرست خویش و عمویش ابوطالب را (که دارای عائله بزرگی بود) یاری داد. عموی بزرگوار پیامبر اسلام (ص)، به آن حضرت (در حالی که حدود دوازده سال سن داشت) راه و روش تجارت را آموزش داد و بدین طریق پیامبر (ص)، در راه تجارت گام نهاد.

حکایت طبری از تجارت پیامبر خدا (ص)

چگونگی تجارت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را این گونه بیان نموده است: «و چنان بود كه عبدالمطلب هشت سال پس از سال فيل بمرد و در باره پيامبر به ابوطالب سفارش كرد، و از آن­رو كه ابوطالب و عبد الله پدر پيامبر خداى از يك مادر بودند و از پس عبد المطلب، ابوطالب سرپرستى پيامبر خداى را به عهده گرفت و چنان شد كه ابوطالب با كاروان قريش به تجارت سوى شام مى رفت و چون آماده حركت شد پيامبر خدا به اشتياق در او آويخت و ابوطالب رقت آورد و گفت:

«به خدا او را همراه می برم و هرگز از او جدا نمی ‏شوم.» و او را با خويش ببرد تا كاروان به بصراى شام رسيد و راهبى بحيرا نام آنجا در صومعه ‏اى بود، و مردى دانشور و نصرانى بود و پيوسته در صومعه راهبى بوده بود كه همگى علم خويش را از كتابى به ميراث می ‏بردند.

و چون آن سال كاروان به نزديك صومعه بحيرا فرود آمد طعام بسيار براى آن ها بساخت از آن رو كه وقتى در صومعه خويش بود ديده بود كه ابرى بر پيامبر خدا سايه افكنده بود، و چون اين بديد از صومعه فرود آمد و همه كاروان را دعوت كرد و چون پيامبر خدا را بديد در او خيره شد و در تن او به چيزها نگريست كه صفت آن را در كتب ديده بود و چون قوم از طعام فراغت يافتند و پراكنده شدند بحيرا از پيامبر چيزهايى از احوال خواب و بيدارى وى پرسيد و پيامبر بدو پاسخ داد كه همه را موافق صفاتى يافت كه از وى خوانده بود. آنگاه پشت وى را نگريست و خاتم نبوت را ميان دو بازوى او بديد.

پس از آن بحيرا به ابوطالب گفت: «اين پسر را با تو چه نسبت است؟» ابوطالب گفت: «پسر من است.» بحيرا گفت: «پسر تو نيست، پدر اين پسر زنده نيست.» ابوطالب گفت: «برادرزاده من است.» بحيرا گفت: «پدرش چه شد؟» ابوطالب گفت: «وقتى مادرش باردار بود پدرش بمرد.»

بحيرا گفت: «راست گفتى، او را به ديار خويشت ببر و از يهودان بر او بيمناك باش كه به خدا اگر او را ببينند و آنچه من از او دانستم بدانند به او آسيب می ‏رسانند كه سرنوشتى بزرگ دارد، زودتر او را به ديار خويش ببر»، و ابوطالب او را با شتاب به مكه بازگردانيد.

هشام بن محمد گويد: «وقتى ابوطالب پيامبر را سوى بصراى شام برد او هفت سال داشت،» از ابو موسى روايت كرده ‏اند كه ابوطالب آهنگ شام كرد و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و جمعى از مشايخ قريش نيز با وى بودند و چون به نزديك راهب رسيدند، فرود آمدند و بار گشودند و راهب پيش آنها آمد و چنان بود كه پيش از آن وقتى بر راهب می ‏گذشتند به نزد آنها نمی ‏آمد و اعتنا نمی ‏كرد.

گويد: در آن حال كه بار می ‏گشودند راهب ميان آنها بگشت تا بيامد و دست پيامبر خدا را بگرفت و گفت: «اين سرور جهانيان است، اين فرستاده پروردگار جهانيان است، اين را خدا بعنوان رحمت جهانيان بر می ‏انگيزد.» مشايخ قريش با وى گفتند: «تو چه دانى؟» راهب گفت:

«وقتى شما از گردنه نمودار شديد درخت و سنگى نماند كه به سجده نيفتاد و درختان و سنگان فقط براى پيامبر سجده می كند، و من خاتم نبوت را زير شانه او می شناسم كه همانند سيبى است.» پس از آن راهب بازگشت و طعامى براى آنها بساخت، و چون طعام براى آنها بياورد پيامبر به چرانيدن شتران رفته بود، گفت: «بفرستيد او بيايد.» و پيامبر بيامد و ابرى بالاى سرش بود.» راهب گفت:

«ببينيد كه ابر بر او سايه كرده است.» و چون پيامبر نزديك قوم رسيد آن ها به سايه درخت رفته بودند و چون بنشست سايه درخت به سوى او گشت. راهب گفت:» ببينيد درخت به سوى او گشت.» در آن وقت راهب ايستاده بود و آنها را قسم مى‏داد كه پيامبر را سوى روميان نبرند كه اگر او را ببينند به نشان پيامبرى بشناسند و او را بكشند، كه هفت تن از سوى روم بيامدند و راهب سوى آنها رفت و گفت:

«به چه كار آمده ‏ايد؟» گفتند: «در اين ماه پيامبر در آمده و به همه راه ها كس به طلب وى فرستاده ‏اند و ما را از اين راه فرستاده ‏اند.» راهب گفت: «آيا كسى به دنبال شما به راه هست؟» گفتند: «نه ما اين راه را گرفتيم.» گفت: «به پندار شما اگر خدا خواهد كارى را انجام دهد، كسى از مردم جلوگيرى آن تواند كرد؟» گفتند: «نه و به نزد او شدند و با وى بماندند.» گويد: و راهب پيش كاروانيان آمد و گفت: «شما را به خدا سرپرست او كيست؟» گفتند: «ابوطالب است.» گويد: و راهب همچنان ابوطالب را سوگند داد تا وى را بازگردانيد و ابوبكر بلال را با وى بفرستاد و كلوچه و زيتون بدو توشه داد.[1]

تجارت پیامبر (ص) از جانب خدیجه (س)

هشام گويد: وقتى پيامبر خديجه را به زنى گرفت بيست و پنج سال داشت و خديجه چهل ساله بود.

از ابن اسحاق روايت كرده ‏اند كه خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى ابن قصى، زنى بازرگان بود و شرف و مال داشت و مردان را در مال خويش به كار می ‏گرفت و قرار می نهاد كه چيزى از سود آن برگيرند كه قرشيان قومى بازرگان بودند.

و چون خديجه از راستگويى و امانت و نيك خويى پيامبر خبر يافت كس پيش‏ وى فرستاد كه با غلام وى ميسره به كار تجارت سوى شام رود و سهمى بيشتر از تاجران ديگر برگيرد.

و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پذيرفت و با مال خديجه آهنگ شام كرد و ميسره نيز همراه او بود، و چون به شام رسيدند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در سايه درختى نزديك صومعه يكى از راهبان فرود آمد و راهب سر برون كرد و از ميسره پرسيد:

«اين مرد كه زير اين درخت نشسته كيست؟» ميسره گفت: «يكى از مردم قريش است و اهل حرم است.» راهب گفت: «به خدا كسى كه زير اين درخت نشسته پيامبر است.» و پيامبر كالايى را كه همراه داشت بفروخت و آنچه می ‏خواست خريد و سوى مكه بازگشت و چنانكه گفته‏ اند ميسره می ديد كه در گرماى روز دو فرشته بر او سايه می كنند.

و چون پيامبر به مكه رسيد و مال خديجه را بداد دو برابر يا بيشتر سود كرده بود، و ميسره سخنان راهب و سايه انداختن دو فرشته را با وى بگفت.

خديجه زنى خردمند و دورانديش بود و خدا خواسته بود كه او را گرامى بدارد، و چون ميسره حكايت بگفت، كس پيش پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرستاد و پيغام داد «اى عموزاده! من به سبب خويشاوندى و شرف و امانت و نيك خويى و راستگويى به تو راغبم» و خويشتن را بر او عرضه كرد.

در آن هنگام خديجه به شرف و مال و نسب والا از همه زنان قريش بهتر بود و كسان به ازدواج وى رغبت داشتند. و چون اين سخنان با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بگفت، آن را به عمان خود خبر داد و حمزة بن عبد المطلب با وى پيش خويلد بن اسد آمد و خديجه را خواستگارى كرد و خديجه زن پيامبر شد.

به جز ابراهيم ديگر فرزندان پيامبر، زينب و رقيه و ام كلثوم و فاطمه و قاسم و طيب و طاهر از خديجه بودند و كنيه از قاسم گرفت و او را ابو القاسم گفتند. همه‏ پسران پيامبر در جاهليت بمردند و دختران به دوران اسلام رسيدند و مسلمان بودند و با پيامبر هجرت كردند.[2]

هنگامی كه سن آن حضرت به چهل سال رسيد. خداوند قلب او را برترين و خاضع ترين و خاشع ترين و مطيع ترين دل ها در برابر خويش يافت، بر اين اساس اجازت داد و رخصت يافت، بر اين اساس اجازت داد و رخصت فرمود تا درهاى آسمان و ملكوت و معنا به روى او گشوده شود، و پيامبر به حقايق موجود در آسمان ها ديده گشايد، و به فرشتگان نيز اجازت داد تا بر او نازل شوند، به رحمت خويش نيز فرمان داد تا از ساق عرش بر سر او فرود آيد، و جبرئيل را بر او نازل ساخت تا بازوى او را گرفت به حركت درآورد، جبرئيل گفت: اى محمد! بخوان، پيامبر فرمود: چه بخوانم؟[3]

پی نوشت ها

[1]. تاريخ ‏الطبري/ترجمه؛ ج ‏3،ص 832

[2]. تاريخ‏ الطبري/ترجمه؛ ج ‏3،ص 834

[3]. تفسير حكيم؛ ج ‏9، ص 115

منابع

  1. ابو القاسم پاينده، ‏تاريخ الطبري/ ترجمه‏، تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى (م 310)، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، اساطير، چ پنجم، 1375ش.ُّ
  2. انصاريان، حسين‏، تفسير حكيم‏، دار العرفان‏، ايران- قم‏
بدون دیدگاه