مختصر از تاریخ و واقعیت های پنهان خاندان بنی‌امیه (2)

1400-10-20

548 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

بنی امیه در دستگاه خلافت اسلامی

متأسفانه به رغم نگرانی های پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و هشدارها و اعلام خطرهای ایشان به مسلمانان درباره خلافت بنی امیه که آنان را «بدترین ارباب و حاکمان»[37]  معرفی کرده بود، پس از وفات ایشان و در همان آغاز خلافت زمامداران، بنی امیه به تدریج و با پشتیبانی خلفا به مراکز حساس حکومتی نفوذ کردند و در واقع طی یک برنامه بلند مدت، زمینه برای حاکمیت سیاسی آنان فراهم شد. چنین رخدادی «بزرگترین اشتباه تاریخی ـ سیاسی» خلفا بود که در دراز مدت، پیامد های زیانبار آن ابتدا دامنگیر خلافت عثمان (سومین خلیفه جامعه اسلامی) شد.

سیوطی به نقل از سعید بن مسیب، علت کشته شدن عثمان و بی اعتباری او نزد صحابه را این گونه شرح می دهد: «…زیرا عثمان بستگانش را دوست می داشت. وی دوازده سال خلافت کرد و در بیشتر اوقات افرادی از بنی امیه را که در زمره اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند، والی مردم کرد، تا اینکه در شش سال آخر حکومتش، در مسئولیت های سیاسی عموزادگانش را [که اموی بودند] بر دیگران ترجیح داد».[38]

نمونه های ذیل، گوشه ای از نفوذ گسترده بنی امیه را در بدنه حکومت خلفا نشان می دهد:

1-ولید بن عقبة بن ابی معیط (بن ابی عمر بن امیه بن عبد شمس)

وی همان کسی است که آیه (ان جاءکم فاسق بنبأ فتبینوا)[39]؛ «اگر فاسقی خبری برای شما آورد، بدون تحقیق آن را نپذیرید» در مورد او نازل شد.

ابن عبد البر در این باره می گوید: «بین اهل علم در این موضوع هیچ اختلافی نیست».[40] با وجود اینها، ولید در زمان ابوبکر مسئولیت هایی در امور مالی، نظامی و سیاسی بر عهده داشت؛[41] از جمله در سال سیزدهم هجری از طرف خلیفه اول، والی سرزمین اردن گردید.[42]

سپس در آغاز خلافت عمر به اذن و رضایت خلیفه، وارد مدینه شد[43] و عثمان نیز در دوره زمامداری اش وی را حاکم کوفه ساخت و سعد بن ابی وقاص را از آنجا برکنار کرد.[44]

اخبار شرب خمر ولید، شهره آفاق و زبانزد خاص و عام است.[45] نوشته اند: روزی او در کوفه با حالت مستی نماز جماعت صبح را چهار رکعت خواند. آن گاه رو به سوی نمازگزاران کرد و گفت: «می خواهید بیشتر بخوانم؟!».[46]

2-یزید بن ابی سفیان (بن حرب بن امیه، برادر معاویة بن ابی سفیان)

ابوبکر در آغاز سال سیزدهم هجری سپاهیانی را برای اعزام به شام آماده کرد و پیش از حرکت، یزید را فرمانده سپاه قرار داد. طبری می نویسد: «او نخستین فرمانده ای بود که به سوی شام رفت و هفت هزار نفر را همراه خود برد».[47]

3-معاویة بن ابی سفیان (بن حرب بن امیه)

هنگامی که ابوبکر سربازان را به سوی شام فرستاد، معاویه نیز همراه برادرش بود.پس از مرگ یزید، خلیفه اول معاویه را جانشین او در دمشق کرد و در زمان خلفای بعدی نیز در سمت خود ابقا شد.[48] سیوطی می نویسد: «تمام شام در اختیار معاویه بود. او در آن منطقه بیست سال امارت و بیست سال  خلافت کرد».[49]

نکته شگفت انگیز و قابل تأمل، این است که خلیفه دوم با وجود سختگیری درباره کارگزاران و والیان، درباره معاویه رویه ای دیگر و نرمشی خاص داشت. خلیفه هیچ گاه به استاندارش در شام اخم نمی کرد بلکه در سفری که به آنجا داشت و با وجود مشاهده تاج و تخت پادشاهی که معاویه برای خود درست کرده بود، به صراحت چنین گفت: «من، تو را به هیچ وجه امر و نهی نمی کنم».[50]

4-عثمان بن عفان (بن ابی العاص بن امیه)

او در مدینه بود و در به خلافت رسیدن عمر بن خطاب نقش بسیار مهمی داشت. طبری می نویسد: «ابوبکر (در حال احتضار) عثمان را به خلوت خود فرا خواند و از او خواست چنین بنویسد: «بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیتی است که ابوبکر به مسلمانان کرده است. اما بعد…»، این سخن را گفت و بیهوش شد. ولی عثمان در این فرصت این جمله را از خود افزود: «من عمر بن خطاب را خلیفه شما قرار دادم و از هیچ خیر و خوبی فروگذار نکردم.»

هنگامی که ابوبکر به هوش آمد، گفت: بخوان و او نیز خواند. ابوبکر تکبیر گفت و افزود: «من گمان می کنم (اینکه عجله کردی و خلافت را به نام عمر نوشتی، برای این بود که) ترسیدی اگر به هوش نیایم و بمیرم، مردم اختلاف کنند». عثمان گفت: آری، چنین بود. ابوبکر هم در حق او دعا کرد».[51]

از این سخن به خوبی بر می آید عثمان که از دودمان بنی امیه بود، لباس خلافت را از پیش برای عمر دوخته بود و اگر به فرض ابوبکر به هوش نمی آمد، این وصیتنامه به عنوان وصیت نهایی ابوبکر منتشر می شد.

نتیجه آنکه بنی امیه در مدیریت مسئله خلافت بسیار تأثیر گذار بودند  و هیچ رغبتی برای پایان دادن به تحریم و انزوای سیاسی اهل بیت (علیهم السلام) از خود نشان نمی دادند.

خلفای بنی امیه

در مدت نزدیک به 83 سال، چهارده نفر از بنی امیه بر مسند خلافت تکیه زدند. اسامی و مدت حکومت آنان، بدین شرح است:

1-معاویة بن ابی سفیان (41-60ق.)[52]

مدت خلافت نوزده سال و سه ماه.[53] سیوطی می نویسد: «او نخستین کسی است که برای مردم نشسته خطبه خواند و آن هنگامی بود که پیهش زیاد و شکمش بزرگ شده بود».[54]

2-یزید بن معاویة بن‌ابی سفیان (60-64ق.)[55]

مدت خلافت سه سال و شش یا هشت ماه.[56] سبط ابن جوزی از جدش این گونه نقل می کند: «شگفتی من از ابن زیاد به خاطر نبرد با حسین (علیه السلام) و آوردن عمر بن سعد و شمر برای کشتن آن حضرت و نیز بالا بردن سرها بر بالای نیزه ها نیست؛ بلکه شگفتی من از یزید است که با چوب بر دندان های حسین (علیه السلام) میزد و خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را با حالت اسارت بر پشت شتران سوار کرد و تصمیم گرفت فاطمه (سلام الله علیها) دختر حسین (علیه السلام) را به آن مردی که وی را خواسته بود، ببخشد».[57]

3-معاویة بن یزید بن معاویة بن ابی سفیان (64ق.)[58]

مدت خلافت چهل روز.[59] به او هنگامی که در بستر مرگ افتاده بود، گفته شد: «آیا کسی را پس از خود جانشین قرار نمی دهی؟» در پاسخ گفت: «از شیرینی خلافت چیزی نفهمیدم، پس چرا تلخی آن را تحمل کنم؟»[60]

4-مروان بن الحکم بن العاص (64-65ق.)[61]

مدت خلافت نه ماه.[62] وی همان کسی است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره اش فرمود: «او ملعون فرزند ملعون است».[63]

5-عبد الملک بن مروان بن الحکم (73-86ق.)[64]

مدت خلافت سیزده سال و پنج ماه.[65] او با زنی به نام ام درداء همنشین بود. روزی آن زن به عبد الملک گفت: «ای امیرمؤمنان! شنیده ام پس از عبادت و تهجد، شراب نوشیده ای؟» او پاسخ داد: «نه تنها شراب که خون مردم را نیز نوشیده ام!»[66]

6-ولید بن عبد الملک بن مروان (86-96ق.)[67]

مدت خلافت ده سال.[68] گفته می شود او عده ای از دانشمندان نحو را جمع کرد و مدت شش ماه مشغول فراگیری این علم شد؛ ولی پس از این مدت، نادان تر از روز نخست گردید![69]

7-سلیمان بن عبد الملک بن مروان (96-99ق.)[70]

مدت خلافت دو سال و هشت ماه.[71] او در پرخوری زبانزد بود. در مجلسی هفتاد انار و شش مرغ خورد!![72]

8-عمر بن عبد العزیز بن مروان (99-101ق.)[73]

مدت خلافت دو سال و پنج ماه[74]. او در میان بنی امیه نخستین کسی است که فرمان داد سبّ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) را از خطبه ها حذف کنند.[75]

9-یزید بن عبد الملک بن مروان (101-105ق.)[76]

مدت خلافت چهار سال.[77] او در آغاز خلافتش چهل نفر از بزرگان را گرد هم آورد تا شهادت دهند خلفای بنی امیه (در آخرت) نه حسابی دارند نه کتابی![78]

10-هشام بن عبد الملک بن مروان (105-125ق.)[79]

مدت خلافت نوزده سال و هفت ماه.[80] پدر او عبد الملک خواب دید که در محراب چهار بار بول کرده است. تعبیرش را پرسید، به او گفتند: چهار فرزند او پادشاهی می کنند. آخرین آنها هشام بود.[81]

11-ولید بن یزید بن عبد الملک بن مروان (125-126ق.)[82]

مدت خلافت یک سال و سه ماه.[83] سیوطی می گوید: «او فاسقی بود که در نوشیدن شراب زیاده روی می کرد. در سفرش به حج می خواست بالای کعبه شراب بنوشد که با شورش و اعتراض مردم مواجه شد».[84]

12-یزید بن ولید بن عبد الملک بن مروان (126ق.)[85]

مدت خلافت شش ماه.[86] او پسر عمویش ولید را به قتل رساند و قدرت را به دست گرفت.[87]

13-ابراهیم بن ولید بن عبد الملک بن مروان (126ق.)[88]

مدت خلافت هفتاد روز.[89] او پس از دو ماه و اندی از قدرت بر کنار شد و هنگام خروج مروان بن محمد گریخت و سپس خودش با مروان بیعت کرد.[90]

14-مروان بن محمد بن مروان (127-132ق.)[91]

مدت خلافت پنج سال و ده ماه.[92] او آخرین خلیفه بنی امیه و مشهور به مروان حمار بود. این لقب را از آن جهت به او دادند که در سختی های جنگ به قدری صبور بود که می گفتند: از حمار صبورتر است! هنگامی که به قتل رسید، سرش را از تن جدا کردند؛ گربه ای آمد و زبان مروان را کند و آن را جوید![93]

پی نوشت ها

[1] . نهج البلاغه، خطبه 93.

[2] . تفسیر المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج16، ص411.

[3] . احزاب/ 4 و 5.

[4] . احزاب/37.

[5] . صحیح بخاری، ج5، ص79؛ سنن نسایی ج7، ص130؛ کتاب المسند امام شافعی، ص324و 325.

[6]. صحیح بخاری، ج4، ص155؛ مسند احمد، ج4، ص81؛ سنن ابی داود سجستانی، ج2، ص26؛ سنن نسایی، ج7، ص130.

[7] . شرح معانی الاثار، ج3، ص233.

[8] . فتح الباری، ج6، ص175؛النزاع و التخاصم بین بنی امیه و بنی هاشم، ص70.

[9] . فتح الباری، ج6، ص175.

[10] . شرح معانی الاثار، ج3، ص239.

[11] . همان، ص282.

[12] . همان.

[13] . همان، ص284.

[14] . همان.

[15] . نهج البلاغه، نامه 17.

[16] . بحار الانوار، ج31، ص458.

[17] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج15، ص82.

[18] . الاستغاثه، ج1، ص76.

[19] . بحار الانوار، ج31، ص458.

[20] . تذکرة الخواص، ص263.

[21] . شرح نهج البلاغه، ج16، ص326.

[22] . مانند این روایت در بخاری آمده: «عن عبد الملک سمعت جابر بن سمره قال سمعت النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: یکون اثنا عشر امیراً فقال کلمة لم اسمعها فقال ابی: انه قال: کلهم من قریش». صحیح بخاری، ج8، ص127؛ و یا این حدیث از مسلم: «عن جابر بن سمره قال: دخلت مع ابی علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فسمعته یقول: ان هذا الامر لا ینقضی حتی یمضی فیهم اثنا عشر خلیفه. قال: ثم تکلم بکلام خفی علیَّ قال فقلت: لأبی ما قال؟ قال: کلهم من قریش». (صحیح مسلم، ص817، حدیث1821).

[23]. شیخ سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی در ینابیع الموده روایت را این گونه نقل می کند: «عن جابر بن سمره قال: کنت مع ابی عند النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فسمعته یقول: بعدی اثنا عشرة خلیفه. ثم اخفی صوته فقلت لابی ما الذی اخفی صوته؟ قال: کلهم من بنی هاشم» وی پس از نقل این روایت می نویسد: «اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صدایش را آهسته کرد، خود مرجح این روایت است. زیرا بنی امیه دوست نداشتند بنی هاشم بر کرسی خلافت تکیه زنند» (ینابیع الموده، ج، 3، ص504).

[24]. نهج البلاغه، نامه 16.

[25]. شرح نهج البلاغه، ج15، ص118؛ تاریخ طبری، ج8، ص633.

[26]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج5، ص85.

[27]. همان، ص85و86.

[28]. زاد المسیر، ج4، ص247.

[29]. جامع البیان، ج13، ص287.

[30]. زاد المسیر، ج4، ص265؛ الجامع لاحکام القرآن، ج9، ص364.

[31] . جامع البیان، ج15، ص76و77.

[32] . البحر المحیط، ج7، ص74 و 76.

[33] . زاد المسیر، ج3، ص35.

[34] . الکشف و البیان، ج1، ص257.

[35] . همان.

[36] . الدر المنثور، ج6، ص371.

[37] . همان، ج4، ص191.

[38] . تاریخ الخلفاء، ص124و125.

[39] . حجرات/6.

[40] . الاستیعاب، ج2، ص333.

[41] . تاریخ طبری، ج3، ص220و221.

[42] . همان، ص221.

[43] . همان، ص221 و 258.

[44] . الاستیعاب، ج2، ص334.

[45] . همان.

[46] . همان.

[47] . تاریخ طبری، ج3، ص218.

[48] . تاریخ الخلفاء، ص155.

[49] . همان.

[50] . الاستیعاب، ج2، ص244 و245.

[51] . تاریخ طبری، ج3، ص253.

[52] . همان، ج4، ص536.

[53] . همان.

[54] . تاریخ الخلفاء، ص159.

[55] . تاریخ طبری، ج4، ص547 و ج5، ص20.

[56] . همان، ج5، ص20.

[57] . تذکرة الخواص، ص362و363.

[58] . تاریخ طبری، ج5، ص21.

[59] . تاریخ الخلفاء، ص169.

[60] . همان.

[61] . تاریخ طبری، ج5، ص46و115.

[62] . همان، ص115.

[63] . المستدرک علی الصحیحین، ج5، ص389.

[64] . تاریخ طبری، ج5، ص480و481.

[65] . همان، ص480.

[66] . تاریخ الخلفاء، ص174.

[67] . تاریخ طبری، ج5، ص484و543.

[68] . همان، ص543.

[69] . تاریخ الخلفاء، ص180.

[70] . تاریخ طبری، ص550و585.

[71] . همان، ص585.

[72] . تاریخ الخلفاء، ص183.

[73] . تاریخ طبری، ج5، ص600و601.

[74] . همان، ص601.

[75] . تاریخ الخلفاء، ص193و198.

[76] . تاریخ طبری، ج5، ص607و ج6، ص18.

[77] . همان، ج6، ص18.

[78] . تاریخ الخلفاء، ص201.

[79] . تاریخ طبری، ج6، ص20و172.

[80] . همان، ص172.

[81] . تاریخ الخلفاء، ص203.

[82] . تاریخ طبری، ج6، ص179و218.

[83] . همان، ص218.

[84] . تاریخ الخلفاء، ص207.

[85] . تاریخ طبری، ج6، ص226.

[86] . همان، ص258.

[87] . تاریخ الخلفاء، ص210.

[88] . تاریخ طبری، ج6، ص259.

[89] . همان، ص260.

[90] . تاریخ الخلفاء، ص212.

[91] . تاریخ طبری، ج6، ص270و383.

[92] . همان، ص388.

[93] . تاریخ الخلفاء، ص214.

نویسندگان: محمدعلی مروجی طبسی

منبع: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

بدون دیدگاه