محاصره اقتصادی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان، یکی از روش های مشرکان و دشمنان اسلام برای مقابله با حرکت اصلاحی رسول خدا (ص) در مبارزه با جهل و بت پرستی بود.
مبارزه منفى كه شالوده آن را، اصل اتفاق و اتحاد اكثريت تشكيل می دهد وسيله آسانى براى در هم كوبيدن جنبش اقليت هاى جامعه است.
مبارزه مثبت به وسايل گوناگونى نياز دارد، زيرا بايد گروهى رزمنده دست به سلاح روز بزنند و با دادن تلفات جانى و مالى و هموار ساختن صدها پستى و بلندى به سوى مقصد پيش روند. ناگفته پيدا است كه نوع مبارزه با صدها رنج و بلا، همراه است و زمامداران خردمند، پس از اتخاذ تدابير لازم و آمادگى كامل، دست به چنين مبارزه اى می زنند و تا كارد به استخوان نرسد و چاره اى جز جنگ نباشد، چنين برنامه اى را اجرا نمی کنند.
ولى مبارزه منفى، در گرو اين گونه مطالب نيست. فقط يك عامل نياز دارد و آن اتفاق و اتحاد اكثريت است، يعنى گروهى كه هدف و ايده دارند، از صميم دل با يكديگر، هم پيمان و متحد می شوند كه همه گونه روابط خود را با اقليت مخالف قطع كنند: خريد و فروش را با آنان تحريم كنند، ارتباط زناشويى موقوف شود و در كارهاى اجتماعى، آن ها را دخالت ندهند و نيز در امور شخصى با آنان همكارى نكنند.
در چنين هنگامى زمين با آن پهناورى براى اقليت، بسان زندان كوچك و تنگى می گردد كه هر لحظه فشارش، آن ها را به نابودى تهديد می كند.
اقليت مخالف در چنين گيرودارى گاهى تسليم می شوند و از نيمه راه برگشته و فرمانبردار اراده اكثريت می گردند، ولى چنين اقليتى بايد گروهى باشند كه مخالفت آن ها جنبه اصولى و عقيده اى نداشته باشد؛ مثلا براى به دست آوردن ثروت، پست هاى حساس و مقامات رسمى، صف خود را جدا كرده باشند. چنين گروهى، وقتى احساس خطر می كنند و با رنج و زندان و محاصره روبه رو می شوند، چون محرك روحانى و ايمانى ندارند و فقط محرك آنان امرى مادى است؛ از اين لحاظ، لذت زودگذر موقت را بر لذت بيشتر احتمالى، ترجيح داده و تسليم خواسته اكثريت می گردند.
ولى دست هاى كه شالوده مخالفتشان را ايمان به هدف تشكيل می دهد، هرگز با اين بادها نمی لرزند؛ فشار محاصره ريشه ايمانشان را محكمتر می سازد و ضربه هاى دشمن را با سپر صبر و شكيبايى پاسخ می دهند.
نيرومندترين عامل براى استقامت و پايدارى اقليت ها در برابر اراده اكثريت، همان نيروى ايمان و اعتقاد است كه گاهى با ريختن آخرين قطره خون، نقش پايدارى را ايفا می كنند.
محاصره اقتصادی مسلمانان توسط قریش
سران قريش، از نفوذ پيشرفت حيرتانگيز آيين يكتاپرستى، سخت ناراحت بودند و در فكر چاره و راه حلى بودند و محاصره اقتصادی را تنها راه این مشکل دانستند. اسلام آوردن امثال «حضرت حمزه»، تمايل جوانان روشن دل «قريش» و آزادى عملى كه در كشور «حبشه» نصيب مسلمانان شده بود، بر حيرت و سرگردانى حكومت وقت افزوده بود و از اين كه از نقشه هاى خود بهره اى نمی بردند، سخت متاثر بودند.
از اين رو به فكر نقشه ديگرى افتاده و خواستند با «محاصره اقتصادى» كه نتيجه آن بريدن رگهاى حياتى مسلمانان بود، از نفوذ و پخش اسلام بكاهند و پايه گذار و هواداران آيين خداپرستى را در ميان اين حصار، خفه سازند.
بنابراين، سران قريش عهد نامه اى به خط «منصور بن عكرمه» و امضاى هيئت عالى قريش نوشتند و در داخل كعبه آويزان و سوگند ياد كردند كه قريش تا لحظه مرگ طبق مواد زير رفتار كنند:
- همه گونه خريد و فروش با هواداران «محمد» تحريم می شود.
- ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع میگردد.
- كسى حق ازدواج با مسلمانان را ندارد.
- در تمام پيش آمدها بايد از مخالفان «محمد» طرفدارى كرد.
متن پيمان با مواد ياد شده به امضاى تمام متنفذان «قريش» جز «مطعم بن عدى» رسيد و با شدت هرچه تمامتر اجرا شد. يگانه حامى پيامبر، «ابو طالب» از عموم خويشاوندان (فرزندان هاشم و مطلب) دعوتى كرد و يارى پيامبر را بر دوش آنان نهاد و دستور داد كه عموم «فاميل» از محيط «مكه» به درهاى كه در ميان كوه هاى مكه قرار داشت و به «شعب ابى طالب» معروف بود و داراى خانه هاى محقر و سايبان هاى مختصرى بود، منتقل شوند و در آن جا سكنا گزينند و از محيط زندگى مشركان دور باشند. همچنين، براى جلوگيرى از حمله هاى ناگهانى «قريش» در نقاط مرتفع افرادى را براى ديده بانى گماشت تا آن ها را از هرگونه پيشامد باخبر سازند.[1]
اين محاصره اقتصادی سه سال تمام طول كشيد، فشار و سختگيرى به حد عجيبى رسيد.
ناله جگرخراش فرزندان «بنى هاشم» به گوش سنگ دلان «مكه» می رسيد، ولى در دلشان چندان تاثير نمی كرد.
جوانان و مردان با خوردن يك دانه خرما در شبانه روز زندگى می كردند. گاهى يك دانه خرما را دو نيم می كردند. در تمام اين سه سال، فقط در ماه هاى حرام- كه امنيت كامل در سرتاسر شبه جزيره حكمفرما بود- بنى هاشم از شعب بيرون آمده و به داد و ستد مختصرى اشتغال می ورزيدند، سپس به داخل دره می رفتند، اين پيمان در شب اول سال هفتم «بعثت» بسته شد. وقتى «ابو طالب» از پيمان تنگنای اقتصادى قريش آگاه شد، قصيدهاى سرود كه نخستين بيت آن اين است:
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمدا نبيّا كموسى خطّ في أوّل الكتب
رهسپار می شدند. پيامبر گرامى نيز، فقط در همين ماه ها توفيق نشر و پخش آيين خود را داشت. عمال سران قريش، در همين ماه ها با آزارشان، فشار اقتصادى آنان را به گونه اى فراهم می کردند، زيرا غالبا بر سر بساط ها و فروشگاه ها حاضر می شدند و هر موقع مسلمان ها می خواستند چيزى بخرند، فورا آن را به قيمت گرانترى می خريدند و از اين راه قدرت خريد را از آنان سلب می كردند.
در اين ميان، «ابو لهب» پافشارى بيشترى می كرد. او در ميان بازار فرياد می كشيد و می گفت: مردم! قيمت اجناس را بالا ببريد تا از پيروان محمد قدرت خريد را و براى تثبيت قيمت، اجناس را گرانتر خريدارى می كرد. از اين رو هميشه عقربه ارزش در يك افق بالاترى گردش می كرد.
وضع رقت بار بنى هاشم بعد از محاصره اقتصادی در شعب
بعد محاصره اقتصادی فشار گرسنگى به حدى رسيده بود كه «سعد وقاص» می گويد: شبى از ميان دره بيرون آمدم، در حالى كه نزديك بود تمام قوا را از دست بدهم. ناگهان پوست خشكيده شترى را ديدم، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم و كوبيدم، بعد با آب مختصرى خمير كرده و از اين طريق سه روز به سر بردم.
محاصره اقتصادی به حدی بود که جاسوسان «قريش» در تمام راه مراقب بودند كه مبادا كسى خواربارى به «شعب ابى طالب» ببرد، ولى با اين كنترل كامل، گاه بيگاهى، «حكيم بن حزام» برادرزاده «خديجه» و «ابو العاص بن ربيع» و «هشام بن عمر» نيمه شب ها مقدارى گندم و خرما بر شترى حمل كرده و تا نزديكى «شعب» می آوردند. سپس افسار آن را دور گردنش می پيچيدند و رها می كردند و گاهى همين مساعدت موجب گرفتارى آنان می شد.
روزى «ابوجهل» ديد، «حكيم» مقدارى خواربار بر شترى حمل كرده و راه دره را پيش گرفته است. وى سخت برآشفت، و گفت: بايد تو را پيش قريش ببرم و رسوا كنم. كشمكش آنها به طول انجاميد. «ابو البخترى» كه از دشمنان اسلام بود، عمل «ابو جهل» را تقبيح كرد و گفت وى غذا براى عمه خود «خديجه» می برد؛ تو حق ممانعت ندارى، حتى به اين جمله هم اكتفا نكرد و او را لگدمال كرد.
شدت عمل «قريش» در اجراى عهدنامه، ذرهاى از صبر و بردبارى مسلمانان نكاست. سرانجام، ناله جانگداز فرزندان و كودكان و وضع رقتبار عموم مسلمانان گروهى را تحت تأثير قرار داد و از امضاى عهدنامه سخت پشيمان شدند و به فكر حل قضيه افتادند.
روزى «هشام بن عمر» پيش زهير بن ابى اميّه- كه نوه دخترى عبد المطلب بود- رفت و چنين گفت: آيا سزاوار است كه تو غذا بخورى و بهترين لباس ها را بپوشى، اما خويشاوندان تو برهنه و گرسنه به سر ببرند؟ به خدا سوگند، هرگاه تو درباره خويشاوندان «ابو جهل» چنين تصميمى می گرفتى و او را براى اجرايش دعوت می كردى، هرگز تسليم تو نمی گشت. «زهير» گفت: من يكه و تنها نمی توانم، تصميم قريش را بشكنم، ولى هرگاه كسى مرا همراهى كند، باشد، من عهد نامه را پاره می كنم.
«هشام» گفت: من با تو همراهم. وى گفت: شخص سومى را با ما همراه ساز. وى برخاست و به سراغ «مطعم بن عدى» رفت و گفت: هرگز تصور نمی كنم تو راضى شوى، دو گروه (بنى هاشم و بنى عبد المطلب) از فرزندان «عبد مناف» كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را دارى، جام مرگ بنوشند. گفت: چه كنم از يك فرد كارى ساخته نيست. وى پاسخ داد: دو نفر ديگر هم با تو همراه است و آن دو نفر عبارتند از:
من و زهير. «مطعم» پاسخ داد كه بايد كسان ديگرى نيز با ما همكارى كنند. از اين نظر، هشام جريان را به ترتيبى كه با «مطعم» در ميان گذاشته بود، با «ابى البخترى» و «زمعه» در ميان نهاد و آنان را براى همكارى دعوت كرد و قرار گذاشتند كه همگى بامدادان در مسجد حاضر گردند.
جلسه قريش، با شركت زهير و گروهى از همرازان او منعقد گرديد. وى مهر خاموشى را شكست و گفت: امروز، قريش بايد اين لكّه ننگين را از دامن خود پاك گرداند. بايد امروز اين نامه ظالمانه پاره شود، زيرا وضع جگرخراش فرزندان هاشم همه را ناراحت كرده است.
«ابو جهل» در آن ميان گفت: اين مطلب هرگز عملى نيست و پيمان «قريش» محترم است. از آن طرف «زمعه» به يارى زهير برخاست و گفت: بايد پاره شود و ما از آغاز راضى نبوديم. از گوشه ديگر، عده اى نيز كه خود خواهان شكسته شدن اين پيمان بودند، سخنان زهير را تاييد كردند. ابو جهل احساس كرد كه مطلب جدى است و قبلا توطئه اى شده است و اين گروه در غياب وى تصميم قاطع گرفته اند. از اين رو، كوتاه آمد و ساكت نشست. مطعم فورا از فرصت استفاده كرد و به محل «صحيفه» (نامه اى كه پيمان در آن نوشته بود) رفت تا آن را پاره كند، ديد موريانه ورقه را خورده و فقط از آن كلمه «باسمك اللّهمّ»- كه قريش نامه هاى خود را با آن آغاز می نمودند- باقى مانده است.[2]
ابو طالب، آن روز جريان را از نزديك میديد و منتظر ختم جريان بود. وى پس از آنكه كار يكسره گرديد، جريان را حضور برادرزاده خود معروض داشت و با تصميم و مشورت ابو طالب، گروه پناهنده به شعب، بار ديگر به منازل خود بازگشتند.
برخى می نويسند: پيامبر، ابو طالب و خديجه، در اين مدت تنگنای اقتصادی تمام دارايى خود را از دست داده بودند. ناگهان پيك وحى نازل شد و گزارش داد: موريانه تمام آن پيمان را كه قريش نوشته و مهر كرده بودند خورده است، جز جمله نخست آن «باسمك اللّهم» كه بر جاى خود باقى است.
رسول گرامى «ابو طالب» را از اين امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهى از «شعب» بيرون آمدند و در كنار كعبه نشستند. در اين موقع دور «ابو طالب» را گرفتند و به او گفتند: آيا وقت آن نرسيده است كه خويشاوندى خود را با ما به يادآورى و از حمايت برادرزادهات دست بردارى؟
ابو طالب رو به آنان كرد و گفت: عهدنامه را بياوريد. آنان عهدنامه را آوردند، در حالى كه مهرها بر آن باقى بود. ابو طالب گفت: آيا اين همان عهدنامهاى است كه همگى نوشتهايد؟ گفتند: آرى. گفت: آيا كسى به آن دست زده است؟ گفتند: نه. گفت:
برادرزاده من از طرف پروردگار خويش خبرى دريافت كرده است؛ اگر سخنش راست باشد از كار خود دست بر می داريد؟ گفتند: آرى. گفت: اگر سخنش دروغ باشد من نيز او را تحويل شما می دهم تا او را بكشيد. قريش به تصديق ابو طالب برخاسته و گفتند: از در انصاف وارد شده اى. گفت: برادرزاده من می گويد كه موريانه، عهدنامه را خورده است. آنگاه مهر عهدنامه را شكستند، ديدند موريانه همه را، جز نام خدا خورده است. اين كار نه تنها مايه هدايت آنان نگشت، بلكه سبب شد كه بر عناد خود بيفزايند و سرانجام بنى هاشم به شعب باز گردند[3] و تا مدتى كه محاصره باقى بود و «هشام» آن را نقض نكرده بود، در آنجا بمانند.
پس از نقض پيمان، ابو طالب اشعارى در تمجيد اين عمل (پيمان بی مهرى) سرود كه همه را ابن هشام آورده است.[4]
اين ها نمونه هايى از واكنش هاى ظالمانه قريش، در برابر دعوت رسول گرامى بود؛ البته هرگز نمی توان به صورت قطعى ادعا كرد كه اين واكنش ها به همين ترتيب صورت گرفته است كه ما در اين جا نگاشته ايم، ولى از مراجعه به تاريخ می توان چنين ترتيبى را به دست آورد، بالاخص كه يادآور شديم مسئله پايان يافتن محاصره اقتصادی در نيمه رجب سال دهم بعثت اتفاق افتاد.
البته آزار و اذيت قريش و عكس العمل هاى آنان، منحصر به آنچه كه در اين جا يادآور شديم- نيست، بلكه آنان در برابر اين نهضت عظيم آسمانى، ترفند هاى ديگرى داشتند كه از جمله براى خرد كردن شخصيت پيامبر او را «ابتر» می خواندند و عاص بن وائل سهمى هر موقع نام پيامبر به ميان می آمد فورا می گفت: از او دست برداريد، او مردى است عقيم و اگر بميرد، دعوتش خاموش خواهد شد. در اين موقع سوره «الكوثر» نازل شد و گزارش داد كه خدا، رسول گرامى را از نسل كثيرى برخوردار خواهد كرد.[5]
جمع بندی
پیامبر اسلام و مسلمانان صدر اسلام برای پیشبرد اسلام سختی های فراوانی را متحمل گردیدند که یکی از آنها محاصره اقتصادی شدید در شعب ابی طالب بود. این محاصره اقتصادی سه سال طول کشید اما هرگز موجب نشد تا مسلمانان از مقاومت و پایداری دست بر دارند و سرانجام با سربلندی از آن نجات یافتند.
پی نوشت ها
[1] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 350؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 78.
[2] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 374 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 79.
[3] . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 19؛ الكامل في التاريخ، ج 2، ص 61 و الطبقات ابن سعد، ج 1، ص 208، 210.
[4] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 374- 380.
[5] . فخر رازى در تفسير خود مینويسد: اين خبر غيبى آنچنان راست و پابرجا بوده و میباشد كه هم اكنون فرزندان زهرا (س) در همه جهان منتشرند، با اين كه گروهى از آنان در حادثه هاى مختلف كشته و قربانى شده اند؛ مع الوصف فرزندان پيامبر از دخت گرامی اش زهرا (س) همه نقاط جهان را فراگرفته است- «مفاتيح الغيب، ص 30، تفسير سوره كوثر».
منابع
- السيرة النبوية( لابن هشام)، ابن هشام حميرى معافری، دار المعرفة، بيروت، 1400ق.
- تاريخ الأمم و الملوك، محمد بن جرير طبری، دار التراث، بيروت، دوم، 1387ق.
- تاريخ اليعقوبی، احمد بن ابى يعقوب، اهل بيت ع، قم، بی تا.
- الكامل في التاريخ، ابن اثير جزرى، دار الصادر، بيروت، 1385ق.
- الطبقات الكبرى، ابن سعد كاتب واقدی، دار الكتب العلمية، بيروت، دوم، 1418ق.
- التفسير الكبير( مفاتيح الغيب)، فخر رازى، محمد بن عمر، دار إحياء التراث العربي، لبنان- بيروت، 1420 ه. ق