ماجرای رحلت پیامبر اکرم (ص)

ماجرای رحلت پیامبر اكرم (ص)

1400-04-27

486 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک
فهرست محتوا

اشاره:

در حالی كه اضطراب و دلهره، سراسر «مدینه» را فرا گرفته بود، یاران پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) ، با دیدگانی اشكبار و دل هایی آكنده از اندوه، دور خانه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) گرد آمده بودند تا از سرانجام بیماری پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آگاه شوند. گزارش هایی كه از داخل خانه به بیرون می رسید، از وخامت وضع مزاجی آن حضرت، حكایت می كرد و هر نوع امید بهبودی را از بین می برد. نوشته پیش رو این حادثه ناگوار را بازگو نموده است.

گروهی از یاران آن حضرت، علاقه مند بودند كه از نزدیك رهبر عالیقدر خود را زیارت كنند، ولی وخامت وضع پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اجازه نمی داد در اتاقی كه حضرت در آن بستری شده بود، جز اهل بیت وی، كسی رفت و آمد كند.

دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، فاطمه( علیها السلام) در كنار بستر پدر بزرگوارش نشسته بود و بر چهره نورانی آن حضرت نظاره می كرد. ایشان مشاهده می كرد كه عرق موت، بسان دانه های مروارید، از پیشانی و صورت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) سرازیر می شود.(1) زهرای مرضیه با دیدگانی اشك بار و اندوهگین، شعر زیر را كه از سروده های ابوطالب درباره پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بود، زمزمه می كرد:

و ابیض یستسقی الغمام بوجهه  ـ   ثمال الیتامی عصمة للارامل. یعنی چهره روشنی كه به احترام آن از ابر باران درخواست می شود، شخصیتی كه پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است.

در این هنگام، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) دیدگان خود را گشود و با صدای آهسته به دختر عزیزش فرمود: این شعری است كه ابوطالب درباره من سروده است، ولی شایسته است به جای آن، این آیه را تلاوت كنید: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِكمْ وَمَن ینقَلِبْ عَلَی عَقِبَیهِ فَلَن یضُرَّ اللّهَ شَیئًا وَسَیجْزِی اللّهُ الشَّاكرِینَ(2) یعنی محمّد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانی آمده اند و رفته اند. آیا هر گاه او فوت كند و یا كشته شود، به آیین گذشتگان خود باز می گردید؟ هر كس به آیین گذشتگان خود باز گردد، خدا را ضرر نمی رساند و خداوند، سپاس گزاران را پاداش می دهد.»(3)

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با دختر خود سخن می گوید.تجربه نشان می دهد كه عواطف در شخصیت های بزرگ، بر اثر تراكم افكار و فعالیت های زیاد، نسبت به فرزندان خود كم فروغ می شود. زیرا اهداف بزرگ و افكار جهانی، آن چنان آن را به خود مشغول می سازد كه دیگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالی برای بروز و ظهور خود نمی یابد. ولی شخصیت های بزرگ معنوی از این قاعده، مستثنی هستند. آنان با داشتن بزرگترین اهداف و ایده های جهانی و مشاغل روز افزون، روح وسیع و بزرگی دارند كه گرایش به یك قسمت، آن ها را از قسمت دیگر باز نمی دارد.

علاقه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به یگانه فرزندش، از عالی ترین تجلّی عواطف انسانی بود.(4) تا آن جا كه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) هیچ گاه بدون وداع و خداحافظی با دختر خود، به مسافرت نمی رفت و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به دیدن زهرا (علیهاالسلام) می شتافت. در برابر همسران خود، از وی احترام شایسته ای به عمل می آورد و به یاران خود می فرمود: «فاطمه پاره تن من است. خشنودی وی خشنودی من و خشم او خشم من است».(5)

دیدار حضرت زهرا (علیهاالسلام) پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) را به یاد پاكترین و با عاطفه ترین، زنان جهان، حضرت خدیجه كبری (علیهاالسلام) می انداخت كه در راه هدف مقدّس شوهر، به سختی های عجیبی تن داد و ثروت و مكنت خود را در آن راه بذل كرد.

در تمام روزهایی كه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بستری بود، فاطمه (علیهاالسلام) در كنار بستر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نشسته و لحظه ای از او دور نمی شد. ناگاه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به دختر خود اشاره كرد كه با او سخن بگوید: زهرا (علیهاالسلام) قدری خم شد و سر را نزدیك پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آورد. آن گاه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با دخترش به طور آهسته سخن گفت. كسانی كه در كنار بستر آن حضرت بودند، از حقیقت گفتگوی آن ها آگاه نشدند. وقتی سخن پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به پایان رسید، زهرا (علیهاالسلام) به شدت گریست و سیلاب اشك از دیدگانش جاری شد. ولی مقارن همین وضع پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بار دیگر به دخترش اشاره كرد و آهسته با وی سخن گفت: این بار حضرت زهرا (علیهاالسلام) خوشحال شد. وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن، حاضران را متعجب ساخت، آنان از زهرا (علیهاالسلام) خواستند كه از حقیقت گفتار پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آگاهشان سازد و علّت بروز این دو حالت مختلف را برای آنان روشن سازد. زهرا (علیهاالسلام) فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمی كنم.

پس از درگذشت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) زهرا (علیهاالسلام) روی اصرار عایشه، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار، مرا از مرگ خود مطلع كرد و اظهار نموده كه من از این بیماری، بهبودی نمی یابم. برای همین جهت به من گریه و ناله دست داد، ولی بار دیگر به من فرمود كه تو نخستین كسی هستی كه از اهل بیت من، به من ملحق می شوی. این خبر مرا خوشحال كرد و فهمیدم كه پس از اندكی به پدرم ملحق می شوم.(6)

از ابن عباس روایت شده است كه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) هنگام بیماری لحظه ای بیهوش گردید، در آن هنگام در خانه كوبیده شد. حضرت فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: كیستی؟ كوبنده در گفت: مرد غریبی هستم، آمده ام از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرسشی كنم. آیا اجازه می دهید به محضرش برسم؟

فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: بازگرد، خدا تو را بیامرزد. اكنون پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بیمار است. آن شخص غریب رفت و پس از لحظه ای باز آمد و در خانه را كوبید و گفت: مرد غریبی است كه از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اجازه ورود می طلبد، آیا به غریبان اجازه ورود می دهید؟

در این هنگام رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به هوش آمد و فرمود: فاطمه جان! آیا می دانی این شخص كیست؟ این كسی است كه جمعیت ها را پراكنده می كند. این فرشته مرگ (عزرائیل) است. به خدا سوگند قبل از من از كسی اجازه نگرفته و پس از من هم از احدی اجازه نمی گیرد. به خاطر مقام ارجمندی كه در پیشگاه خداوند دارم، از من اجازه می طلبد، به او اجازه ورود بده.

فاطمه (علیهاالسلام) به او فرمود: داخل شو، خدا تو را بیامرزد. عزرائیل مانند نسیم ملایمی وارد خانه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) شد و گفت: «السلام علی اهل بیت رسول الله. سلام بر خاندان رسول خدا».(7)

خداوند متعال تو را سلام می رساند و فرمان داده است تا بی اجازه تو قبض روح نكنم.

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: از تو درخواستی دارم، منتظر بمان تا جبرئیل نیز حاضر شود.

در این هنگام جبرئیل به حضور پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) رسید، حضرت فرمود: در چنین موقعیتی مرا تنها گذاشتی.

جبرئیل عرض كرد: بشارت باد كه تو را مژده آورده ام.

حضرت پرسید: آن مژده كدام است؟

جبرئیل عرض كرد: آتش جهنم به مناسبت ورود تو به بهشت خاموش شده است و بهشت آراسته شده و حوریان سیاه چشم، صف در صف ایستاده اند و فرشتگان، قدوم روح تو را ستایش می گویند.

حضرت فرمود: چه نیكوست! آیا سخن دیگری دارید؟

جبرئیل عرض كرد: بهشت بر پیامبران، پیش از ورود تو حرام است.

حضرت فرمود: بشارت مرا افزون كن. عرض كرد: خداوند به تو آن داده كه به هیچ پیامبری نداده است و آن حوض كوثر و مقام پسندیده و شفاعت امّت است كه تنها مخصوص توست. حضرت فرمود: از شنیدن این بشارت، دلم آرام شد و احساس رضایت می كنم. ای ملك الموت! نزدیك بیا و قبض روحم كن.(8)

آن حضرت در آخرین روز های بیماری خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش می كرد و می فرمود: با بردگان به نیكی رفتار كنید و در خوراك و پوشاك آن ها دقت نمایید و با آنان به نرمی سخن بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید.

در آخرین لحظه های زندگی، چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در كنار بستر من بنشیند. همه فهمیدند مقصودش علی (علیه‌السلام) است. علی (علیه‌السلام) در كنار بستر آن حضرت نشست، ولی احساس كرد كه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می خواهد از بستر برخیزد. علی (علیه‌السلام) آن بزرگوار را از بستربلند كرد و به سینه خود تكیه داد.

چیزی نگذشت كه علائم احتضار در وجود شریف پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پدید آمد، آن حضرت در آغوش علی (علیه‌السلام) جان به جان آفرین تسلیم كرد.(9)

امیر مومنان (علیه السلام) در یكی از خطبه های خود به این مطلب تصریح كرده و می فرماید: «و لقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلی صدری… و لقد ولیت غسله و الملائكة اعوانی».(10) یعنی پیامبر خدا در حالی كه سر او بر سینه من بود، قبض روح شد من در حالی كه فرشتگان مرا یاری و كمك می كردند، ایشان را غسل دادم.

گروهی از محدّثین نقل می كنند كه آخرین جمله ای كه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) درآخرین لحظات زندگی خود فرمود، جمله: «لا، مع الرّفیق الاعلی» بوده است. گویا فرشته وحی (جبرئیل) او را در موقع قبض روح، مخیر ساخته است كه بهبودی یابد و بار دیگر به این جهان باز گردد. و یا پیك الهی (عزرائیل) روح او را قبض كند و به سرای دیگر بشتابد. وی با گفتن جمله مزبور، به پیك الهی رسانیده است كه می خواهد به سرای دیگر بشتابد و با كسانی كه در آیه زیر به آن ها اشاره شده، به سر ببرد: «وَمَن یطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِك مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیهِم مِّنَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِك رَفِیقًا(11). یعنی كسانی كه از خدا و رسولش اطاعت كنند، با كسانی هستند كه خداوند به آن ها نعمت بخشیده. از پیامبران و و صدّیقان و شهیدان و صالحان و این ها چه نیكو دوستان و رفیقانی هستند».

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) این جمله را (لا مع الرّفیق الاعلی) فرمود و دیدگان و لب های وی روی هم افتاد.(12)

پی نوشت:

  1. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیّت، قم، نشر دانش اسلامی، چاپ دوم، 1363.ش، ج 2، ص 503.
  2. سوره آل عمران ،آیه 144.
  3. مفید، محمد بن محمد، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ترجمه رسولی محلاتی، سید هاشم، تهران، انتشارات علمیّه اسلامیّه، چاپ دوم، 1346 ش، ج اول، ص 176 ـ 177.
  4. سبحانی، پیشین، ج 2، ص 504.
  5. ربانی خلخالی، علی، زن از دیدگاه اسلام، قم، انتشارات قرآن، چاپ اول، 1399.ق، ص 16 به نقل از: بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، ج 2، ص120.
  6. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، داربیروت للطباعة و النشر، چاپ اول، 1405.ق، ج 2، ص 247 ـ 248 . ابن اثیر جزری، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 323.
  7. محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد- صلی الله علیه و آله -، قم، انتشارات ناصر، چاپ اول، 1379ش، ص18ـ19 به نقل از: قمی، عباس، الانوار البهیة، ص16ـ17 . همو، کحل البصر، ص192.
  8. اولیایی، سید نبی الدین، تاریخ انبیاء (قصص قرآن)، با مقدمه دکتر خلخالی، سید کاظم، تهران، نشر محمد، چاپ سوم، 1364ش، ص720.
  9. ابن سعد، پیشین، ج 2، ص 263.
  10. سبحانی، پیشین، ص 507 به نقل از نهج البلاغه.
  11. سوره نساء ، آیه 69.
  12. ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویه، قم، انتشارات ایران، چاپ اول، 1363ش، ج 4، ص 305. طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم، 1390.ق، ص137.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

بدون دیدگاه