پس از درگذشت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ امت اسلامي به گروههاي گوناگوني تقسيم شد، و مذاهبي پايهگذاري گرديد، از اين رهگذر، سختترين و سهمگينترين ضربه بر پيكر وحدت اسلامي فرود آمد و همگان طعم تلخ فرقه گرايي را در كام خويش چشيدند.
البته ريشه هاي اختلاف در زمان پيامبر گرامي اسلام جوانه زده بود زيرا، جامعه اسلامي از نظر ايمان و تسليم در برابر وحي الهي، به گونهاي بود كه نميتوانست از اختلاف و دو دستگي به دور باشد. گروهي از نظر ايمان و اعتقاد به صاحب رسالت و در برابر دستورهاي او تسليم بودند. چون او را فرد معصوم از گناه و خطا و مي دانسته، و آياتي كه پيوسته دستور به پيروي او را ميدادند، مد نظر داشتند. در مقابل اين گروه آگاه و مومن، گروه يا گروههايي بودند، كه بر اثر ضعف ايمان، و فقدان تسليم لازم، و نبود شناخت كامل از مسئوليت خود و پيامبر، در مواضعي مقابل او، اظهار مقاومت و ايستادگي ميكردند و دستورات او را ناديده ميگرفتند. نمونههايي از اين نافرمانيها در كتابهاي تاريخ اسلام آمده است.
از اين روي پس از درگذشت پيامبر گرامي اسلام، گروه مؤمن و تسليم در همان اعتقاد خود بر اسلام باقي ماندند و گروه دوم كه از نظر ايمان سست و ضعيف بودند، از اسلام اصيل منشعب شدند و بعدها به گروه اهل سنّت معروف شدند. در نتيجه اهل سنت منشعب از اسلام است. كه خود داراي انشعاباتي داخلي مي باشد و به طور كلي به دو دسته تقسيم مي شوند: انشعابات كلامي و انشعابات فقهي.
اهل سنت از نظر كلامي به چندين فرقه تقسيم ميشود.
1. اهل حديث:
اين شاخه كساني هستند كه در اصول و فروع، به كتاب و سنت مراجعه ميكنند و عقل را در اين قلمروها دخالت نميدهند. امروزه از اين گروه به عنوان «سلفيه» ياد ميكنند و در گذشته «حشويه» و يا «حنابله» ناميده ميشدند.[1]
مشاهير اين گروه عبارتند از: 1. مالك بن انس (93 ـ 179 ه(. 2. احمد بن حنبل ( 164 ـ 241 ه(. 3. داود بن علي اصفهاني (202 ـ 270). 4. علي بن احمد معروف به «ابن حزم» (384 ـ 456 ه(.[2]
2. معتزله:
گروهي كه به عقل، بيش از حد بها دادهاند و در موارد زيادي به دليل تصادم نصوص با عقل، به تأويل آنها ميپرداختند.
اين گروه پنج مسأله را از اصول اعتزال ميشمارند: 1. توحيد. 2. عدل. 3. وعده و وعيد. 4. امر به معروف و نهي از منكر. 5. منزلة بين المنزلتين.
پايهگذار اين مكتب كلامي «واصل بن عطاء» شاگرد حسن بصري بود است كه در يك جريان از حوزه درس او جدا شد و حوزه مستقلي تشكيل داد و بدين مناسبت حسن گفت «اعتزل عنّا» يعني از ما جدا شد. به همين مناسبت بود كه پيروان و اصل «معتزله» ناميده شدند.[3]
3. اشاعره:
اين گروه عقايد اهل حديث را با تعديل خاصي پذيرفتهاند. پايهگذار اين مكتب ابو الحسن اشعري (ت. 260 ـ 324) ميباشد. وي قبل از پايهگذاري اين مكتب بر مكتب معتزله بود، او در قرن چهارم هجري به دفاع از عقايد اهل حديث و مخالفت با آراي معتزله قيام كرد و مكتب جديدي بوجود آورد كه در جهان تسنن شهرت بسزائي يافت.[4]
4. خوارج:
گروهي كه نسبت به دو خليفه نخست، مهر ورزيده و از خليفة سوم و چهارم تبري ميجويند. اين گروه در اصول و فروع براي خود آرايي دارند. اين فرقه در سال 37 هجري در جريان جنگ صفين و مسألهي حكميت پديد آمد.
خوارج را «مارقه» يا «مارقين» نيز مينامند، در سخنان امام علي ـ عليه السّلام ـ از پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دربارة فردي به نام «ذي الخويضرة» روايت شده كه فرمود:
«از نژاد اين مرد، قومي پديد خواهد آمد كه چنان از دين خارج ميشوند كه تير از كمان خارج ميگردد.»[5]
5. مذهب ماتريديّه:
اين مذهب يكي ديگر از مذهب كلامي معروف و مورد قبول در ميان اهل سنت است كه در اوايل قرن چهارم هجري پديد آمد، مؤسس اين مذهب كلامي، ابو منصور ماتريدي (متوفاي 333 ه) است.
انگيزه ماتريدي و اشعري در مخالفت با معتزله، انگيزهاي واحد بود، ولي روش آنان كاملاً يكسان نبود، زيرا عقلگرائي در ماتريديه بر ظاهرگرائي غالب است.[6]
6. فرقه مرجئه:
اين فرقه را بدان جهت مرجئه ميگفتند، كه مرتبة عمل را پس از مرتبة قصد و نيت قرار ميدادند و بر اين اساس ايمان قلبي را كافي در نجات و سعادت انسان ميدانستند و براي عمل نقش چنداني قايل نبودند. در نتيجه گناه را مانع نجات و رستگاري مؤمن نميدانستند و گناهكاران را بيش از حد اميدوار ميساختند.[7]
7. وهابيت:
مسلك وهابي منسوب به شيخ محمد فرزند «عبد الوهاب» نجدي است، وي در سال 1115 هجري قمري در نجد تولد يافت. اين گروه خود را «سلفيه» مينامند و مسائلي را بر اصول «سلفيه» افزودند كه بيشتر مربوط به توحيد و شرك است.
محمد بن عبد الوهاب با مطالعة كتابهاي ابن تيميه، گرايش خاصي به احياي انديشههاي او پيدا كرد، در اين رابطه زيارت پيامبر، تبرك به آثار او، توسل به وي و بناي سايبان بر قبور را شرك دانست و ديگر طوايف مسلمين را متهم به شرك و خروج از دين كرد و تنها مذهب وهابيت را اهل نجات دانست.[8]
عقايد و انديشههاي افراطي و رفتار خشن و انعطافناپذير آنان، منشأ تفرقه و نزاع در ميان امت اسلامي شده است بدين جهت، در راستاي اهداف و منافع استكبار جهاني و دشمنان اسلام قرار گرفته است.
مذاهب نام برده شده مهمترين مذاهب كلامي اهل سنت هستند غير از اين مذاهب، مذاهبي هم وجود دارند كه فقط فهرستوار نام ميبريم: 1. اباضيه. 2. جهميّه. 3. كرّاميه. 4. ضراريّه. 5. نجاريّه.
اهل سنت در مسائل فقهي به چهار مذهب تقسيم ميشود. در واقع از چهار تن از فقهاي اهل سنت پيروي كرده و ميكنند. اين چهار نفر، نه از صحابة پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودهاند و نه از تابعين و نه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پيروي از آنها را توصيه نموده است. و در هيچ حديثي حتّي در كتابهاي خود اهل سنت اثري از اين چهار مذهب نميباشد.
1. مذهب حنفي: كه منسوب به ابو حنيفه است، وي در سال 80 هجري به دنيا آمده و در سال 150 هجري قمري درگذشته است.
2. مالكي: منسوب به مالك بن انس، وي در عهد خلافت وليد بن عبد الملك به دنيا آمد و در روزگار هارون الرشيد در مدينه از دنيا رفت.
3. شافعي: منسوب به محمد بن ادريس شافعي، وي در سال 150 ه ، در غزه به دنيا آمد و در سال 204 ه ، در مصر از دنيا رفت.
4. حنبلي يا حنابله: منسوب به احمد بن حنبل، وي در سال 165 هجري به دنيا آمد و در سال 241 هجري در گذشته است.[9]
تمام فرقه هاي اهل سنت معتقد اند كه امامت از فروع دين است و از طرف پيامبر (ص) كسي به عنوان امام و خليفه تعيين نشده و تعيين آن در تمام زمانها به عهده مردم گذاشته شده است كه يا بابيعت چند نفر و يا با وصيه خليفه قبلي و با زور و قدرت قابل تحقق مي باشد. و لذا خلفاي اموي و عباسي از نظر اهل سنت واجب الاطاعه بوده و مخالفت با آنان جايز نمي باشد. و به همين علت در برخي از مسائل ديني با شيعه اختلاف دارند.
اين عقيده و روش آنان از آنجا ناشي شده كه اين طايفه از احاديث و روايات پيامبر اسلام (ص) در مورد امامت چشم پوشي نمودند؛ زيرا بعد از اينكه خداي متعال دين كاملي را با رسالت خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه و آله ـ براي بشر نعمت بزرگي قرار داد،[10] در اين راستا يكي از برنامه هاي مهم رسمي و الهي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بيان و تثبيت نعمت امامت و خلافت بعد از خودش بود[11] و تلاش ممتدي را براي اين امر مهم در زمان ها و مكان هاي متعددي نمودند. روايات و حوادث تاريخي متعددي از آن جمله حديث ثقلين[12]، حديث منزلت[13]، حديث و واقعة تاريخي غدير[14]، حديث قلم و دوات[15] و… دلايل قطعي بر اين مطلب مي باشند.
لكن فقط عدة محدودي از اصحاب بر اساس آيات قرآن كريم، هم سخنان و سفارشات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ را وحي الهي دانسته[16] و هم معتقد به وجوب پيروي از آن حضرت بودند[17]، لذا از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلة امامت پيروي نمودند و بر اصل اسلام باقي ماندند و اين روايات را سرلوحة هدايت خودشان قرار داده و بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتقاد به امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و ساير اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را در حوزه ديني خودشان حفظ نمودند. اين دسته از مسلمين توسط خود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شيعه ناميده شدند[18] و بعد از رحلت آن حضرت بر همين نام تا امروز باقي ماندند.
اما عده اي از صحابه به علت های مختلف از اين اصل انحراف نموده و به دستورات پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتنا نكرده و در روز وفات حضرت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در حاليكه علي ـ عليه السلام ـ با ساير بني هاشم مشغول كفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اينكه قبلاً هم با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در مسئلة امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود[19] شورايي را تشكيل داده و بعد از جدال و منازعات شديد بين مهاجرين و انصار، مهاجرين موفق مي شوند كه ابوبكر را به دستور عمر به عنوان خليفه تعيين كنند.[20] و بدين گونه زمام حكومت و امور سياسي و نظامي امت اسلامي را قبضه نمايند. و بعد از آن با شگردها و روش هاي مختلفي براي ابوبكر بيعت گرفتند.
اين دسته از مسلمين در ابتداء عنوان خاصي نداشتند بلكه به عنوان طرفداران عمر و ابوبكر معروف بودند و بنابر قول ابوحاتم رازي بعد از كشته شدن عثمان در زمان معاويه و بعد از آن به «عثمانيه» ناميده مي شدند و شيعيان علي ـ عليه السلام ـ در اين زمان به نام علويه معروف بودند تا اينكه در زمان عباسيان نام علويه و عثمانيه نسخ گرديدند و علويه بنام پيشين خود يعني شيعه برگشتند و بر ديگران اسم اهل سنت گذاشته شد و اين اسم تا امروز ادامه دارد.[21]
پی نوشت:
[1]. سبحاني، جعفر، فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامي، انتشارات توحيد، چاپ اول، 1371، ص 149.
[2]. رباني گلپايگاني، علي، درآمدي بر علم كلام، انتشارات دار الفكر، چاپ اول، 1378، ص 246.
[3]. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چ دوم، 1372، ج 3، ص 85،.
[4]. رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، انتشارات مركز جهاني، چاپ سوم، 83، ص 201.
[5]. شهرستاني، ملل و نحل، ج 1، ص 115، اقتباس از فرق و مذاهب كلامي، ص 287، همان.
[6]. درآمدي بر علم كلام، ص 296، همان.
[7]. بغدادي، الفرق بين الفرق، ص 202، اقتباس از فرق و مذاهب كلامي، ص 283، همان.
[8]. سبحاني، جعفر، آئين وهابيت، ص 29.
[9]. گرجي، دكتر ابو القاسم، تاريخ فقه و فقها، انتشارات سمت، چاپ سوم، 1379، ص 84.
[10]. مائده/3.
[11]. مائده/67.
[12]. نيشابوري، حاكم محمد بن محمد، المستدرك علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفه، بي تا، ج3، ص110.
[13]. نيشابوري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر، بي تا، ج7، ص120.
[14]. ابن اثير، اسدالغابه، تهران، اسماعيليان، بي تا، ج5، ص205.
[15]. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارصعب، بي تا، ج3، ص91.
[16]. نجم/3 و 4.
[17]. نساء/95 و حشر/7.
[18]. طوسي، مصباح المتهجد، بيروت، موسسه فقه الشيعه، اول، 1411 ق، ص 16؛ و متقي هندي، علي، كنز العمال، بيروت، موسسه الرساله، ج13، ص156، حديث 36483.
[19]. هيتمي، احمد بن حجر، الصوارق المحرقه، مصر، مكتبه القاهره، بي تا.
[20]. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، بيروت، دارصعب، بي تا، ج2، ص291.
[21]. رباني گلپايگاني، علي، فرق و مذاهب كلامي، قم، مركز جهاني علوم اسلامي، ص168.
منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.