سه حکایت از طی الارض امام جواد (ع)

سه حکایت از طی الارض امام جواد (ع)

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

در میان معجزات امام جواد (علیه السلام) حکایت هایی هست که نشان دهنده ولایت معنوی آن حضرت و قدرت الهی ایشان برای تصرف در هستی می باشد؛ همچون معجزه طی الارض که امام جواد (علیه السلام) در یک شب به چندین شهر به صورت خارق العاده سفر می کردند.

این گونه معجزات، نشانه هایی برای جویندگان حقیقت است تا با دیدن قدرت الهی امام (علیه السلام)، تسلیم حق ایشان شده و ایمان آورند.

طی الارض، نمونه ای از ولایت تکوینی اولیای الهی در قرآن

از عنایات خداوند متعال به بندگان شایسته خود، کرامت طی الارض است که خداوند زمین را در اختیار آنان قرار می دهد و اولیاء بزرگ الهی می توانند در هر کجای زمین که اراده کنند، در یک لحظه حضور یابند. این هدیه پروردگار برای ارج نهادن به مقام قرب آنان و نشانه ای از عظمت حق است.

موضوع طی الارض حقیقتی است که خداوند در قرآن کریم این گونه به آن اشاره فرموده است:

«قَالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ

قَالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قَالَ هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ»[1]

«عفريتى از جن گفت: پيش از آن كه از مجلس خود برخيزى تخت را نزدت مى ‌آورم كه براى اين كار توانا و امينم.

و آن كسى كه از كتاب اطلاعى داشت گفت: من آن را قبل از آنكه نگاهت برگردد (در يك چشم بهم زدن) نزدت مى‌آورم. و چون تخت را نزد خويش پا بر جا ديد گفت: اين از كرم پروردگار من است تا بيازمايدم كه آيا سپاس مى‌دارم يا كفران مى‌ كنم، هر كه سپاس دارد براى خويش مى ‌دارد و هر كه كفران كند پروردگارم بى نياز و كريم است…»[2]

وقتی یک جنّ می تواند تخت بلقیس را در مدت کوتاهی از سبا (در یمن) به اردن بیاورد؛ و آصف بن برخیا، جانشین حضرت سلیمان (علیه السلام)، به فاصله چشم بر هم زدن این فاصله را طی می کند؛ چه مانعی دارد امام جواد (علیه السلام) نیز که جانشین حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله) و حجت خداوند بر عالمیان است، توانایی طی الارض را از پروردگارش دریافته باشد.[3]

همان گونه که در ادامه اشاره خواهیم کرد، وقتی امام رضا (علیه السلام) توسط مأمون مسموم شدند و آخرین لحظات خود را سپری می کردند، امام جواد (علیه السلام) با طی الارض از شهر مدینه به طوس آمده و در منزل پدر حاضر شدند و به اباصلت، که از ورود ایشان به منزلی که درهایش قفل بود، شگفت زده شده و از چگونگی این عمل پرسیده بود فرمودند:

«اَلَّذی جاءَ بی مِنَ الْمَدینَهِ فی هذَا الْوَقْتِ هُوَ الَّذی اَدْخَلَنیِ الدّارَ وَ الْبابُ مُغْلَقٌ»[4]

«خدایی که مرا در یک لحظه از مدینه به طوس می آورد، می تواند مرا به خانه ای دربسته نیز داخل کند»

در این بخش نمونه هایی از کرامت های حضرت جواد (علیه السلام) در زمینه طی الارض را با هم می خوانیم و روح و جان خود را با کوثر زلال معارف اهل بیت (علیهم السلام) روشنایی می بخشیم.

1- طی الارض با امام جواد (ع) و نجات یافتن از زندان

على بن خالد می گوید: من در سامره بودم، شنيدم در آنجا مردى زندانى است و او را كت بسته از شام آورده ‏اند و  می گويند او ادعاى پيامبرى كرده است. به زندان رفتم و با نگهبانان و دربانان زندان سازش كردم تا خود را به آن مرد رساندم، ديدم مردى فهميده و خردمند است.

گفتم: سرگذشت تو چيست؟ گفت: من مردى هستم كه در شام بودم و در جايى كه می گويند سر مقدس امام حسين (عليه السّلام) را در آنجا گذارده ‏اند خداى را عبادت مي كردم. شبى همين طور در آنجا رو به محراب مشغول عبادت و ذكر خدا بودم، ناگاه ديدم شخصى روبروى من ايستاده، به من فرمود برخيز!

من با او برخاسته كمى راه رفتم، ديدم در مسجد كوفه هستم. به من گفت اين مسجد را مى‏شناسى؟ گفتم آرى اين مسجد كوفه است. پس آن مرد نماز خوانده من نيز با او نماز خواندم. پس بيرون آمد، من نيز با او رفتم.

كمى راه كه رفتم ديدم در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم، پس سلام بر رسول خدا (ص) كرد و نماز خواند، من نيز با او نماز خواندم. سپس بيرون آمد و من نيز بيرون آمدم و كمى راه رفت ديدم در همان جا كه عبادت مي كردم در شهر شام هستم و آن مرد از ديده من پنهان شد.

يك سال از اين جريان گذشت و من از آنچه ديده بودم در شگفت بودم. چون سال آينده شد همان شخص را ديدم كه آمد و من از ديدن او خرسند شدم. پس مرا خوانده، من به دنبالش رفتم و مانند سال گذشته آنچه كرده بود همان ها را انجام داد، و چون به شام رسيد و خواست از من دور شود به او گفتم: تو را به حق آن كسى كه اين نيروئى كه من ديدم به تو داده بگو كيستى؟ فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم.

اين جريان گذشت و پس از آن هر كس نزد من رفت و آمد مي كرد من داستان خود را با آن حضرت مي گفتم، اين خبر به گوش محمد بن عبد الملك زيات (وزير معتصم عباسى) رسيد، پس كسى فرستاده مرا دستگير نموده به زنجير كشيده و به عراق فرستاد و چنانچه مى ‏بينى مرا به زندان انداختند و به من بستند كه ادعاى نبوت كرده ‏اى!

به او گفتم: من داستان تو را از زبان خودت به محمد بن عبد الملك زيات بنويسم؟ گفت: بنويس.

پس من داستان آن مرد را به تفصيل براى محمد بن عبد الملك نوشتم! محمد بن عبد الملك در پاسخ پشت نامه او نوشته بود: به آن كس كه تو را يك شب از شام به كوفه برد و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه و از مكه تو را به شام باز گرداند بگو از زندان بيرونت آورد!

على بن خالد گويد: اين پاسخ مرا اندوهگين و غمناك كرد و دلم به حال آن مرد سوخت و افسرده به خانه رفتم. چون روز ديگر شد اول بامداد به سوى زندان رفتم كه از حال او آگاه شده، او را دستور به صبر و بردبارى دهم. ديدم لشكر و نگهبانان و زندان ‏بان و گروه زيادى از مردم هراسناك به اين سو و آن سو مي دوند، پرسيدم: چه خبر شده؟

گفتند: آن كس كه ادعاى پيغمبرى كرده بود و از شام او را به اينجا آورده بودند ديشب تا به حال از زندان ناپديد شده و كسى نمي داند آيا به زمين فرو رفته يا پرنده ای او را ربوده است!

شیخ مفید پس از نقل این حکایت می گوید: اين مرد يعنى على بن خالد، زيدى بود و معتقد به امامت زيد بن على بود. ولى پس از آنكه اين جريان را ديد معتقد به امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) شد و عقيده ‏اش نيكو گرديد.[5]

2- بایزید بسطامی و طی الارض با امام جواد (علیه السلام)

بایزید بسطامی می گوید: زمانی در راه مسافرت به مکه به کودکی چهار ساله برخورد کردم و پیش خود گفتم: او کودکی است که اگر به او سلام کنم شاید معنای سلام را نداند و به سلام من بی اعتنا باشد؛ امّا اگر سلام دادن را هم ترک کنم یکی از آموزه های اخلاقی اسلام را عمل نکرده ام. تصمیم گرفتم که به او سلام کنم.

وقتی سلام مرا شنید، سر بلند کرد و گفت: قسم به خدایی که آسمان را برافراشت و زمین را گسترد، اگر خدا امر به پاسخ سلام نکرده بود، سلام تو را پاسخ نمی دادم! آیا تو خودت را بزرگ می شماری و من در نظر تو به خاطر کمیِ سن و سال کوچک هستم؟ علیک السلام و رحمه اللّه و برکاته و تحیاته و رضوانه.

سپس گفت: خداوند راست فرموده است که: «وَ اِذا حُیّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِاَحْسَنَ مِنْها»[6]  «هر گاه به شما تحیت گویند پاسخ آن را بهتر از آن بدهید!»

بعد از آن دیگر سکوت کرده و حرفی نزد. من گفتم: ادامه آیه این است: «اَوْ رُدُّوها»[7] (یا لااقل به همان گونه پاسخ دهید) فرمود: این بخش از آیه مربوط به کوته اندیشانی همانند توست!

من فهمیدم که او به رغم سن اندک خود از عارفان بزرگ و تأیید شدگان از سوی خداست. او به من گفت: ای ابایزید! کجا می روی؟ گفتم: قصد زیارت خانه خدا را دارم. او از جای بلند شد و به من فرمود: آیا وضو داری؟ گفتم: نه وضو ندارم.

مرا با خود ده گام برد، به رودی بزرگ تر از رودخانه فرات رسیدیم. نشست و من هم در کنارش نشستم و به شکل شایسته و نیکویی وضو گرفت و من هم وضو گرفتم. پرسیدم: این نهر چه نام دارد؟ گفت: این رود جیحون است؛ و باز سکوت کرد.

پس از اندکی آن پسر بچه به من فرمود: برخیز برویم! باز به همراه او حرکت کردم. بیست گام رفته بودیم که به رودخانه ای بزرگ تر از فرات و جیحون رسیدیم. به من فرمود بنشین، و من نشستم! او رفت.

من مردمی را دیدم که با مرکب هایشان از آنجا می گذشتند. پرسیدم اینجا کجاست؟ گفتند: اینجا رودخانه نیل در یک فرسخی مصر است. ساعتی نگذشته بود که دوستم یعنی همان پسر بچه به نزدم آمد و فرمود بلند شو برویم!

باز هم من پشت سر او راه افتادم. حدود بیست گام برداشته بودیم که هنگام غروب آفتاب به درختان نخل زیادی رسیده و در آنجا نشستیم سپس برخاست و به من فرمود: با من بیا! من لحظاتی پشت سر او راه رفته بودم که خودم را در خانه کعبه یافتم.

از این همه عظمت و شکوه در شگفتی فرو رفته بودم؛ از مردی که خانه کعبه را به رویمان گشود پرسیدم: این پسر بچه کیست؟ او گفت: این آقای من محمد جواد (علیه السلام) است.

با کمال تعجب در حالی که در مورد عظمت او به فکر فرو رفته بودم، گفتم: «اَللّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه[8]».[9] «خداوند بهتر می داند که رسالت خود را بر دوش چه کسانی قرار دهد»

3- طی الارض امام جواد (ع) از مدینه به طوس

مرحوم شیخ صدوق (ره) و شیخ طبرسى (ره) و دیگر بزرگان به نقل از اباصلت هروى حکایت کرده اند که: چون امام رضا (علیه السلام) توسّط مأمون عبّاسى به وسیله انگور زهرآلود مسموم شده و به منزل مراجعت نمود، طبق دستور امام (علیه السلام) درب ها را بسته و قفل کردم و غمگین و گریان گوشه اى ایستادم.

ناگاه ديدم پسر بچه‏ اى كه موى بلند داشت وارد شد. با خود خيال كردم فرزند حضرت رضا (عليه السّلام) باشد، تا آن وقت ايشان را نديده بودم. عرض كردم: آقا از كجا آمدى؟ درها كه بسته بود! فرمود: چيزى كه احتياج ندارى نپرس. خدمت حضرت رضا (عليه السّلام) رفت.

همين كه چشم على بن موسى الرضا (عليه السّلام) به او افتاد از جاى حركت كرده او را در آغوش گرفت و هر دو نشستند؛ بعد عبا را بر سر كشيدند و با هم به صحبتى پنهانى پرداختند كه من نفهميدم. در اين موقع حضرت رضا (عليه السّلام) در رختخواب دراز كشيد و حضرت جواد (علیه السلام) روكشى روى آن جناب انداخت.

امام جواد (علیه السلام) وارد حياط شده فرمود: ابا صلت! عرض كردم: بلى آقاى من! فرمود: خدا اجر تو را درباره حضرت رضا (علیه السلام) افزون فرمايد. گريه ‏ام گرفت. فرمود: گريه نكن! برو تخته ‏اى را براى غسل دادن با آب بياور تا شروع به غسل دادن ايشان بكنم.

عرض كردم: آب حاضر است ولى در خانه تخته ‏اى براى غسل نيست، مگر از خارج تهيه كنيم. فرمود: چرا در انبار هست. وارد انبار شدم ديدم تختی هست كه قبلا آن را نديده بودم. آن را با آب آوردم.

فرمود: كمك كن تا بدن شريفش را بالاى تخت بگذاريم. پيكر حضرت رضا (علیه السلام) را روى تخت گذاشتيم. فرمود: كنار برو. تنها او را غسل داد. بعد فرمود: كفنش را بياور با كافور و حنوط. گفتم: تهيه نكرده ‏ايم. فرمود: در انبار هست. داخل انبار شدم ديدم وسط انبار كفن با حنوط گذاشته ‏اند كه قبلا نبود. كفن را آوردم. به پيكر آن جناب آراست و حنوط كرد.

بعد فرمود از داخل انبار تابوت را بياور. خجالت كشيدم بگويم در انبار تابوت نيست داخل شده ديدم تابوتى است كه قبلا آنجا نديده بودم و تابوت را آوردم. پيكر امام را در آن گذاشت. فرمود: بيا نماز بخوانيم. بر بدن امام رضا (عليه السّلام) نماز خواند.

خورشيد غروب كرده بود، نزديك نماز مغرب بود، نماز مغرب را نيز خواند با نماز عشا. مشغول به صحبت بودیم که سقف شكافته شده و تابوت به آسمان رفت. گفتم: آقا! مأمون حضرت رضا (علیه السلام) را از من مى ‏خواهد، چه جواب بدهم؟

فرمود: به زودى برمى‏ گردد. هر پيامبرى كه در مغرب زمين از دنيا رود اگر وصى او در مشرق از دنيا رود خداوند بين آن دو جمع مى‏ كند قبل از اينكه دفن شود.

نيمى از شب گذشت يا بيشتر كه تابوت از سقف وارد شد و در جاى خود قرار گرفت.

نماز صبح را كه خوانديم فرمود: درب را باز كن، اكنون اين ستمگر خواهد آمد؛ به او بگو كار غسل و كفن حضرت رضا (عليه السّلام) پايان يافته.

كنار درب رفتم برگشته به عقب نگاه كردم حضرت جواد (علیه السلام) را نديدم از كدام در خارج شد و كجا رفت.

در اين موقع مأمون چشمش به من افتاد گفت: حضرت رضا (علیه السلام) چه شد؟ گفتم خدا اجر شما را افزون كند!

داخل خانه شد و لباس هاى خود را پاره كرد و خاك بر سر ريخت و مدتى شروع به گريه نموده، بعد گفت: مشغول غسل و كفن او شويد. گفتم كارهايش تمام شده. گفت: چه كسى انجام داد؟ گفتم: پسر بچه ‏اى آمد كه او را نشناختم، گمان كنم فرزند حضرت رضا (علیه السلام) بود.

گفت: در قبّه هارون قبر برايش بكنيد. گفتم: حضرت رضا (عليه السّلام) درخواست كرده كه شما موقع حفر قبر آنجا باشيد. گفت: بسيار خوب. صندلى آوردند نشست، دستور داد طرف درب بكنيد؛ سنگى پيدا شد. قسمت راست و چپ هم طبق فرموده حضرت رضا (عليه السّلام) نتوانستند بکنند. بعد قسمت بالا را كه كندند كنده شد. همين كه آماده گرديد دستم را پائين قبر گذاشته آن كلمات را بر زبان جارى كردم، آب و ماهى‏ ها پيدا شدند. مقدارى نان ريز كردم، خوردند؛ بعد ماهى بزرگ پيدا شد همه آن ماهى ‏ها را بلعيد و پنهان شد. دستم را روى آب گذاشته، كلمات را تكرار كردم، آب فرو رفت. همان دم كلمات را فراموش كردم. ديگر يك حرف آن هم به يادم نيامد.

مأمون گفت: حضرت رضا (علیه السلام) به تو اين دستورها را داده بود؟ گفتم: آرى. گفت: پيوسته حضرت رضا (علیه السلام) در زندگى به ما كارهاى شگفت انگيز خود را نشان مي داد؛ و بعد از مرگ نيز چنین می کند.

رو به وزير خود نموده گفت: اين چه تفسيرى دارد؟ گفت: خيال مي كنم حضرت رضا (علیه السلام) خواسته به شما بفهماند كه مثل اين ماهى‏ هاى كوچك مختصرى از زندگى بهره مي بريد، بعد يك نفر از وابستگان و ارادتمندان آنها پيدا مى ‏شود مثل اين ماهى بزرگ و دولت بنى عباس را منقرض مي كند.

پس از دفن، مأمون گفت: بايد آن كلمات را به من بياموزى. قسم به خدا خوردم كه از خاطرم رفته يك كلمه آن را به ياد ندارم. قبول نكرد و تهديد به قتل نمود در صورتى كه به او ياد ندهم؛ و دستور داد زندانيم كنند. هر روز مرا مى ‏خواست و مي گفت: يا به من بياموز و گر نه كشته مي شوى. من نيز پيوسته قسم ياد مي كردم كه به خاطر ندارم.

اباصلت می گوید: يك سال گذشت، دلم گرفت، شب جمعه‏ اى بود غسل كردم و آن شب را به شب ‏زنده ‏دارى در ركوع و سجود و گريه و زارى به سر بردم و از خدا نجات خود را مى‏ خواستم.

نماز صبح را كه خواندم ناگاه ديدم حضرت جواد (علیه السلام) آمد فرمود: اباصلت! دلت گرفته؟ عرض كردم: آرى به خدا! آقا فرمود: اگر كار امشب را قبلا انجام مي دادى خدا نجاتت مى‏ داد مثل الان.

سپس فرمود: حركت كن. عرض كردم: كجا آقا؟ زندان بان ها درب زندانند، چراغ جلو آنها مي سوزد! فرمود: حركت كن، آنها تو را نمى ‏بينند، ديگر با ايشان روبرو نخواهى شد.

از زندان كه خارج شديم فرمود: مايلى به كدام طرف بروى؟ گفتم: به هرات منزلم مي روم. فرمود: عباى خود را روى صورت بكش. اين كار را كردم دست مرا گرفت؛ گمان مي كنم مرا فقط از طرف راست به جانب چپ برگردانيد، بعد فرمود صورت خود را بگشا. همين كه گشودم آن جناب را نديدم! خود را كنار درب منزل يافتم، وارد شدم. با مأمون و مأمورين او نیز تا كنون روبرو نشده ‏ام.[10]

نتیجه گیری

طی الارض یکی از معجزات و کراماتی است که خداوند به اولیای خاص خود عطا می فرماید؛ امام جواد (علیه السلام)، نهمین پیشوای شیعیان نیز، به اذن خداوند از دوران کودکی، از این قدرت برخوردار بودند و به همین شیوه هنگام شهادت پدر بزرگوارشان، خود را از مدینه به طوس رساندند.

پی نوشت ها

[1] . نمل/39 و 40

[2] . ترجمه برگرفته از ترجمه تفسیر المیزان، ج 15، ص 495

[3] . قزوینی، الامام الجواد من المهد الی اللهد، ص۲۴۶

[4] . شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۴۲٫

[5] . شیخ مفید، الإرشاد (ترجمه رسولى محلاتى) ج‏2، ص279

[6] . نساء/86

[7] . نساء/86

[8] . انعام/124

[9] . شیخ حر عاملی، اثبات الهداه، ج 4، ص 410، خزعلی و همکاران، موسوعه الامام الجواد ج1 ص 231

[10] . علامه مجلسی، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام (ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص37-40؛ شیخ صدوق، امالى ص ۵۲۷؛ عیون اخبار الرّضا ج ۲، ص ۲۴۳؛ طبرسی، إعلام الورى ج ۲، ص۸۳

بدون دیدگاه