تلاش مشرکین قریش برای دست برداشتن پیامبر (ص) از رسالت

تلاش مشرکین قریش برای دست برداشتن پیامبر (ص) از رسالت

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

سه سال از آغاز بعثت گذشته بود، که پیامبر گرامی اسلام پس از دعوت خویشاوندان دست به دعوت عمومی زد. وی در مدت سه سال با تماس های خصوصی گروهی را به آئین اسلام هدایت کرده بود ولی این بار با صدای رسا عموم مردم را به آئین یکتا پرستی دعوت نمود. روزی در کنار کوه صفا روی سنگ بلندی قرار گرفت و با صدای بلند گفت: «یاصبحاه» (عرب این کلمه را به جای زنگ خطر به کار می برد).

ندای پیامبر جلب توجه کرد، گروهی از قبایل مختلف قریش به حضور وی شتافتند؛ سپس پیامبر رو به جمعیت کرد و گفت: ای مردم هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفته اند و قصد جان شما را دارند، آیا مرا تصدیق می کنید؟

همگی گفتند : آری زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیده ایم. سپس گفت: ای گروه قریش خود را از آتش نجات دهید من برای شما در پیشگاه خدا نمی توانم کاری انجام دهم من شما را از عذاب دردناک می ترسانم. سپس افزود:

موقعیت من همان موقعیت دیدبانی است که دشمن را از نقطه دور می بیند. فورا برای نجات قوم خود به سوی آن ها شتافته و با شعار مخصوصی «یا صبحاه» آنان را ار این پیشامد با خبر می سازد.[1] این مطالب به صورت مختصر در سیره حلبیه منعکس شده است.[2]

عکس العمل اولیه مشرکین قریش

مشرکین قریش کم و بیش از آئین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه شده بودند، اما وقتی که با دعوت عمومی رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) اطلاع پیدا می کنند، آنچنان ترس دل آنان را فرا گرفت که یکی از سران کفر (ابولهب) سکوت مردم را شکست روی به آن حضرت نمود و گفت: وای بر تو ما را برای همین کار دعوت نمودی؟ سسپس جمعیت متفرق شدند.[3]

مشرکین قریش وقتی از بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) احساس خطر کردند تصمیم گرفتند که اساس این حزب و بنیان گزار این مکتب را با وسائل مختلف از بین ببرند.

گاهی از طریق تطمیع وارد بشوند و او را با وعده های رنگارنگ از دعوت خود باز دارند و احیانا به وسیله تهدید و آزار از انتشار آئین او جلوگیری کنند. این برنامه ده ساله مشرکین قریش بود که سر انجام تصمیم قتل او را گرفتند و او از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آن ها را نقش بر آب کند.[4]

در قرآن کریم این عکس العمل مشرکین قریش چنین بازگو شده است:

«وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ* أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَی‏ءٌ عُجابٌ* وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى‏ آلِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَی‏ءٌ یرادُ»[5] ؛

در شگفت شدند از این‏كه بیم ‏دهنده از میان خودشان برخاست و كافران گفتند: این جادوگرى دروغ‏گو است. آیا همه خدایان را یك خدا گردانیده است؟ این چیزى بس شگفت است! مهترانشان به راه افتادند و گفتند] كه بروید و بر پرستش خدایان خویش پایدارى ورزید. این است چیزى كه از شما خواسته شده است».

واسطه قرار دادن ابوطالب پدر امام علی (علیه السلام)

روایت شده كه دسته‏ اى از اشراف مشرکین قریش‏، از جمله ابوسفیان، نزد ابوطالب‏ آمده، درباره پیامبر با او گفت و گو و شكایت كردند. پیامبر (صلى الله علیه و آله) به آنان فرمود: یك كلمه است كه اگر بدان روى كنید[آن‏را بپذیرید] بر عرب سیطره یافته، عجم را به فرمان مى‏ آورید و آن این است كه بگویید:

«لا إله إلّااللّه» و خود را از هرچه جز او است، عارى كنید. مشركان قریش دست برهم زده، گفتند: اى محمد! آیا مى‏خواهى خدایان را به خداى واحد بدل كنى؟ این كار تو بس شگفت است! سپس پراكنده شدند و این آیات درباره آنان نازل شد. [6]

حمایت های بی دریغ ابوطالب از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)

ابوطالب عم پیامبر به نگهدارى و حمایت او قیام و سخت دفاع كرد. پیغمبر راه خود را در اعلان امر خدا گرفت و هیچ چیز قادر بر منع او نبود. چون مشرکین قریش حال را بدان گونه دیدند كه هرگز خشنودى آن ها را در نظر نمى‏ گیرد و ابوطالب نیز به حمایت او ایستاده و او را به آن ها تسلیم نمى ‏كند. جمعى از اشراف مشرکین قریش نزد ابوطالب رفتند. گفتند:

اى ابوطالب. برادرزاده تو خدایان (بتها) ما را دشنام داده و دین ما را زشت دانسته و عقل ما را ناچیز و ما را سفیه شمرده و پدران ما را گمراه خوانده است. یا او را منع كن یا ما را در كار او آزاد بگذار و تو هم مانند ما هستى كه دین پدران را حفظ كرده با او مخالف مى ‏باشى. ابوطالب به آن ها جواب نیكو داد و مدارا نمود آن ها هم برگشتند. پیغمبر هم در ادامه دعوت  راه خود را گرفت. [7]

توطئه مشرکین قریش علیه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)

مشرکین قریش به علت اینکه ابوطالب از حمایت برادر زاده خود دست بردار نیست براى او توطئه چیدند و براى دومین بار نزد ابوطالب رفتند و گفتند:

اى ابوطالب تو پیر و شریف هستى، ما از تو خواستیم كه برادرزاده خود را از دشنام به اصنام ما و از توهین و تحقیر و سفیه دانستن و كم خرد شمردن ما خوددارى كند و تو اقدام نكردى.

ما به خدا سوگند بر این كارها كه ناسزا گفتن به خدایان (بتها) و پدران ما و سفاهت بستن به خردمندان ما صبر نخواهیم كرد تا آنكه او را از این كار باز دارى یا آنكه با او و با تو مبارزه و نبرد خواهیم كرد تا یكى از دو طرف هلاك شود یا به گفته طرف مقابل اذعان نماید. سپس آن ها برگشتند.

این كار بر ابوطالب بسى ناگوار بود كه از قوم خود جدا شود و ستیز آن ها را بر خود بندد از طرف دیگر خوش نداشت كه پیغمبر خدا را به آن ها تسلیم و او را خوار نماید. نزد پیغمبر فرستاد و از گفتگوى آن ها خبر داد و گفت:

جان خود و مرا نگهدار و به من یك كار سخت كه طاقت آن را ندارم وا گذار مكن. پیغمبر گمان برد كه براى عم خود بلائى حاصل شده و او از یارى پیغمبر باز مانده و او را خوار خواهد كرد. پیغمبر فرمود:

اى عم من! اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند كه من از این كار بگذرم نخواهم گذشت تا آنكه خداوند آن را نمایان كند یا من در راه پیشرفت آن هلاك شوم. سپس پیغمبر نزد عم خود گریست و از جاى خود برخاست و رفت.

ابوطالب او را خواند و آن حضرت دوباره برگشت. ابوطالب به او گفت اى برادرزاده من برو و هر چه می ‌خواهى بگو به خدا سوگند من تورا تسلیم نخواهم كرد تا ابد.[8]

معامله مشرکین قریش با ابوطالب

چون مشرکین قریش دانستند كه ابوطالب پیغمبر را خوار نخواهد كرد و در عین حال آماده دشمنى آن ها است عماره بن ولید را همراه خود برده به ابوطالب گفتند:

اى ابوطالب. این عماره بن ولید یگانه جوان مرد قریش و بهترین شاعر و جوان خوشرو و زیباى قریشى است. او را به جاى محمد فرزند خود بدان و از خرد و یارى او بهره‏ مند شو و برادر زاده خود را كه عقل ما را ناچیز دانسته و با دین تو و پدران تو ستیز نموده و تفرقه بین گروه ما انداخته به ما واگذار كن كه یك مرد با یك مرد معاوضه شده باشد.

ابوطالب گفت:  به خدا سوگند سوداى بدى را به من پیشنهاد مى‏ كنید. فرزند خود را به من می ‌دهید كه بپرورانم و فرزند خود را به شما بدهم كه بكشید؟ این كار را هرگز نخواهم كرد.

مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف گفت: به خدا قوم تو انصاف داده‏ اند و چنین مى ‏بینم كه تو نمى ‏خواهى قبول كنى. ابوطالب گفت: به خدا انصاف نداده اند ولى تو خوارى مرا و همراهى این قوم را می خواهى، هر چه می ‌خواهى بكن.[9]

حمایت بنی هاشم از پیامبر اسلام (ص)

در اینجا كار بسیار دشوار شد و هر دو گروه به ستیز برخاستند. مشرکین قریش بر كسانی كه از قبایل مختلف اسلام آورده بودند سخت گرفت، هر قبیله هر فردى كه از خود آن ها مسلمان شده بود شكنجه داده از پیروى دین او باز مى ‏داشتند. ولى پیغمبر با حمایت عم خود ابوطالب میان بنى هاشم آسوده ماند.

ابوطالب بنى هاشم را به حمایت و دفاع از پیغمبر دعوت نمود و آن ها اجابت و اطاعت نمودند. همه گرد او جمع شدند مگر ابو لهب. چون ابوطالب از جوانمردى آن ها خشنود و خرسند گردید. آن ها را ستود و آغاز مدح و بیان فضل پیغمبر را نمود. هنگام احتضار ابوطالب باز مشرکین قریش نزد او رفته گفتند:

تو بزرگ و پیشواى ما هستى، انصاف بده و برادرزاده خود را از ناسزا گفتن به خدایان ما منع كن ما هم او را در پرستش خداى خود از او مى‏گذریم. ابوطالب پیغمبر را نزد خود خواند و گفت:

اینها بزرگان و پیشوایان قوم تو هستند. از تو می خواهند كه از دشنام به خدایان آن ها خوددارى كنى و تو را با خداى خود آزاد مى‏ گذارند. پیغمبر فرمود: اى عم! آیا بهتر نیست كه من آن ها را براى كار بهتر دعوت كنم؟ و آن گفتن یك كلمه است كه عموم عرب نسبت به آن ها مطیع خواهند شد همچنین عجم گردن خواهند نهاد.

ابو جهل که از سران مشرکین قریش بود گفت: آن كلمه چیست؟ به روان پدرت سوگند اگر چنین باشد ما آن را و ده برابر آن را قبول خواهیم كرد. فرمود: آن این است كه بگویید: «لا اله الاالله»؛ جز خداوند خداى دیگرى نیست.

مشرکین قریش رمیدند و پراكنده شدند و گفتند: چیز دیگرى بگو و از ما بخواه، فرمود اگر آفتاب را بربائید و در دستم بنهید من چیز دیگرى جز این از شما نمی خواهم. آن ها خشمناك شده از نزد او برخاستند و گفتند. ما به تو و خدائى كه به تو چنین فرمانى داده ناسزا و دشنام خواهیم داد.[10]

ابوطالب سرانجام در سال دهم بعثت و در 85 سالگى از دنیا رفت‏ و در بستر مرگ، بنى‏ عبدالمطلب را فراخواند و گفت: شما هرگز بهتر از آن‏چه از محمد مى ‏شنوید و او بدان امر مى‏ كند، نمى ‏یابید؛ پس از او پیروى و او را یارى كنید تا رشد یابید.

جملات برجاى مانده از پیامبراكرم (صلى الله علیه و آله) كه هنگام دیدن جنازه ابوطالب بر زبان راند، مى‏ تواند تصویرى كامل و دقیق را از ابوطالب در نگاه ایشان ترسیم كند:

عمو! كودك بودم مرا پروراندى. یتیم بودم مرا سرپرستى كردى و در بزرگى مرا یارى نمودى. خداوند به جهت من تو را سزاى نیكو دهد و نیز فرمود: در این ایام دو مصیبت مرگ خدیجه و ابوطالب بر این امت نازل شد. بر كدام یك بیش‏تر گریه كنم؟حزن و اندوه پیامبر (صلى الله علیه و آله) بر خدیجه و ابوطالب، موجب شد كه این سال را «عام ‏الحزن» بنامند.[11]

در این مدت افراد آگاه (نه ثروتمندان مغرور) و كسانى كه زیر دست ستمگران مكه در فشار بودند، به اسلام گرویدند و همین گرایش بود كه سران مكه را در خطر انداخت و تصمیم گرفتند كه راه دیگرى (غیر از مراجعه به ابوطالب) براى نجات از این خطر بپیمایند و محمد (صلى الله علیه و آله) در خانه ارقم مركزى براى مشاوره و اظهار عقائد و بیاناتش برگزیده بود.[12]

آزار مسلمانان ناتوان‏ توسط مشرکین قریش

مسلمانان ناتوان كسانى بودند كه فاقد قبیله و پشتیبان و نیروى دفاع بودند. آن هایى كه داراى عشیره و خویش كه حامى و مدافع آنان بودند مشركین قریش قادر بر آزار آن ها نبودند. چون دیدند یاراى آزار نیرومندان را ندارند به ضعفا پرداختند هر قبیله بر هر ناتوان مسلمانى شورید. آن ها را شكنجه و آزار می ‌دادند یا به زندان مى ‏انداختند یا نان و آب را بر آن ‌ها مى ‏بستند یا در آفتاب نگهداشته عذاب می‌دادند یا به آتش داغ مى‏كردند.

بعضى از آن ها از شدت رنج تظاهر به ترك اسلام مى‏كردند و برخى سخت پایدارى كرده براى دین خود تعصب مى ‏نمودند و خداوند هم آن ها را از ترك دین معصوم و مصون مى ‏داشت.[13]

نقشه کشتن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از سوی مشرکین قریش

بعد از وفات ابوطالب جمعی از مشرکین قریش در دار الندوه جمع شدند تا  آخرین نقشه خودشان علیه پیامبر اسلام طرح ریزی کنند. در این جلسه نظرات مختلفی ارائه شد؛ اما در نهایت طبق نظر ابلیس، تصمیم گرفته شد از هر قبیله یک نفر انتخاب شود و شبانه بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) حمله کنند و دسته ‌جمعی او را در خانه ‌اش بکشند؛ زیرا در این صورت، خون او در میان همه قبایل پراکنده می ‌شد و بنی ‌هاشم که خاندان و خون خواهان پیامبر بودند، نمی ‌توانستند با همه طوایف قریش بجنگند و مجبور می ‌شدند به گرفتن دیه رضایت دهند.[14]

جبرئیل پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله) را از نقشه مشرکین قریش باخبر نمود و گفت: امشب در بستر خود نخواب. وقتی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله)  محاصره خانه خود را توسط مشرکان  مکه دید به علی بن ابی طالب گفت امشب در بستر من بخواب و خود را در این خرقه سبز حضرمی بپوشان و در آن بخواب که چیزی به تو نمی رسد که از آن ها بدت بیاید.[15]

علی (علیه السلام) آن شب در بستر پیامبر خوابید و پیامبر اسلام مخفیانه به سوی کوه ثور به قصد هجرت به مدینه حرکت نمود و این گونه از شر مشرکین قریش نجات پیدا کرد.

در تفاسیر آمده است که آیه «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ[16]؛  که می فرماید: بعضى از مردم (با ایمان و فداكار، همچون على در « لیلة المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر )، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مى ‏فروشند، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است، به همین مناسبت در حق امام علی (علیه السلام) نازل شده است.[17] 

نتیجه گیری

از آنچه بیان گردید این نتجه به دست می آید که پیامبر اسلام در راه تبلیغ اسلام و هدایت مردم زحمات زیادی را متحمل گردیده و خطرات زیادی را به جان خریده است. مشرکین قریش از شگردهای مختلفی در برابر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) استفاده کرده ولی هیچ کدام کار نیفتاده و در نهایت قصد کشتن آن حضرت راگرفتند که این نقشه با کمک خداوند نقش بر آب شد و پیامبر (صلی الله علیه و اله) سالم و بدون هیچ آسیبی از مکه به مدینه هجرت فرمود.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

پی نوشت ها

[1] . فروغ ابدیت ، ج1، ص264.

[2] . رک: السیرة الحلبیة، ج1، ص460.

[3] . فروغ ابدیت، ج1، ص264.

[4] . فروغ ابدیت، ج1ف ص 266.

[5] . سوره ص، 4-6.

[6] . اعلام قرآن از دایره المعارف قرآن كریم، ج1، ص443.

[7] . الكامل،ج‏2،ص، 63.

[8] . الكامل،ج‏2،ص:64

[9] . الكامل،ج‏2،ص:64

[10] . الكامل،ج‏2،ص:65

[11]. اعلام قرآن از دایره المعارف قرآن كریم، ج1، 462.

[12]. پیام قرآن، ج8، ص14.

[13]. الکامل، ج2، ص66.

[14] . السیرة النبویة، ج1، ص480.

[15] . سیره نبویه، ج1، 482.

[16] . بقره، 207.

[17] . رک: تفسیر نمونه، ج2، ص77.

منابع:

1. قرآن کریم.

2. ابن اثیر، عزالدین ابوالحسن علی بن ابی الکرم،  الكامل فی التاریخ ، بیروت، دار صادر – دار بیروت،  1385 ق/1965م.

3. ابن هشام، عبدالملک بن هشام، السیرة النبویة، تحقیق مصطفى السقا و ابراهیم الأبیارى و عبد الحفیظ شلبى، بیروت، دار المعرفة، بى تا.

4. حلبی، نورالدین علی بن ابراهیم،  السیرة الحلبیة، بیروت، دارالمعرفة، 1400ق.

5. سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، چ8، 1372ش.

6. مركز فرهنگ و معارف قرآن، اعلام قرآن از دایره المعارف قرآن كریم، بوستان كتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم) – ایران – قم، چ1، 1385 ه.ش.

7. مركز فرهنگ و معارف قرآن، اعلام قرآن از دایره المعارف قرآن كریم، قم، بوستان كتاب، چ 1، 1385 ش.

8 . مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چ1، 1374ش.

9. مكارم شیرازى، ناصر، پیام قرآن، تهران، دار الكتب الإسلامیة ، چ 9، 1386 ش.

بدون دیدگاه