برهان اثبات پذیری توحید خداوند از نگاه شهید مطهری

برهان اثبات پذیری توحید خداوند از نگاه شهید مطهری

1402-03-15

356 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

برهان‌ های اثبات پذیری توحید خدا، استدلال‌ هایی است با روش عقلی برای اثبات وجود خدا. اعتقاد به وجود خدا، مهمترین عقیده دینی نزد پیروان ادیان الهی به شمار می آید.

اثبات پذیری توحید

در دوره های مختلف، اندیشمندان در تلاش بوده‌اند تا صورت بندی قابل قبولی برای استدلال‌های اثبات خدا ارائه کنند. نتیجه این تلاش ها، پدید آمدن برهان های متعدد برای اثبات وجود خدا در سنت های مختلف فکری است. برخی از این برهان ها که در سنت کلامی و فلسفی اسلام مورد توجه قرار گرفته اند، بدین قرار است: برهان حدوث، برهان حرکت، برهان امکان و وجوب، برهان صدیقین و برهان نظم، برهان علیت، برهان معجزه، برهان فسخ عزائم، برهان وجودی و برهان اخلاقی.

دیدگاه شهید مطهری در باره اثبات پذیری توحید

شهید مرتضی مطهری در این باره می­ فرماید: حالا ببينيم اگر ما بخواهيم اين مسئله (اثبات پذیری توحید) را اثبات كنيم، آيا راهى براى اثبات اين جور مسائل و بالخصوص اثبات پذیری توحید داريم يا نداريم. می ‏دانيد كه يك فكرى در دنياى امروز بالخصوص يعنى در قرون جديد در اروپا پيدا شده و آن فكر اين است كه مسئله خدا براى بشر قابل حل نيست. نه اين كه وجود خدا را انكار می كنند، [بلكه‏] می ‏گويند مسئله خدا براى بشر قابل حل نيست؛ بشر قادر نيست كه وجود خدا را اثبات كند و هم قادر نيست وجود خدا را نفى كند. اين ها، هم به منطق الهيون اعتراض دارند و هم به منطق مادّيون. می ‏گوييم چرا؟ می ‏گويند براى اين كه ابزار تحقيق در اين مسئله به بشر داده نشده؛ اصلا بشر فاقد اين ابزار است. آن ابزارى كه براى تحقيق به بشر داده شده است، حواس است و بشر فقط قدرت دارد در محسوسات تحقيق كند، بگويد فلان چيز هست يا فلان چيز نيست، فلان چيز هم كه هست كيفيتش چيست؟

فلان چيز هم كه نيست كيفيتش چيست؟ ماوراى محسوس، نفيا و اثباتا از قلمرو تحقيق و جستجوى بشر خارج است. بنابراين بشر نبايد وارد اين بحث بشود. يك چنين نظريه ‏اى است. اين نظريه البته نظريه درستى نيست، يعنى در واقع نظريه اى است درباره انسان و محدوديت ذهن انسان و اين كه قلمرو قضاوت انسان محدود است به محسوسات، و اين در علم اصل است، بلكه اصلا هر علمى كه بشر پيدا می ‏كند به امورى پيدا مى‏ كند كه براى او محسوس باشد؛ انسان به ما وراء محسوس، نفيا و اثباتا راه ندارد.

اين فكر درست نيست. چرا درست نيست؟ براى اين كه نه تنها اثبات پذیری توحید خدا [بلكه‏] در بسيارى از مسائل ديگر نيز ما بدون اين كه حس كرده باشيم، وجود آن ها را درك مى ‏كنيم. از همه واضح‏تر خود عليت است. آيا بشر علّيت را درك مى‏ كند يا درك نمى‏ كند؟ علت و معلول به اين معنا كه در ميان دو شى‏ء يكى را منشأ می داند و ديگرى را ناشى، الف را منشأ براى ب مى‏ داند و ب را ناشى از الف. ممكن است كسى خيال كند عليت همان توالى زمانى است. توالى يا معيّت زمانى غير از علّيت است.

دو شى‏ء ممكن است همزمان باشند و هيچ كدام علت و معلول يكديگر نباشند. دو شى‏ء ممكن است توالى زمانى داشته باشند (هميشه يكى كه پيدا می ‏شود ديگرى پشت سرش پيدا می ‏شود) ولى در ميان اين ها علّيت نباشد. آن دركى كه انسان از عليت دارد يك نوع وابستگى وجودى است، همين است كه ما از آن تعبير به «نشو» مى‏ كنيم، مى‏ گوييم يك موجود از موجود ديگر ناشى شده است، مى ‏گوييم هستى يكى از اين دو موجود بستگى دارد به هستى ديگرى به طورى كه يك حكمى مى‏ كنيم مى ‏گوييم اگر آن اولى نبود دومى محال بود كه وجود پيدا كند. اين بالاتر از توالى است. چشم انسان توالى يا معيت را مى‏ بيند. چشم هيچ وقت حكم نمی ‏كند كه از اين دو يكى ناشى از ديگرى است و بالاخص اين جور حكم نمی ‏كند كه از اين دو يكى وجودش وابسته به ديگرى است به طورى كه اگر آن اولى نباشد دومى محال است.

اصلا خود همين مفهوم «محال» يك مفهوم نامحسوسى است و جزء اصول فكرى بشر هم هست. شما در مسائل برهانى وقتى بر يك مسئله ‏اى برهان اقامه می ‏كنيد مثلا در يك مسئله رياضى و می ‏گوييد: سه زاويه مثلث مساوى با دو قائمه است، اگر از شما بپرسند: در چند احتمال اين جور است؟ آيا مثلا در صد احتمال، شصت احتمال، هشتاد احتمال، نود احتمال اين جور است؟ می ‏گوييد: نه، صد در صد اين جور است. بعد بگويد: حال آيا اين مانعى دارد كه يك روزى يك مثلثى هم استثنائا در دنيا پيدا بشود كه مثلث باشد و سه زاويه ‏اش مساوى با دو قائمه نباشد؟ می ‏گوييد: نه، محال است. اين دركى كه انسان از «محال» دارد، از حوزه محسوسات خارج است. انسان هرگز محال بودن را [با حواس‏] درك نمی ‏كند، كما اين كه «ضرورت» يعنى اجتناب ‏ناپذيرى را هم كه نقطه مقابل محال است هرگز درك نمی ‏كند.

اين زمينه زمينه خيلى طولانى‏ اى است. اين فكر فكر غلطى است كه انسان بگويد حوزه مدركات و قلمرو ادراكات انسان محدود است به محسوسات، و هر چيزى كه محسوس نباشد غير قابل [تحقيق‏] است نفيا و اثباتا.

همان «زمان» هم كه عرض كرديم، همين طور است. زمان را علم پذيرفته است ولى آيا زمان محسوس است؟ زمان را انسان با چشم مى‏بيند؟ با دست لمس می ‏كند؟

با گوش مى‏ شنود؟ با كدام حس از اين حواسى كه بشر دارد وجود زمان را حس می ‏كند؟ هيچ حسى. پس اين جور نيست كه ما بگوييم اساسا اين مسائل از حوزه و قلمرو تحقيق بشر خارج است. نه، بشر داراى يك نيروى فكرى و يك استعداد فكرى هست كه می تواند درباره اين مسائل اظهار نظر كند. حالا يك مثال ذكر كنم خوب است. لا بد به اين مسئله‏ اى كه به نام «دور» معروف است توجه داريد. خوب، دانشمندان فلسفه مى‏ گويند ولى غير فلاسفه هم مى‏ گويند، دور را هر كسى عقلا محال مى‏داند. اصلا محال ها كه محسوس نيست؛ اگر محسوس بود بايد موجود باشد تا آدم احساس كند، و اگر موجود بود كه محال نبود. آيا كدام ذهن است كه يقين و قطع نداشته باشد به محال بودن دور، بلكه علمش به محال بودن دور از علمش به وجود خورشيد ضعيف‏ تر نيست.

دور چيست؟ اگر شما يك مسئله‏ اى را بخواهيد اثبات كنيد، چنانچه پايه اثبات آن را يك مسئله ديگر قرار بدهيد، يعنى اين مسئله را اثبات كنيد به دليل يك مسئله ديگر كه آن مسئله را پايه قرار داده‏ايد، بعد وقتى می ‏خواهيد آن مسئله را اثبات كنيد، اين مسئله را پايه براى آن قرار بدهيد، می ‏گوييد آقا اين درست نيست، براى اين كه صحت مسئله ‏اى كه اسمش «الف» است موقوف به اين است كه من اوّل مسئله «ب» را اثبات كرده باشم، بر من ثابت شده باشد تا بتوانم مسئله «الف» را اثبات كنم. بعد به مسئله «ب» كه مى ‏رسيد مسئله «ب» را شما به دليل مسئله «الف» مى‏ خواهيد اثبات كنيد، مى‏ گوييد پس اول مسئله «الف» بايد براى من اثبات شده باشد تا مسئله «ب» [اثبات شود]. اين درست نيست؛ چنين چيزى محال است. هيچ وقت اين دو مسئله براى من اثبات نخواهد شد. محال است كه اين دو مسئله بتوانند همديگر را ثابت كنند.

[مثال‏] ساده ‏ترش: شما يك نفر را نمى ‏شناسيد كه اين آدم خوبى هست يا نه.

مى‏ گوييد من نمى‏ دانم اين آدم درستى است يا نه. ديگرى مى‏ گويد آقا از آقاى «الف» بپرسيد. مى‏ گوييد آخر من آقاى «الف» را هم نمى‏ شناسم. من بايد او را بشناسم كه آدم خوبى است يا نه؟ می ‏گويد از آقاى «ب» بپرس. مى‏ گوييد اين كه درست در نمى‏آيد؛ من مى‏ خواهم بفهمم آقاى «ب» آدم خوبى است يا نه، شما مى‏ گوييد از آقاى «الف» بپرس. من آقاى «الف» را هم نمى‏ شناسم. مى‏ گويد خوب، او را هم اگر مى‏ خواهى بدانى آدم خوبى است يا نه، از آقاى «ب» بپرس. مى‏ گوييد پس محال است كه من از اين راه بتوانم خوبى و بدى آقاى «ب» را بفهمم، چون اگر بخواهم خوبى آقاى «ب» را بفهمم بايد به دليل آقاى «الف» خوبى او را بفهمم و اگر خوبى آقاى «الف» را بخواهم بفهمم به دليل خوبى آقاى «ب» [بايد بفهمم‏]؛ يكى از اين ها قبلا از راه ديگر بايد براى من اثبات شده باشد. امثال اين ها البته خيلى زياد است.

تسلسل هم از اين قبيل است و هزارها مثال از اين قبيل می ‏شود پيدا كرد. پس اين مسئله را هم ما طرد می ‏كنيم، بيش از اين هم درباره‏اش بحث نمى ‏كنيم كه كسى بگويد خدا يك مسئله قابل اثباتى نيست براى اين كه محسوس نيست. نه، اين دليل نمى‏ شود. ممكن است يك امر، معقول باشد و محسوس نباشد و قابل اثبات باشد.

منبع: مجموعه آثار استاد شهيد مرتضی مطهرى، ج‏4، ص 41

بدون دیدگاه