اسلام آوردن عدی بن حاتم‏ از بزرگان قبیله طی

اسلام آوردن عدی بن حاتم‏ از بزرگان قبیله طی

2024-05-17

357 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

عدی بن حاتم ابو طريف بن عبد اللّه طايى، فرزند سخاوتمند مشهور عرب، حاتم طايى و از ياران پيامبر خداست، عدی بن حاتم، رياست قبيله خود (طَى) را به عهده داشت و در سال هفتم هجرى به خدمت پيامبر (ص) رسيد و اسلام آورد.

سال هشتم هجرت، با همه شيرينى ‏ها و تلخى‏ هايش سپرى شد. در اين سال، بزرگ‏ترين پايگاه شرك به دست مسلمانان افتاد و رهبر عالى قدر اسلام با پيروزى كامل به مدينه بازگشت و سايه قدرت نظامى اسلام بر بيشتر نقاط عربستان گسترده شد. قبايل سركش عرب كه تا آن روز چنين پيروزى را براى آيين توحيد تصور نمی ‏كردند، كم‏كم به فكر افتادند كه به مسلمانان نزديك شوند و آيين آن‏ ها را بپذيرند.

از اين نظر، نمايندگان قبايل مختلف عرب و گاهى گروهى از آنان به سرپرستى سران خود، به حضور پيامبر شرف‏ياب مى ‏شدند و اسلام و ايمان خود را ابراز مى‏داشتند. در سال نهم، نمايندگان قبيله‏ ها به قدرى به مدينه آمد و رفت كردند كه نام آن سال را «عام الوفود»[1] نهادند.

وقتى گروهى از قبيله «طى» به رياست «زيد الخيل» حضور پيامبر (ص) رسيدند و رئيس قبيله شروع به سخن كرد؛ پيامبر از متانت و خردمندى «زيد» در شگفت ماند و فرمود:

من با شخصيت‏ هاى معروفى از عرب ملاقات كرده ‏ام، ولى آنان را كمتر از آن‏ چه‏ شنيده بودم دريافتم. اما «زيد» را بيش از آن‏ چه شنيده بودم يافتم، چه بهتر او را به جاى زيد الخيل، «زيد الخير» بخوانيد.[2]

بررسى سرگذشت اين هيئت‏ هاى نمايندگى[3] و دقت در مذاكره ‏هاى آنان با رسول گرامى صلى اللّه عليه و آله و سلّم به روشنى مى ‏رساند كه اسلام از طريق تبليغ و دعوت ‏هاى منطقى، در شبه جزيره نفوذ كرد. البته طاغوت‏ هاى زمان، ابو سفيان‏ ها و ابو جهل‏ ها مانع از نفوذ اسلام بودند. جنگ‏ هاى پيامبر، گذشته از اين‏كه بيشتر براى خنثى كردن توطئه‏ ها بود،

براى سركوبى اين‏گونه طاغوت‏ ها نيز بود. طاغوت‏ هايى كه بر سر راه اسلام قد علم كرده و مانع از ورود سپاه تبليغ به سرزمين‏ هاى حجاز و نجد و غيره بودند. هيچ آيين و برنامه اصلاحى، بدون شكستن طاغوت‏ ها و برچيدن خارهاى روييده بر سر راه آن امكان پذير نيست. از همين رو، مى‏ بينيم كه نه تنها پيامبر اسلام، بلكه عموم پيامبران الهى قبل از هر چيز براى كوبيدن طاغوت‏ ها و نابود كردن موانع مى‏ كوشيدند.

قرآن مجيد، در سوره نصر از ورود اين هيئت‏ ها و پيروزى روز افزون اسلام، در شبه جزيره سخن مى‏ گويد و مى‏ فرمايد:

آن‏گاه كه پيروزى خدا فرا رسيد و مكه فتح گرديد و مردم را ديدى كه فوج فوج در آيين خدا وارد مى ‏شوند، در اين حالت، خدايت را با ستايش او تسبيح گو و طلب آمرزش نما كه او توبه ‏پذير است.[4]

على رغم اين آمادگى در قبايل عرب و ورود هيئت‏ هاى نمايندگى، از طرف آنان در سال نهم هجرت، هفت سريه و يك غزوه اتفاق افتاد. سريه ‏ها، به خاطر خنثى كردن‏ توطئه ‏ها و غالبا براى شكستن بت‏ هاى بزرگى بود كه هم‏چنان در ميان قبايل عرب پرستش مى ‏شد. از جمله اين سريه ‏ها، سريه على بن ابى طالب (عليه السلام) است كه به فرمان پيامبر، رهسپار سر زمين «طى» گرديد.

از جمله غزوات پيامبر در سال نهم، غزوه تبوك را مى‏ توان نام برد. در اين غزوه، حضرت با سپاهى گران سر زمين مدينه را به عزم سر زمين مرزى تبوك، ترك گفت و بدون مقابله با دشمن و خون‏ريزى به مدينه بازگشت. اما راه فتح شهرهاى مرزى را براى آيندگان هموار كرد.

تخريب بت‏خانه‏

نخستين وظيفه اساسى پيامبر، نشر آيين توحيد و ريشه كن ساختن هر نوع دوگانه پرستى بود. وى براى ارشاد گمراهان و بت‏ پرستان در مرحله نخست، از راه دليل و منطق وارد مى ‏شد و با بيان دلايلى روشن، آنان را به بى‏ پايگى شرك متوجه مى‏ ساخت و اگر منطق خود را درباره آن‏ها موثر نمى‏ ديد و آنان را در لجاجت و خون سردى پايدار مى ‏يافت، به خود حق مى ‏داد كه به زور متوسل شود و اين بيماران روحى را كه از خوردن دارو (به صورت اختيار) خوددارى می كنند، از طريق جبر، معالجه كند.

چنان كه در نقطه ‏اى از كشور، بيمارى «آلتور» شيوع يابد، اگر گروهى بر اثر كوتاهى فكر، از «واكسينه شدن» بر ضد بيمارى مزبور امتناع ورزند، مسئول بهداشت كشور، به خود حق می دهد كه به افراد كوتاه نظر- كه ندانسته می خواهند سلامت خويش و ديگران را به خطر بيندازند- با زور و جبر «واكسن» ضد بيمارى وبا را تزريق نمايد.

پيامبر در پرتو تعاليم وحى، دريافته بود كه بت ‏پرستى بسان ميكرب «آلتور» فضيلت و شرافت و مكارم اخلاق را از بين می ‏برد و بشر را از مقام بزرگ خود پايين آورده، او را در برابر سنگ و گل و موجودات پست خوار و زبون می ‏سازد.

بر اين اساس، از طرف خداوند مامور بود كه بيمارى شرك را ريشه كن سازد و هر نوع مظاهر بت‏ پرستى را از بين ببرد و اگر گروهى در اين راه مقاومت كردند، مقاومت‏شان را با قدرت نظامى در هم شكند.

تفوق نظامى اسلام، به پيامبر فرصت داد كه با اعزام گروه ‏هايى به اطراف حجاز، كليه بت خانه ‏ها را ويران سازد و در منطقه حجاز بتى باقى نگذارد.

امام على (ع) در سرزمين قبيله طى‏

پيامبر از قبل، قبيله مطلع بود كه در ميان قبيله «طى» بت بزرگى است كه گروهى آن را مى‏پرستند. به همين دليل، افسر خردمند و ورزيده خود را با 150 سواره ‏نظام مامور تخريب بت‏خانه و شكستن بت قبيله كرد. فرمانده گردان دريافت كه قبيله مزبور در برابر عمليات سربازان اسلام مقاومت خواهند كرد و كار بدون جنگ فيصله نخواهد يافت. از اين رو، سحرگاهان بر محلى كه بت در آن‏جا قرار داشت، حمله برد و با موفقيت كامل گروهى از دسته مقاوم را دست‏گير كرد و جزء غنايم جنگى به مدينه برد. «عدی بن حاتم»- كه بعدها در رديف مسلمانان مبارز و مجاهد درآمد و رياست آن منطقه را پس از پدر جوان مردش، «حاتم» بر عهده داشت- فرار خود را چنين شرح می ‏دهد:

من پيش از آن‏كه آيين اسلام را اختيار كنم، يك فرد مسيحى بودم و بر اثر تبليغات سوئى كه درباره پيامبر انجام گرفته بود، كينه وى را در دل داشتم. از پيروزی هاى بزرگ وى در سرزمين حجاز بی ‏اطلاع نبودم و مطمئن بودم كه روزى موج اين قدرت به سرزمين «طى»- كه رياست آن‏جا را داشتم- خواهد رسيد.

از اين رو، براى اين‏كه دست از آيين خود برندارم به دست سربازان اسلام دست‏گير نشوم، به غلامان خود دستور داده بودم كه شتران تندرو و رهوار مرا، آماده حركت سازند كه هر موقع خطرى پيش آيد، فورا با وسايل آماده به حركت، راه شام را در پيش گيرم و از قلمرو قدرت مسلمانان خارج شوم.

براى اين‏كه غافل‏گير نشوم، ديدبانانى را بر سر راه‏ ها گماشته بودم كه هر موقع گرد و خاك ارتش اسلام و يا نمونه‏ اى از پرچم‏ هاى آن‏ها را ببينند مرا از وضع آگاه سازند.

روزى ناگهان يكى از غلامان من وارد شد و زنگ خطر را نواخت و مرا از پيش روى ارتش اسلام آگاه ساخت. من آن روز، همراه همسر و فرزندان خود با وسايل آماده به حركت به سوى شام كه مركز مسيحيت در شرق بود رهسپار شدم.

خواهرم، «دختر حاتم» در ميان قبيله باقى ماند و دست‏گير شد.

خواهرم، پس از انتقال به مدينه در خانه ‏اى در نزديكى مسجد پيامبر- كه مركز اسيران بود- نگه‏دارى می شد. وى سرگذشت خود را چنين نقل می كند: روزى پيامبر براى اداى نماز در مسجد، از كنار خانه اسيران عبور می ‏كرد، من فرصت را مغتنم شمردم و در برابر پيامبر ايستاده به وى گفتم: يا رسول اللّه، هلك الوالد و غاب الوافد فامنن عليّ منّ اللّه عليك؛ پدرم فوت كرده و نگه‏دارنده من ناپديد شده است، بر من منت گذار، خدا بر تو منت بگذارد. پيامبر پرسيد كه كفيل تو چه كسى بود؟ گفتم: برادرم «عدى بن حاتم» فرمود: همان شخصى كه از خدا و رسولش، به شام گريخت؟

پيامبر اين جمله را فرمود و راه مسجد را در پيش گرفت.

فردا نيز عين همين گفت‏وگو ميان من و پيامبر تكرار شد و به نتيجه نرسيد. روز سوم از مذاكره با پيامبر مايوس و نوميد بودم، ولى هنگامى كه پيامبر از همان محل عبور می ‏كرد، جوانى را پشت سر او ديدم كه به من اشاره می كند كه برخيزم و سخنان ديروز را تكرار كنم. از اشاره آن جوان، بارقه اميد، درونم را روشن ساخت. برخاستم جمله ‏هاى پيشين را در حضور پيامبر براى بار سوم تكرار كردم. پيامبر در پاسخ من گفت: براى رفتن شتاب مكن، من تصميم گرفته‏ ام كه تو را همراه فردى امين به زادگاهت بازگردانم، اما فعلا زمينه مسافرت شما فراهم نيست.

خواهرم می گويد: آن جوانى كه پشت سر پيامبر راه می ‏رفت و به من اشاره كرد كه سخنان خود را در حضور پيامبر تكرار كنم، على بن ابى طالب (عليه السلام) بود.

روزى كاروانى- كه در ميان آن‏ها از خويشاوندان ما نيز وجود داشت- از مدينه به شام می ‏رفت. خواهرم از پيامبر درخواست كرده بود كه اجازه دهد، او با اين كاروان به‏ شام برود و به برادر خود بپيوندد. پيامبر خواهش وى را پذيرفته و مبلغى براى هزينه مسافرت و مركبى رهوار و مقدارى لباس در اختيار وى گذاشته بود. من در شام در غرفه خود نشسته بودم، ناگهان ديدم كه شترى با كجاوه در برابر در منزل من زانو به زمين زد. نگاه كردم خواهرم را در ميان آن ديدم. وى را از كجاوه پياده كردم و به منزل بردم.

پس از مقدارى استراحت خواهرم زبان به شكوه و گله گشود كه او را در سرزمين «طى» ترك گفته، خود به شام آمدم و او را همراه خود نياوردم.

من خواهرم را زن عاقل و خردمندى می ‏دانستم. روزى با وى درباره پيامبر گفت ‏و گو كردم و گفتم: نظر شما درباره او چيست؟ وى در پاسخ من چنين گفت: در شخص او، فضايل و ملكات بسيار عالى ديدم و مصلحت می ‏بينم كه هرچه زودتر با او پيمان دوستى ببندى، زيرا اگر وى پيامبر باشد، در اين صورت فضيلت از آن كسى خواهد بود كه پيش از ديگران به وى ايمان آورده باشد و اگر فرمان‏رواى عادى باشد، هرگز از او ضررى به تو نخواهد رسيد و از سايه قدرت او بهره ‏مند خواهى بود.

رهسپاری عدی بن حاتم به مدینه

عدی بن حاتم می ‏گويد: سخنان خواهرم در من اثر گذاشت، راه مدينه را پيش گرفتم، وقتى وارد مدينه شدم يك سره سراغ پيامبر رفته، او را در مسجد يافتم. در برابر وى نشستم و خود را معرفى كردم. وقتى پيامبر مرا شناخت، از جاى خود برخاست و دست مرا گرفته به خانه خود برد. در نيمه راه، پيرزنى جلو راهش را گرفت و با او سخن گفت.

من ديدم كه حضرت با كمال فروتنى به سخنان پيرزن گوش می دهد و پاسخ می ‏گويد.

عدی بن حاتم و اخلاق پیامبر

مكارم اخلاق وى، مرا مجذوب ساخت و با خود گفتم كه او هرگز فرمان‏روايى عادى نيست. وقتى وارد منزل وى شدم، زندگى ساده‏ اش توجه ‏ام را جلب كرد. تشكى از ليف خرما را كه در منزل داشت، در اختيارم گذاشت و گفت: روى آن بنشين. شخص اول كشور حجاز كه تمام قدرت ‏ها را در اختيار داشت، خود به روى حصير و يا زمين نشست. من از فروتنى وى غرق حيرت شدم و از اخلاق پسنديده و ملكات فاضل و از احترام فوق العاده ‏اى كه به تمام افراد بشر قايل است، دريافتم كه او فرد عادى و فرمان روايى معمولى نيست.

خبر دادن پیامبر از اخلاق عدی بن حاتم

در اين لحظه، پيامبر رو به من كرد و از خصوصيات زندگى من به طور دقيق خبر داد و گفت: آيا تو از نظر آيين «ركوسى»[5] نبودى؟ گفتم: بلى. فرمود: چرا يك چهارم درآمد قوم خود را به خود اختصاص داده بودى، آيا آيين تو اين كار را به تو اجازه می ‏داد؟ گفتم: نه. من از گزارش ‏هاى غيبى وى مطمئن شدم كه او فرستاده خدا است. هنوز در اين انديشه بودم كه با سخن سوم او رو به رو شدم؛ فرمود: فقر و تهى دست بودن مسلمانان، مانع از پذيرفتن اسلام تو نگردد، زيرا روزى فرا می ‏رسد كه ثروت جهان به جانب آن‏ها سرازير شده و كسى پيدا نمی ‏شود كه آن‏ها را جمع و ضبط كند.

اگر فزونى دشمن و كمى مسلمانان، مانع از ايمان آوردن شما می گردد، به خدا سوگند! روزى فرا می ‏رسد كه بر اثر گسترش اسلام و فزونى مسلمانان، زنان بى‏كسى از «قادسيه» به زيارت خانه خدا می آيند و كسى متعرض آنان نمی ‏شود. اگر امروز می ‏بينى كه قدرت و نفوذ در اختيار ديگران است، من به تو قول می دهم روزى فرا رسد كه نيروهاى اسلام تمام اين كاخ ‏هاى كسرى را تصرف كرده و «بابل» را به روى خود بگشايند.

عدی بن حاتم می ‏گويد: من زنده ماندم و ديدم كه در پرتو امنيت اسلام، زنان بى‏كس از دورترين نقاط به زيارت خانه خدا می ‏آمدند و كسى متعرض آنان نمی ‏شد. ديدم كه كشور بابل فتح شد و مسلمانان تخت و تاج كسرى را تصاحب كردند. اميدوارم كه سومى را نيز ببينم، يعنى ثروت جهان رو به مدينه بگذارد و كسى رغبت به جمع و ضبط آن پيدا نكند.[6]

نقل طبرسی از ایمان عدی بن حاتم

«طبرسى»، در تفسير آيه اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ ملاقات «عدی بن حاتم» را با پيامبر (ص) نقل كرده و می ‏گويد: وى موقعى حضور پيامبر رسيد كه رسول خدا، آيه ياد شده را تلاوت می ‏كرد. وقتى پيامبر از تلاوت آيه فارغ شد، «عدی بن حاتم» با لحن اعتراض ‏آميز به وى گفت: ما هرگز «احبار» و «راهبان» خود را پرستش نمی كنيم، در اين صورت چگونه به ما نسبت می دهيد كه ما آنان را «ارباب» خود اخذ كرده ‏ايم. در اين موقع، پيامبر فرمود: «اگر آنان حلال خدا را حرام و حرام او را حلال كنند، آيا از آنان پيروى مى ‏كنيد؟ گفت: آرى. فرمود: اين كار گواه بر آن است كه شما آنان را «رب» و «اختياردار» خود اخذ كرده ‏ايد».[7]

پی نوشت ها

[1] . وفود جمع «وفد» به معناى هيئت يعنى سال ورود هيئت‏ها.

[2] . سيره ابن هشام، ج 2، ص 577.

[3] . تشريح خصوصيات اين هيئت‏ ها و مذاكراتى كه ميان آن‏ها و رسول خدا (ص) صورت گرفت و بيان الطاف و محبت‏ هايى كه رسول گرامى در مورد آنان مبذول نمود؛ در اين نوشته فشرده نمی ‏گنجد. سيره نويس معروف، محمد بن سعد در كتاب خود، قسمت اعظم ويژگی هاى اين هيئت ‏هاى نمايندگى را آورده است. او از 73 هيئت نمايندگى نام می ‏برد كه دسته دسته و گروه گروه، در طول سال نهم و يا كمى پيش از آن، به حضور پيامبر رسيدند. «الطبقات الكبرى، ج 1، ص 291- 295».

[4] . نصر (110) آيات 1- 3.

[5] . آيينى است كه حد وسط ميان مسيحيت و صابئى.

[6] . واقدى، المغازى، ج 3، ص 988- 989؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 578- 581 و الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة الإمامية، ص 352- 354.

[7] . مجمع البيان، ج 3، ص 24.

بدون دیدگاه