قدرت سیاسی، نقشی مهم و تعیین کننده در سرنوشت جوامع دارد. جامعیت و کامل بودن دین اسلام موجب شده است که این دین برای تمام جنبه ها و ابعاد زندگی انسان از جمله حوزه سیاست برنامه داشته باشد؛ از این رو موضوع قدرت سیاسی، در آموزه های اسلامی قابل بررسی است. در ادامه این مقاله به صورت مختصر، برخی از مبانی قدرت سیاسی در اسلام را بررسی کنیم.
منبع و خاستگاه قدرت سیاسی در اسلام
متفکران مسلمان معتقدند قدرت سیاسی، از یک منبع متعالی سرچشمه می گیرد. شکل در دسترس این منبع متعالی، قرآن (وحی) و سنت پیامبر است.[1] در قرآن کریم، قدرت به طور کلی و قدرت سیاسی به طور خاص، در نسبت انسان و خدا معنای خودش را می یابد[2] و آن را ذیل مفهوم عبودیت می توان توضیح داد. پیرامون این مفهوم مرکزی، مفاهیم دیگری گرد هم می آیند و میدان معنایی عبودیت را شکل می دهند. در این میدان معنایی، انسان، عبد است و خداوند، رب و مولای متعالی او؛ بنابراین شرط مسلمانی، قرار گرفتن در نسبتِ عبد و مولاست و زندگی فردی و اجتماعی انسان مسلمان نیز از روی تعبد و تسلیم معنا می یابد. مهمترین ویژگی این نسبت مسئول بودن انسان در برابر خداوند است.
رابطه انسان و خدا را با مفهوم عبادت و رحمت نیز می توان بیان کرد. عبادت، سپاس انسان از نعمت های الهی و رحمت توجه خداوند به انسان است. فلسفه تأسیس حکومت در ارتباط با عبادت را به این نحو می توان توضیح داد که هدف از آفرینش بشر، عبادت خداوند است و عبادتِ کامل در قالب یک امت سازمان یافته صورت می پذیرد. ایجاد چنین امتی نیازمند تشکیل دولت است که نخستین هدف آن باید رو به راه کردن مقدمات عبادت امت باشد.[3]
اگرچه صحبت درباره نسبتِ عبد و مولی غالباً افاده کننده معنای نفی آزادی انسان در برابر انسان دیگر است و به ظاهر در تضاد با اصل عدم ولایت قرار می گیرد، در نظام معنایی قرآن، عبودیت نسبتی میان انسان و خداوند است شبیه رابطه خالق و مخلوق؛ از این رو نسبت عبودیت فقط میان انسان و خداوند حقیقی و سزاوار است.
قدرت سیاسی در اسلام
تبيين مفهوم قدرت سیاسی در شیوه تفکر اسلامی، از طریق بررسی ارتباط انسان با خدا صورت می گیرد. این تفکر نقطه مقابل ایده خود بنیادی و خودمختاری انسان در شیوه تفکر غربی است؛ تفکری که به پیدایش مفهوم انسان مداری منجر شده است. در بررسی مفهوم قدرت در تفکر اسلامی، توجه به جایگاه انسان در جهان و رابطه انسان با خدا دارای اهمیت است. ترسیم این رابطه، به منابع قدرت و کارکردها و اهداف قدرت معنا می بخشد و شکل گیری مفهوم قدرت از مجرای رابطه انسان با وجودی متعالی و الهی را توضیح می دهد. این تصویر در جهان بینی توحیدی اسلام منعکس شده است و ما با کمک آن می توانیم به فهم جایگاه قدرت سیاسی در اسلام راه پیدا کنیم.
جایگاه قدرت سیاسی در اسلام
در جهان بینی اسلامی، هر آنچه در این جهان وجود دارد، آفریده خداوند قادر متعال و همه چیز به اراده او متکی است. سیاست و اداره زندگی اجتماعی انسان ها نیز از این امر مستثنا نیست. این مسئله باعث شده است حتی اندیشمندانی که معتقدند اسلام دغدغه مسائل سیاسی را ندارد، در عمل نتوانند نسبت دین با سیاست و حکومت را انکار کنند؛ زیرا اگر بپذیریم اسلام انسان را متعلق به آن جهان می داند و از او می خواهد با زهد دنیا را رها کند، عملاً در صدد منحل کردن نهادهای زندگی اجتماعی و سیاسی و ایجاد اختلال در نظام معیشت برآمده است. این امر با رسالت اسلام همخوانی ندارد؛ پس به ناچار دین باید به مردم بگوید که اکنون و در این جهان چه کنند و چگونه بر معضلات اجتماعی و سیاسی فایق آیند تا سعادت آن جهان نصیبشان شود. این امر مستلزم اتخاذ موضع درباره قدرت و سیاست است و پای دین را به اجتماع و سیاست باز می کند.[4]
اگرچه انسان به طور طبیعی به زندگی اجتماعی میل دارد، اما سامان زندگی اجتماعی، امری طبیعی و غریزی نیست؛ زیرا ضرورت های زندگی اجتماعی، ناشی از غریزه انسانی نیستند که به او بگویند عضو کدام اجتماع شود یا نحوه ارتباطش با دیگران را چگونه تنظیم کند.
زندگی اجتماعی، نیازمند ملاک و معیار و ملاحظات دیگری است که یا انسان ها خودشان باید با تفاهم و توافق در قالب مفاهیم انتزاعی آن را بسازند یا در قالب دین آن را دریافت کنند. دین با ارزشگذاری اخلاقی، نظام اجتماعی برحق را توصیه و توجیه می کند، به نهادهای اجتماعی مشروعیت می بخشد و مانع اختلال در نظم اجتماعی می شود.
دین (مهمترین نظام معنایی) ضمن ایجاد آداب و قواعد برای زندگی انسان توضیح می دهد که چرا رعایت این قواعد، حتی در موارد دشوار و خلاف غرایز سودمند و خوب است و چرا سعادت انسان را تأمین می کند. پاسخ به این پرسش ها مبتنی بر جهان بینی هر دین است.
اینکه «چرا جهان وجود دارد، انسان ها برای چه در این جهان به سر می برند، چه پیوندی میان جامعه آنان و کل جهان در کار است، چرا و چگونه مردم باید به زندگی ادامه دهند یا برعکس چرا و چگونه باید از آن فاصله بگیرند و به دنیا پشت کنند»[5]، به جهان بینی هر دین مربوط است. بنابراین چه اسلام بی اعتنا به این جهان باشد و چه دینی باشد که به زندگی این جهانی نیز توجه دارد، همین که دارای دیدگاهی متمایز در خصوصِ انسان و سرنوشت اوست، ناگزیر در مسائل اجتماعی و سیاسی او نیز درگیر خواهد بود.
از لحاظِ تاریخی نیز اسلام دینی است که تعالیم و آموزه هایش بر ذهن و رفتار پیروان آن بسیار اثر گذارده و آنان را به صورت فعال درگیر زندگی در این دنیا کرده و بنابراین توانسته است گسترده ترین حضور اجتماعی را در جوامع به ثبت برساند. ظهور اجتماعی دین این امکان را فراهم می آورد تا بتوانیم آن را همچون یک زبان در نظر بگیریم؛ زیرا بعد اجتماعی دین را خارج از محدوده زبان نمی توان تصور کرد. تحقق وحی بدون حضور فرهنگ و نمادپردازی که یکی از ویژگی های زبان است ممکن نیست؛ بنابراین نظام های معنایی وحیانی معطوف به نمادپردازی زبانی اند و با عبور از مجرای زبان در بستر اجتماعی، آنها را می توان درک کرد.
بدین ترتیب حضور دین در اجتماع، زمینه شکل گیری نظامی از باورها، مناسک، قواعد رفتاری و زبانی مشترکی را میان پیروان آن دین فراهم می آورد؛ برای نمونه با حضور پیامبر (ص) در مدینه و نظارت بر امور دینی دنیوی و اجتماعی مردم در پرتو وحی، شبکه معنایی جدیدی خلق شد و قواعد و نظم زبانی حاکم بر این شبکه معنایی در قالب تازه ای که امت اسلامی نام گرفت، به یکی از مهم ترین مفاهیم زبان اسلامی بدل گشت.
از یک سو تلقی مسلمانان از آیین اسلام به معنای قانون الهی یا شریعت با مفهوم امت در اسلام توام است و از سوی دیگر پیوند مفهوم شریعت و امت، نشان دهنده رابطه دوجانبه مفهوم دين و سیاست می باشد.[6] کاربردیافتن مفهوم نبوت در حوزه ابلاغ شریعت[7] و مفهوم امامت در حوزه اجرای شریعت[8] در راستای پیوند دین و سیاست در اسلام است؛ از این رو در زبان اسلامی کاربرد مفهوم نبی و امام و خلیفه در ارتباط با نیازهای سیاسی و دینی جامعه تصورپذیر است؛ نیازهایی مانند حفظ اصول مذهب، دفاع از دارالاسلام، هدایت جهاد، اداره مالی جامعه و تنظیم روابط جامعه اسلامی با دیگر جوامع که ضروری است تصمیم گیری درباره آنها بر طبق شریعت صورت بگیرد و اجرای آنها با خواست خداوند سازگار باشد.
سَنهوری این مطلب را این گونه به اثبات می رساند که جامعیت وحی، همچنین رهبری فوق العاده پیامبر هرگونه جدایی امر دینی از دنیوی را منتفی می نمود؛ زیرا پیامبر قدرتش را از خدا می گرفت و وحی پیامبر را در امور حکومتی نیز راهنمایی می کرد.[9]
از این نظر می توان گفت حکومت پیامبر حکومت دینی بود و جمع بین امور دنیا و دین اولین ویژگی حکومت ایشان به شمار می رفت؛ بنابراین حکومت پیامبر همواره الگویی برای مسلمانان بوده است؛ به این معنا که گزاره های کتاب الهی در پیوند با رفتار پیامبر معنای واقعی خود را یافته است.
اهمیت سیره نبوی در همین نکته نهفته است؛ زیرا رفتار پیامبر ظهور الگویی است که در آن رفتار انسان با گفتار خداوند یکی می شود؛[10] به این معنا که خداوند بـه آنچه امر کرده، پیامبر آن را انجام داده است. اگرچه در واقعیت تاریخی در جوامع اسلامی گاه بین دین و حکومت جدایی به وجود آمده است، از لحاظ نظری از آن خبری نبوده و میان اندیشمندان مسلمان نیز ضرورت چندانی برای توسعه نظری آن احساس نشده است؛ به طوری که همیشه زندگی فردی و اجتماعی مؤمنان را شریعت اداره کرده است.
در هر دو مذهب سنی و شیعه، شریعت چارچوب اعتقادی حکومت و جامعه را فراهم آورده است. شریعت به مثابه منبع قانون چه در حوزه شخصی و چه در حوزه اجتماعی، برای مسلمانان مرجعیت دارد و بر همین اساس، حوزه خاص و جداگانه ای به نام سیاست که دارای قوانین صرفاً بشری باشد، به وجود نیامده است.
جمع بندی
قدرت سیاسی در اسلام، مبتنی بر رابطه عبودیت میان خداوند و انسان ها شکل می گیرد که در مقابل ایده خودمحوری و خودبنیادی انسان در تفکر غربی قرار دارد. از همین رو قدرت سیاسی در اسلام باید تحت قوانین شریعت تعریف شود. حتی کسانی که به نوعی به جدایی دین و سیاست در اسلام معتقدند، در مقام عمل نمی توانند از چارچوب شریعت اسلام خارج شده و قوانین اجتماع را بر مبنای دیگری تنظیم کنند. بر همین اساس نیز در تاریخ اسلام حوزه قانونگذاری جداگانه ای به نام سیاست در کنار شریعت پدیده نیامده است.
پی نوشت ها
[1] آربری، عقل و وحی از نظر متفکران اسلامی، ص ۶-۸.
[2] میراحمدی، قدرت، ص ۳۴-۳۵.
[3] von Grunebaum; Islam: Essays in the Nature and Growth of a Cultural Tradition; p127-128.
به نقل از کاظمی موسوی، علمای شیعه و قدرت سیاسی: تحلیلی از مبانی نظری قدرت علما و سیر تاریخی آن، ص ۱۹.
[4] کرون، جامعه های ماقبل صنعتی: کالبدشکافی جهان پیشامدرن، ص ۲۲۱-۲۵۴.
[5] کرون، جامعه های ماقبل صنعتی: کالبدشکافی جهان پیشامدرن، ص ۲۳۰.
[6] ابن ادریس، جامعه مدینه در عصر نبوی، ص ۲۹۸ – ۲۹۹.
[7] ابن فارس، معجم مقائیس اللغه، ص ۳۱۹.
[8] طباطبایی، الميزان في تفسير القرآن، ج۵، ص ۲۰۰.
[9] سَنهوری، فقه حکومت اسلامی و تحول آن، ص ۲۲۴ و ۲۲۶.
[10] اركون، دانش اسلامی قرائتی بر مبنای علوم انسانی، ص ۵۰.
فهرست منابع
آربری، آ.ج، عقل و وحی از نظر متفکران اسلامی، ترجمه حسن جوادی، تهران، امیر کبیر، ۱۳۷۲.
ابن ادریس، عبدالله عبدالعزیز، جامعه مدینه در عصر نبوی، ترجمه شهلا بختیاری، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۶.
ابن فارس، ابوالحسن احمد، معجم مقائیس اللغه، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۰۴ق.
ارکون، محمد، دانش اسلامی، قرائتی بر مبنای علوم انسانی، تهران، نسل آفتاب، ۱۳۹۴.
پاتریشیا، کرون، جامعه های ماقبل صنعتی: کالبدشکافی جهان پیشامدرن، ترجمه مسعود جعفری جزی، تهران، ماهی، ۱۳۹۳.
سنهوری، عبدالرزاق احمد، فقه حکومت اسلامیو تحول آن، ترجمه صباح زنگنه، تهران، نی، ۱۳۹۳.
طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، اسماعیلیان، ۱۳۹۱ق.
کاظمی موسوی، علمای شیعه و قدرت سیاسی: تحلیلی از مبانی نظری قدرت علما و سیر تاریخی آن، آمریکا، آمازون، ۲۰۰۴م.
میر احمدی، منصور، قدرت، تهران، دانشگاه امام صادق (ع)، ۱۳۹۲.
von Grunebaum, G. E., Islam: Essays in the Nature and Growth of a Cultural Tradition; Texas: The American Anthropological Associate, 1955.
منبع اقتباس: فلاح، محمود، فقه شیعه و تطور مفهوم قدرت، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ۱۴۰۳، ص ۳۸-۴۳.