اولین هجرت مسلمانان به حبشه و حمایت نجاشی از آن ها

اولین هجرت مسلمانان به حبشه و حمایت نجاشی از آن ها

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

اولین هجرت مسلمانان در ماه رجب سال پنجم بعثت، بوده است، گروه از اصحاب كه 12 مرد و 4 زن بودند و حضرت رقيه، دختر پيامبر (ص) نيز همراه آنها بود- به حبشه رفتند.[1]

اولین هجرت در تاریکی شب

كوچ كردن اين جمع پيشتاز- براى اين كه قريش نفهمند- در تاريكى شب، آهسته و مخفيانه صورت گرفت. و به طرف دريا به راه افتادند و به بندر «شعبيه» رفتند و در آن جا دو كشتى بازرگانى برايشان فراهم گشت و از دريا به سوى حبشه حركت نمودند. قريش با خبر شدند و آنان را دنبال كردند؛ اما وقتى به كنار دريا رسيدند، مسلمانان- به سلامت- از دريا عبور كرده و در بهترين موقعيت مسكن گزيده و آسوده مى ‏زيستند.[2]

دلیل بازگشت مهاجران اولین هجرت

در ماه رمضان همان سال، پيامبر به حرم رفت. عده بسيارى از مردم و بزرگان قريش در آن جا گرد آمده بودند. پيامبر در ميان آنان به پا ايستاد و به ناگاه به تلاوت سوره نجم شروع نمود.

آن جمع پيش از اين، به سخن خدا گوش فرا نداده بودند؛ زيرا شيوه هميشگى آنان پيروى از سفارش هاى همديگر بود كه مى ‏گفتند: «… لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ.»[3]: [… به اين قرآن گوش مدهيد و در اثناى خواندن آن سخن بيهوده بگوييد، شايد شما پيروز شويد.]

اما هنگامى كه به تلاوت اين سوره و براى سخن بلند مرتبه و جذاب آفريدگار- كه زبان از بيان فضايل والايش قاصر است- گوش هوش باز كردند، خود را به فراموشى سپردند و جز شنيدن آيات چيزى به ذهنشان گذر نمى ‏كرد؛ تا حضرت به پايان آيه ‏هاى كوبنده سوره رسيد و دل ها به سويش پرواز نمودند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا.»[4]: [خدا را سجده كنيد و بپرستيد.] پيامبر (صلى اللّه عليه و سلم) سجده برد و تمام آن جمع بى اختيار به سجده رفتند. در واقع نيروى جمال حق تكبرشان را در هم شكست و اين گونه سجده كردند.[5]

وقتى عظمت و هيبت سخن الهى را دريافتند، زمام اختيار را از دست دادند و مرتكب و گرفتار همان چيزى شدند كه براى نابودى آن نهايت تلاش را به كار گرفته بودند. بسيار درمانده و از جانب كسانى كه در آن جلسه مبارك حضور نداشتند، سر زنش و نكوهش شدند.

[پس براى جبران اين كار توطئه جديدى ساختند] كه گويا پيامبر از بت ها به خوبى ياد كرده است و داستان غرانيق را سر هم نمودند و گفتند: محمد درباره بت ها چنين گفته است: «تلك غرانقة العلى و إنّ شفاعتهنّ لترجى.»: اين ها پرندگان زيبا و گرانقدرند و به شفاعتشان اميد مى ‏رود.

اين افتراى آشكار را بستند تا از سجده ‏اى كه با پيامبر برده بودند تبرئه شوند. چنين افترايى از مردمى كه همواره اهل تهمت و تكذيب و دسيسه هستند؛ هيچ شگفت نيست.[6]

رسیدن خبر دروغ مسلمان شدن قریش به مسلمانان اولین هجرت

اين خبر (افسانه غرانیق)به مهاجران (اولین هجرت) حبشه رسيد؛ اما آنچه شنيدند؛ خلاف واقع بود كه: مردم قريش مسلمان شده ‏اند. آنان در ماه شوال همان سال [پس از سه ماه كه مهاجرت كرده بودند] به مكه باز آمدند وقتى نزديك شدند و حقيقت امر را دريافتند- جز افرادى كه مخفيانه وارد شهر مكه شدند- همگى به حبشه بازگشتند. شكنجه و آزار قريش به اوج خود رسيد و بى ‏پروا آنان‏ را مورد آزار قرار مى‏ دادند.

براى قريش بسيار سخت و دشوار به نظر مى ‏آمد كه نجاشى به خوبى از مهاجران مسلمان که اولین هجرت را انجام داده بود حمايت مى ‏كند. اين بار [با توجه به مهاجرت پيشين‏] خود مسلمانان به حبشه مهاجرت كردند؛ اما از بار اول بسى سنگين‏ تر بود و مردم قريش نيز گوش به زنگ بودند كه از رفتنشان به حبشه جلوگيرى نمايند.

به ويژه مسلمانان در كارشان بسيار سريع بودند و خداوند زمينه سفر را برايشان فراهم آورده بود و خواستند پيش از با خبر شدن قريش، مكه را ترك نمايند و خود را به نجاشى در حبشه برسانند.

تعداد مردان مهاجر- اگر عمار همراهشان بوده باشد- به 83 تن مى‏زرسيد و تعداد زنان مهاجر 18 يا 19 تن بودند. [7] علامه محمد سليمان منصور فورى تعداد زنان مهاجر را 18 نفر مى‏داند.[8]

حيله ‏گرى قريش با مهاجران اولین هجرت

براى مشركان سخت بود كه مسلمانان براى خود و دينشان پناهگاهى جسته ‏اند؛ بنابراين دو تن زيرك و زرنگ را از ميان خود برگزيدند. آن دو، عمرو پسر عاص و عبد اللّه پسر ابو ربيعه بودند كه هنوز آيين مردم مكه را داشتند. اين دو را، با هدايايى گران قيمت و ارزنده نزد نجاشى و فرماندهانش فرستادند. هدايا را به فرماندهان تقديم نمودند و عليه مسلمانان چيز هايى گفتند؛ فرماندهان نيز اتفاق نظر كردند كه نزد نجاشى از بيرون راندنشان سخن بگويند.

آن دو پيك قريش، پيش شاه حاضر شدند و هدايا را تقديم داشتند و گفتند: «اى پادشاه! عده‏ اى از بردگان سفيه و نادان ما به سر زمين شما گريخته و به دين نياكان خود پشت كرده و در دين شما نيز داخل نشده؛ بلكه دين تازه ‏اى آورده ‏اند كه نه ما آن را مى ‏شناسيم و نه شما از چنين دينى خبر داريد. اكنون، بزرگان، پيران و اقوامشان ما را نزد شما فرستاده ‏اند كه آنان را به مكه بازگردانيم؛ چون وابستگانشان به احوالشان آگاه ‏تر و بينا ترند و به خاطر گمراهى از دين، مورد نكوهش و ملامت قرار مى‏ دهند.»

فرماندهان نيز گفتند: اى پادشاه! راست مى ‏گويند. آنان را به اين پيك ها واگذار تا به سرزمين مكه ببرند. اما نجاشى تصميم گرفت كه در اين باره تحقيق كند و چيز هايى بشنود. مسلمانان مهاجر را پيش خود فرا خواند. آنان نيز راستى را در پيش گرفتند و فرجامش را پذيرا شدند.

پادشاه گفت: اين چه دينى است كه ميان شما و خويشاوندان و نزديكانتان جدايى افكنده كه نه دين ما را پذيرفته‏ ايد و نه دين ديگرى از اديان جهان را؟!

سخنان کوبنده جعفر سخنگوی اولین هجرت

جعفر پسر ابو طالب- كه سخنگوى مهاجران اولین هجرت بود- گفت: «اى پادشاه! ما مردمى نادان بوديم، بت را سجده مى ‏برديم، گوشت مردار مى‏ خورديم، كار زشت مى ‏كرديم، خويشاوندان را ترك نموده همسايه را فراموش كرده بوديم و زبردستان، زيردستان را له و نابود مى‏ كردند.

شيوه ما اين بود تا خداوند، پيامبرى از خودمان برگزيد كه: اصل و نسب، صداقت و امانت و پاكدامنى او را خوب مى‏ شناسيم. آن پيامبر، ما را به سوى خدا فرا مى ‏خواند كه او را تنها بدانيم و براى او بندگى كنيم و از آنچه كه ما و پدران ما از سنگ و بت مى‏ پرستيديم؛ دورى گزينيم.

به ما امر مى ‏كند كه: راستگو و امانت‏ دار بوده از خويشاوندان ديدار كنيم و نسبت به همسايگان خوش رفتار و مهربان باشيم و از كار هاى ناپسند و خونريزى بپرهيزيم. ما را از كار بد، دروغ گفتن، خوردن مال يتيم و بى ‏سرپرست، و نسبت ناروا به زنان، بازداشته است. به ما دستور داده كه تنها خداى يگانه را پرستش كنيم و چيزى شريك او نسازيم. نماز به جاى آوريم، روزه بگيريم و زكات مال به در كنيم.

ما او را تصديق كرديم، به او ايمان آورديم. از دينش پيروى كرديم، خداى يگانه را مى ‏پرستيم، او را انبازى نمى‏ بينيم، آنچه را حرام دانسته بود، حرام مى ‏دانيم و آنچه را حلال شمرده، حلال مى‏ شمريم.

به اين دليل، قوم ما، با ما به دشمنى برخاستند و آزارمان دادند و خواستند ما را از پرستش خدا به سوى بت ‏پرستى بازگردانند كه دو باره كارهاى پليد و زشت را خوب به شمار آوريم. وقتى به ما تجاوز كردند و ما را [از كاشانه خود] راندند و كار را بر ما تنگ و ميان ما و دينمان، مانع ايجاد نمودند به كشور شما آمديم و شما را برگزيديم و در كنارت جاى گرفتيم، به اين اميد كه نزد شما ستم نبينيم.»

سخن نجاشی با مسلمان اولین هجرت

نجاشى گفت: از آنچه كه پيامبرتان از جانب خدا آورده است چيزى مى‏دانى؟ جعفر گفت: بله! گفت: برايم بخوان. جعفر آغاز سوره «كهيعص» [9] را قرائت نمود. نجاشى آن قدر گريست كه محاسنش خيس شد. و اسقف ‏ها نيز كه گوش فرا داده بودند، گريستند و مصاحفى كه جلوى دستشان بود خيس گرديد.

سپس نجاشى به آنان گفت: اين سخنان و آنچه كه عيسى (عليه السلام) آورده است، هر دو از يك منبع فروزان مى‏ تراود [آن گاه خطاب به نمايندگان قريش گفت:] برويد سوگند به خدا! محال است اينها را به شما تحويل دهم.

توطئه نمایندگان قریش برای مسلمانان اولین هجرت

آن دو پيك بيرون رفتند و عمرو به عبد اللّه گفت: به خدا فردا از جانب آنان مطلبى عنوان مى ‏كنم كه اكثرشان را به نابودى بكشاند. عبد اللّه گفت: نكن. آنان خويشاوندان ما هستند هر چند اكنون با ما از در مخالفت درآمده ‏اند. اما عمرو بر سر گفتارش پافشارى نمود و روز بعد به نجاشى گفت: اى پادشاه! اين مسلمانان درباره عيسى پسر مريم سخن عجيبى مى‏ گويند.

پادشاه نزد مهاجران فرستاد تا در اين باره از آنان بپرسد. اول هراسيدند؛ ولى قرارشان بر راستگويى بود هر چند سر انجامى تلخ به بار آورد. وقتى نزد او آمدند؛ جعفر- رضى اللّه عنه- در پاسخ سوال نجاشى گفت: آنچه كه درباره مسيح مى‏ گوييم؛ پيامبرمان آورده است كه: عيسى، بنده و رسول و روح و كلمه خداست كه به مريم دوشيزه و پاكدامن القا شده.

[نجاشى بسيار خوشحال گشت‏] و چوبى برگرفت [و با آن، روى زمين خطى كشيد] و گفت: آنچه درباره عيسى بن مريم گفتى، همان است [و به اندازه اين خط با هم فاصله نداريم.] فرماندهان زير لب غرغر كردند.

نجاشى گفت: به خدا قسم، هر چند شما هم غرغر كنيد [همان است كه گفتم و هيچ كارى از شما بر نخواهد آمد] سپس به مسلمانان گفت: برويد، شما در كشور من در امان هستيد. و سه بار گفت: هر كس به شما بد بگويد، زيان مى‏ بيند. آزار نرسانيدن شما را از كوهى طلا، بيشتر دوست دارم.

سپس به اطرافيانش دستور داد كه هداياى قريش را بازگردانيد؛ من به آن نياز ندارم، خداوند براى اعطاى اين سر زمين از من رشوه نگرفته است تا من از آنان رشوه بگيرم و خداوند از مردم فرمان نمى ‏برد تا من هم در اين مملكت از آنان دستور بگيرم.

ام سلمه– رضى اللّه عنها- كه اين داستان را نقل مى‏ كند، مى‏ گويد: سفيران مكه به خشونت و تندى نزد نجاشى رانده شدند و ما در نهايت ادب و احترام و در نيكوترين مسكن و در پناه بهترين همسايه آسوده زندگى كرديم.[10]

پی نوشت ها

[1] . (مختصر سيره رسول. ص 93- 92، زاد المعاد/ 1/ 24، رحمة للعالمين/ 1/ 61.

[2] . رحمة للعالمين/ 1/ 61. زاد المعاد/ 1/ 24.

[3] . فصلت/ 26.

[4] . نجم/ 62.

[5] . بخارى.

[6] . تفهيم القرآن/ 5/ 188.

[7] . زاد المعاد/ رحمة للعالمين/ 1/ 61.

[8] . رحمة للعالمين.

[9] . سوره «كهيعص»: سوره مريم.

[10] . ابن هشام/ 1/ 338- 334.

منبع

اقتباس از کتاب باده ناب محمد بهاء الدين حسينى، باده ناب‏، انتشارات كردستان‏، سنندج، اول، 1382 ش‏ (با اندکی دخل و تصرف)