شیعه شدن پسر نصرانى

۱۴۰۱-۰۱-۰۶

331 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم قطب الدّین راوندى به نقل از هبه اللّه بن ابى منصور موصلى رضوان اللّه علیهما حکایت کند:

شخصى نصرانى به نام یوسف بن یعقوب با وى معاشرت و هم نشینى داشت ، روزى از روزها اظهار نمود: متوکّل – عبّاسى – مرا احضار کرده و نمى دانم از من چه مى خواهد، براى نجات از شرّ او با خود عهد کردم که مبلغ صد دینار نذر علىّ بن محمّد هادى علیه السلام کنم .

هبه اللّه موصلى گوید: سپس آن مرد نصرانى به سمت سامراء حرکت کرد و رفت ؛ و بعد از گذشت چند روزى ، با خوشحالى و سرور به موصل مراجعت کرد، بعضى از دوستان به او گفتند: جریانت به کجا انجامید و چه گذشت ؟

پاسخ داد: هنگامى که به شهر سامراء رفتم ، وارد مسافرخانه اى شدم و مرتّب در این فکر بودم که چگونه مبلغ صد دینار را به حضرت علىّ بن محمّد هادى علیه السلام برسانم که کسى مرا نشناسد و با چه حالتى نزد متوکّل بروم .

فرصتى که داشتم ، با بعضى از مردم پیرامون اوضاع متوکّل و نیز امام هادى علیه السلام صحبتى انجام دادم ؛ و متوجّه شدم که حضرت تحت نظر مأ مورین حکومتى است و از منزل بیرون نمى رود، لذا متحیّر بودم که چگونه به منزل حضرت بروم تا مامورین و دیگر افراد مرا نشناسند.

ناگهان به فکرم رسید که سوار الاغ خود بشوم و آن را آزاد بگذارم تا هر کجا خواست برود، شاید از این طریق منزل حضرت پیدا شود.

لذا پول ها را در دستمالى گذاشته و آن ها را برداشتم و سوار الاغ شدم ، الاغ از خیابان ها و کوچه ها عبور کرد تا آن که جلوى خانه اى ایستاد و هر چه کردم تا حرکت کند، قدم از قدم برنداشت ، از شخصى سؤال کردم این خانه مال کیست ؟

در جواب گفت : این جا خانه علىّ بن محمّد بن علىّ الرّضا علیه السلام مى باشد.

با خود گفتم : براى حقانیّت آن حضرت ، چه علامت و نشانه اى بهتر از این خواهد بود.

در همین اثناء، غلام سیاهى از منزل خارج شد و گفت : آیا تو یوسف بن یعقوب هستى ؟

اظهار داشتم : بلى .

گفت : پیاده شو! وقتى از الاغ پیاده شدم ، مرا به طرف سکّوئى که داخل دالان منزل بود هدایت نمود و گفت : اینجا بنشین تا بازگردم ؛ و خود به درون خانه رفت .

با خود گفتم : این دوّمین نشانه براى حقانیّت حضرت که چگونه نام من و نام پدرم را مى داند، با این که من در این شهر غریب هستم و کسى هم مرا نمى شناسد که از چه خانواده اى مى باشم ؛ و نیز تاکنون بر او وارد نشده و ارتباطى نداشته ام .

پس از آن که لحظاتى گذشت ، همان غلام آمد و اظهار داشت : صد دینارى را که در دستمال پنهان کرده اى تحویل من بده ، من نیز آن ها را تحویل غلام حضرت دادم و با خود گفتم : این هم دلیل و علامت سوّم براى حقانیّت آن حضرت .

هنگامى که غلام پول ها را تحویل گرفت و به درون منزل رفت ، پس از گذشت لحظه اى دو مرتبه آمد و اظهار داشت : حضرت اجازه فرمود که وارد بشوى .

هنگامى که وارد اتاق حضرت هادى علیه السلام شدم ، او را تنها یافتم که در گوشه اى نشسته و مشغول دعا بود.

همین که چشمش به من افتاد فرمود: اى یوسف ! عدّه اى از افراد فکر مى کنند که ولایت و محبّت ما خانواده – اهل بیت عصمت و طهارت – براى امثال شما که مسلمان نیستید، سودمند نمى باشد؛ ولى آن ها حقیقت را درک نکرده اند که ولایت و محبّت ما براى همگان ، حتّى براى شماها مفید است .

بعد از نصایح و تذکّرات سازنده خود، مجدّدا مرا مخاطب قرار داد و فرمود: اى یوسف ! آنجائى که تو را احضار کرده اند و مى خواهى بروى برو و ترسى نداشته باش .

و سپس افزود: به همین زودى ها داراى فرزند پسرى خواهى شد که مایه رحمت و برکت خواهد بود.

بعد از آن ، از حضور مبارک امام هادى علیه السلام خداحافظى کرده و خارج شدم .

و چون از منزل حضرت بیرون آمدم ، راهى دربار خلیفه گشته و نزد متوکّل عبّاسى رفتم و هنگامى که ملاقات و دیدار با خلیفه تمام شد مراجعت کردم .

وانى شیعه و متدیّن و علاقه مند به ولایت و امامت گشته بود، خود را معرّفى کرد که من پسر یوسف بن یعقوب نصرانى هستم ؛ و پدرم مرده است و اظهار داشت : من پس از مرگ پدرم مسلمان شده ام ؛ من همان کسى هستم که حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام بشارت مرا داده است .(۱)

۱- الثّاقب فى المناقب : ص ۵۵۳، ح ۱۳، إثبات الهداه : ج ۳، ص ۳۷۳، ح ۳۹، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۴۶۹، ح ۲۴۷۲٫

بدون دیدگاه