زندگینامه حضرت ابوطالب سلام الله علیه

۱۳۹۹-۰۲-۱۴

295 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

در تاریخ درگذشت حضرت ابوطالب بن عبدالمطلب، عموى بزرگوار پیامبر(صلی الله علیه و آله) اتفاق چندانى نیست. با این که مورخان و سیره نگاران همگى متفقند که وى در سال دهم بعثت ]سه سال پیش از هجرت[ در مکه معظمه، بدرود حیات گفت، ولى در روز و ماه وفاتش اختلاف دارند. برخى بیست و ششم رجب و برخى دیگر هفتم ماه مبارک رمضان، یعنى سه روز پیش از وفات حضرت خدیجه کبرى(س) همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را روز درگذشت آن بزرگ مرد هاشمى مى دانند و ما وفات آن حضرت را در ۲۶ رجب آورده

امام صادق علیه السلام می‏فرماید: مثل ابی‏ طالب مثل اهل الکهف حین اسروا الایمان و اظهروا الشرک فآتاهم الله اجرهم مرتین، مثل حکایت ابوطالب، مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را مخفى کردند و اظهار شرک نمودند، پس خداوند اجر و پاداش آنان را دو چندان داد. (بحار الانوار، ج ۳۵ ص ۷۲) یکى از شخصیتهاى نقش آفرین صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر على(ع) است. وى در هنگامى که پدر عالیقدر اسلام از همه سو هدف تیرهاى زهرآگین مشرکان مکه بود مردانه از آن حضرت حمایت کرد و بدین وسیله در گسترش اسلام و تقویت مسلمانان نقش مهمى ایفا نمود. متاسفانه این رادمرد الهى با همه فداکاریهایش از اسلام که بر دوست و دشمن پوشیده نیست‏سخت مظلوم واقع شده و تمام تلاشهاى او درباره پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نه تنها در تاریخ به فراموشى سپرده شده بلکه حتى نسبت کفر و شرک به این مسلمان با فضیلت داده‏اند. لذا در این بخش بر آنیم با این شخصیت‏بزرگ اسلام آشنا شویم تا از این رهگذر علاوه بر آشنایى به فضایل و کمالات على(ع) از دیدگاه وراثت، پاسخ اتهاماتى که بویژه به ابوطالب پدر على(ع) نسبت داده شده و او را به شرک و کفر متهم نموده‏اند، داده شود. همچنین شبهاتى که به ایمان و اسلام این مرد الهى و وارسته وارد کرده‏اند با دلیل و برهان برطرف شود و با این حدیث‏شریف که در زیارت وارث آمده، آشنا شویم:  اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها.  و بدانیم که ابوطالب و فاطمه بنت اسد، پدر و مادر على هر دو از ابتدا موحد و خدا پرست و بر آیین توحیدى ابراهیم حنیف بوده‏اند. و پس از ظهور اسلام به پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایمان آوردند و با اعتقاد به دین و آیین محمد(صلی الله علیه و آله) از دینا رفتند.

نام و نسب ابوطالب

نام ابوطالب،  عمران‏  است و بعضى او را  عبدمناف‏  نامیده‏اند. چون فرزند بزرگش  طالب‏  بود، او را ابوطالب خواندند. وى ۳۵ سال قبل از تولد پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در مکه معظمه در خانواده‏اى برجسته و خدا شناس دیده به جهان گشود. او با عبدالله پدر پیامبر(صلی الله علیه و آله) برادر بود. پدرش  عبدالمطلب‏  جد پیامبر اسلام است که همه قبایل عرب وى را به عظمت و بزرگوارى می‏شناختند و از او به عنوان مردى با کفایت و مبلغ آیین توحید ابراهیم یاد می‏کردند. عبدالمطلب، چنان مورد توجه دنیاى آن روز بود که او را با لقب  سید البطحاء  آقاى سرزمین مکه و حومه آن و  ساقى الحجیج‏  آب دهنده حاجیان خانه خدا و  ابوالساده‏  پدر بزرگواریها و  حافر الزمزم‏  ایجاد کننده چاه زمزم می‏خواندند. عبدالمطلب در حفظ و حراست وجود مبارک حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) بسیار کوشا بود. شیعه و اهل سنت‏بر این حقیقت معترف‏اند. ابوطالب از چنین پدرى به دنیا آمد و در خانه چنین شخصیت‏بزرگ و الهى پرورش یافت. ابوطالب چهار پسر و دو دختر داشت. پسران او ده سال با یکدیگر فاصله سنى داشتند. طالب پسر بزرگ اوست که از او نسلى باقى نمانده است. دومین فرزند او عقیل و سومین آنها جعفر معروف به جعفر طیار و چهارمین و آخرین فرزند پسرى وى حضرت على(ع) است. دو دخترش یکى فاخته نام داشت که او را  ام‏هانی‏  می‏خواندند و دختر دیگرش  ریطه‏  یا  اسماء  است. فرزندان ابوطالب همه از فاطمه بنت اسداند.(۱)

گوشه ‏اى از زندگانى افتخارآمیز ابوطالب

ابوطالب در خانواده ‏اى خداپرست و موحد و در سایه پدرى همچون عبدالمطلب که از کمالات روحى و امتیازات معنوى برخوردار بود، پرورش یافت. و همانند پدرش در مسیر آیین حنیف ابراهیمى قدم برمی‏داشت و منصب سقایت و آبرسانى به زایران خانه خدا و پاسدارى از جان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) را به نیکویى بر عهده گرفت. ابوطالب نه تنها تحت تاثیر شرک و بت‏پرستى مردم مکه قرار نگرفت، بلکه در مقابل شیوه‏هاى جاهلیت ایستادگى کرد و نوشیدن مشروبات را بر خود حرام ساخت و خود را از هرگونه فساد و آلودگى، برحذر داشت.(۲) او نخستین کسى است که  سوگند خوردن اولیاى مقتول براى اثبات قتل‏  را در امر قضا، سنت قرار داد و بعدها اسلام نیز آن رابا نام  قسامه‏  تثبیت کرد.(۳) مورخان نوشته‏اند:  ابوطالب سه سال قبل از هجرت، بعد از آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یارانش از  شعب‏  خارج شدند، در ماه شوال یا ذی‏القعده در سن ۸۴ سالگى از دنیا رفت.  (۴) و در حالى دنیا را وداع گفت که قلبش لبریز از ایمان به خدا و عشق به محمد(صلی الله علیه و آله) بود. بدنش را در مکه معظمه در مقبره حجون معروف به  قبرستان ابوطالب‏  دفن کردند. با مرگ او خیمه‏اى از حزن و اندوه بر پیامبر اسلام و مسلمانان آن روز که کمتر از پنجاه نفر بودند، سایه افکند زیرا آنان بهترین حامى، مدافع و فداکار در راه اسلام را از دست دادند. ابن کثیر و ابن اثیر نقل می‏کنند:  کفار قریش پس از وفات ابوطالب بر سر مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله) خاک – و گاهى روده گوسفند – می‏ریختند. (۵) اندوه مسلمانان چند روز بعد با درگذشت‏حضرت خدیجه، رکن دیگر اسلام و حامى پیامبر خدا، دو چندان شد.(۶) درگذشت ابوطالب و خدیجه کبرى مصیبت‏بزرگى براى رسولخدا بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‏فرماید:  ما نالت قریش منى شیئا اکرهه حتى مات ابوطالب‏ تا زمانى که ابوطالب زنده بود، قریش نمی‏توانست هیچ گونه ناخوشایندى براى من ایجاد کند. (۷) ابوطالب پس از درگذشت عبدالمطلب، کفالت و سرپرستى محمد(صلی الله علیه و آله) را که هشت‏ ساله بود به عهده گرفت و تا هنگام وفاتش، ۴۲ سال تمام پروانه‏وار به گرد شمع وجود او گشت. و در تمام حالات، در سفر و حضر ازاو حراست و حفاظت کامل نمود و در راه هدف مقدس پیامبر اسلام که نشر آیین یکتاپرستى و ریشه‏کن کردن شرک و بت‏پرستى بود از هیچ کوششى دریغ ننمود، حتى به مدت سه سال در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) و سایر بنی‏هاشم در  شعب ابی‏طالب‏  – که دره‏اى خشک و سوزان بود – به سر برد. وى همواره ایمان خود را کتمان می‏کرد تا بهتر از اسلام و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) دفاع نماید. او در ضمن اشعارى این حقیقت را بازگو می‏کند. لیعلم خیار الناس ان محمدا نبى کموسى و المسیح بن مریم اتانا یهدى مثل ما اتیا به فکل بامر الله یهدى و یعصم و انکم تتلونه فى کتابکم بصدق حدیث لا حدیث المرجم شخصیت‏هاى فهمیده بدانند که محمد، مانند موسى و عیسى پیامبر است. همانطور که آن دو پیامبر هدایت آسمانى داشتند او نیز دارد، و تمام پیامبران به فرمان خدا مردم را راهنمایى و از گناه باز می‏دارند. و شماها اوصاف او را در کتابهاى آسمانى به درستى می‏خوانید، و این گفتار صحیحى است و رجم به غیب نیست. (۸)

ابوطالب و راهب مسیحى

ابوطالب علاقه شدیدى به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) داشت. در خانه خود او را بر فرزندان و سایر اهل خانه ترجیح می‏داد. اتفاقى پیش آمد که بر علاقه‏اش نسبت‏به او افزود و سعى خود را در حفاظت و مراقبت از جان او دو چندان کرد. آن اتفاق، سفر تجارتى ابوطالب به شام بود. هنگام حرکت، محمد(صلی الله علیه و آله) که هنوز دوازده بهار از عمر او نگذشته بود زمام شتر عمو را گرفت و در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:  عمو جان، مرا به که می‏سپاری؟   ابوطالب از این جمله اندوهگین شد و تصمیم گرفت‏برادرزاده‏اش را همراه خود ببرد. او را بر روى شترى که خود سوار بود جاى داد و با خود به شام برد، در طول مسیر به محلى به نام  بصری‏  رسیدند. دیرى در آن جا بود و راهبى نصرانى در آن سکونت داشت. رهبانان دیگر براى دیدار ازراهب بزرگ به آنجا می‏آمدند. هر سال قافله‏اى از قریش از آن محل می‏گذشت و راهب به آنها اعتنایى نمی‏کرد. در آن سال بر خلاف گذشته، راهب از اهل قافله دعوت به عمل آورد و آنها را اطعام داد. راهب متوجه ابرى شد که بر فراز قافله قریش سایه افکنده است. دانست کسى در میان این جمع مورد عنایت‏خداى بزرگ است. اهل قافله پس از آن که به دعوت راهب وارد صومعه شدند، راهب دید ابر از حرکت‏باز ایستاده است. سؤال کرد:  آیا کسى از قافله بیرون مانده است؟  گفتند:  کودکى نزد شتران و بارها مانده است.   راهب گفت:  بگویید او هم داخل شود.  محمد(صلی الله علیه و آله) وارد شد. راهب قامت او را به دقت نظاره کرد. یکى از اهل کاروان خطاب به راهب گفت:  در گذشته از ما پذیرایى نمی‏کردى، آیا پى آمدى روى داده است که ما را به حضور پذیرفته‏ای؟ راهب در پاسخ گفت:  آرى چنین است. شما اینک میهمان من هستید  پس از آن که اهل کاروان غذا خوردند و متفرق شدند، راهب با ابوطالب و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در کنجى در خلوت به گفتگو نشستند. راهب خطاب به محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  اى پسر، تو را به لات و عزى – دو بت‏بزرگ در مکه – قسم می‏دهم که هر چه را می‏پرسم پاسخ گویى.   حضرت محمد فرمود:  لا تسالنى باللات و العزى فوالله ما ابغضت‏شیئا قط بغضهما، با سوگند به بت لات و عزى از من چیزى سؤال نکن. به خدا قسم به هیچ چیزى مانند آنها بغض و عداوت ندارم.  راهب گفت:  پس تو را به خدا قسم می‏دهم سؤالات من را پاسخ گویى.  حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  از هر چه می‏خواهى سوال کن.   سپس راهب مطالبى درباره حالات حضرت، از خواب و بیدارى و سایر کارهایش پرسید. حضرت همه را همانگونه که راهب فکر می‏کرد و در انجیل و سایر کتابها درباره پیغمبر خاتم خوانده بود، پاسخ داد. سپس تقاضا کرد که بین دو شانه او را ببیند. راهب مهر نبوت را میان دو شانه حضرت مشاهده کرد. بعد سؤالاتى از ابوطالب کرد. از او پرسید:  این پسر با تو چه نسبتى دارد؟ گفت:  فرزند من است‏  راهب گفت:  او فرزند تو نیست‏  ابوطالب گفت:  او فرزند برادر من است‏  راهب پرسید: پدرش کجاست؟  ابوطالب گفت:  پدرش در هنگامى که مادرش او را آبستن بود از دنیا رفت.  راهب کلام ابوطالب را تصدیق کرد و گفت:  او را به مکه بازگردان و در حفظ او از دست‏یهود کوشا باش.  فوالله لئن راوه و عرفوا منه ما عرفت لیبغنه شرا فانه کائن لابن اخیک هذا شان عظیم فاسرع به الى بلده ، به خدا سوگند، اگر یهود به او دست‏یابند و آنچه من درباره او دانستم بدانند، با وى دشمنى خواهند کرد و او را می‏کشند. این کودک آینده بسیار روشن و درخشانى دارد، سریع او را به شهرش برگردان. (۹) ابوطالب این داستان را به شعر درآورده است. دو بیت آن را می‏آوریم. ان ابن امنه النبى محمدا عندى یفوق منازل الاولاد لما تعلق بالزمام رحمته و العیس قد قلصن بالازواد  محمد پسر آمنه که پیامبر است، مرتبه‏اش نزد من از فرزندانم بیشتراست. هنگام سفر عنان مرا گرفت، در آن حال که مانند گیاهان پیچنده بر من پیچیده بود، بر او شفقت ورزیدم.(۱۰)

اسلام ابوطالب و تهمتهاى ناروا

علماى امامیه و نیز علماى زیدیه و برخى از علماى (۱۱) اهل سنت‏به استناد روایات اسلامى و حکایات تاریخى که در صفحات بعد خواهد آمد، بر این عقیده‏اند که ابوطالب پس از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اعلان علنى اسلام در سال سوم بعثت پس از نزول آیه  و انذر عشیرتک الاقربین‏  (۱۲) به آیین حیاتبخش اسلام ایمان آورد و تا روزى که زنده بود مسلمان بود و با دلى مالامال از ایمان و اخلاص به آیین توحید از این دنیا رفت اما براى آن که از آیین یکتاپرستى بهتر دفاع کند و مسؤولیت‏خود را در حفظ جان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پیشبرد اهدف اسلام بیشتر ادا نماید، تقیه کرد و ایمان و اعتقاد خود را نسبت‏به اسلام و پیامبر(صلی الله علیه و آله) کتمان نمود. اما مع‏الاسف بعضى از علماى اهل سنت‏به دور از حق و انصاف در اسلام ابوطالب تردید کرده و در مقام اظهار نظر توقف نموده و گفته‏اند که نسبت‏به اسلام ابوطالب امر به ما مشتبه است و در مسلمان بودن او تردید داریم.(۱۳) برخى دیگر از علماى اهل سنت که نسبت‏به امیرالمؤمنین على(ع) کینه قلبى داشته و براى جلوگیرى از نشر فضایل آن حضرت از هیچ کوششى دریغ نمی‏کرده‏اند، براى پایین آوردن مقام و منزلت آن حضرت، نه تنها اسلام پدرش را انکار نموده، بلکه با گستاخى تمام گفته‏اند:  بعضى آیات کفر و عذاب در قرآن کریم در شان ابوطالب نازل شده است. درباره کسى که ابن ابى الحدید می‏گوید:  ان الاسلام لولا ابوطالب لم یکن شیئا مذکورا، اگر ابوطالب نمی‏بود از اسلام هم خبرى نبود. (۱۴) گروهى از نویسندگان اهل سنت‏با نقل گفته‏هاى این مغرضان در کتابهاى خود، بدون اینکه تحقیق و بررسى در این باره کرده باشند. افکار مردم عوام را نسبت‏به این بزرگ مرد الهى و فدایى اسلام و قرآن، مخدوش کرده‏اند و کار را به جایى رسانده‏اند که اگر شیعه‏اى در مکه معظمه کنار پل حجون بخواهد بر سر مزار ابوطالب فاتحه‏اى بخواند و طلب مغفرت نماید، با تمسخر و عتاب مواجه خواهد شد. مغرضان و متعصبان چون نتوانسته‏اند حمایتهاى شجاعانه و فداکاریهاى مخلصانه آن مرد بزرگ را از اسلام و پیامبر(صلی الله علیه و آله) انکار نمایند از این طریق خواسته‏اند آن از خود گذشتگی‏ها را توجیه نمایند و گفته‏اند که ابوطالب حمایتهایش از روى ایمان و اعتقاد به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نبوده بلکه به دلیل نسبت فامیلى و روى علاقه شدیدى که به برادرزاده‏اش محمد داشته است، در برابر مخالفان و مشرکان می‏ایستاد و از او دفاع می‏کرد تا جان پسر برادرش سالم بماند. اما به آیین و مکتب محمد(صلی الله علیه و آله) کارى نداشت. با اندکى تامل و دقت در حمایتها و جانفشانی‏هاى مخلصانه ابوطالب به بی‏اساس بودن این توجیهات و بی‏انصافى و غرض‏ورزى دشمنان اهل بیت پی‏می‏بریم، زیرا مگر ممکن است‏شخصیتى مثل ابوطالب که از مقام و منزلت والایى در بین قریش و مردم مکه برخوردار بوده بر خلاف اعتقاد درونى خود و فقط بر اثر نسبت‏خانوادگى حاضر شود تمام هستى خود را فداى محمد(صلی الله علیه و آله) نماید؟ آیا ممکن است‏براى شخصیتى مثل ابوطالب به دلیل دوست داشتن برادرزاده‏اش فرزند خود على(ع) را در خدمت او گزارد و سفارش کند تا پاى جان از آیین او حمایت نماید؟ و خود نیز حاضر شود مدت سه سال در شعب ابوطالب گرسنگى و تشنگى و فشارهاى روحى و جسمى را تحمل کند و در کنار محمد(صلی الله علیه و آله) و یارانش به دلیل تعصب قومى و فامیلى بماند؟ بدون تردید حمایتهاى همه جانبه ابوطالب از پیامبر اسلام انگیزه الهى و معنوى داشته است، نه انگیزه‏اى مادى و تعصب قومى. به طور قطع او تشخیص داده بوده که  پیامبر(صلی الله علیه و آله) مظهر کاملى از انسانیت و فضیلت است و آیین او بهترین برنامه سعادت بشریت است، و دفاع از چنین مکتبى، فضیلت و شرف است.  از این رو او با عقیده به آیین و مکتب اسلام در مقام دفاع از برادرزاده‏اش برخاست و مدت ده سال باقیمانده عمرش که پس از بعثت آن حضرت در قید حیات بود، لحظه‏اى از فداکارى و از خودگذشتگى ننشست و با قلبى مملو از ایمان و اعتقاد به خدا و قیامت و پیامبر(صلی الله علیه و آله) جهان را وداع گفت و در جوار رحمت‏حق و رضوان او قرار گرفت‏سلام و درود خدا و پیامبران و فرشتگان بهشت‏بر او باد. در فداکارى و ایمان ابوطالب همین بس که ابن ابی‏الحدید درباره‏اش چنین اشعارى به ثبت رسانده است: و لولا ابوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا فقاما فذاک بمکه آوى و حامى و هذا بیثرب جس الحماما تکفل عبد مناف بامر و اودى فکان على تماما(۱۵) اگر ابوطالب و فرزندش على نبود، ستون دین برپا نمی‏شد. ابوطالب در مکه از دین خدا حمایت کرد و به آن پناه داد، و على در مدینه کبوتر دین را به پرواز درآورد. ابوطالب کارى را در دست گرفت و چون درگذشت على آن را به اتمام رسانید.

پی‏ نوشت:

(۱)الفصول المهمه، ص ۳۰.

(۲)سیره حلبى،ج ۱، ص ۱۸۴.

(۳)ابوطالب مؤمن قریش، ص ۱۱۶.

(۴)کامل ابن اثیر، ج ۱، ص ۵۰۷.

(۵)بدایه و نهایه ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۲۰، کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۰۷

(۶) وفات خدیجه سه روز یا ۳۵ روز و یا ۵۵ روز بعد از وفات ابوطالب واقع شده است.  (کامل ابن اثیر ج ۱، ص ۵۰۷.)

(۷)همان مدرک.

(۸)تفسیر مجمع البیان، ج ۷، ص ۳۴.

(۹)سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۹۱، سیره حلبى، ج ۱، ص ۱۹۱، طبقات الکبرى لابن سعد، ج ۱، ص ۱۲۹، تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۲، الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۲.

(۱۰)الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۳ به نقل از تاریخ ابن عساکر، ج ۱، ص ۲۶۹ و دیوان ابوطالب، ص ۳۳.

(۱۱)زینى دحلان، مفتى مکه متوفاى ۱۳۰۴، از کسانى است که در میان علماى اهل سنت‏به مسلمان بودن ابوطالب اعتراف نموده است.

(۱۲)شعراء (۲۶) آیه ۲۱۴.

(۱۳)ابن ابى الحدید معتزلى، از جمله کسانى است که در اسلام آوردن ابوطالب توقف کرده است. او پس از نقل روایات و حکایات و تحلیل گفتار علما، ده‏ها صفحه از شرح خود بر نهج‏البلاغه (ج ۱۴، ص ۵۲ – ۸۴) را در تایید مسلمان بودن ابوطالب و جرح و تعدیل آن مطلب نوشته است، ولى قبل از پایان بحث چنین می‏نویسد:  فاما انا فان الحال ملتبسه عندى الاخبار متعارضه و الله العالم بحقیقه حاله کیف کانت، من نسبت‏به اسلام ابوطالب تردید دارم و حال او به دلیل اخبار متعارضه مشتبه است و خداوند بهتر از حال او خبر دارد که آیا مسلمان بوده است‏یا خیر.  سپس در چند سطر بعد می‏نویسد: خلاصه کلام آن که روایاتى که دلالت‏بر اسلام ابوطالب دارد بسیار زیاد است و چون روایاتى هم داریم که او به آیین قوم خود از دنیا رفته است، به مقتضاى قانون اصولى جرح و تعدیل باید توقف کرد. و می‏گوید:  فانا فى امره من المتوقفین، من نیز در مسلمان بودن ابوطالب از موقفین هستم.  (شرح نهج البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج ۱۴ ص ۸۲.) هر انسان با انصافى اگر توجه به اوضاع صدر اسلام و زمان زندگانى ابوطالب داشته باشد و با توجه به اصل تقیه و کتمان ایمان ابوطالب براى حفظ و حراست ازجان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نباید در ایمان و اسلام ابوطالب تردید به خود راه دهد و روایاتى که در مسلمان نبودن ابوطالب آمده اگر جعلى نباشد، از روى تقیه بوده است. به نظر مؤلف عقیده ابن ابى الحدید نسبت‏به ابوطالب این بوده که او ابوطالب را مسلمان می‏دانسته و معتقد بوده که وى با اسلام از دنیا رفته است لکن او نیز تقیه کرده و از تهمتهاى علماى متعصب زمان خود ترسیده و جرات نکرده با صراحت عقیده خود را درباره مسلمان بودن ابوطالب بیان دارد. و الله اعلم بحقیقه حاله. (۱۴) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۴۲.

(۱۵)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۸۴. مظهر ولایت ص .۴۵