اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش چهاردهم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش چهاردهم

۱۴۰۴-۰۳-۲۷

56 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد امام مهدی (عج) سروده اند که بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم ، بخش ششم ، بخش هفتم ، بخش هشتم ، بخش نهم ، بخش دهم ، بخش یازدهم ، بخش دوازدهم و بخش سیزدهم این مجموعه به شما تقدیم شد. اکنون بخش چهاردهم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

صبح سعادت

مژده به یاران دهید     رحمت حق شد پدید

دست به شادی زنید     نیمه شعبان رسید

باز جوان شد جهان

باغ چو دشت و دمن      اطلس سبزش به تن

غنچه گشوده دهن      تکیه زده بر چمن

خنده ورا بر لبان

گل چو شود جلوه گر      ناز بگیرد ز سر

بلبل شوریده سر      از سر شب تا سحر

در بر او نغمه خوان

ابر شده در فشان     باد بهاری وزان

آن دهد آب روان     وین به تن مرده جان

بسته به خدمت میان

خرم و سبز است دشت       نیست زمان نشست

موسم سیر است و گشت      تا که بیاری بدست

معرفتی زین میان

رو سوی صحرا گذار     قدرت پروردگار

بین همه جا آشکار      خیز و بگیر اعتبار

زین همه چون بخردان

صبح سعادت رسید      پرده شب را درید

تافته نور امید      برده به روی سفید

ظلمت شب از میان

باغ نبی داده بر      داده چو نیکو ثمر

تا که به فتح و ظفر      زین ثمر و زان شجر

کام برند انس و جان

آمده در ملک دین      تازه گلی نازنین

گشته مزین زمین      از رخ این مه جبین

نور خدایی عیان

لطف خدای و دود      باب عنایت گشود

داد به ملک وجود      شاهد غیب و شهود

حجت والامکان

سبط رسول خدا      نور دل مرتضی

زاده خیر النسا      شمع ره اولیا

قطب زمین و زمان

حجت پروردگار      وارث هفت و چهار

آنکه پس از انتظار      روی کند آشکار

شاد کند مخلصان

آید و سازد بپا       رسم وفا و صفا

ریشه ظلم و جفا       با ید معجز نما

محو کند از جهان

آنکه به دستش بلاد      پر شود از عدل و داد

هم به طفیلش به ما      رزق نماید عطا

خالق روزی رسان

ای ولی کردگار     چند کشم انتظار

رفت توان و قرار      روز کن این شام تار

چند کنی رخ نهان

ای که توئی جان من      دین من ایمان من

با همه نقصان من      نیست در امکان من

وصف تو آرم بیان

بر (على) بینوا     از ره لطف و وفا

گوشه چشمى نما کن همه دردم دوا

از غم و رنجم رهان

مهدی موعود

ساقیا برخیز و از خم ولایت باده آور

خیز و پیوسته نمالبریز از این باده ساغر

تا شوم از مستی کبر و هوی آسوده دیگر

تا بمیرم زین حیات و زندگی را گیرم از سر

فرصتی تا هست باید برد زان حظ فراوان

زان میم آور که زین خواب گران بیدار گردم

راحت و آسوده از این وضع نکبت بار گردم

جلوه حق را ببینم سالکی دیندار گردم

همچو مردان خدا من محرم اسرار گردم

مشکلات دهر گردد، از برایم سهل و آسان

باده ام ده از ولای آن که عشقش افتخار است

باده ام ده از ولای آن که سر کردگار است

باده ام ده از ولای آن که گردون را مداراست

باده ام ده از ولای آنکه بهرش برقرار است

ز امر یزدان هر چه هستی دارد اندر ملک امکان

باده ده از عشق آن که گشت این ماه معظم

بهر میلاد شریفش در جلال و رتبه اعظم

باده ده از عشق آن حضرت که باشد فیض اقوم

باده ده از عشق آن که شد ولی الله خاتم

مولد مسعود او واقع شده در نصف شعبان

حضرت حجت ولی عصر مصباح هدی اوست

زاده پیغمبراکرم رسول مصطفی اوست

نور چشم حیدر صفدر علی مرتضی اوست

نو گل بستان زهرا حضرت خیرالنسا اوست

یادگار آل طه سرور ارباب ایمان

مهدی موعود چون از پرده غیبت در آید

زنگ کفر و شرک را از روی عالم می زداید

با قیام او شب جهل و ضلالت بر سر آید

راه مردم را سوی توحید خالص می گشاید

می کند سیرابشان از کوثر ایمان و عرفان

دولت حق است او، رایج کن حق در زمین است

ما حی باطل ز عالم با دو دست نازنین است

حکم حق جاری به یکسان بر کهین و بر مهین است

نی دگر آن ظالم است و نی دگر مظلوم این است

می کند عدل الهی را در این عالم نمایان

آن که اینک با وجودش پایه دین برقرار است

آن که باحب ولایش نور ایمان برقرار است

گرچه ما مظلوم و ظالم ضد ما سرگرم کار است

لیک ما را تا جناب او نگهدار است و یار است

غم نمی باشد ز خصم و نیست ما را بیم از ایشان

گر چه در ظاهر نهان و دور شد از دیده ما

از برای مصلحت رویش ز ما بنموده اخفا

آفتاب زیر ابر است و رسد نفعش به دنیا

از طفیل اوست هر چه می رسد بر پیر و برنا

برخی او ماسوی باشد چه دانا و چه نادان

غم مخور عاشق که شام هجر پایان دارد آخر

می رود شام سیاه و می رسد دلدار از در

می رسد با فتح و پیروزی امام دادگستر

غم ز دلها می رود با دیدن آن ماه منظر

می کند سیراب از جام وصالش تشنه کامان

ای عزیز مصطفی چون شمع راه ما تو هستی

بعد لطف کردگاری تکیه گاه ما تو هستی

در زمین و آسمان تنها پناه ما تو هستی

واقف از سوز دل و از اشک و آه ما تو هستی

از برای درد ما جز تو نباشد هیچ درمان

از مسلمانی نمیبینم به جز اسمی به عالم

عده بسیار است اما راستگو در این میان کم

با عمل کمتر کسی قولش بود امروز توأم

چون حقایق هست در نزد شما بهتر مسلّم

من چه گویم پیش تو از حال این خلق مسلمان

چاره این دردها ای خسرو ملک ولایت

کاین چنین فی الجمله کردم از برایت من حکایت

نیست جز آن که شوی تو ظاهر و با آن لیاقت

محو سازی از جهان هر فتنه و شر و خباثت

بینوایان را رها سازی ز دست زورمندان

باز آی و پرچم اسلام را با دست قدرت

آور اندر اهتزاز و دین حق را کن حمایت

روی عالم را نما روشن تو از نور عدالت

پاک کن روی زمین از این فساد و این شقاوت

زنده کن با آن ید معجز نما اسلام و قرآن

من (علی صافی) و دانی مریض و ناتوانم

هم جگرخون و دل افسرده ز اوضاع جهانم

عاجز است از شرح و بسط دوری رویت بیانم

گوشه چشمی به من بنما و کن آسوده جانم

روی بنما و رها کن عاشقان از بند هجران

رحمت حق

شکر خدا را که باز طالع بیدار

از اثر لطف او شد است مرا یار

غصه دگر ملک دل نمیدهد آزار

نور ولایت نمود پاکش از اغیار

چونکه رسیده دوباره نیمه شعبان

خیز دلا رونما به باغ و به صحرا

در لب جوی و کنار سرو دل آرا

رو به چمن کن ببین به نوگل زیبا

در بر گل بین نشسته بلبل شیدا

آن به سر ناز او شده است غزلخوان

پر ز گل رنگ رنگ صفحه بستان

کرده چو دیبای سبز رنگ گلستان

چهچه قمری ببین به شاخ درختان

در بر گل بلبل است مست و غزلخوان

گل چو عروسی به ناز و غمزه بر آن

آب نظر کن چسان به جوی روان است

رو به نشیب از تواضعی که در آن است

زنده از او باغ و دشت و جسم چو جان است

وین همه قدرت ز کردگار جهان است

راه از آن بر به سوی قدرت یزدان

دشت سراسر ببین چه سبز و چه زیباست

نم نم شبنم نشسته بر رخ صحراست

کوه چه سرسبز همچو اطلس و دیباست

آب سرا زیر از آن به جانب دریاست

کبک در آن هست در نوای فراوان

باد چو روی آورد ز بوی معطر

روی جهان می کند ز مشک و ز عنبر

شهر و خیابان و کوچه و ره و معبر

عالم ما را دهد به جلوه دیگر

طبله عطار کرده خانه و ایوان

ابر چو گیرد بسیط خاک سراسر

دشت و دمن پر کند ز لولو و گوهر

رحمت حق را به بحر می دهد و بر

روی زمین را کند لطیف و مطهر

زنده ز باریدنش شود دل و هم جان

ای دل غافل بیاو شور و نوا کن

بزم سرور و نشاط باز بپا کن

حاصل عمر این دم است کار بجا کن

غصه و غم را بنه کنار و رها کن

وقت غنیمت بدان مده ز کف آسان

روزی زمین نی فقط سرور سرا پاکست

بلکه سراپا نشاط عالم بالاست

جن و ملک همصدای با تو و با ماست

چشم گشا چون سما و ارض فرحزاست

جلوه شادی گرفته عالم امکان

دیده دل بازکن که همچو زمین است

هر چه بر از خاک تا به عرش برین است

جمله قرین طرب چو آن و چو این است

دل نبود آن دلی که زار و غمین است

هر که ببینی، ببینیش لب خندان

باده بیاور ولی ز خم ولایت

دل برهاند ز قید غی و ضلالت

ز آنکه رساند مرا به راه هدایت

تا برسم من از آن به اوج سعادت

راه بیابم بسوی جنت و رضوان

باده بده از می ولای امامی

کو ز طفیلش خورند عارف و عامی

روزی خود را ز کردگار تمامی

مثل چنین روز آن وجود گرامی

روی نمود و جهان نمود گلستان

هست کنون سالروز مولد ایشان

پیر و جوانند در نشاط فراوان

کوچه و بازار کرده اند جراغان

غیرت دینی نموده اند نمایان

هر چه که دارند برده اند به میدان

بنده مسکین برای عرض ارادت

گفته ام این شعرها به قدر لیاقت

گر چه توان نیستم به قدر کفایت

دارم از او انتظار لطف و عنایت

مور ملخ می برد به نزد سلیمان

نیمه شعبان بود که خالق اکبر

کرد جهان از وجود حجت آخر

و ز پی تکمیل فیض خویش منور

داد به این ماه مجد و حرمت دیگر

آمده آن کو بود ذخیره دوران

صبح چنین روز پا نهاد به دنیا

شد ز قدومش جهان بهشت معلا

حضرت مهدی که با جمال دل آرا

کرد منور جهان ز طلعت زیبا

روی مبارک نموده است نمایان

آمد و حق با طلوع خویش عیان کرد

آمد و باطل برفت و روی نهان کرد

حق به جودش اساس عدل عیان کرد

پایه آن دولت قویم چنان کرد

تا که بگیرد به دست او سرو سامان

حق به وجودش امید داد به عالم

کآمده امروز آنکه عالم و آدم

منتظر او نشسته اند دمادم

تا بنماید جهان ز عدل منظم

آید و هر مشکلی هم او کند آسان

حضرت حجت جمال خویش عیان کرد

با قدمش این جهان پیر جوان کرد

بهر خلایق خداش کهف امان کرد

فیض وجودش برای خلق روان کرد

پشت و پناه است در تمامی اقران

حضرت حجت که حق ز لطف و عنایت

اوست که بر مسند شریف ولایت

ختم نموده به او مقام امامت

تکیه نموده است و هست ملجأ امت

دادرس جمله است عارف و نادان

گر چه کنون هست پشت پرده غیبت

میرسد از او به ما همیشه عنایت

هست چو خورشید زیر ابر و به قدرت

فیض رساند به ما به قدر کفایت

روز و شب از او بریم حظ فراوان

ای خلف صالح رسول گرامی

ای به تو محتاج ما سوی به تمامی

دادرس خلق و پیشوا و امامی

جانب این عاشقان گذار تو گامی

صبح نما از کرم تو این شب هجران

ملجأ ما با خبر ز فاش و نهانی

حجت ثانی عشر امام زمانی

ملتفت دوستان ز خورد و کلانی

مطلع از کید دوشمنان جهانی

هست برت وضع هر دو دسته نمایان

مدعی دوستی که هست فراوان

ظاهرشان مسلمند و تابع قرآن

لیک همه کارشان زیان شد و خسران

اسم بود دین و رسم خصمی با آن

آه از این قوم و از رویه آنان

دشمن بی باک خوب گرم به کار است

چونکه کنون بر خر مراد سوار است

نی ز خدا باک و نی ز روز شمار است

روز و شب اندر فساد و روز شمار است

تا بکند دشمنی به دین و به ایمان

با خبری ای ولی عصر که اعدا

گرم به کارند در تمامی دنیا

لیک کسانی که دوستی شما را

مدعی اندو کنند شیون و غوغا

کم بود آن کس که مؤمن است و مسلمان

با خبری که چگونه وضع خراب است

غیر گروه کمی کز اهل صواب است

کس نه به یاد خدا نه روز حساب است

روی به ما کن دگر که وقت شتاب است

زین غم واندوه مردمان همه برهان

ای به فدایت شب فراق سحر کن

رو بسوی عاشقان خسته جگر کن

با نظری جمله را ز غصه به در کن

بر من افسرده حال پیر نظر کن

تا بکنم جان خود به راه تو قربان

روی به ما کن به حق حضرت زهرا

درد دوا کن به حق حضرت زهرا

مهر و وفا کن به حق حضرت زهرا

لطف و عطا کن به حق حضرت زهرا

دست (علی) را بگیر از ره احسان

سالار دین

یا رب رسان آن ماه نازنین را

سبط نبی سالار ملک دین را

از پرده غیبت بگو بر آید

آن قدرت اعجاب آفرین را

حالا دگر گردیده طاقتم طاق

دیگر ندارم تاب بیش از این را

جانم به لب رسیده از فراقش

نادیده ام آن یار مه جبین را

تا دل ز نور عشق او جلا یافت

دیگر نجوید مهر آن و این را

از او نیم غافل که بگذرانم

با یاد او هم صبح و هم پسین را

باز آی ای فرزند پاک زهرا

از دیو بستان خاتم و نگین را

نیرنگ کفر و شرک را برانداز

ظاهر نما اسلام راستین را

از بیخ و بن کاخ ستم فروریز

بر گیر در کف تیغ آتشین را

لوح دل دلدادگان جلا ده

روشن بفرما چشم مؤمنین را

حق خدا مارا ز غم رها کن

باز آی و پر از عدل کن زمین را

سالار دین برخیز و از ستمگر

بنمارها مظلوم بی معین را

نازم به آن دستت که چون برآید

کوتاه سازد دست خائنین را

این فتنه ز آنها شد که چون نبی رفت

با نام دین بردند عرض دین را

لب من فروبندم که چون نمودند

رد خداو ختم مرسلین را

عمری است هستم منتظر که تا شاد

از مقدمت سازی دل حزین را

سازی جهانی بر اساس عدلت

نابود سازی کفر و ظلم و کین را

کامم کنی شیرین چو رخ نمایی

مرهم گذاری خاطر غمین را

روز و شبم دربند غم گرفتار

آزاد بنما این به غم قرین را

یکدم (علی) را از نظر مینداز

از در مران این عبد کمترین را

اشعار فوق به صنعت موشح سروده شده است که اگر حرف اول هر بیت را برگزینیم،

جمله (یاحجه ابن الحسن العسکری) به دست می آید.

لب لعل

الا ای ولی خداوند یکتا

امیدم تو هستی چه دنیا چه عقبی

لب لعل خود را بده تا ببوسم

تو این مرده را کن به یک بوسه احیا

اگر لایق آن نباشم قدم نه

که بوسه به خاکت زنم بی محابا

اگر از بزرگی ببالینم آئی

یکی بنده را مفتخر کرده مولا

یقین دست از دامنت بر ندارم

در این ره اگر چه ببینم بلاها

ولای تو با جسم و جانم عجین است

نگیرم دل از مهر تو در دو دنیا

لب از ذکر و دلها به فکر تو مشغول

ولی دور از تو بود خون دل ما

یکی جلوه کن تا کنی شام ما روز

از این غصه و غم رها ساز ما را

خود انصاف ده چند باید کنم صبر

در آ از در و عالمی کن مصفا

دل عاشقان از غم آتش گرفته

خدا را ترحم به ما کن خدا را

از آن آستین دست قدرت بر آور

یکایک رهائی ده از چنگ اعدا

ولى خدا هستى و ملجا ما

لوای عدالت بیا کن تو برپا

نماند است جز نام چیزی ز اسلام

ولایت چو اهلش غریب است و تنها

در این روزگاری که کفار و اشرار

یکی را نکردند راحت ز ایذا

یکی نیست در فکر مظلوم و مسکین

اگر بی پناه است کس نیست ماوی

کسی کم بود در طریق هدایت

امان رفته از خلق از پیر و برنا

تو ای دست حق دست قدرت بر آور

لب پرتگاهیم و بی دست و بی پا

امام زمان با تو گر درد دل کرد

امید (علی) هست سوی تو تنها

اشعار فوق به صنعت موشح الطرفین سروده شده است که اگر از اول هر مصراع اول از بالا به پایین و نیز از اول هر مصراع دوم از پایین به بالا حرفی را برگزینیم جمله (الا ای ولی خداوند یکتا) به دست می آید.

درد فراق

ما را بیا و از غم هجران نما رها

درد فراق را بکن از وصل خود دوا

هر دم به فکر و یاد تو ایام می رود

وردم بود ثنای تو، ذکر توام دعا

دولت بود همین که هوایت طلب کنم

عاشق چو غیر دوست ندارد دگر هوا

یکدم به چشم منتظرانت قدم گذار

و ز خستگان عشق نما کام دل روا

من دست عشق باکس دیگر نداده ام

میدانی آنکه صدق و صحیح است ادعا

وصفت شنیدم و ره عشقت گرفته ام

یک لحظه هم نگشته ام از یاد تو جدا

عشقم نه سرسری است که از سر به در شود

دامان لطف تو نکنم تا ابدرها

وضع مرا ببین و به من کن عنایتی

هم هست در توان تو و هم منم گدا

در انتظار مهدی موعود ای (علی)

می باش و خواستار ظهورش شو از خدا

اشعار فوق به صنعت موشح الطرفین سروده شده است که اگر حرف اول هر بیت را

برگزینیم جمله (مهدی موعود) به دست می آید.

حیات نو

سروری گرفت است کون و مکان را

که بهتر نمی آید از آن گمان را

لبم باز گردیده اینسان که بینی

رسید است تأیید، نطق و بیان را

اگر ابر رحمت پر از لولو تر

نمود است اکنون کران تا کران را

مدام آورد باد مشک ختن را

معطر نماید زمین و زمان را

مصفاست دشت و دمن کوه و صحرا

چمن یار شد بلبل نغمه خوان را

از آن سوی آوای کبک است در کوه

که در شادی آورده روح و روان را

بهاران عیان شد به فصل زمستان

بود جلوه دیگری این جهان را

اگر چشم دل راگشائی ببینی

گرفته فرح چون زمین آسمان را

ملائک به عیش و نشاطند مشغول

تو تنها ندیدی جز این خاکدان را

از این رویدادی که رخ داد امروز

گرفته شکوهش زمان و مکان را

مهی در سماء ولایت بر آمد

که دل بسته اش کرده خرد و کلان را

زدوده غم حضرت عسکری را

از این گل که حق داد آن بوستان را

مکرم نه تنها پدر گشت و مادر

که شد افتخاری همه خاندان را

اگر آسمان رفت قنداقه او

نمودند تکریم آن میهمان را

نمود از قدومش جهان را معطر

بنازم به این تحفه و ارمغان را

رسید و بقول خدا حق بیامد

هم از باطل او برد نام و نشان را

ولى خدا حجه عصر آنکو

چوآید به ره آورد کاروان را

حیاتی ز نو ملک هستی بگیرد

نبینی دگر خصمی این و آن را

یکی را نبینی تو در چنگ ظالم

فتاد است و تسلیم کرد است جان را

فراز و نشیبی نباشد در آن عصر

دهد حق هر کس کهان و مهان را

در آن عصر میمون ز عدل خداداد

دهد داد هر کس ز پیر و جوان را

از او زنده اسلام گردد دوباره

بگیرند این ملجاء و سایبان را

هوای چنین روزگاری «علی» راست

خدایا رسان بهر من این اوان را

اشعار فوق به صنعت موشح سروده شده است که اگر از اول هر بیت حرفی را برگزینم،

جمله (سلام ما بامام زمان روحی فداه) به دست می آید.

منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۱۱۲۹-۱۱۵۲؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه