اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش سیزدهم

اشعار آیت الله صافی گلپایگانی درباره امام مهدی (عج) بخش سیزدهم

۱۴۰۴-۰۳-۱۵

53 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد امام مهدی (عج) سروده اند که بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم ، بخش ششم ، بخش هفتم ، بخش هشتم ، بخش نهم ، بخش دهم ، بخش یازدهم و بخش دوازدهم این مجموعه به شما تقدیم شد. اکنون بخش سیزدهم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:

مژده وصل

ای که داری رخ چون ماه و قدی چون شمشاد

روی بنما و نما خانه دل را آباد

سوختم ز آتش هجر تو مرا کن آزاد

میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد

«آه اگر ناله زارم نرساند بتو باد»

چند ایدوست پس پرده کنی روی نهان

عمر بگذشت و ندیدم رخت ای جان جهان

رفته چون از دل افسرده من تاب و توان

«چکنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان »

کز فراق تو چنانم که بداندیش تو باد

از ازل شیوه من عشق و همین بد هنرم

تا ابد هم بخدا دل ز تو جانا نبرم

لیک در هجر تو بس خسته و خونین جگرم

روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم

چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد

تو که در لطف و وفا اینهمه مشهور شدی

شه خوبان ز نظرها ز چه مستور شدی

ز چه پنهان تو از این عاشق مهجور شدی

تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی »

ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد

روزی آید که به من مژده وصل تو رسد

تا دل غمزده زین غصه و اندوه رهد

نک که جز غصه ز هجر تو نصیبم نبود

از بن هر مژه صد قطره خون بیش چکد

«چون بر آرد دلم از دست فراقت فریاد»

ایکه داده است خدایت رخ عالم افروز

پرده بردار ز رخ تا شب ما گردد روز

عاشقان را چو (علی) بین همه در ناله و سوز

حافظ دل شده مستغرق یادت شب وروز

تو از این بنده دلخسته بکلی آزاد

اشعار فوق تضمین غزل حافظ است.

غصه سرآید

کی شود این شام هجر را سحر آید

منتظران را خبر ز منتظر آید

در دل من شور و شوق بیشتر آید

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

ملک زمین می رسد به مردم اخیار

حق طلبان می شوند سید و سالار

دیر نپایند این گروه ستم کار

خلوت دل نیست جای صبحت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

روی به آن مرکزی کنم که از آنجا

روزی خلقی رسد ز اسفل و اعلا

برخی او کرده حق تمامی اشیا

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی ز در آید

راه خلایق به این جهان چو گشودند

چند صباحی در این سرای شهودند

جمله به نوعی به کوششند و جهودند

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

حال که پر کرده ظلم و جور ده و شهر

نیست به جز فتنه و فساد در این دهر

تا که نگشتیم مورد غضب و قهر

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

زانوی غم را مگیر این همه در بر

عمر عزیزت چرا به غصه کنی سر

باش به امید لطف خالق اکبر

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

مژده به آنان که در طریق قویمند

چشم به انعام کردگار کریمند

محکم و با صبر هم نشین و ندیمند

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

در اثر صبر نوبت ظفر آید

شکوه نمودن ز دوست شرط ادب نیست

ور چه همه غیر رنج و درد و تعب نیست

غفلت انسان (علی) بدون سبب نیست

غفلت حافظ در این سرا چه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

اشعار فوق تضمین غزل حافظ است.

عید میلاد

نیمه ماه شعبان رسیده      جانی از نو به عالم دمیده

جلوۂ حسن سر بر کشیده      عسکری رایکی نوردیده

داده پروردگار جهاندار

جن و انس و ملک شاد و خرم      در نشاط و طرب جمله عالم

از صفی خدا تا به خاتم      جامه عیش پوشیده با هم

شادمان گشته در یاد دلدار

قدرت حق در اوج کمال است      عالی و پر شکوه و جلال است

منبسط نعمت ذوالجلال است      هر طرف از یمین و شمال است

بر خلایق روان فیض دادار

اهل دل جمله در شادی اندر      غم نیابد به دل راه دیگر

خاطری نیست اینک مکدر      من هم از طبع قند مکرر

آورم در بر خیل اخیار

روح افزا زمین و زمان است      شور و شادی به کون و مکان است

این نشاطی که در خاکیان است      در همه ممکنات جهان است

وز همه شادمانی نمودار

رفته فصل خزان و بهار است      کوه و دشت و دمن لاله زار است

آب جاری به هر جویبار است      بلبل اندر نوا چون هزار است

مانده در دامن گل گرفتار

وه چه روزی است یارب که یاران      با نشاط وسرور فراوان

کرده بازار و کوی و خیابان      از چراغان خود نور باران

کرده زیبا به اخلاص بسیار

عید میلاد صاحب زمان است      در نشاط و طرب انس و جان است

غلغله در تمام جهان است      از زمین تا به هفت آسمان است

وجد و شادی به هر سو پدیدار

حضرت عسکری را خداوند      کرده با لطف خود شاد و خرسند

مفتخر شد به فرزند دلبند      با چنین سرو پاک برومند

داده او را عطایی سزاوار

آنکه بر انبیا افتخار است      آخرین حجت کردگار است

جان ز هجرش کنون داغدار است      مقدمش مورد انتظار است

آمد امروز آن کهف ابرار

آنکه فخر پدر بود و مامش      حق کند آنچنان احترامش

من چه گویم به شأن و مقامش      جرعه ای گر خورم من ز جامش

فخر خود را نمودم پدیدار

ماه ثانی عشر خسرو دین      سر سرمد گل باغ یاسین

هم جهاندار و هم او جهان بین      آنکه چون اسب قدرت کندزین

پاک سازد جهان را ز اشرار

نور حق ظاهر اندر جبینش      دست حق هست در آستینش

جمله گیرد بزیر نگینش      هر که باشد بود خوشه چینش

حکم او هست جاری در امصار

بر کند ریشه ظلم و بیداد      جهل و نادانی و کفر و الحاد

عالم از عدل خود سازد آباد      آید و او ز علم خداداد

روز روشن کند این شب تار

از طفیلش خداوند عالم      می دهد روزی ما مسلم

بهر او آسمان و زمین هم      هست بر پا و باشد منظم

برخی او چه ثابت چه سیار

ای ولی بزرگ خداوند      چند در پرده غیبتی ، چند

دشمنان با دغلها که کردند      مسلمین را نمودند در بند

شرق و غربند باما به پیکار

گرچه ما در عدد بیشماریم      لیک چون اتفاقی نداریم

از مسیر شما برکناریم      قدرت و اعتباری نداریم

چیره بر ما چنین گشته کفار

مسلمین چون ز حق دور گشتند      از ولای شما دست شستند

هر چه بودند و هر جا که هستند      رشته مهرتان را گسستند

خوار و زارند و در رنج و ادبار

تا نیایی تو ای فخر عالم      وضع عالم نگردد منظم

تا نهی زخم ما را تو مرهم      روی بنما و این شام مظلم

روز کن، پرده از چهره بردار

ما که عمری است در انتظاریم      از غم هجر تو دل فکاریم

جز جنابت کسی را نداریم      چشم امید سوی تو داریم

کن رها دوستان گرفتار

من سگ کوی این آستانم      جز ره او رهی من ندانم

تا خودم را بکویش رسانم      مدح او هست ورد زبانم

تا نگاهی کند بر من زار

ای امام زمان ، بینوایی      ناتوانی ، ضعیفی ،گدایی

از تو خواهد به امر خدایی      کاین (علی) را به لطفی رهایی

بخشی از این همه رنج و آزار

حجت باری

ای حجت باری گل گلزار پیمبر

ای ختم امامت به وجود تو مقرر

از یمن تو حق روزی ما کرده مقدر

برپا بود از بهر تو این چرخ مدور

باقی به طفیل تو بود ثابت و سیار

ای دفتر هستی بوجود تو مزین

ای خاک درت سرمه هر دیده روشن

ای غایب و با دیده دل فاش و مبرهن

بنهاده به تعظیم ملک پیش تو گردن

تا بلکه ز فیض تو شود محرم اسرار

ای ذره ای از نور رخت خسرو خاور

ای پرتوی از مهر رخت ماه منور

ای رشحه ای از دانش تو این همه دفتر

ای کون و مکان بهره ور از لطف تو یکسر

ای واسطه فیض خداوند جهاندار

ای نور خدائی شده ساطع ز جبینت

ای نه فلک و هفت زمین زیر نگینت

ای در خم چوگان تو هم آن و هم اینت

ای عالی و دانی همه را کرده رهینت

چون بهر تو باقی بود این گنبد دوار

ای جان جهان حجت دادار توئی تو

ای قطب زمان سید و سالار توئی تو

روشن کن جان و دل بیدار توئی تو

فریاد رس خلق گرفتار توئی تو

از بهر ضعیفان نبود غیر تو غمخوار

امروز به میلاد تو دارم دل شادان

هنگام سرور است و بود نیمه شعبان

از مقدم میلاد تو در باغ و گلستان

بلبل به نوا اندر و گردیده غزل خوان

در دامن گل خفته چو عاشق بر دلدار

گر ابر بریزد به زمین لؤلؤ لالا

گر دشت نموده است به بر خلعت دیبا

گر اطلس سبز است همه دامن صحرا

گر سرو بپا خواسته با قامت زیبا

هر جا نگرم صنع خدایی است پدیدار

اینها همه از مولد پر میمنت توست

آیات خدا جلوه گر مکرمت توست

باز آ که جهان منتظر معدلت توست

اصلاح امور همه با مرحمت توست

زن دست به شمیر و بزن گردن اشرار

روزی که به جز عدل به عالم خبری نیست

روزی که به جز جلوۂ حق جلوه گری نیست

روزی که ز بیداد به گیتی اثری نیست

روزی که به مظلوم ز ظالم شرری نیست

روزی است که روشن کنی این دید ز دیدار

روزی بود آن روز که پیک ظفر آید

یعنی که شب محنت و اندوه سر آید

آن مایه امید خلایق ز در آید

از پرده برون حجت ثانی عشر آید

ظاهر شود و حق فتد اندر کف حقدار

روزی است که از ظلم و خیانت خبری نیست

روزی است که از شر و جنایت اثری نیست

روزی که به دل بیم ز خوف و خطری نیست

روزی که کسی خوار بدست دگری نیست

روزی که شود زندگی آسوده و هموار

ای رهبر دین خیز و نمادین حق احیا

اعلام هدایت همه جا ساز تو برپا

رایات ضلالت که بپاگشته بدنیا

با دست مبارک همه آنها بکن از جا

پر نور کن از نور ولایت همه اقطار

ای حجت حق، حجت حق جان جهان خیز

ای فیض خدا، فیض خدا، روح روان خیز

ای سروردین سرور دین کهف امان خیز

ای سرو روان ، سرو روان قوت جان خیز

برخیز و نما جلوه به ما ای گل بی خار

الغوث که دور از تو دگر تاب و توان نیست

از حق و حقیقت به جهان نام و نشان نیست

کس را غمی از محنت و رنج دگران نیست

از شر ستمکار دگر امن و امان نیست

یاری نکند کس ز پریشان و گرفتار

در اسم مسلمان بود امروز فراوان

جز اندکی افسوس نباشند مسلمان

نه تابع پیغمبر و نی پیرو قرآن

یا روی به غربند و به آن بسته دل و جان

یا شرق بر آنها شده خود حاکم و مختار

هم غرب کند دشمنی و فتنه و طغیان

هم شرق بود در صدد کینه و عدوان

مائیم در این بحر بلا خسته طوفان

بنمای بما منتظران روی نمایان

چون جز تو کسی نیست دگر یار و مددکار

در مولد مسعود تو ای خسرو خوبان

چون مور که برده است ملخ نزد سلیمان

گفته است (علی) مدح تو ای حجت یزدان

باشد که تو با یک نظری از ره احسان

او را بنوازی که بود از تو سزاوار

مهر فروزنده

امروز نور تازه ای این بوم و برگرفت

با نور خود جهان همه را زیر پر گرفت

تابید و غم از این دل غمدیده برگرفت

ارض و سما، زمین و زمان بحر و برگرفت

صبح سعادت آمد و بگذشت شام تار

در عالم وجود مهی گشت جلوه گر

در صحنه شهود نهالی کشیده سر

از بحر هستی آمده بیرون یکی گهر

در ملک دین عیان شده آن فیض مستتر

کو را کشند اهل ملل جمله انتظار

اینک که پرنشاط زمین است تا زمان

هستند در طرب همه از پیر تا جوان

باز است باب رحمت حق سوی بندگان

زان بهره ور شوند همه خرد تا کلان

برخیز و بهره ای ببر از لطف کردگار

اینک که باغ جامه دیباست در برش

از گل نهاده است چمن تاج بر سرش

بلبل سرود عشق صلا داده در برش

آن ناز مینماید و این ناز پرورش

روز وصال و نیست دلش را ز غم غبار

اینک که خرم است دل اولیای دین

با شادی و سرور قرینند مؤمنین

هر کس دلش به عشق خدائی بود رهین

آب و گلش به شهد ولایت بود عجین

از شدت نشاط نگیرد دلش قرار

از عرش تا به فرش بپا شور دیگر است

سر تا سر زمین و زمان روح پرور است

از روز وصل، روز و شب آن نکوتر است

بر کائنات لطف خدا سایه گستر است

بگشای دیده دل و بنگر تو آشکار

هر شب که رفت مهر فروزنده شد پدید

امروز مهر نامده، مهر دگردمید

روی جهان ز مقدم این مهر شد سپید

از نور او به مهر سماء روشنی رسید

زد بوسه خاک درگه او را به افتخار

این رشحه ای ز نور خداوند سرمد است

نور علی و فاطمه و نور احمد است

نوری که مستفیض ز نور مجرد است

این نور نور مهدی آل محمد است

تابیده است نور، بهر شهر و هر دیار

امروز روز مولد فرزند مصطفی است

کو نور چشم عسکری و حجت خداست

امروز ملجأ است و پناه است و مقتداست

بر آستان حضرت او روی ماسوی است

اندر شدائدیم به لطفش امیدوار

از یمن حضرتش بدهد خالق جهان

روزی به ماسوی همه از لطف بیکران

از فیض او بپاست زمین همچو آسمان

از پرتو عنایت این حجت زمان

عالم نگاه داشته و هست برقرار

آمد کسی که نور دو چشمان عسکری است

آمد کسی که ماه فروزان عسکری است

سرو روان و شمع شبستان عسکری است

هم جان او و هم مه تابان عسکری است

هم بعد او امام و هم اوراست یادگار

پیوند دوستی به جنابش چو بسته ایم

از هر که نیست رهرو راهش گسسته ایم

عمری بود که منتظر او نشسته ایم

هر چند ما ز دوری او زار و خسته ایم

با انتظار وصل ، صبوریم و پایدار

خوش باش که بشیر بشارت رسد ز راه

با مژده ظهور شهنشاه دین پناه

آمد صباح وصل وگذشت آن شب سیاه

ظاهر نمود حجت حق روی همچو ماه

در مقدمش کنیم سر و جان خود نثار

او می رسد ز راه به تائید ذوالمنن

ملک زمین رها کند از دست اهرمن

با دست قدرتش بکند ظلم ریشه کن

بردارد از میان بشر این همه فتن

پایان دهد به دوره ادبار و مرگبار

می آید و بساط عدالت کند بپا

می آید و برد ز میان کنیه و جفا

آزاد سازد این بشر از قید بندها

او را کند ز بند هوا و هوس رها

هر کس به مرز خود کند آن روز اقتصار

دوران اوست دورۀ آزادی بشر

گردنکشان شوند در آن روز دربدر

کس را ز کس نه بیم و نی از دیگری خطر

در شرق و غرب نیست دگر قدرت ضرر

هر دو گرفته اند به بأس المقر قرار

ای مهدی ای که سبط رسول مطهری

ای مهدی ای که نور دو چشمان حیدری

ای مهدی ای که نوگل زهرای اطهری

ای مهدی ای که سرور و مولا و رهبری

بنمای روی و دست ببر سوی ذوالفقار

ای غایبی که دیده خلقی به سوی توست

در انتظار دیدن روی نکوی توست

از جمله ناامید و امیدش بسوی توست

جانش به تنگ آمده در آرزوی توست

از بهر دستگیری ما دست خود در آر

دانی که ظلم و جور، جهان تار کرده است

از بس فساد، فرقه کفار کرده است

دست ستم دراز، در اقطار کرده است

تا مسلمین ضعیف، در انظار کرده است

اسلام ترک کرده و گردیده اند خوار

دست از کتاب و عترت احمد بریده اند

از طاعت و طریق خدا پاکشیده اند

دیوانه وار جانب شیطان دویده اند

حق را از دست داده و باطل گزیده اند

کاینسان فتاده اند به چنگال نابکار

یا بهر نوکری بسوی غرب رو کنند

یابنده وار، خدمت شرق آرزو کنند

گاهی به این و گاه نظر را به او کنند

یکدم نشد خودیت خود جستجو کنند

خوار و ذلیل میگذرانند روزگار

بردار پرده از رخ و ما را ز غم رهان

تا چند شیعه رنج ببیند ز این و آن

تا کی به پرده روی مبارک کنی نهان

دریاب مخلصین خود الغوث و الامان

ما را به غیر حضرتت نبود یار و غمگسار

ای نور چشم فاطمه رحمى بما نما

کشتی شکسته ایم ز گرداب کن رها

بر این (علی صافی) بیمار و مبتلا

بنما تفقدی و بکن درد او دوا

او را میفکن از نظر ای سر کردگار

غم مخور

عاشق دلخسته اندر شام هجران غم مخور

چون در آید بعد از این صبح فروزان غم مخور

میرسد با اذن حق آن جان جانان غم مخور

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

خانه دل از چه رو چون ده شود، دل بد مکن

پر ز آن و این و چون و چه شود، دل بد مکن

زین هوسها خوار و پست و که شود، دل بد مکن

وین دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

چند روزی گر به میلت وضع این دنیا نبود

بر مراد تو اگر اوضاع پا برجا نبود

یا که از آسودگی بهری ترا پیدا نبود

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود

دائما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

گر شود اقبال با دولت رفیق راه من

جان شیرینم بماند باقی اندر این بدن

مطلع الفجر سعادت رو نماید بی سخن

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

سالک از جور و جفا از هر طرف سر بر زند

فتنه ها بالا بگیرد شور و غوغا افکند

نخل آزادی ز طوفان حوادث بشکند

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

دم مزن بی آگهی جانا چه در شاب و چه شیب

هیچ راهی را نباید کرد طی با شک و ریب

بی تدبر غور در رمز جهان ، عیب است عیب

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

گر بخواهی آری اندر دست، وصل آن صنم

بایدت در راه آن بینی بسی اندوه و غم

گنج چون آید به کف؟ با رنج و اندوه و الم

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

در ره عشق آنکه پا بنهاد چون سد سدید

استقامت بایدش نی آنکه لرزد همچو بید

ره به مقصد گر چه دور است و بود مدت مدید

«گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید»

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

راه عشق دوست بس دارد فراز و بس نشیب

هم غم هجران و هم از وصل جانان بی نصیب

هم بود طعن رقیب و هم بود رنج طبیب

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

تا بود وردت دعا و ختم قرآن غم مخور

تا (علی صافی گلپایگانی) پایدار

بسته دل بر حجت عصر و بود در انتظار

با همین امید هستش دولت و اقبال ، یار

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و ختم قرآن غم مخور[۱]

اشعار فوق تضمین غزل حافظ است.

پی نوشت

[۱] . تاریخ : شعبان ۱۴۱۶

منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۱۱۰۹-۱۱۲۹؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش

بدون دیدگاه