مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی (ره) مجموعه اشعار زیبایی را در مورد امام مهدی (عج) سروده اند که بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم ، بخش ششم ، بخش هفتم ، بخش هشتم ، بخش نهم ، بخش دهم و بخش یازدهم این مجموعه به شما تقدیم شد. اکنون بخش دوازدهم این مجموعه به عموم شیعیان و دوستداران اهل بیت (علیهم السلام) تقدیم می گردد:
تشنه وصال
خوشا دمی که ببینم ز در درآمده ای
چو آفتاب به این بوم و بر، برآمده ای
خوشا دمی که صدای تو آیدم در گوش
به امر حق به مقامی مظفر آمده ای
خوشا دمی که به تایید حق ببینم من
برای روشنی دیده تر آمده ای
خوشا دمی که ببینم به قدرت باری
برای یاری این خلق مضطر آمده ای
خوشا دمی که به این تشنگان آب وصال
ببینمت که تو چون آب کوثر آمده ای
خوشا دمی که ببینم برای یاری دین
به قصد محو بدان همچو حیدر آمده ای
خوشا دمی که ببیند (علی) به یاری دین
به سوی خلق جهان چون پیمبر آمده ای[۱]
نور حق
کی شود جانا بیائی نور حق از در در آئی
با جلال کبریائی غم از این دلها زدائی
کی شود این شب سرآید از پس پرده برآید
صبح خیر ما برآید، رو کند با دلربائی
کی شود این شام هجران صبح ما گردد نمایان
شاد گردد قلب یاران یابد این دلها جلائی
کی شود روز سعادت رو کند شمس امامت
شام غم یابد نهایت بگذرد دور جدائی
کی شود آن دست قدرت وا کند بر روی ملت
بر کند ظلم و غوایت رو کند عدل خدائی
کی شود کو رایت دین آورد در ملک تمکین
در جهان از کفر و از کین کس نبیند خودنمائی
ای (علی) آن روز آید وعده حق است و باید
خلق از قید ضلالت ، حضرتش سازد رهائی
یار مهربان
بگزیده ام من عشق یار مهربانی
کس نیست قدرت شرح قدرش در بیانی
یاری که گر ذات شریف او نمی بود
بر پابند هرگز زمین و یا آسمانی
یاری که روزی میدهد حق از طفیلش
بر بندگان خود چه عالی و چه دانی
یاری که عالم هست اندر انتظارش
تا بیند اندر سایه اش امن و امانی
یاری که چون آید به بازوی توانا
نگذارد از ظلم و ستم نام و نشانی
یاری که چون آید به عدل خود نماید
پر نور از قسط و عدالت هر مکانی
یاری که چون آید (علی) امیدوار است
در آستان او بگیرد آستانی
کرم نما و عطائی
بس است شام جدائی بس است شام جدائی
خدا کند که بیائی خدا کند که بیائی
تو نور ارض و سمائی تو نور ارض و سمائی
پناه خلق خدائی، پناه خلق خدائی
نشسته ام به امیدی ، نشسته ام به امیدی
که روی خود بنمائی که روی خود بنمائی
همیشه چشم به راهم همیشه چشم به راهم
که ماه رخ بگشائی، که ماه رخ بگشائی
ببین ز هجر تو جانا، ببین ز هجر تو جانا
رسد به من چه بلائی ، رسد به من چه بلائی
کرم نما و بزرگی، کرم نما و بزرگی
بده ز هجر رهائی، بده ز هجر رهائی
به من نبین و خطایم به من نبین و خطایم
تو اهل جود و سخائی تو اهل جود و سخائی
توان صبر ندارم توان صبر ندارم
کرم نما و عطائی ،کرم نما و عطائی
(علی) گدا و تو مولا، (علی) گدا و تو مولا
نظر نما به گدائی ، نظر نما به گدائی
سرافرازی
چرا ای آفتاب من به زیر ابر پنهانی
تو پنهانی که این دنیا برایم هست زندانی
چه گویم من چه آمد بر سرم اندر فراق تو
که تو واقف به هر چیزی چه پیدا و چه پنهانی
به درد هجر تا کی مبتلا باشند عشاقت
بیا کاین درد راجز دیدن تو نیست درمانی
دلم از یاد و فکر تو نمی گردد دمی غافل
چرا که نیستی غافل زلطف خود بما آنی
من از اول به عشق روی تو جستم سرافرازی
ز سر بیرون نخواهد رفت تا باشد به تن جانی
به بی سامانی ما رحم کن ای نور امیدم
به بی سامانی ما با نگاهی ده تو سامانی
(علی) چون جسم بی روح است تا دور از تو افتاده
بیا تا جان بگیرد از حضورت جسم بی جانی
هستی عالم
آن کس که هست با خبر از حال ما توئی
آن کس که می خورد غم اهل ولا توئی
آن کس که هست هستی عالم ز هستیش
روزی به یمن او برساند خدا توئی
آن کس که انتظار ورا روز و شب کشیم
هستیم نک ز دوری او مبتلا توئی
آن کس که در زمین و زمان حجت خدااست
باشد ولی عصر و به ما پیشوا توئی
آن کس که چون به امر خدا می کند ظهور
باطل شود تمام و کند حق بپا توئی
آن کس که عدل را به جهان مستقر کند
نابود می کند ز زمانه جفا توئی
آن کس که چشم جمله عالم به سوی اوست
سازد (علی) ز فتنه و طغیان رها توئی
داد از جدائی
آه از فراق و داد از جدائی
چشمم به راه است پس کی می آئی
درد فراقت دردی گران است
این درد را تو تنها دوائی
در بند غم دور از تو اسیرم
بازآ که زین بند یابم رهائی
دور از تو روز من شام تار است
عالم ندارد اینسان صفائی
از ما چه دیدی دوری نمودی
بر ما ببخش ار دیدی خطائی
من هر چه هستم دلداده هستم
نادیده گیر ار شد ناروائی
از تو بزرگی از تو کرامت
تو معدن جود جان سخائی
کن بر (علی) تو یکدم نگاهی
محروم منما آقا گدائی
در مانده ام من من بینوایم
بنما عنایت بر بینوائی
درد فراقت دردی گران است
این درد را تو تنها دوائی
بوی گل
رسید جان بلبم در هوای روی گلی
بمیرم ار نرسد بر مشام بوی گلی
چه گل نگار پریچهره ای که با رویش
دگر کسی ننماید نظر به سوی گلی
هزار خار به دل می رسد از این و از آن
در آن زمان که بیفتم به جستجوی گلی
نگار گل بدنم گر حجاب بردارد
دگر به جای نمی ماند آبروی گلی
ز آفتاب رخش هست سایه تا به سرم
(علی) دگر نبود در دل آرزوی گلی
عاشق شیدا
صبا ز سوی گدائی بگو به فیض خدائی
که سوختم ز جدائی چه می شود که بیایی
اگر ز طالع بیدار شود نصیب تو دیدار
ببوس خاک ره یار چو دست داد لقائی
چو دست داد سعادت نمای عرض ارادت
پس از اسلام و تحیت به درگهش چو درآئی
سلام عاشق شیدا رسان به خدمت مولا
که کن نظر به سوی ما که جز تو نیست رجائی
ببین که در شب هجران رسیده عمر به پایان
نه رو کنی تو نمایان نه دانمت که کجائی
دل شکسته من بین به حال خسته من بین
به دست بسته من بین بده تو برگ و نوایی
گشای بازوی قدرت درا ز پرده غیبت
به درد و رنج و مذلت تو دارو و تو دوائی
تو افتخار جهانی تو روحی و تو روانی
تو ملجأ همگانی تو نور دیده مائی
(علی صافی) بیمار امید اوست به دیدار
بر او گشای تو رخسار بگیرد از تو صفائی
نعمت وصال
چرا چرا چرا چرا به من نظر نمی کنی
چرا چرا ز حال خود مرا خبر نمی کنی
چرا چرا چرا سری به عاشقان نمی زنی
چرا چرا ترحمی به اشک تر نمی کنی
چه خوش بود چه خوش بود کنی جمال خود عیان
چرا چرا شب فراق دگر سحر نمی کنی
چه دولتی است دولت وصال تو برای من
چرا چرا، مرا از آن تو بهره ور نمی کنی
چه سرفراز می شود (علی) ز نعمت وصال
چرا چرا مرا به آن تو مفتخر نمی کنی
نگاه
تا به کی باشم پریشان تا به کی
تا به کی سوزم ز هجران تا به کی
تا به کی این دیدگان اندر نگاه
تا ببیند مهر تابان تا به کی
تا به کی پس صبر صبرم شد تمام
کی رسد این شب به پایان تا به کی
تابه کی بنشینم اندر انتظار
تارسدیوسف به کنعان تا به کی
تا به کی دور از تو بینم درد و رنج
مردم از این رنج و حرمان تا به کی
تا به کی گوید (علی) مهدی بیا
تا شود قربان جانان تا به کی
تشنه دیدار
ای دوست ز ما دلشدگان دور چرائی
هستی همه جا لیک به ما رخ ننمائی
اندر طلبت روز و شب خود گذراندم
گشتم همه جالیک نجستم که کجائی
ما تشنه دیدار تو و هست سزاوار
کز آب وصالت همه سیراب نمائی
خیرات خدا داده به دست تو و ما هم
رو کرده به درگاه تو از بهرگدائی
ما حاجتمان دیدن رخسار تو باشد
چون نیست به خیرات جز آن راه گشائی
در بند ستم مردم مظلوم و گرفتار
کی جز تو از این بند دهد خلق رهائی
دریاب تو این مردم بی برگ و نوارا
تا باز بیابند ز نو برگ و نوائی
ما را به خدا غیر تو فریاد رسی نیست
وقت است که آن دست توانا بنمائی
تا چند (علی) در شب هجران تو نالد
محروم مسازش که تو از اهل عطائی
امید وصال
ای که از جمله خوبان جهان خوبتری
چه شود گر بزنی بر من دلخسته سری
دانی اندر شب هجران که چه بر من گذرد
دولت آن است بیائی ، غم دل را ببری
من که از یاد تو یک لحظه نباشم غافل
تو هم از حال من و درد دلم باخبری
من به امید وصال تو در این شام فراق
چشم در راه که گیرم ز وصال تو بری
بس سفر کردم و دستم نرسیده است به تو
چه شود گر تو کنی سوی ضعیفان سفری
تانمردم قدمی بر سر این مسکین نه
تو میآیی ولی ای کاش رسی زودتری
بی جمال تو جهان چون شب تار است بیا
تا که روشن شود از نور تو هر بوم و بری
یوسف مصری و من نیز خریدار توام
چکنم گر نبود در کف من سیم و زری
شرمسارم من و جان میدهم اندر ره تو
خود تو دانی که مرا نیست جز این ماحضری
مانداریم به غیر از تو پناهی دیگر
تو پناه همه ای حجت ثانی عشری
روز میلاد تو این هدیه که آوردم من
چه شود گر بپذیری و نمائی نظری
(علی صافی) از اول بشما روی آورد
نزده جز در احسان شما هیچ دری
دولت باقی
من گرفتارم گرفتار سر زلف نگاری
زین سبب با غیر او دیگر ندارم هیچ کاری
خوب دانستم که اندر بند عشقش اوفتادم
چون نمیخواهم به عالم عالم بی بند و باری
خار غم بر جان خریدم تا گل رویش ببینم
آری آری هر که گل خواهد ببیند رنج و خاری
روزگاری شد که بردم رنجها در راه عشقش
تا بگیرم جای در دربار انسش روزگاری
مست جام عشق تا گشتم چنینم هوشیاری است
سالها زین باده خود را مست کن گر هوشیاری
دولت باقی اگر خواهی بیا با ما و بگذر
از سر دنیا که دنیا را نباشد اعتباری
ملک آزادی که روزی شد ز لطف او (علی) را
کی میسر شد در این عالم برای شهریاری
حجت کردگار
ای ولی خدا فیض باری آخرین حجت کردگاری
هم نبی را به حق جانشینی هم علی را مهین یادگاری
هم دهد حق به یمن تو روزی هم تو را داده گردون مداری
در دو عالم ولای تو باشد مایه عزت و رستگاری
بی ولای تو نبود کسی را پیش حق ارزش و اعتباری
جان عالم ولی خدائی ماه دین شاه والاتباری
یک نظر کن به افسرده حالی یک نگاهی به زار فکاری
دور از تو ندارم شکیبی در فراقت نمانده قراری
من گداو بود دستگیری از گدا شیوه شهریاری
عاشقم عاشق مستمندی بنده ام بنده جان نثاری
عمر بگذشت و رویت ندیدم رفت در هجر تو روزگاری
ناامیدم مکن کامدم من سوی تو باصد امیدواری
دل به بریدم ز غیر جنابت از همه جسته ام بر کناری
تا ره مستقیمت گرفتم نه یمینی شدم نی یساری
انتظارم بود، از تو و بس نیست از دیگران انتظاری
گر به چشمم رسد گرد راهت در دل من نماند غباری
از تو شاها نباشد سزاوار راندن بینوای نزاری
روز و شب فکر و ذکرم تو هستی غیر از اینم دگر نیست کاری
کی شود عدل حقا بیائی ریشه ظلم و کین را بر آری
بر ( على ) لطفی آخر که نبود بهر او به از این افتخاری
دامنت را بده تا بگیرد
تا ز فرشش به عرشش بر آری
حبل ولایت
دیده روشن کن ز رویت ای که نور عالمی
زخم هجرت می کشد ما را طبیبا مرهمی
ای که فیض کردگاری ، فیض دیدارت بده
بهره ای مارا بده هر چند هم باشد کمی
ابر رحمت هستی و هر روز میباری به خلق
این حقیر بینوا راهم بده از آن نمی
دوست دارم من ببینم طلعت زیبای تو
روی بنما بر من آخر، گر چه باشد یک دمی
دور از تو پیچ و خم بسیار می بینیم ما
تو بیا ما را رها فرما ز هر پیچ و خمی
هر غم و دردی بما دور از جنابت میرسد
پرده بردار و نما آسوده ما از هر غمی
گر بیائی جان خود را میکنم بهرت نثار
در کفم گر نیست دینار و ندارم درهمی
من بتو آورده ام ای حجت باری پناه
چون تو تنها ملجاء ما و ولى خاتمی
حق تو را چون ملجاء و مأوای ما کرد اختیار
بهتر از یاد تو بهر من نباشد همدمی
بست برگردن (علی) حبل ولایت از نخست
چون نباشد بهتر از این حبل حبل محکمی
شوریده عشق
تا مرا ای دوست در روی مهت مفتون نمودی
واله ام کردی ز عشق و شهره چون مجنون نمودی
تا پریشان کردی آن زلف دو تا را گرد عارض
حال من تنهانه ، حال جمله دیگرگون نمودی
در دل تنگم چنان بگرفته ای جا کز دل من
مهر غیر خویش را یکباره زان بیرون نمودی
من که گشتم با نگاهی بسته در دام تو از چیست
کز فراق روی نیکویت مرا دلخون نمودی
هر چه من ای جان دل شوریده تر گشتم ز عشقت
باز از هجرت مرا چون پیشتر محزون نمودی
باب احسانت به روی من همیشه باز بوده
این بزرگی بر (علی) هم پیش و هم اکنون نمودی
فتح دلها
تا فتاد از نور عشقش در دل من پرتوی
دولتی شد قسمتم کان را ندارد خسروی
زنگ این ما و منی را از دلم زائل نمود
جای آن از سر گرفته ملک دل رنگ نوی
دوستارش تا شدم بگذشته ام از هر چه هست
پیش من دنیا نمی ارزد به مقدار جوی
صید جانها مینماید گر زند لب خنده ای
فتح دلها مینماید، گر نماید ابروی
رهرو راهش (علی) گردیده چون او را خدا
رهنما چون بود او ، تکلیف ما شد پیروی
عاشق فرزانه
تا نصیبم از شراب عشق شد پیمانه ای
دل نهادم در کمند طره جانانه ای
ملک دل را دید چون ویران نگاهی کرد یار
تاکند آباد با یک جلوه اش ویرانه ای
چون شدم دل بسته او ،زان جلال و زان جمال
چون نگشتم عاشق او بهر دام و دانه ای
من نگویم آنچه را فرمود استاد سخن
سوختم من ز آشنایان ، ای خوشا بیگانه ای
بلکه گویم آنچه را دارد روا بر ما رواست
ور بسوزم گرد شمعش زار چون پروانه ای
آری آری عاشق آن باشد که خودبینی ز خویش
دور سازد تا که گردد عاشق فرزانه ای
راه عشق است و نپیماید کس این ره را ( علی )
گر ندارد همچو مردان همت مردانه ای
ز کرم بگذر
چه گرفتارم چه گرفتارم به گرفتاری به گرفتاری
که جدا هستم که جدا هستم ز تو دلداری ز تو دلداری
شب و روز من شب و روز من به فراقت رفت به فراقت رفت
ز شب و روزم ز شب و روزم تو خبر داری تو خبر داری
غم هجرت را غم هجرت را بکشم با جان بکشم با جان
که مرا یکدم که مرا یکدم به نظر آری به نظر آری
چکنم جانا چکنم جانا به شماتتها به شماتتها
که رسد بر من که رسد بر من ز ستمکاری ز ستمکاری
مپسند آخر مپسند آخر که مسلمانان که مسلمانان
همه جا باشند همه جا باشند به گرفتاری به گرفتاری
بجز اسمی نیست بجز اسمی نیست دگر از اسلام دگر از اسلام
تو بیا و کن تو بیا و کن ز وفا یاری ز وفا یاری
ز کرم جانا ز کرم جانا برسان خود را برسان خود را
که بجز تو نیست که بجز تو نیست کس غمخواری کس غمخواری
(علی صافی) (علی صافی( به هوای تو به هوای تو
به شب و روز است به شب و روز است به غم و زاری به غم و زاری
ز جفای او ز جفای او تو نما دوری تو نما دوری
ز کرم بگذر ز کرم بگذر ز خطا کاری ز خطاکاری
باب احسان
دست من کوتاه و تو بالاتر از بالاتری
چون شود بر عاشقی با آن بزرگی بگذری
نیست بالاتر ز تو در خوبرویان جهان
آفتابا پس چرا در پرده غیب اندری
گر چه فیضت میرسد بر ما همه چون آفتاب
جلوه کن تاخیره گردد آفتاب خاوری
حق ندارد این زمان در آسمان و در زمین
درمیان جمله مخلوقاتش از تو بهتری
روی بنما تا بسایم سر به خاک درگهت
چون ندارم غیر تو در جمله عالم سروری
من نیستم جز به تو دل در همه خوبان شهر
من نکوبیدم به غیر از باب احسانت دری
چون (علی) تنها به لطف تو بود امیدوار
حق بود او را دهی از لطف خاص خود بری
کیمیا
گر یک نظر به سوی من بینوا کنی
با آن مس وجود مرا کیمیا کنی
کی می شود ز پرده غیبت برون شوی
کی می شود عیان ید معجز نما کنی
کی می شود که شام فراغت شود تمام
رو سوی خستگان تو برای خدا کنی
ای شهریار حسن و ملاحت بیا بیا
تا بی نیاز عاشق افتاده پاکنی
درد مرا دوا نبود جز بدست تو
گر بنگری به من همه دردم دوا کنی
کشتی شکسته ایم و به طوفان غم دجار
چون می شود رهایم از این ماجرا کنی
بار فراغ چند کشم من به دوش خویش
زین بارغم رواست «علی» را رها کنی
ظل مرحمت
کی می شود که روی مبارک عیان کنی
روشن ز مقدمت دل پیر و جوان کنی
کی می شود که شام فراغت رسد به سر
کی میشود که روی سوی دوستان کنی
کی می شود که بوسه زنم خاک پای تو
با یک نگاه خاطر من شادمان کنی
کی می شود که دست عنایت در آوری
خرم ز مرحمت همه کون و مکان کنی
نا اهل را برون کنی از خانه هر که هست
روی زمین بپا همه امن و امان کنی
مستضعفان ز رنج اسارت رها کنی
نابود و نیست یکسره مستکبران کنی
دست (علی) بگیری و او را چو دوستان
در ظل مرحمت همه را شادمان کنی
پی نوشت
[۱] . تاریخ : ۳ ذیحجه ۱۴۱۷
منبع: صافی گلپایگانی، علی؛ راز دل؛ ص ۱۰۸۸-۱۱۰۷؛ انتشارات ابتکار دانش؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۵ ش