بشارت راهب به مولودی فرخنده امام علی علیه السلام

۱۳۹۹-۰۱-۱۸

538 بازدید

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

در زمان حضرت ابوطالب، راهبى زندگى مى کرد بنام مثرم بن دعیت بن شیتقام. این مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت کرده بود و هرگز حاجتى از خداوند نخواسته بود. تا اینکه از خدا خواست، خداوندا! یکى از اولیاء خود را به من نشان ده ؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسید و او را در مقابل خود نشانید و گفت: «خدا تو را رحمت کند، تو کیستى؟»حضرت فرمود: «مردى از منطقه تهامه». «پرسید از کدام طایفه عبد مناف؟» فرمود: «از بنى هاشم».

راهب بار دیگر برخاست و سر حضرت ابوطالب را بوسید و گفت: «خدا را شکر که خواسته مرا عطا کرد و مرا نمیراند تا ولى خود را به من نشان داد. سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند مژده اى به تو را، به من الهام نموده.»

حضرت ابوطالب پرسید: «آن بشارت چیست؟» گفت: «فرزندى از صلب تو بوجود مى آید که ولى الله است. اوست ولى خدا و امام متقین و وصى رسول رب العالم. اگر آن فرزند را ملاقات کردى از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام مى گوید و شهادت مى دهد که خدایى جز الله نیست، یگانه است و شریکى ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشین بر حق او هستى نبوت با محمد و وصایت با تو کامل مى شود».

در اینجا حضرت ابوطالب گریه کرد و فرمود: «نام این فرزند چیست؟» او گفت: «نامش «على» است.» بعد از آن ماجرا، وقتی على (علیه السلام) متولد شد، در همان ساعات اول تولد رو به پدر کرد و گفت: «اکنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده…» لذا در روزهاى بعد از ولادت على (علیه السلام) ناگهان ابوطالب (علیه السلام ) چهل روز از چشم مردم غایب شد و راهى شام شد.

هنگامى که به کوه لکام رسید و وارد غار شد مشاهده کرد که مثرم از دنیا رفته و جسد او در رو انداز روزانه اش پیچیده شده و بسوى قبله قرار داده شده است و هم چنین او دو مار سیاه و سفید را دید که کنار بدن او از آن مواظبت مى کنند. مارها همین که حضرت را دیدند، در غار پنهان شدند.

حضرت ابوطالب(علیه السلام) مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت: «سلام بر تو اى ولى خدا.» ناگهان خداوند مثرم را زنده کرد، او به پا خاست در حالیکه دست بر صورت خود مى کشید و مى گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله و ان علیا ولى الله و الامام بعد نبى الله

حضرت ابوطالب به مثرم گفت: «بشارت ده که على در زمین ظاهر گشته است !» مثرم پرسید: «علامت آن شبى که بدنیا آمد چه بود؟»حضرت ابوطالب (علیه السلام) تمام ماجراهاى پیش آمده را براى مثرم بازگو کرد، تا آنجا که گفت: «على (علیه السلام) به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بیایم و تو را بشارت دهم و آنچه دیده ام برایت بازگو کنم». مثرم گریه کرد و سپس سجده شکر بجا آورد و بعد از آن دراز کشید و خوابید و گفت: «رو انداز را روى من قرار بده»؛ ابوطالب روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنیا رفته است.

ابوطالب (علیه السلام )سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت پاسخى نشنید. اینجا بود که بار دیگر دو مار بیرون آمدند و به او گفتند: «سلام بر تو اى ابوطالب !» حضرت هم جواب آنها را داد. سپس به او گفتند: «نزد ولى خدا باز گرد که تو از دیگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى.» حضرت به آن دو مار گفت: «شما کیستید؟» آنها گفتند: «ما عمل صالح او هستیم که خداوند ما را از نیکی هاى اعمالش خلق کرده و تا روز قیامت در اینجا از او محافظت مى کنیم و روز قیامت یکى از ما پیش روى او و دیگرى از پشت سرش او را به بهشت هدایت مى کنیم.»

پس از این ماجرا حضرت ابوطالب از شام به مکه بازگشت و این سفر چهل روز به طول انجامید.

منابع: بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۱۰؛ روضه الواعظین، ص ۶۸؛ نقل از «۱۰۰۱ داستان از زندگانى امام على (علیه السلام)»، محمد رضا رمزى اوحدى.

تبیان