دوره مدرنیسم، دوره ای در اندیشه و تاریخ فرهنگ غرب است که پس از عصر رنسانس پدید آمده است. در دوره مدرنیسم، اندیشه های جدیدی مطرح شد که تحولات بسیاری در ساحت های مختلف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در جهان غرب ایجاد کرد. در ادامه به مهمترین اندیشه ها و شخصیت های دوره مدرنیسم می پردازیم.
تعریف مدرنیسم
اصطلاح «مدرن» از ریشۀ لاتین «Modo» اقتباس گردیده است این واژه در ساختار اصلی و ریشه ای خود به مفهوم «به روز بودن» و یا «در جریان بودن» است. چنین مفاهیم و مضامینی، بیانگر تمایزی است که امور و پدیده های مدرن نسبت به امور کهنه و قدیمی یا امور به وقوع پیوسته در دوران گذشته دارد. دوره مدرنیسم به طور مشخص به اندیشه عقلانی معاصر و تمدن جدیدی که در اروپا و آمریکای شمالی در خلال سده های اخیر و به ویژه در ابتدای قرن بیستم روی کار آمد اشاره دارد[1]
در فرهنگ پیشرفته واژگان آکسفورد، اصطلاح مدرنیسم به عنوان نماد اندیشه ها و شیوه های نوینی بکار رفته است که جایگزین اندیشه ها و شیوه های سنتی گردیده و همه جوانب و زمینه های زندگی فردی و اجتماعی انسان غربی به ویژه جنبه های مرتبط با دین، معرفت دینی، هنر و زیبایی او را در بر گرفته است.[2]
پایه گذاری دوره مدرنیسم در سده های هفدهم و هجدهم
با مروری بر تاریخچه تکون و شکل پذیری دوره مدرنیسم نقطه عزیمت این دوره را اندیشه تأسیس و پایه گذاری روش علمی و تجربی به عنوان شیوۀ تحصیل معرفت، از سوی فرانسیس بیکن در رویارویی با روشهای سنتی و کلاسیک افلاطونی و ارسطویی باید دانست.
از این لحظه به بعد چرخ دوره مدرنیسم با انتشار اندیشه های علمی ـ سیاسی به همراه فلسفۀ سیاسی ـ تحلیلی توماس هابز رونق گرفت. در این گیرودار، تا مدت زمانی خردگرایی دکارت، سخن نمونه فلسفۀ نوین بود. خردگرایی دکارت، بیش از هر چیزی بر تواناییها و محدودیتهای عقلانی انسان تأکید می ورزید. در مقابل خردگرایی دکارتی، از تجربه گرایی جان لاک و جورج بارکلی و دیوید هیوم می توان یاد کرد.[3]
فلسفۀ دوره مدرنیسم در میانه راه و پس از گذر از خردگرایی و رسیدن به تجربه گرایی با تأكید دوباره بر تجربه به عنوان مهمترین و برترین شیوه تحصیل شناخت، به سودگرایی جرمی بنتهام و جان استوارت میل برخورد کرد، و از روح سودگرایی وام گرفت و به مدد آن رنگ و روی تازه ای یافت. یادآوری این نکته لازم است که نقطه شروع انقلاب صنعتی و اقتصادی در انگلستان و سپس در کل اروپا و پس از آن در آمریکا روحیه سوداگری و سودگرایی این کشورها بوده است.[4]
در ادامه حرکت پیشرونده خود منزل بعدی دوره مدرنیسم مربوط به احکام و مفاهیم و مقولات و ایده آلیسم استعلایی کانت بود که به صورت فلسفه اخلاق كانت تشكل یافت. هر چند کانت به عنوان بزرگترین فیلسوف نوین معرفی گردیده است، اما فلسفه اخلاق وی و ویژگیهای استعلایی و جزمی آن نتوانست در برابر نفوذ و قدرت تجربه گرایی علمی، و یا علم گرایی تجربی سلف خود بر سنت نیرومند تجربی فائق آید.[5]
دیری نپایید که هگل با دیالکتیک هگلی به میدان آمد. هر چند دیالکتیک هگل ریشه در مقولات فلسفی کانت داشت و از آن متأثر بود، اما راهی غیر از مسیری که کانت ترسیم نموده بود می پیمود. غرب مدرن شاهد ظهور پدیدۀ دیگری بود که بعدها به مادی گرایی دیالکتیک مارکس شهرت یافت.
ملاحظه می شود چگونه بین نظریه پردازان و فلاسفه ای که عَلَم دوره مدرنیسم را برافراشتند تعارضهای آشکار و نظریه های ضد و نقیض وجود دارد. این دلیل بارزی بر بی ثباتی و تزلزل اندیشه هایی است که خواسته اند مبانی فکری و فلسفی دوره مدرنیسم را رقم بزنند. چنین بی ثباتی و تزلزلی حاصل بریدگی صاحبان آن اندیشه ها از مبانی متین محکم و استوار فکری، اعتقادی و فلسفی است. طبعاً آنچه بر مبنای لغزنده ای پایه ریزی شود خود نیز در معرض بی ثباتی و لغزندگی خواهد بود.
محور مبارزات فلاسفه عصر نوین
فلاسفه دوره مدرنیسم از سده هفدهم به این طرف، اصولاً و عموماً در دو محور، مبارزه جدی داشته اند. آنان از طرفی با فلسفه مدرسه ای ارسطویی به مخالفت برخاستند و آن را در معرفت شناسی کافی ندانستند و از طرفی دیگر، به ضدیت و مبارزه با دین و کلیسا پرداختند.
افرادی چون توماس هابز، فرانسیس بیکن و دکارت در تخریب اساس فلسفۀ کلاسیک یونان با همدیگر تشریک مساعی داشتند. هنر افرادی چون بیکن و هم مشربان او چون جان لاک، جورج بارکلی و هیوم، تأسیس شیوۀ جدید تجربی بود که بر اساس آن، شیوه فلسفی در فلسفه سنتی به باد انتقاد گرفته شد.[6] ابتکار این گروه در سده هفدهم، حکمای فرانسه در سده هجدهم را تحت تأثیر شگرف خود قرار داد و در نتیجه بسیاری از فلاسفه فرانسه در این دوره در مقابل فلسفۀ اولی و الهیات و دین واکنش نشان دادند.
در سده هجدهم به ویژه در فرانسه که به «عصر فیلسوفان» شهرت یافت، توجه از حکمت نظری و فلسفۀ اولی و الهیات، به امور سیاسی و اخلاقی منعطف گردید. چنانچه احياناً نسبت به حکمت نظری توجهی صورت می گرفت صرفاً به دلیل انتقاد از آن بوده است، نه به دلیل اعتقاد به آن.
در این دوره زبان استهزا و بی اعتقادی نسبت به فلسفه اولی و به خصوص الهیات دراز شد و گروهی از فلاسفه با رها کردن و یا گسستن قید و بند رعایت جانب دین و بزرگان دینی، خود را «آزاد فکر» نامیدند و به انکار و یا انتقاد از عقاید حکمای پیشین پرداختند. جنبش روشنفکری در غرب، از همین مرحله نضج گرفت و تار و پود خود را قوام بخشید.
بعضی از فلاسفه جدید «یکسره مادی و منکر روحانیت بودند و بعضی منکر نبودند، اما به عقاید حکمای پیشین وقعی نگذاشته و آنها را خیالبافی و لفاظی پنداشتند». این گروه از فلاسفه در رشته فلسفه، تحقیقات لاک و هیوم را مورد توجه و تأکید قرار دادند و در علوم طبیعی و ریاضی، به اندیشه نیوتن روی آوردند و در سیاست، پیرو شیوه حکومتی و سیاسی انگلستان در سده هجدهم بودند. بدین ترتیب حکمای فرانسوی در این دوره، از هر جهت پیرو انگلستان به شمار می روند.[7]
پیربال، ولتر و کندیاک، از جمله نظریه پردازان دگراندیش فرانسوی در سده هجدهم می باشند که تحت تأثیر اندیشه فیلسوفان حسگرا و تجربه گرای شک اندیشی چون جان لاک قرار گرفتند. آنان را باید از شک اندیشان راسخی به شمار آورد که نسبت به دین و دعاوی دینی، به ایجاد شک و تردید می پرداختند.[8]
سده نوزدهم عصر تحولات فلسفی غرب
مهد رشد و پرورش فلسفۀ غرب در سده نوزدهم، بیشتر در آلمان بود تا در فرانسه و انگلستان. از میان فلاسفه نقش آفرین سده هفدهم به جز اسپینوزا که اهل هلند بود و لایب نیتس که اهل آلمان بود، سایر فلاسفه از فرانسه و یا انگلستان بودند. در میان فلاسفه سده هجدهم، صاحب نظرانی که به گونه ای در تشکیل و تشکل شخصیت فرهنگی و دینی غرب نقش ایفا کردند – به جز كانت – از فرانسه و انگلستان برخاستند. اما سهم آلمان در سده نوزدهم به مراتب از رشد فزاینده تری برخودار بوده است.
در میان فلاسفه آلمانی این دوره، از جمله می توان به فیخته اشاره کرد که در پایه ریزی اندیشه انسان مداری، نقش برجسته ای داشت، هر چند انسان مداری وی بر خلاف انسان مداری مدرن آمریکایی، صریحاً به انکار خداوند راه نمی پویید. فیخته تمام حقیقت را همان «من» یعنی نفس مدرن میدانست و می گفت آنچه مردم وجود میدانند حقیقت ندارد، بلکه آنچه حقیقت دارد، همان من است.[9]
پس از فیخته، ظهور اندیشۀ هگل را که تا حدودی متأثر از سلف خود بود، می توان نقطه عزیمت تحولات زیربنایی فرهنگ غرب دانست. تناقض میان ایده ها در سیستم متافیزیکی هگل، امری قطعی است که بر اساس آن، «تناقض، همان خمیر مایه ای است که جهان از آن ساخته شده است» و در این صورت «هرگاه چیزی بخواهد خود را اثبات کند، مستلزم این است که چیزهای دیگر را نفی کند و چیزهای دیگر هم آن را نفی کنند».[10]
هگل با جعل اصطلاحاتی چون «تز»، «آنتی تز» و «سنتز»، به یک واحد دیالکتیکی اشاره می کند و در آن سنتز برآیند و نتیجه پیوند تز و آنتی تز می باشد. تز، به تنهایی ناقص است، آنتی تز نقص آن را کامل می کند و به سنتز راه می یابد. این سرنوشت محتوم طبیعی همچنان ادامه می یابد؛ یعنی هر سنتزی مجدداً ره به کمال دارد تا آنگاه که تز و آنتی تز جدیدی بر اساس آن ساخته شود و این سیر به صورت پیوسته ای به پیش می رود تا به جایی برسد که دیگر امکان تداوم حرکت و حیات بر مبنای دیالکتیکی را نداشته باشد.
ملاحظه می شود چگونه در اندیشه هگل، کشمکش و جدال و تضاد از لوازم روح عالم وجود در نظر گرفته شده است و چگونه وی اندیشه متعالی خداگرایی را در سطح حد فرجامین تضاد دیالکتیکی تنزل بخشیده است. نگرش دیالکتیکی هگل، نقطه عطفی در زمینۀ فلسفۀ هستی شناسی و تاریخ غرب به شمار می رود و از طرفی، نقطه عزیمت رشد و گسترش آیین مارکس تلقی می گردد. در واقع مارکسیسم و به عبارتی ماتریالیسم دیالکتیک از فلسفۀ هگل الهام میگیرد و اندیشه هگل را مبنای شکل گیری خود قرار می دهد.
ذهنی گرایی هگلی تا مدتی سنت تجربی و فلسفی مغرب زمین به ویژه انگلستان را در نیمه دوم سده نوزدهم تحت الشعاع و زیر نفوذ و سیطره خود قرار داد و در تقویت و تحکیم بنیان دگراندیشی و دگراندیشان غربی تأثیر بسزایی داشته است.
منفعت طلبی و لذت جویی در دوره مدرنیسم
در زنجیره تحولات فکری و فلسفی غرب، نام جرمی بنتهام به عنوان سلسله جنبان روح منفعت طلبی و لذت جویی در فلسفه اخلاق غربی در دوره دوره مدرنیسم، به طور برجسته و نمایان به چشم می خورد. به نظر بنتهام، معیار خوبی و بدی اعمال انسانی، لذت و درد است. هر عملی که لذت آور باشد، از جنبۀ اخلاقی خیر است و هر عملی که اَلم آور باشد، از نظر اخلاقی شر است.
از دیدگاه بنتهام، وظیفه اساسی قوه قانونگذاری این است که قوانینی وضع کند که بر اساس آن «لذت بیشتر را برای اکثر افراد فراهم کند.»[11] این جمله از واژگان کلیدی فلسفه بنتهام تلقی شده است.
لیبرالیسم جدید و تاکید بر فردگرایی
صاحب نظرانی در قرن نوزدهم همزمان با بنتهام و یا بعد از وی ظهور یافتند که هر کدام به گونه ای از نظریات سیاسی، اخلاقی، اقتصادی و مذهبی بنتهام تأثیر پذیرفته اند. از آن میان می توان به جان آستین انگلیسی، جیمز میل اسکاتلندی (مقیم انگلیس)، جان استوارت میل و هربرت اسپنسر انگلیسی اشاره کرد. این گروه، در شکل پذیری و سیر تحولی لیبرالیسم در دورۀ دوره مدرنیسم مربوط به قرن نوزدهم سهم بسزایی داشتند.
در ليبراليسم جدید بر خلاف لیبرالیسم حاکم بر قرن هیجدهم، تا حدودی فردیت و فردگرایی جلوه خاصی پیدا کرد و به استقلال و آزادی فرد در بسیاری از جنبه های زندگی از جمله امور اقتصادی رأی مثبت داد. سير فلسفه لیبرالیسم در انگلیس، از اواخر قرن هجدهم به بعد تا حدود زیادی وامدار افکار جرمی بنتهام است. دیگران بعد از وی به شرح و تفصیل آن پرداختند.
در هر صورت آن مسلک لیبرالیستی که بنتهام و پیروان او مبتکر آن بودند در قرن نوزدهم به صورت نیرویی مستعد و عظیم، جایگاه ویژه ای را در سیاست به خود اختصاص داد و در عمل و نتیجه، نهادهای قانونگذاری و نمایندگی به دنبال نشر افکار لیبرالیستها، شکل لیبرالیستی و آزادی خواهی به خود گرفت.
اما سؤال اساسی این است که آیا لیبرالیسم توانست به تمام معنا، ارزشهای اساسی خود شامل آزادی فکر و عقیده، آزادی تحقیق، آزادی نطق و مباحثه، آزادی اقتصاد، آزادی در اعتراض و … را در جامعه غربی دوره مدرنیسم جامه عمل بپوشاند؟
لیبرالیسم در عمل، به گونه ای دچار ضعف و تزلزل گردید که تاریخ، شاهد شکست مبانی و اصول و ارزش های ناشی از آن است. لیبرالیسم نه تنها هنر دین گرایی و اخلاق مبتنی بر دین را به نام دفاع از آزادی گرایی در پیشگاه افکار و مواضع لیبرالیستی ذبح کرد، بلکه از ایجاد هیاهوی آزادی گرایانه خود نیز جز از هم گسستگی نظام معرفت دینی و اخلاقی چیز دیگری برای غرب به ارمغان نیاورد.
قرن بیست و رشد مکتب عمل گرایی و حاکمیت فلسفه انسان مداری آمریکایی
از مرحله پیدایش تکامل و سپس تزلزل لیبرالیسم انگلیسی که بگذریم، نوبت به سلطه داروینیسم، پراگماتیسم و اومانیسم آمریکایی می رسد. زادگاه داروینیسم در انگلستان بود، اما مهد پرورش و پذیرش آن به منزله اصل حاکم بر امور طبیعی، فلسفی فرهنگی و دینی را باید در آمریکا جستجو کرد. پراگماتیسم و اومانیسم آمریکایی نیز به دنبال نفوذ داروینیسم شکل پذیرفته است.
در راستای نفوذ و شکل پذیری این سه مکتب فکری، هیچ یک از متفکرین آمریکایی را به اندازه چارلز سندرس پیرس، ویلیام جیمز و جان دیویی نمی توان مؤثر دانست. از میان مکاتب غربی مربوط به قرن بیستم، می توان به این سه مکتب مهم فلسفی و ایدئولوژیک که بیشترین سهم را در گسترش و توسعه فرهنگ غربی دارا بودند اشاره کرد.
استفاده ای که رهبران آمریکایی مکاتب مزبور و به ویژه جان دیویی از مکتب تحول انواع داروین بردند این بود که داروینیسم را از مرز طبیعی خود که از سوی داروین ترسیم یافته بود، فراتر کشاندند و اصول این مکتب را در سایر زمینه های فلسفی، متافیزیک و فرهنگی نیز جاری دانستند. از این به بعد بود که مکتب تحول انواع رفته رفته بر اساس قرائتها و برداشتهای این سه نظریه پرداز آمریکایی نضج یافت و بدین صورت است که ما از آن به عنوان داروینیسم آمریکایی یاد می کنیم.
پیدایش داروینیسم با آن همه هیاهویی که به پا کرد، روشنفکران و آزاد اندیشان دینی غرب از جمله ویلیام جمیز و جان دیویی را برانگیخت تا در مقابل آموزه های کلیسا به خصوص در مورد سرشت انسانی موضع بگیرند. انتشار کتاب «اصل انواع» در سال ۱۸۵۹ نظریه آفرینش را که دیدگاه کلیسا و سایر مؤسسات دینی غرب بود زیر سؤال برد.
قرن بیستم را باید قرن سلطۀ فرهنگی – سیاسی و فلسفی – عقیدتی انسانگرایی آمریکایی نامید. از میان صاحب نظران مشهوری که انسان مداری آمریکایی را رقم زدند و به تثبیت و تأیید بنیاد آن پرداختند، می توان جان دیویی و آبراهام مزلو را نام برد. دینِ انسان مدارانه و روانشناسی انسان گرایانه از جمله تولیدات فکری فلسفه مزبور بوده است.
جمع بندی
مدرنیسم، جنبشی است که در آن افکار جدید متفکران غربی، جایگزین اندیشه های سنتی گردید. بنیان های دوره مدرنیسم در قرن هفدهم و هجدهم، توسط فیلسوفانی نظیر دکارت، جان لاک، هابز و کانت شکل گرفت. در قرن نوزدهم، اندیشمندان آلمانی مرحله بعدی دوره مدرنیسم را رقم زدند. لیبرالیسم بر پایه منفعت طلبی تفکرات جرمی بنتهام در ادامه رقم خورد و سرانجام در قرن بیستم، سبب شکل گیری مکتب عمل گرایی و انسان مداری امریکایی شد.
پی نوشت ها
[1] Cahoone, From Modernism to Postmodernism, p 11.
[2] Horby, Oxford Advanced Learner’s Dictionary, p 750.
[3] ر.ک: دیل، مبانی و تاریخ فلسفه غرب، ص ۱۳۷، ۱۳۸، ۱۴۱، ۱۵۱.
[4] لوکاس، تایخ تمدن، ج ۱، ص ۱۶۴.
[5] دیل، مبانی و تاریخ فلسفه غرب، ص ۱۵۷ و ۱۵۸.
[6] فروغی، سیر حکمت در اروپا، ج ۲، ص ۲۴۲ و 279.
[7] فروغی، سیر حکمت در اروپا، ج ۲، ص ۲۸۱.
[8] لوکاس، تاریخ تمدن، ج ۲، ص ۲۰۸.
[9] فروغی، سیر حکمت در اروپا، ج ۳، ص ۳۸۱.
[10] ژیلسون، نقد تفکر فلسفی غرب، ص ۲۲۸.
[11] پازارگارد، تاریخ فلسفه سیاسی، ج ۲، ص ۸۵۳.
منابع
- پازارگارد، بهاء الدین، تاریخ فلسفه سیاسی، تهران، زوار، ۱۳۳۶.
- ژیلسون، اتین، نقد تفکر فلسفی غرب از قرون وسطا تا اوایل قرن حاضر، ترجمه احمد احمدی، تهران، حکمت، ۱۳۷۷.
- فروغی، محمد علی، سیر حکمت در اروپا، تهران، البرز، ۱۳۷۵.
- لوکاس، هنری، تاریخ تمدن: از کهن ترین روزگار تا سده ما، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران، موسسه کیهان، ۱۳۶۶.
- هالینگ دیل، ر.ج، مبانی و تاریخ فلسفه غرب، ترجمه عبدالحسین آذرنگ، تهران، انتشارات کیهان، ۱۳۷۰.
- Cahoone,Lawrence, From Modernism to Postmodernism, Cambridge, Massachusetts,1996.
- Horby,A.S, Oxford Advanced Learner’s Dictionary, Oxford University Press.1998.
منبع اقتباس: رهنمایی، سید احمد، غرب شناسی، موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۰، ص ۱۸۰ـ۱۳۲.