مناظره امام باقر(علیه السلام)

اشتراک‌گذاری در ایتا اشتراک‌گذاری در بله اشتراک‌گذاری در سروش کپی کردن لینک

هشام بن عبدالملک، امام باقر(علیه السلام) را از مدینه به شام فرا خواند. در شام او و امام در یک مکان جلوس می‌کردند و جمعی از مردم نیز در مجالس آنان حضور می‌یافتند. راوی می‌گوید: زمانی ما نشسته بودیم و نزد ایشان افرادی مشغول پرسش‌گری بودند، نگاه امام به تعدادی مسیحی افتاد که از دامنه کوهی بالا می‌رفتند. امام فرمود: آنان کیان‌اند؟ آیا  امروز، روز عید آنان است؟ حاضران گفتند: خیر یابن رسول الله! آنان دانشمندی دارند که در این کوه زندگی می‌کند. هر سال در چنین روزی نزد او می‌روند و او نیز در جمع آنان حاضر می‌شود و هر چه درباره پدیده‌های یک سال آینده می‌خواهند، از او می‌پرسند. امام باقر(علیه السلام) فرمود: آیا او با سواد است؟ گفتند: او از باسوادترین مردم زمان ماست؛ به طوری که حواریان عیسی(علیه السلام) را نیز از نزدیک دیده و با آنها همنشین بوده است. امام فرمود: پس برخیزید و به دیدارش بشتابیم. حاضران گفتند: هر طور شما صلاح بدانید.

امام باقر(علیه السلام) با اطرافیان خود روانه کوه گردیدند. وقتی به کوه رسیدند و وسط جمعیت مسیحیان رفتند، مشاهده کردند که مسیحیان بساطی پهن کرده و پشتی‌ها چیده‌اند. توجه آن دانشمند مسیحی به سمت امام باقر(علیه السلام) جلب گردیده، از ایشان پرسید: آیا شما از ما هستید یا از امت مرحومه؟ امام فرمود: از امت مرحومه. پرسید: آیا از دانشمندان آنان هستید یا از عوام آنها؟ امام فرمود: از عوام آنها نیستم. او گفت: از شما بپرسم، یا شما از من می‌پرسید؟ امام فرمود: شما بپرسید. آن مرد گفت: ای مسیحیان! مردی از امت محمد می‌گوید از من بپرسید، معلوم می‌شود او به مسائل آگاهی دارد!

آن گاه پرسید: ای بنده خدا! به من بگو چه ساعتی از شبانه‌روز است که نه از شب محسوب می‌شود، نه از روز؟ امام فرمود: بین طلوع فجر (سپیده دم) تا طلوع خورشید.

مرد مسیحی گفت: پس اگر از ساعت شب و روز به شمار نمی‌آید، از چه ساعتی محسوب می‌گردد؟ امام فرمود: از ساعات بهشت است و دردمندان ما در آن ساعت شفا می‌یابند.

دانشمند مسیحی گفت: درست گفتی! باز من بپرسم یا تو می‌پرسی؟ امام فرمود: بپرسید. دانشمند مسیحی خطاب به حاضران گفت: ای مسیحیان! ذهن این مرد از مسائل علمی پر است. به من بگو: چگونه است که بهشتیان غذا میل می‌کنند، اما فضولات آن را دفع نمی‌کنند؟ امام فرمود: آنان همانند جنین در شکم مادر هستند که غذا می‌خورند، اما مدفوعی ندارند.

مرد مسیحی گفت: درست گفتی! سپس رو به امام کرده، گفت: مگر شما نگفتید من از دانشمندان امت مرحومه نیستم؟! امام فرمود: من چنین چیزی نگفتم؛ بلکه گفتم: من از عوام و جاهلین آنان نیستم.

دانشمند مسیحی گفت: باز من بپرسم یا شما می‌پرسید؟ امام فرمود: شما بپرسید. مسیحی رو به حاضران کرد و گفت: به خدا سوگند، اکنون مطلبی از او بپرسم که در پاسخ آن فرو بماند! امام فرمود: بپرس.

گفت: مردی با زنی ازدواج می‌کند و همسر او فرزند دوقلویی را به شکل همزمان و در یک ساعت به دنیا می‌آورد. از سوی دیگر، در یک ساعت هر دو از دنیا می‌روند و در خاتمه هر دو در یک ساعت در یک قبر گذاشته می‌شوند؛ با این توصیف، یکی از آنها ۱۵۰ سال عمر می‌کند و دیگری ۵۰ سال، این دو چه کسانی هستند؟

امام فرمود: عُزَیر و عَزره هستند که جنینی آنان در شکم یک مادر و تولدشان در یک ساعت بود، طبق گفته شما. عرزه و عزیر سی‌سال زندگی کردند، بعد خداوند جان عزیر را به مدت صد سال قبض کرد و عزره را زنده نگاه‌داشت، سپس عزیر را زنده کرد و او با برادرش عزره، بیست سال دیگر زندگی کرد.

دانشمند مسیحی به حاضران گفت: ای مسیحیان! من هنوز کسی را دانشمند‌تر از این مرد ندیده‌ام. تا زمانی که او در شام به سر می‌برد، هیچ مطلبی را از من نپرسید و مرا به جایگاه خودم برگردانید.

اطرافیان وی، او را به جایگاه خودش برگرداندند و از آن به بعد به امام باقر(علیه السلام) مراجعه می‌کردند.1

پی نوشت:

1. همان، ص۸۹، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۴۹ـ۱۵۱.

بدون دیدگاه